علی نجفی 3016 روز پیش
بازدید 119 ۱۸ دیدگاه

بخارای من……

چند روز پیش ده بودم.بر حسب اتفاق کتاب «بخارای من ایل من» دستم افتاد و یک راست رفتم سراغ این تکه ی دوست داشتنی اش :« برف کوه هنوز آب نشده است. به آب چشمه دست نمی توان برد. ماست را با چاقو می بریم. پشم گوسفندان را گل و گیاه رنگین کرده است.بوی شبدر دوچین هوا را عطر آگین ساخته است.گندمها هنوز خوشه نبسته اند.صدای بلدرچین یکدم قطع نمی شودجوجه کبک ها، خط و خال انداخته اند. کبک دری در قله های کمانه، فراوان شده است. بیا، تا هوا تر و تازه است، خودت را برسان….»که نامه ای بود از برادری در ایل به برادر دیگر که رفته بود شهر تا ترقی کند و این نامه با برادر شهری «همان کرد که شعر و چنگ رودکی با امیر سامانی».پیش خودم تصور کردم که اگر برادری، برادری داشته باشد در دیاری دیگر که سالهاست رودمعجن را ندیده و حالا این برادر خواسته باشد حال و روز این روزهای رودمعجن را برای برادر دور از دیار بنویسد چه می نویسد؟!حال روز ده را که دیدم اینها به ذهنم رسید:
چند سال است خشکسالی آمده و خیال رفتن ندارد.هرسال «تموز» و«سونبولَ» و«میزو» را به امید باران و برفِ «مهرگو»و «چیلَّ»و «مه نورُز» میگذرانیم .هرسال دل خوش میکنیم به سال بعد.چشمانمان به درِ آسمان سفید شد و«آن» سال بعد هنوز نیامده.
«تِغ بَزَها» خشک است.علف چندانی گیر گوسفندها نمی آید.گوسفندها لاغرند.هنوز به تموز نرسیده دارند شیرشان را خشک می کنند.ارزان هم شده اند.هفته ی پیش توی شهر بره بود کیلویی۱۰هزارتومان و این هفته ۸ هزار تومان.«محله گی»ها دارند گله گله گوسفندهایشان را می فروشند برای کشتار.چیزی ندارند به گوسفندها بدهند.علف حکم طلا پیدا کرده.جو گران است . آب هم با مشقت برای گوسفندها گیر می آید.توان اینکه حشم را به آخر تابستان برسانند ندارند.هنوز بهار تمام نشده می فروشند پیش از اینکه تلف شوند.
«تهروی»از« بند» به پایین یک چکه آب ندارد.حتی حمام هم دیگر «دگَرد» نیست که آبش بریزد توی«تهروی» و به بهانه ی آبِ حمام دو سه تا پونه این ور و آن ور سبز شود. در«سرتینگل» هم یک «چونک»آفتابه آب، ته «تهروی» را تر کرده.یادت هست وقتی در اتاقی که پنجره اش رو به «تهروی»باز می شد میخوابیدیم از صدای «هَرَنگ هَرَنگ» آب خوابمان نمیبرد؟عیدها که می رفتیم «سرتینگل» آب زیر پایمان را خالی میکرد و می خواست کله پامان کند؟تابستانها اگر «اوگذر» نبود مصیبتی بود رد شدن از آب؟یادت هست تنبانمان را تا روی زانو می دادیم بالا که خیس نشود؟چشمه ها خشکیده اند.توی ده فقط دو «لوجوی»آب هست.یک در «سرتینگل» یک نصفه ای هم می آید پایین برای باغها که آنهم معلوم نیست بتواند تا آخر تموز دوام بیاورد.
دیمه زارهای «دهنو» و«پی زرد» از بین رفته اند.«پلیز دیمه»ها انگار قصه بوده اند.هندوانه های سبز کوچک با آن انبوه دانه های قرمز خوشرنگ که از «پلیز دیمه» ها می دزدیدم و می شکستیم و با دست می خوردیم پاک ورافتاده اند.آدمهایی که از «پلیز دیمه»ها بر می گشتند و به ما که می رسیدند هندوانه ای-گیرم که کوچکترینشان را- از سر خورجین برمیداشتند و تعارفمان می کردند خیلی وقت است که دیگر سراغ «پلیز دیمه» هارا نمی گیرند.تاک های انگور «نیم چی» نسلشان دارد منقرض می شود.«چروخ» ها سالهاست با خاک یکسان شده اند.درختان باغها دارند از نفس می افتند.از بی آبی و بی صاحبی.از بس باران کم آمده و کسی «آدار بِدار»شان نبوده یا خشک شده اند یا آفت و شته دارد خفه شان می کند.
سیب زمینی و پیاز و خیار و خربزه و چغندر کم کم دارند خاطره می شوند.سر تینگل که زمانی پر بود از زمینهای سیب زمینی و چغندر و «پلیز» و «کَلَ»یه پیاز و «لبیا»حالا فقط تک و توک زمین های گندم و جو دارد و زعفران که آن ها هم اگر از دست بی آبی بگریزند تازه می افتند زیر دست وپای «شهری » ها.همین جمعه ی پیش هم آمده بودند.سرتینگل کیپ تا کیپ ماشین بود و گُله به گُله آدم بود و جا به جا آشغالهایی که کپه شده بودند روی هم و آتشهایی که تر و خشک را با هم می سوزاندند.
ده مثل قدیم ها شلوغ و پرسروصدا نیست.زمستان ها که پاک سوت و کور است.پیرها کارشان را کرده اند جوانها هم ده نمی مانند .هرکس بتواند جل وپلاسش را جمع می کند و می رود.کار پرزحمت و کم درآمد ده مشتری زیادی ندارد. همه دنبال پول زیاد و کار کم و زندگی راحتند.دود هم شده است بلای جان.
همه چیز مان را از «دِکُّ» می خریم.کفش و کلاه مان که جای خود دارد،شیر و ماست و کره و پنیر و خیار و گوجه فرنگی و سیب زمینی مان هم از«دکُّ» است.چندسالست نانوایی هم داریم.خمیر هم دیگر کمتر «میکنیم» ولی قصابی نداریم.گوشتمان را از بایگ میخریم یا از شهر.پیرمرد می گفت اگر به امید زمینها و «حصیل»ها ی خودمان باشیم یک کاسه «نخوروش»هم نمی توانیم بخوریم.پیرمرد میگفت اگر همین دو قران یارانه و کمیته نباشند همه مان باید کاسه دست بگیرم و دوره بیافتیم این ور و آن ور مثل «غربتها»…….

