دنگا(۴)

بعد از یک ماه واندی تاخیر ،که خداوند عاملین ومباشرین و مسببین  این تاخیر را به جزای اعمالشان برساند،ادامه ی داستان دنگا را پی میگیریم.از آنجا که  ممکن است بعد این مدت تاخیر سررشته ی کار از دست خوانندگان گرامی «بجستَ» باشد واز خاطر مبارکشان رفته باشد که کجای داستان بودیم و توی آن سه قسمت قبل چه اتفاقی افتاد،لذا خلاصه ی سه قسمت قبلی را قبل از این قسمت برایتان بازگو میکنم.

 خلاصه ی قسمت های پیشین:

در سه قسمت قبل هیچ اتفاقی نیفتاد و منبعد هم قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد،لاجرم خلاصه ای هم وجود ندارد.این داستان مثل داستان زندگی است.فقط جریان دارد، همین.(امَرد وخِزِن).

ادامه ی داستان:

بزغاله را رها میکنم توی خته.از همین الان ونگ و ونگش بلند است.میداند این کله ی صبح کجا قرار است برویم.روی پا بند نیست.مدام این ور و آن ور میدود و بع بع میکند.نه جرات تنها به راه زدن ورفتن را دارد و نه تاب کمی صبر که با هم برویم.مصطفی خر را حاضر کرده.«خورجی» روی خر است و «تینها» توی «خورجی».بابا کلو همانجور که زیر لب چیزی زمزمه میکند از درگاهی می آید توی خته.یک «دوکارد»{۱}  را توی دستش ورانداز میکند.انگشت سبابه اش را میکشد به لبه ی «دوکارد» و چشمهایش را مثل همیشه کمی ریز میکند تا تیز بودن یا نبودن لبه ی «دوکارد»را با دقت وارسی کند.چشمها را که ریز میکند یک دوجین شیار افقی تمام پیشا نیش را پر میکند.سرش را همانجور که تکان میدهد، از روی«دوکارد»بر میدارد و خطاب به  مصطفی میگوید:

-مگه ای وامندگیر ب نِ بوردی ب جوی بچه ی محندعلی رضا تا اَتش کَریش کنه؟{۲}

مصطفی  که گردن خر را گرفته میگوید:

-چرَ.دینه بش بوردُم.نِبو.بشه واز ایمرو نماشِم مشبرُم{۳}

باباکلو «دوکارد» را گوشه ی «خورجی» جا میدهد. پای راستش را روی«پیر دومبی»{۴} کتل جاساز میکند و با دودستش«قُچ»{۵}« کتَل»{۶} را میگیرد و یک یا علی میگوید و سوار میشود.خوب که روی خر جاگیر میشود خطاب به هرجفت ما در حالیکه به هیچ کداممان نگاه نمیکند میگوید:

-ای وای وای وای هی بابا جان هی.از قدیم ورگوفتَن بچَر کی ور رَد  کارِ رَهی منی خادتم ور رَدش بِدَو.{۷ }

چماقش را میزند حالا نوبت هویچش میشود.خطاب به من که کوچکترم و مستحق تر برای سوار شدن میگوید:

-بیا باباجان سوار رَو

میگویم:

-شما برن باباکلو مو خدی بچا میَیُم{۸}

با صدای بلندتر میگوید:

-بیا بابا سوار رَو بیا.تا اونجه پیده مندَ مری{۹}

باباکلو حتی ابراز مهربانیش هم با کمی چاشنی عصبانیت همراه است.در همین حین روح الله با دوتا «کموری» که پشت سرش بع میکشند از خانه میزند  بیرون .دوباره میگویم:

-شما برن مو خدی بچا مییُم

باباکلو «اخ بابا هی»ی میگوید و خر را«هَی» میکند و میرود.کم کم بچه های دیگر هم سر کله یشان پیدا میشود و راه می افتیم.به«تی کال» که میرسیم چنتایی از بچه های «اُبَزَ» هم به ما میپیوندند و راهی میشویم به سمت«دنگا».

