عصر یخبندان در رودمعجن!
باسلام خدمت دوستان وهمشهریان گرامی.چندروز پیش برفتم به ده و جاته خلی با عیال برفتم به اووشور.دیدنی بو.سفارش منم برن
سینما ۲۲ بهمن(۱)
به مناسبت جشنواره ی فیلم فجر: صبح از دم”سنگَجی” هوشنگ که رد شدم و میخواستم بکشم بالا سمت مدرسه، چشمم به مینی بوس بنز قرمزی رنگی افتاد که توی “کال قبریستو “کمی پائین تر از ادامه مطلب
ارباب و فرزند رعیت زاده
گفت اربابی به فرزند رعیت زاده ای از چه ای فرزند چنین در کودکی پژمرده ای چهره ات غمگین و اندامت ضعیف و لاغر است دولت اقبال خود را از چه از دست داده ادامه مطلب
اندر شناخت فرنگستان
اولا : از ادامه مجدد حیتا خوشنودم . ثانیا : علت تعطیلش را نفهمیدم اما امیدوارم تکرار نشود. ثالثا :مطلبی جالب برادرمحترمیکه بانام مستعار نیچه تحت عنوان سفری بدیار رود معجن باید م . مرا ادامه مطلب
زندگی یعنی یک سار پرید
زندگی یعنی یک سار پرید از چه دلتنگ شدی؟ دلخوشی ها کم نیست مثلا این خورشید کودک پس فردا… کفتر آن هفته یک نفر دیشب مرد و هنوز… نان گندم خوب است و هنوز… اب ادامه مطلب
ساده اید ، گرم باد دمتان
هر وقت به اول روستا می رسم ، در ضمیر ناخوداگاهم اتفاقی می افتد : از من دور می شود همه ی پلیدی های روحم بوی سادگی به وجد می اورد همه ی جنبه های ادامه مطلب