 

 

نظرات کاربران

با نظرات خود، ما را در ادامه مسیر راهنما باشید.

نظرات کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

  1. به نام خدا

    درود بر استاد علی نجفی

    به حضور حضرت عالی عرض کنم حال و احوال کل مملکت هم بهتر از رودمعجن نیست بلکه در بعضی جاها از جمله همین فدیهه که نزدیکترن روستا به رودمعجن می باشد به مراتب بدتر است.

    دریغ از پارسال

    راز دل را با تو می گویم به دور از قیل وقال

    از برای عشق ورزیدن نمی یابم مجال

    می دوم شاید بیابم لقمه ای نان حلال

    اینچنین ضرب المثل در بین ما باشد روال

    هر چه آید سال نو گوئیم دریغ از پارسال

    چشمه ها خشکیده اند و چشمها گردیده تر

    کشتزاران بی ثمر گشته دعاها بی اثر

    بلبلان افسرده اند و باغبان افسرده تر

    در کجا باید بجویم چشمه ی آب زلال

    هر چه آید سال نو گوئیم دریغ از پارسال

    تا به کی هشتم گرو باشد به پیش هفت و شش

    از طلبکاران گریزانم و یا در کشمکش

    اندرین احوال می باشم زنم در فکر مِش

    بدر بوده صورتم حالا شده مثل هلال

    هر چه آید سال نو گوئیم دریغ از پارسال

    مال ما بردند آقایان و کردن اختلاس

    ملتی سرگشته بینی جملگی را آس و پاس

    دیگری میلیارد برد و زد به ما تیر خلاص

    نیست دیگر در خزانه نه دلار و نه ریال

    هر چه آید سال نو گوئیم دریغ از پارسال

    هر که را دیدم گرفتار فشار و قند خون

    همچو سیر و سرکه میجوشد اما در درون

    صورتش را کرده با سیلی سرخ و لاله گون

    حال مردم را ندیدم بد تر از این تا به حال

    هر چه آید سال نو گوئیم دریغ از پارسال

    اندرین وادی به جای آب می بینم سراب

    شیخ با شیب ملایم می کند ما را مجاب

    آن یکی گفتا بخور اشکینه را جای کباب

    بعد از این در خواب بینم سینه را با ران و بال

    هر چه آید سال نو گوئیم دریغ از پارسال

    عده ای سمت دبی یا در صف آنتالیا

    یا کنار برج ایفل می کنن عشق و صفا

    عده ای دلخوش به حج و یا به سوی کربلا

    من ولی در حسرت دریای زیبای شمال

    هر چه آید سال نو گوئیم دریغ از پارسال

    گر چه تو مستاجر و در آرزوی خانه ای

    در همه عمرت ندیدی ساغر و پیمانه ای

    دلخوشیت یک سبد کالاست با یارانه ای

    هر چه میبینی سلیمان شاد باش و بی خیال

    هر چه آید سال نو گوئیم دریغ از پارسال

  2. سلام باید چه کرد برای بهتر شدن رودمعجن

  3. راستی..
    دیروز
    درکوچه هایِ فراق ِروستا قدم نهادم
    امتدادِراه چه غریبانه می نمود
    ودرنگاهم
    افقی ، گویایِ یک نا آشنائیِ سترون
    وپاهایم لرزان در نوعی بیگانگیِ موهوم
    دستانِ اشاره ام را
    گویا ، حس حرکت نبود
    ودر رخوت زمان ،ارتفاعِ شکستِ دیوارها
    ترجمانِ کهنِ روزگاران را ، ندا میداد
    ومن