«دنگا» پای گدار«میلَک» است.همانجایی که میگویند پر از «جین وپری» است و قرآن های مسجد را که پاره میشود وغیر قابل استفاده میبرند آنجا زیر خاک دفن میکنند.توی روز، وقتی کسی آنجا نیست جای ترسناکی میشود ولی الان شلوغ است و ترس محلی از اعراب ندارد.«جین وپری»ها  تنها که باشی اذیتت میکنند، آدمها که  زیاد باشند  جرات نمیکنند از خانه هایشان بیایند بیرون. این را یک شب«حجی محندحسن» توی خته گفت.یک شب سرد زمستانی که توی خته دور هم نشسته بودیم و آتش روشن کرده بودیم و منتظر گله بودیم .حجی محندحسن شمع محفل بود و منبرش حسابی گرم بود و  درباره ی«جین وپری»ها صحبت میکرد.آن شب حجی محندحسن آنقدر در مورد جنی ها  وشکل و شمایلشان و مراسم عروسیشان و اینکه فلانی را در فلان سال که از سر زمین می آمده گرفته اند و برده اند مراسم عروسیشان  صحبت  کرد وخاطره گفت که من تا یک ماه شبها جرات نمیکردم دستشویی بروم .دست شوئی ما ته حیاط بود و در مسیر رفت وبرگشت کلی جای ترسناک وجود داشت که جان میداد برای مخفی شدن«جین وپری»ها.ترجیح میدادم تا صبح تحت فشار باشم ولی در مراسم عروسی «جین وپری»ها شرکت نکنم.هیچ وقت نفهمیدم چرا «جین و پری»ها اینقدر مراسم عروسی برگزار میکنند و از آن مهمتر اینکه چه اصراری دارند آدمها را به زور به مراسمشان دعوت کنند وبدتر از اینها اینکه همیشه در جاهای ترسناک وتاریک وخلوت دیگ و دیگ پایه بار میگذارند و عروسی علم میکنند. اما نکته ی مهم و امیدوار کننده در مورد «جین و پری»ها این بود که همه ی وقایعی که اتفاق افتاده بود مال قدیم ندیم ها بود.همه ی آنها یی که گفته میشد جنی ها را دیده اند سالها از مرگشان میگذشت.هیچ راوی زنده ای که خودش مستقیما آنها را دیده باشد وجود نداشت.و این خودش آدم را امیدوار میکرد که باور کند «جین وپری»ها مال قدیمها بوده وحالا دیگر دست از سر آدمها برداشته اند…

ادامه دارد………………………………………………………………………………..

۱-وسیله ای برا چیدن پشم گوسفندها.

۲-مگه این وامونده رو نبردی جای بچه ی محمد علی رضا تا اتش کاریش کنه(اتش کاری:تیز کردن دستکاله،مینگال،پکی یا هر وسیله ی آهنی دیگر که نیاز به تیز کردن داشته باشد به وسیله ی چرخ سنگ.چون هنگام تیز کردن آتش از کناره های شئی آهنی به اطراف میپرد این عمل را اصطلاحا آتش کاری میگویند)

۳-چرا دیروز بردمش نبود.باز امروز عصر میبرمش

۴-پیردمبی=پاردم(شاید البته!!!)

۵-قُچ:قسمت برجسته جلو پالان خر.همان قاچ زین است که در مورد زین اسب استعمال میشود

۶-کتَل:پالان

۷-از قدیم گفتن بچه رو که دنبال کاری میفرستی خوتم دنبالش بدو

۸-شما برید بابا بزرگ من با بچه ها میام

۹-بیا بابا سوار شو.بیا تا اونجا خسته میشی

درباره نویسنده
از همین نویسنده ...
نوشته‌های مشابه

دیدگاه‌های حیتانشینان

9 دیدگاه ارسالی !

