الیاس (قسمت پنجم)

 رفتم پاتوقمون تو کوهسنگی نشستم. پاهامو انداختم، داشتم فکر میکردم. انقدر خوابیده بودم که انگاری تازه متولد شدم ولی انگاری بدنم حس نداشت. نیم ساعتی نشسته بودم که یکی از پشت چشمامو گرفت . از دستای گوشتیش فهمیدم که کیوانه.

کیوان   :       بی معرفت تنهایی میای پاتوق . رفتم خونه تون نبودی . خواهرت گفت زدی بیرون. حدس زدم اینجا باشی . اینو داشته باش

                     معلمه به بچه ها می گه : ده تا سیب داریم . ۹ تاشو من می خورم . حالا چند تا سیب داریم. بچه مشهدیه می گه : همو یکی رو هم بردار بخور بدبخت سیب نخورده.

الیاس:         جون کیو امروز کمتر جک بگو . خیلی حوصله ندارم. از خونه زدم بیرون تنها باشم.

کیوان  :        چیزی شده ؟ تو خونه دعوات شده ؟ تا دیشب که با هم بودیم که هیچ مرگیت نبود ، ببخشید چیزیت نبود .

الیاس :         خودمم نمی دونم . فقط می دونم حوصله کسی رو ندارم .

کیوان  :         بی معرفت. تا دیروز که محرم اسرار بودیم و تا فیها خالدون هم رو می دونستیم. چی شده امروز  حوصله منو هم نداری؟  بگو . به کسی نمی گم.

الیاس:           باور کن نمی دونم. خودمم نمی دونم چی شده .

کیوان :          مگه میشه خودتم ندونی چی شده. بگو خودتو لوس نکن.از کی اینطوری شدی؟

الیاس:          از دیروز توی رودمعجن که همگی رفتید آبشار و من پیش وسایل موندم . یه چیزی می گم جون من به کسی نگو .

کیوان  :          بگو دیگه از فضولی دارم به هم می پیچم. من کی تا حالا حرفامونو به کسی گفتم .

الیاس :          دیروز بعد از رفتن شما به آبشار  ………(الیاس ماوقع را شرح می دهد)

کیوان  :          هی میگی هیچ چی نشده پس این چیه ؟ خوب زودتر می گفتی الی جون . عشق چه بلایی که سر افراد نمی یاره . من خودم تا الان دویست بار عاشق شدم. الان بین صدو نود و نهمی و دویستمی موندم که کدوم رو انتخاب کنم.

الیاس :         کیو امروز اصلا حوصله شوخی ندارم. واسه همین بهت نمیگفتم دیگه . عشق کدومه ؟  من گفتم فقط رفتم و بهش کمک کردم. نه دیگه من اونو می بینم و نه اون منو . نه من اونو می شناسم نه اون منو.

کیو :             خوب  همینه دیگه . پس فکر کردی این همه آدم عاشق می شن چی شکلی عاشق می شن . مثلا میرن بعد از ۳ سال شناخت طرف و خصوصیات خوب و بدش بعدا می گن  عاشق شدم. همشون همینجوری ان. این یکی از این طرف خیابون می ره اون یکی از اون طرف ، یه دفعه به هم نگاه می کنن و یه دفعه بووووووم هر دوشون می گن عاشق شدیم. همین .

الیاس :         باز  که زدی تو خط شوخی. یه لطفی کن . خواهش می کنم  بزار یه  امروز رو من تنها باشم.

کیوان :          آقا من تسلیم . جدی جدی ام . خوب بگو تو چه فکری هستی ؟ چه چیز دیروز تو رو برده به فکر ؟

الیاس :         اینو هم نمی دونم. فقط  اون روز که شما نیومده بودید یادمه که داشتم فکر می کردم چرا دختره اصلا هیچ حرفی به من نزد ؟ چرا با اون حالتی که افتاده بود تو آب حتی  کمک نخواست و وقتی هم رفتم فقط چوبشو بلند  کرد تا با استفاده از اون بلندش کنم ؟

کیوان :         یه چیزی میگم الی جون نگو باز داری اذیت می کنی. جدی می گم. کسی که از یه نفری خوشش می یاد هر کاری اون می کنه می گه چرا این کارو کرد . اگه اون کارو نکنه میگه چرا این کار رو نکرد . حتما شنیدی داستان لیلی و مجنون رو که همه تو صف بودن و لیلی براشون از توی ظرف شیر می ریخت. نوبت مجنون که رسید و کاسه رو به لیلی داد ، لیلی کاسه رو محکم به زمین زد و شکست. مجنون رفت و به بقیه می گفت :

                        اگر با من نبودش هیچ میلی    چرا ظرف مرا بشکست لیلی

الان تو هم اینجوری شدی . هر کاری کرده میگی چرا اینکارو انجام داد .