    انگشتِ اشاره ام، خرابه هایِ آبادِ دیروزرا
    نشانه رفته بود
    وزبانم …
    تکلم ِغریبانه ای بر چهره یِ زخمیِ روستا بود
    ووو..
    آنسو ترَک
    مزارع در تشنج ، از تبِ فراقِ آب
    ولبانِ خشکِ چشمه ساران ،ترک خرده از عطش
    وآن سو
    تاکستان، در عریانیِ پائیز گونه اش
    مرثیه ی بهاران را زمزمه میکرد
    وچرخشت در غربالِ روزگار ، صورتش نازیبا
    دراختلاطی از کلوخ وسنگ
    وآسیابهارا، ..بلندی سقف بر کف، ممزوج بی تفاوتی
    … در پهنای تمدنِ نسلی نو
    وآسیابان ، واژه ای غریب در صحیفه یِ عمر پدر بزرگ
    وچه غمگنانه می نمود
    نابودیِ یادِ یادگارانِ کهن
    واما کوه !!
    در فراق جریان زلال کال ، خجل وشرمنده
    ودرختان بادام
    در امتدادِ غروب ایستاده ، مرگشان را جار می زدند
    ومن پرسیدم
    این سرزمین کجاست ؟؟!!
    صدائی آشنا ، گفت ……..!!!!

  4. وای توروخدا این شعرها روننویسید من حاضرم زندگیمو بذارم بیام رودمعجن بااینکه دونسل تو رودمعجن نبودیم

  5. حیاط خانه ما تنهاست
    حیاط خانه ی ما
    در انتظار بارش یک ابر ناشناس
    خمیازه میکشد
    و حوض خانه ی ما خالی است
    ستاره های آوچک بی تجربه
    از ارتفاع درختان به خاک می افتد
    و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها

  6. سلام و خداقوت برای مطلب زیبایتان. کتاب بخارای من ایل من رو نخوانده ام اما خلاصه اون روکه توی کتاب ادبیات دوران دبیرستان بود خوانده ام. یادمه همون زمان که سر کلاس میخوندم یه لذت خیلی خاصی از همون جمله هایی که شما توی متن آوردین مثل (( بوی شبدر دوجین هوارا عطر آگین ساخته و یا به آب چشمه هنوز دست نمیتوان برد)) یهم دست میداد و یه حس قشنگ توام با آرزوی حضور داشتن توی همون فضا برام ایجاد میشد. و یادمه که چندین بار اون داستان رو خوندم . اما در خصوص توصیفاتی که واسه رودمعجن خودمون کردین به نظرم این مربوط به رودمعجن ما تنها نیست بللکه اوضاع خشکسالی و … مربوط به اوضاع کل کشور و روستاهای اون هست و دیگه از اون صفای قدیمها خبری نیست و هر چند که بهتره قدر همین یه ذره آب و هوا رو بدونیم که معلوم نیست توی چند سال آینده دیگه از همین هم خبری باشه یا نه. البته غیر از شرایط جوی که تغییر کرده و دیگه مثل قدیمها نیست آدمها هم عوض شدن و دیگه مثل قدیمها نیستن از صفای باطن و نیت های پاک بگیر تا تلاش و کوشش مردم قدیم ( چه مرد و چه زن ) تا سادگی و بی آلایشی و نبود رسم و رسومات دست و پاگیر تا نبود قیافه های عجبیب و غریب و از بین رفتن حیا ی زنها و… .وامتداد اون به رودمعجن خودمون که یادمه بچه تر که بودیم حرمت روممعجن خیلی بیشتر نگه داشته میشد اما متاسفانه الان … همه چیز عوض شده .. پس نه تنها نبود آب و هوای قدیمها حسرت شده بلکه به آدمهای قدیم هم باید حسرت خورد. افسوس …

  7. خیلی خوشحال مرم که که دخترای روزمعجن چنی فعالن درزمان مادرم در رودمعجن مدرسه رفتن دخترا رو هم بد میدونستن در زمان ما حرف زدن با اقایون .بالاخره این تغییرات شاید عیبایی داشته اما مطمپنا خوب بوده عزیزم نجمه مال کدوم دهه ای ۶۰ یا۷۰ یا۵۰

    1. مطمئنا من هم بسیار خوشحالم از اینکه دخترای امروز اینقدر فعالن و درس میخونن و به مدارج بالای دانشگاهی هم میرسن چیزی که زمان قدیم اصلا از اون خبری نبود. اما فکر نمیکنم منظور من از حیای زنهای امروز فعالیت زنهای امروز یا حرف زدن اونها با مردها باشه . یا شما اصلا کامنت من رو درست نخوندین و فقط جمله حیای زنهای امروز از بین رفته رو خوندین و یا اینکه توی درک مطلب مشکل دارین و یا … چیزی که الان مسلمه و اکثرا هم به اون اعتراف دارن اینه که زنهای امروز از لحاظ حجب و حیا خیلی با اونی که باید باشن فاصله گرفتن دقیقا مثل رودمعجن که با خود واقعیش کلی فاصله گرفته . چرا از تغییر رودمعجن و اینکه دیگه مثل گذشه نیست نالانیم ولی … زنهای امروز با خود واقعیشون از بعضی جنبه ها کلی فاصله دارن چه شما میخواد از حرف من خوشت بیاد و چه نیاد اعتقاد من اینه، این ربطی به دهه ۵۰ یا ۶۰ یا ۷۰ و یا …. نداره .

      1. منظور من هم ای نبود که منظور شما اینه .منظورم این بود که تغییرات همیشه نباید اونطوری باشه که ما تعیین میکنیم

        1. دهه رو هم پرسیدم برای آشنایی بود .یک کم خوش اخلاق تر باش عزیزم

  8. ونوس گفت:

    وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
    و در تمام شهر
    قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند.
    وقتی که چشم های کودکانه ی عشق مرا
    با دستمال تیره ی قانون می بستند
    و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
    فواره های خون به بیرون می پاشید
    وقتی که زندگی من دیگر
    چیزی نبود ، هیچ چپیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
    دریافتم ، باید، باید ، باید.

    یک پنجره برای من کافیست
    یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت
    اکنون نهال گردو
    آنقدر قد کشیده که دیوار را برای برگ های جوانش
    معنی کند
    از آینه بپرس
    نام نجات دهنده ات را
    آیا زمین که زیر پای تو می لرزد
    تنهاتر از تو نیست ؟

  9. ونوس گفت:

    آفتاب رفت و پرتو زردش ماند،
    ایل رفت و غبار و گردش ماند؛
    نبوسیدم آن چشمان زیبا را،
    در دلم دردش ماند..

  10. سوسن سوسن گفت:

    ببار باران…
    من سفرکرده ای دارم که فراموش کرده ام پشت سرش آب بریزم…

  11. مخلصیم گفت:

    نوشته ی زیبا و تلخی بود زیبا به همون زیبایی نوشته ی ایل من بخارای من و به تلخی حرفهای امروز عمو که بی رمق وخسته نشست خنده ی همیشگی تو صورتش نبود با خنده گفتم حسابی روزه ای ها گرما کلافه ت کرده گف غصه ی روزه نیس زمین از ما روزه تره! امسال کشاورز هیچی نداره ..
    ان شاء ا.. به برکت این ماه برکت به زمین برگرده :Y:

  12. هنوز بیشه ی سبز
    کماکان سبز است
    شاخه ها
    برگها نفس میکشند
    زیر سایه اسمانش
    ارادت هنوز جاریست در سراشیبی تندهر کوچه
    هرچندنگاهت نگرانی به تن دارد
    خاطره های سبزنقش دیوارهای کاهگلی
    در سربالایی کوچه هانفس نفس میزنند
    خیلی چیزها هست
    بسیارند هنوز سلامهای بلند
    روی هر نقشه …
    هنوز دنبالش میکنیم
    نامش شوق به دل میریزدهنوز.

  13. ونوس گفت:

    شعرت خیلی زیبا بود تو شعرت رودمعجن ریشه دوانده بود. نمیدونستم شاعر شدی چند ساله شعر میگی

    1. ونوس گفت:

      شعر آقای نیکو عقیده رو میگم