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  1. سلام بر علی نجفی (زمستان سابق)
    راستی چی شده اسم عوض کردی
    داستان جالبی است . خیلی جالب توصیف می کنی . واینکه مابینش باز به داستان دیگه می پری از اون جالتره. بنظرم بچگیات علاقه عجیبی به گله و گوسفند و دنگا داشتی چون بهترین خاطراتت از همینهاست.
    دلیل دوم در بیان علاقه ات به این موضوعات شعری است که در همین رابطه سروده بودی . این حرف رو از اونجا میگم که یک روز داشتم در خاطرات گذشته سیری می کردم که به مجله نوای رود برخوردم . یکی از صفحاتش شعری بود در وصف خاطرات گذشته بویژه دنگا گله. آخرش هم نوشته بود با تشکر از ع ن . فهمیدم که شعر از خودته . تصمیم دارم برای اینکه داستان دنگا تکمیل بشه منتشرش کنم . البته اگه شما اجازه بدی :VV:

    1. علی نجفی علی نجفی گفت:

      سلام بر نواده ی دیگر
      اسم که خیلی وقت بود میخواستم عوضش کنم و دنبال بهانه میگشتم و تعطیلی حیتا بهانه رو بدستم داد.بهر حال فکر کردم با اسم اصلی بهتره چون بهر حال اینجا ما همه همولایتی و کم وبیش قوم و خویشیم و همه هم همدیگر رو میشناسیم نیازی به اسم مستعار نیست.البته شاید بعضی اسم مستعار رو ترجیح میدن که خوب هرکسی هرجور راحتتر باشه بهتره.
      نه تنها بچیگیها بلکه همین حالا هم به گله و گوسفند و اینجور داستانا علاقه ی خاصی دارم .در مورد اون شعر هم شما که گفتی یادم اومد. گمانم مال ۷-۸سال پیشه.چیز داندانگیری نباید باشه هرچند اصلا نمیدونم چی هست.اگر به نظرتون چیز قابل انتشاریه و به درد میخوره من«ذَوق»هم میکنم.
      متشکرم

  2. هووووووو. به رسم حیتا به تازه وارد ها : خاش امین هووووووووووو
    خلاصه داستان های قبل عالی بود . چند دور فقط اون رو خوندم.
    توی این قسمت در خصوص دنگاه اتفاق خاصی نیفتاده بود. ظاهراً جریان زندگی تو این قسمت خیلی زیاد بوده .
    توصیفات مثل همیشه زیبا و دلچسب بود و کمتر میشه توشون نقصی پیدا کرد.
    داستانت خیلی سیاسی بشه ممیزی میخوره ها . سعی کن به جای چماغ و هویج از استراتژی چو گمَری و زردک استفاده کنی. توی این استراتژی برعکس عمل میکنند. زردک رو یه جا دم دست میزاری تا طرف خواست برداره با چو گمَری مخش رو پیاده میکنی.
    خدا قوت هووووووووووووووووووو

  3. پاییزان گفت:

    سلام بر جناب زمستان.آخ ببخشید جناب علی نجفی. اسم قبلیت جاگرفته توی حافظه و کمی طول میکشه تا اونو جایگزین کنیم. البته به نظر من که فقط یه نظر شخصیه همون زمستون قشنگتر بود چون نظر خود من واسه اسم مستعار این نیست که شناخته نشیم چون همه همدیگر رو با همین اسمهای مستعار هم میشناسیم بلکه هدف یه جور ذوق و سلیقه است.بگذریم خدا رحمت کنه بابابزرگ رو که همیشه گفته هاش با یک هی وای هیی همراه بود و انگار همیشه نگران و … بود. داستان جن و پری ها هم خیلی قشنگ بودن مخصوصا قسمتی که (چه اصراری دارن ادمها رو به زور ببرن مراسم عروسیشون کلی :ZZ: . )اما اینکه گفتی داستان جن و پری ها مال قدیم و ندیم ها بوده و کسی از آدمهای زنده از اونا خبر نداره من خودم از نزدیکان داستانهای واقعی و نیمه واقعی از دیدن اونها توی رودمعجن و کمکها یا آسیبهاشون شنیدم مخصوصا اینکه در آبشار هم زیاد یافت میشن از نوع بدش و جنیهای محلی به نام( طغ دره) که جن های خوبی هستن محافظ مردم رودمعجن هستن در مقابل جنیهای آبشار :OO: :N: حالا چقدر واقعیت داره الله اعلم. :soot:

