از همین نویسنده ...
نوشته‌های مشابه

دیدگاه‌های حیتانشینان

6 دیدگاه ارسالی !

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  1. مرسی آقای ایزدی عکس جالبیه ما روبرد به حال وهوای اون دوران خدارحمت کنه مرحوم جوادی وهمه رفتگانو

  2. ایووووووووووووووووووووووول ایزد.عکس بینظیریه.بعنوان یک استراحت بین دو نیمه ی حل مشکلات روستا بهترین کار بود.
    جوادی و دستیشو و شعراشو و اذیتای که ما میکردمش.خدا رحمتش کنه.
    عباس ایزدی و محمد قانعی و علی ترابیر شناختم.سه تای دگر هرکه شناخته اسم بورد کنه و خانواد یر از هلاتم بدر یره در ضمن تاسهای وقف در خانه ی هرکس میباشد همچنو کی اسامیر معرفی منه بیاره به مسجد امام…..

  3. ایزد گفت:

    بقیه از سمت راست: شهید رشیدی و علی هنری(معلم بوده) و درخشان و محسن زاده
    ولی اگر اینا بفهمن ممکوشن

  4. منصف گفت:

    سلام برادر ایزد.چند وقتی (بی رد)بودی.شایعه شده که رفتی تو کما و فرشته همراهت(مثل سریال ملکوت) جوادی بوده و بعد از مدتی حشر و نشر این عکس رو بهت داده که بیاری واسه وبلاگ.سعی کن هر از گاهی بی رد بشی و از این عکسای باحال بیاری .فقط مواظب باش نتکوشن


    هم برار بخم کوشتن

  5. تصویری که من تو ذهنم از جوادی دارم ، یه پیرمرد با ریش های سفید و عبای قهوه ایه رنگ و رفته بود ، و خاطره بچگی هم اینکه هر وقت کار عجیبی و غریبی انجام میدادم مامانم بهم میگفت " جوااادی " !

  6. نوه زارع گفت:

    ای بابا مو که هیچکر نشناختم
    از جوادی به یادمه عبای زرد داشت ریش بلند که زیرالله قبول نمکر کاتاش کنه
    راستی مو مثل بز گر ازش مترسیم به حموم که ممه مرفت به جای دوشا از همونجه به در نممه داییم مگف اگر شوخ نکنی مگم جوادی بیای