الیاس :         یه لحظه یاد محمد رضا افتادم. تو هم شعر بلد بودی ما خبر نداشتیم. ….. نمی دونم باید بهش فک کنم یا فراموشش کنم ؟ فک میکنم بهترین کار اینه که تنها باشم.

                                                       ***

کیوان دفتر خاطرات رو بست. از اون روز یادش اومد . یادش اومد روزی که الیاس این حرفا رو بهش زده بود. یادش اومد که متوجه شده بود که الیاس هوایی شده . یادش اومد که اون موقع خیلی الیاس رو جدی نگرفته بود و به خودش میگفته   روزی صد بار از این اتفاقا میفته و کسی دنبالشو نمی گیریه.

پاییز سال ۱۳۸۲ – مشهد – پاتوق ال کیو (الیاس – کیوان )

کیوان :         ای بابا . تو الان ۲ ماهه که رفتارت عوض شده. دیگه اصلا مث سابق نیستی . دیگه مث سابق نمی خندی . دیگه مث سابق اهل تفریح و خوشی نیستی.دیگه نه درس درست و حسابی می خونی نه  دیگه  واسه فوتبال میای . همین جمعه پیش بود که بچه ها می گفتن چرا الیاس دیگه فوتبال نمیاد . منم گفتم پاش گرفته نمی تونه بیاد . می خواستم حالتو بگیرم و بگم آقا عاشق شده و بچه ها رو بندازم به جونت . می خواستم بگم عاشق کسی شده که فقط ۲ دقیقه دیدش . نه میشناسش . نه می دونه الان کجاست . نه می دونه چه کاره است ، خودش ، خونوادش . اونم کی ؟ الیاس  و  با خونواده ای که داره که  روستا رفتن ننگشونه .   آخه چه مرگت شده.

الیاس بدون اینکه حرفی بزند به کیوان نگاه می کند و بغض می کند .

کیوان :        آخه عزیزم . فدات بشم. قوربون بغضت  برم. تو که می دونی همه ناراحتی ام  برای خودته. آخه اینکه برات زندگی نمی شه. آخرش که چی ؟ نمیشه به فکر کسی باشی که نه اسمی ازش داری نه رسمیو…….

الیاس :    زهره

کیوان به اطراف نگاه میکند کسی را نمی بیند .

کیوان :         زهره دیگه کیه ؟ کیس جدیده؟ بازم عاشق شدی ؟ ظاهرا تو روزانه فعالی ؟

الیاس :         اسم دختره زهره هست .  یادمه اون پیرمرد که همراه دختره بود زهره صداش کرد .

کیوان :         جالبه.  ظاهرا ما سر کار بودیم. حتما فردا هم فامیلشو به من میگی . پس فردا میگی تو این دو ماه چند بار دیگه هم دیدیش .پسون فرداش می گی رفتیم خواستگاری و اونا جواب دادن . پس پسون فرداش می گی  با هم ازدواج کردیم. راستی اسم بچه تون چیه؟

الیاس :         نه . فقط اسمشو می دونم.

هر دو برای مدتی سکوت کرده و حرفی نمی زنند.

کیوان :         کاش دلم می ذاشت اصلا به حالاتت کار نداشته باشم . تو تا کی می خوای اینطوری باشی؟ نمی شه که تا همیشه همینطوری بمونی . باید یه کاری بکنی. یا بی خیال بشی یا ……..

الیاس :          یا چی؟ فکری داری؟

کیوان :          میگم نظرت چیه یه بار دیگه بریم رودمعجن . بریم اونجا شاید تونستیم یه نشونی چیزی از طرف پیدا کنیم ببینیم طرف کیه و….

الیاس:           به چه بهانه ای بریم؟ خودم کلی بهش فکر کردم اما بریم چی بگیم. بگیم با زهره کار داریم.

کیوان :           اونش با من . بزار تو اولین فرصت به یه بهونه ای از خونه  می زنیم بیرون و میریم. فقط به یه شرط . به شرط اینکه از این حالت در بیای و دیگه دمغ نباشی.

الیاس :           نمی دونم چی بگم. خودمم خسته شدم از این حالت . باید یه فکری می کردیم . نظر خوبیه. اما نمیدونم چی میشه.

کیوان :            حالا دیگه بهش فک نکن تا من خبرت کنم.