  4. سلام، داستانتون مث همیشه قشنگ بود، نکته قابل تامل در این قسمت جواب رد شما به درخواست پدربزرگتون مبنی بر سوار شدن بر چارپای دوست داشتنی “الاغ” هستش، واقعا جالبه!! :Y: تا جاییکه یادمه هر وقت من و برادرام به روستا میرفتیم قبل از هر چیز سراغ الاغ پدربزرگو می گرفتیم وهیچ وقت از سواری باالاغای فرز روستا سیر نمی شدیم، یه بار بعد چند ساعت کمین، موفق شدیم الاغ پدربزرگو یواشکی برداریم و توی ده یه دور جانانه باهاش بزنیم :YY: بعضی وقتها هم که میشد برای دو سه سال به ده نمیرفتیم بد جوری هوای الاغ سواری به سرمون میزد و غم فراق ما رو به امامزاده داوود و یه بار هم به پارک ارم می کشوند اما الاغ پدربزرگ کجا الاغای تهرونی کجا :OO: اون الاغ پیر خرفت پارک ارم که فک کنم یه دو ساعتی طول کشید که صد مترو بره :U:
    در مورد جن و پری البته فقط جن هم که فراوون شنیدم از دو تا مادربزرگم، هر دوشون میگفتن که موقع برگشتن از باغ حول و حوش اذون مغرب چند باری دیدنشون البته هم در حال عبادت و هم در حال عیش و نوش :Y: از بچه های نسل جدید هم زیاد شنیدم یکیش همین برادر خودم مجید و از اونجاییکه تمام راویان راستگو هستند میشه گفت تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها :BB:
    اوه چقدر نظرم طولانی شد! به بزرگی خودتون ببخشید، داستانهای نوستالژیک کامنتای طولانی در پی داره :VV:
    ممنون جناب نجفی :gol:

  5. اوحده اوو گفت:

    از ای اسمت خوشم نمیه اصلا باهش حال نکردوم ها اول ایره گفته بشوم بعدشم خلاصه اسمش روشه یعنی خلاصه بره چی اینقدر طول وتفسیرش دادی مثلا مخی با ای کار مثل ای سریال های ابکی هی داستانت ره کش بدی اگه مخاستی خلاصه قسمت های قبل ره بنویسی دو سه کلمه نه اینقدر طول ودراز.بقیه داستانم که اصلا ربطی نداشت به دونگا باز زدی تو جاده خاکی جن وپری از ای…… ها
    توی او کلت چی میگذره خدا مدنه ولی حداقل داستا ره یکم ببر جلو هنوز از میون همون خطه وامونده جمبو نخوردی . البته تا متنی رو بابا کلو مانور بده جا دره چون خیلی میومش.با یک خدافظی خوشحالت موکونوم

  6. سلام به آقای نجفی من فکر کردم شما عضو جدید سایت هستین میخواستم هنوز بهتون خوشامد بگم. نشناختم :H:
    داستان قشنگی بود من همیشه الاغ سواری رو دوست داشتم ولی طبق معمول اصلا سوار نشدم نمیدونم چرا میترسیدم . :soot: ممنون

  7. اگه بتونم یه کاری بکنیم عالی میشه. مصطفی را بکشونیم سایت و ترغیبش کنیم به نوشتن خاطرات ( البته علاوه بر ممیزی حیتا بدیم یه ممیز رسمی دادگستری هم اصلاحش کنه) . من با توجه به لیاقتی که ازت سراغ دارم این ماموریت خطیر رو به خودت می سپارم ف امید است در این راه موفق عمل کنی.

  8. سلام بر اقای نجفی.یعنی واقعا شما مو به موی این رفتن به دنگاهتون رو یادتون هست یا یکم داستان تخیلی رو باهاش قاطی میکنین من هم به دنگاه میرفتم اما تا این اندازه جزئیاتش یادم نیست که چه جوری بود و چه طوری گذشت فقط از لحظهای که بزغاله های کوچو لو رو رها میکردن و بدو بدو میکردن که برن پیش مادرشون رودقیقا یادم هست خیلی صحنه ی جالبی بود مثل فیلم هندی ها بود ادم دلش میخواست گریه کنه.در کل این قسمت هم مثل قسمت های قبلی جالب بود :gol: