حسین مرادی (نوه حجی مراد) 2981 روز پیش
بازدید 68 ۳ دیدگاه

از میان خاطرات ( قسمت دوم)

اواخر سال ۶۴بود قرار بود عملیاتی انجام شود یک تیپ نیروقبل از جاده سلیمانیه عراق  پشت  یک کوه یا خاکریزی  کمین کرده بودیم باید ازتاریکی شب استفاده  میکردیم واز عرض جاده که در تیررس مستقیم عراقی ها بود عبور میکردیم  برای همین فرماندهان نیروها را به چند گردان تقسیم کردند تا اگر عملیات لو رفت اسیب کمتری به نیروها وارد شود من جزء امدادگران  گردان بودم به غیر از من تعداد دیگری از بچه های رودمعجن هم در گردان ما بودند  گردان اولی به سلامت از جاده عبور کرد  نوبت به گردان ما رسید از طرفی دلهره لو رفتن و از طرفی شوق عملیات  در میان بچه موج میزد هیچ کس از عاقبت کار خبر نداشت یا زهرا گفتیم و حرکت کردیم به وسط جاده که رسیدیم خمپاره ای وسط گردان منهدم شدهمه چیز به هم ریخت تمام جاده  حجمه اتش شد  هر کس به طرفی میدوید من هم در ان میان به کناری پرت شدم اسیب ندیده بودم   نگران یاران رودمعجنیم بودم  بلندشدم دویدم به سمت بچه ها باید امدادگری میکردم  همچنان که میدویدم پایم به بدن کسی کیر کرد و پرت شدم روی زمین خودم و جمع و جور کردم  برگشتم جلو چشمانم بدن به خون نشسته شهید محمد حسن امیری  را دیدم تمام سرو صورتش زیر خون جا مانده بود از روی زمین بلندش کردم تا برسانمش  به امبولانس  که متوجه شدم نبض ندارد  با حالت کریه فریاد زدم : امیری  هنوز کمی نگذشته بود که صدای  ضعیفی صدایم زد : حجی حسن اخ یا زهرا  حجی حسن ………   ادامه دارد.

 

 

به نقل از : حاج حسن عظیمی

نظرات کاربران

با نظرات خود، ما را در ادامه مسیر راهنما باشید.

نظرات کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

  1. درود هرچند که به قول معروف ده هفتادی هستم اما خاطرات زیادی رو از خانواده در مورد شهید امیری شنیدم
    ” زیباترین جلوات عشق ، خونی است که برپیشانی شهید می نشیند ”
    منتظر قسمت بعد مطلب هستیم

  2. مرادي گفت:

    خاطرات شهدا حتی اگر جملاتی کوتاه باشد، خواندنی و قابل تامل است. روح شهید امیری و همه شهدائ رودمعجن گرامی و یادشان بخیر.
    و دروود بر شما پسر عموی گرامی که یاد و نام شهدا را در این سایت زنده نگه میدارید.

  3. علی نجفی گفت:

    اینکه با حوصله این خاطرات رو جمع میکنی و منتشر میکنی جای تقدیر فراوان داره.خدا قوت بده به دست و قلم و توانت