الیاس  کمی تغییر حالت داده و گرفتگی همیشگی را ندارد وسعی میکند دل کیوان را بدست آورد.

الیاس:           کیو جون چند وقته از جک هات بی خبریم. هر چند بعید می دونم جدید داشته باشی. حداقل از اون تکراری هاش دوسه تا بگو.

کیوان :          چه عجب . اولین باره که خودت درخواست دادی ها. فک کنم تو دلت چارشنبه سوری شده. تو هم نقطه ضعف منو میدونی. من میمیرم واسه کسی جک تعریف کنم.

                                     طرف  یه  نفر رو تو خیابون دید و پرسید: شما علی پسر ممدآقا پاسبان نیستی که توی خواجه ربیع سر کوچه چراغی مأمور بود؟ پسر گفت: چرا!؟ غضنفر گفت: ببخشید! عوضی گرفتم.

                                    دوتا پسر حوصله‌شو ن سر رفته بود. یکی از اونها  گفت: بیا شیر یا خط بیندازیم. اگر شیر شد میریم دوچرخه سواری، اگر خط شد میریم استخرو اگر سکه روی لبه‌اش ایستاد میریم درس می‌خونیم!

الیاس:            هه هه هه . هه هه هه.

کیوان :            مرض. اینا که اینقدرا هم خنده دار نبود.

کیوان که فقط میخواست الیاس رو از اون فضا در بیاره فک نمی کرد که از اون لحظه الیاس هر روز از رودمعجن خبر میگیره که چی شد ؟ فکرات رو کردی ؟ حدود یک هفته بعد بود که با خبرگیری های زیاد الیاس ،  بالاخره  تصمیم گرفت که واقعا یه سر به رودمعجن  برن.

مهر ماه ۱۳۸۲ بود و شعبان  ۱۴۲۴ قمری. شب حرکت بود که  به الیاس خبر داد .

کیوان:            فردا صبح راه میفتیم. جهت احتیاط محمد رضا رو هم میبریم. باید فردا همه چیز رو برای اون هم تعریف کنی. تو ماشین برات توضیح میدم که برنامه مون چیه. راستی میتونی ماشین با خودت بیاری؟

الیاس:           حتما . همین امشب می رم از داداشم می گیریم. اتفاقا ۲ ماهی هست که ازش نگرفتم و الان راحت ماشینشو بهم می ده.

کیوان :           پس تا فردا.

الیاس:           خیلی با مرامی کیو . جبران میکنم.

الیاس اون شب با اینکه نمی دونست قراره به چه بهانه ای برن و می خوان چکار کنن  خوشحال بود. هر چی بود از این حالت میتونست درش بیاره. اون شب از اون شبایی بود که نمی خواست صبح بشه. روی هم رفته سه چهار ساعت نخوابید.

ادامه دارد………………

نوشته‌های مشابه

دیدگاه‌های حیتانشینان

11 دیدگاه ارسالی !

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  1. فمنیست گفت:

    خوبه ها خیلی خوبه.ولی نمیدونم چرا هر کی هر جا اسم کم میاره میزاره ((زهره))!!کلیشه ای شده دیگه!!!!مشتاقانه منتظر ادامش هستم.


    منصف :
    من که ندیدم از این اسم تو داستان ها زیاد استفاده بشه. اما آماده پذیرش اسم انتخابی شما و جایگزین کردن به جای زهره هستم.فقط اسمش طوری باشه که چند تا شعر تو ادبیات فارسی براش پیدا بشه که بعدا نیاز می شه.

  2. این طوری که معلومه این داستان یه سی چهل قسمتی میشه.منصف جان سریعتر این قسمت بعدی رو بنویس که خیلی منتظریم.


    منصف:
    چرا میزنی تو سر مال. داستان ۹۰ قسمتی رو حرومش نکن دیگه. مخلص حامد آقا هم هستیم. ظاهرا خونه هستی که نصفه شب نظر میزاری وگرنه تو دانشگاه این موقع گربه پر نمی زنه.

  3. این قسمت عالی بود.دیالوگای خوبی برای کیوان انتخاب کرده بودی.خوب داری داستان رو پیش میبری.نگران نظرها نباش اونائیکه باید بخونن میخونن. برای نظرات داستان جالبی اتفاق افتاده.اون اولا تعداد بازدید کننده ها ۱۰۰ نفر روزانه بود و تعداد نظرات ۱۰- ۱۲تاچند وقته امار بازدید کنند ه ها رفته روی ۳۰۰ امار نظرات اومده روی ۵و۶.جالب شده.شدیم مصداق هیکل چوخ غیرت یوخ.


    منصف:
    من در خشت خام روزی رو می بینم که خودم و خودت تنها موندیم. تو مطلب میزاری من نظر می دم. من مطلب می زارم تو نظر میدی.البته بنظر میرسه خیلی ها اصلا حوصله نظر دادن ندارن. من که هنوز به این آمار بالا اعتماد ندارم.
    یاد مطلبی افتادم :
    من به امار زمین مشکوکم . اگر این دشت پر از آدم هاست . پس چرا یوسف زهرا تنهاست.

  4. جناب منصف اسامی زیاده ازقبیل :لیلا،شیرین ،مهری ،پوران ،آذر،آذین ،مهرنوش ،بهنوش ،مهشید،نگین ،(که همه اینا درفرهنگ لغت وجودخارجی دارن )اگه بازم کمک خواستی بگو تعارف نکن .


    منصف:
    ممنون ازتون. به پیشنهادتون احترام می زارم و بجای زهره از لیلی یا لیلا استفاده میکنم . تا حدودی با حامد موافقم چون اکثر اسامی توی رودمعجن کمی دور از ذهنه.راستی گویا اشتباهی اسم مهر نوش رو در میان اسامی دخترا گذاشتید . چون اسمه پسره. اسم برادر کیانوش رحمتی (بازیکن استقلال ) ، مهرنوش هست که با هم رابطه داریم.

  5. بهار گفت:

    جناب منصف بازم عالی بود ما اگه هزارویکشب هم طول بکشه پاش وایستادیم بایدبگم منم بافیمینیست هم عقیده ام وبه اسامی ایناروهم اضافه کنید (آبان دخت ،آفره دخت ،آتوسا وآریافر و…….)که آبان دخت فکر کنم ازبقیه بهترباشه چون داستان توآبان خونده میشه .


    منصف:
    ممنون از اینکه داستان رو می خونید. این اسامی بسیار قشنگه اما در جواب فمینیست هم عرض کردم کمی برای رودمعجن و عرفش دور از ذهنه.

  6. البته اسم هایی که پیشنهاد شد جالبه ولی خواهشا منصف اگه خواستی اسم رو عوض کنی یه اسمی بذار که به واقعیت نزدیک باشه مثلا تا حالا کدوم رودمعجنی رو دیدی که اسم دخترشو آتوسایا آریافر یا حتی آذین بذاره


    منصف:
    سلام حامد جان .چشم . این اسامی و حتی اسامی نادر تر از اینا هم هست اما عرف نیست.از پیشنهادت ممنون.

  7. ای بابا من از همون روز اول گفتم یه خبری هست ، کسی تحویل نگرفت ، از این به بعد سعی می کنم حدثامو تو دلم بزنم ، ولی حیفم میاد نگم قسمت بعدی قراره چی بشه!

    فوق العاده ، فوق العاده ، قسمت ۹ و ۱۰ الیاس ، الیاس با زهره ازدواج می کند یا گل چهره ، خیانت کیوان به الیاس ، فوق العاده ، فوق العاده …

    این روزا آمار زکات به شدت پایین اومده ، باید ریشه یابی بشه


    منصف:
    سلام برادر محمد . گفتم تو باید می اومدی علوم انسانی بخونی . حدث نه محمد جان . حدس.قسمت ۹ و ۱۰ الیاس نایاب میشه. می گی نه بزار منتشر بشه اون وقت میبینی.

  8. . گفت:

    جناب حامدخان شما موقعیکه اسامی بچه ها رو ازبلندگو برای زدن واکسن میخونن تشریف ببرید رودمعجن بعدمتوجه میشین ازاسامی بالا هم عجیب تر اعلام میشه

  9. حدس میزدم که حدث رو حدس مینویسن ولی از بچگی با این یکی مشکل داشتم ! یادمه اولین باری که دیکتم ۲۰ نشد همینو اشتباه نوشته بودم ! ( البته کم پیش میومد دیکته ۲۰ بشم! )
    دوران نمره های ۲۰ مفتکی چه زود تموم شد!

  10. آره درسته که آذرنوش ومهرنوش درادبیات کهن مخصوصا شاهنامه وقسمت رزم رستم واسفندیار به عنوان اسامی پسران اسفندیار اومدن ،اما الان اینطور جا افتاده ممنون که اینو یادآوری کردین.

  11. من هم اسامی مثل توراکینا خاتون,سیورقوقتینی بیگی,ابش خاتونو … رو پیشنهاد میکنم.اسمای بدی نیست