عکس قدیمی: سال ۱۳۵۵ حیاط بهداری

عکس شاید خرداد سال ۱۳۵۵ باشه توی حیاط بهداری رودمهجن.

دانش آموز سال اول راهنمایی بودم. جوون خوش تیپ کنار من، آموزگار مدرسه‌ی رودمهجنه که دو سالی می‌شه دوماد ما شده.  کلاس ۵ شاگردش بودم و حسابی سخت‌گیر  بود. جوان پسر در بغل هم آموزگاره و از قوم و خویشای ما و اون بچه هم پسرشه که حالا مردی شده بزرگتر از باباش. مرد آبی‌پوش هم بابامه که بدجوری کله‌ش بوی قورمه سبزی می‌داد.

شاگرد مدرسه‌ی راهنمایی کوروش بودم که تو خیابون فرمانداری تربت حیدری بود. مث همکلاسیام، عشقم این بود که این جوری تیپ بزنم:

موی لَختِ بلند که بریزه رو چشام . ریش ستّاری پر پشت، ساعت مچی سگ‌کشی، پیرهن یقه خرگوشی، کت با یقه‌ی به پهنای بال عقاب، شلوار پاچه‌شیپوری، و کفش با پوزه‌ی پهن و پاشنه‌ی کلفت و بلند. عینُه تیپ دامادمون. یه تیپ مردونه که همه چیزش درشت باشه. خب جوونی با این همه درشتی و کلفتی و بلندی و پهنی و با یه لشکر سگ و خرگوش و عقاب و شیپور  اگه انقلاب نمی‌کرد این زور و قوت رو چی جوری خالی می‌کرد؟

درباره نویسنده
نوشته‌های مشابه

هشدار

دیدگاه‌های

12 دیدگاه ارسالی !

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

  1. جگر گوشه گفت:

    درود جناب فتوحی.شما گالری بزرگی از این عکسهای زیر خاکی دارین که یکی از یکی قدیمیتره . و اگر اشتباه نکنم اقایی که بچه بغلشه کنار جناب جعفر زاده اقای ترابی باید باشند و اونم پسرش حسین اقا که از همکلاسیای من و دوستان قدیمی میباشند. یاحق

  2. علیرضا روشندل رودمعجنی گفت:

    سلام جناب دکتر عزیز
    من روشندل رودمعجنی هستم . خوشحال شدم که سایت شما رو دیدم که یکی از همشهریهای من اینچنین سلیقه بخرج داده و سایت خوبی ساخته اید .
    خوشحالم از حضور شما در دنیا اینترنت . روشندل ۲۶/۵/۹۱ :gol:

  3. عکس قشنگی بود وتوضیحات جگرگوشه کاملا صحیح خسته نباشید ؟آقای دکتر
    واما بعد به به جناب آقای کربلائی علی اقا خوش امدید خیلی قبل تر منتظرتان بودیم لطفا به بقیه همشهریان تهرانی نیز اطلاع رسانی بفرمائید

  4. ناشناس گفت:

    بسیار زیبا

  5. علی نجفی گفت:

    وراد سالن بهداری که میشدی اتاق دکتر دست راست بود.سمت چپ داروخانه بود و اتاقی که یکی یا دوتا تخت داشت برای سوزن زدن و سرم و اینجور داستانها.عباس درخشان پشت یک میز فلزی روی یک صندلی که نشیمنگاه و پشتی اش از چوب قهوه ای صافی بود و پایه های فلزی داشت( و از این صندلیها توی دفتر مدرسه برا نشستن اقا معلمها هم بود)مینشست و مریض ها را یکی یکی روانه ی اتاق دکتر میکرد.از اتاق دکتر محوطه دیده نمیشد اما وقتی می امدی آن اتاقی که تخت داشت و در آن «پش دست» میخواباندت روی تخت تا سوزنت را بزند ،درست بالا سر تخت یک پنجره بود که رو به محوطه ی بهداری باز میشد.درست وقتی که «پش دست» سر شیشه ی اب مقطر را با فشار شست و خیلی استادانه و با صدای«تیک» نرمی میشکست و با سرنگ اب را میکشید و سرنگ را فرو میکرد توی در پلاستیکی شیشه ی پنی سیلین تا اب مقطر را با گرد پنسیلین قاطی کند ودوباره بکشد توی سرنگ و بزند به «کفل»ادم و داد ادم را هوا ببرد،درست همان لحظه که بدترین لحظه ی زندگی بود و انگار یک قرن طول میکشید ان هم زدن شیشه ی پنیسیلین و بالا کشیدنش و خالی کردنش توی وجود ادم،سرت را که کمی بالا می اوردی محوطه ی بهداری را میدیدی از پنجره ای که بیشتر وقتها باز بود و یک توری فلزی برای نیامدن مگس و«کوخ کلخ»به آن چسبانده بودند.ان وقتها که دکتر می رفتم همیشه ارزو داشتم برای یک بار هم که شده بروم داخل محوطه ی بهداری که ان طرفش یک ساختمان دیگر بود که گمانم خانه ی دکتر بود.نمیدانم چرا ولی این محوطه مثل یک منطقه ی ممنوعه ی اسرار امیزی بود که من به شدت کنجکاو کشفش بودم!! .حتی دو سه بار از کال بهداری که میرفتم به کمک بچه ها از روی دیوار سرکی کشیده بودم و دیدی زده بودم ولی خوب داخل محوطه رفتن چیز دیگری بود که هیچ وقت نصیبم نشد.این عکس من را یاد همان کنجکاوی کودکانه انداخت.البته نمیدانم این محوطه ی سال ۵۵ عکس همان محوطه ی سالهای ۶۸-۶۹ است یا تغییراتی کرده!
    رابطه ی یقه خرگوشی و ساعت مچی سگ کشی و وشلوار پاچه شیپوری و کفش های پوزه پهن و پاشنه بلند با انقلاب هم رابطه ی جالبی بود با این حساب از شلوارهای جین تنگ فاق کوتاه و موهای مدل سیخ تو پریز و پیرهنهای اندامی کوتاه و ریش و سبیلهای سه تیغه و ابروهای دست کاری شده و کفشهای اسپرت امروزی که هیچ کدامشان اندک نشانی از درشتی و کلفتی و بلندی ندارند و سرتاسر لطافت و نازکی و کوتاهی هستند جز تساهل و تسامح و گفتگو نباید انتظاری داشت!
    خدا قوت اقای دکتر :SS:

  6. سلام جناب آقای دکتر .واقعا عکس با توضیحاتی که داده بودین بسیار جالب بود وهمچنین حرفهای که جناب نجفی ضمیمه حرفهای شما کرده بودن جالب تر و قشنگتر شد. مخصوصا با ربط دادنش به انقلاب ……. :VV:

  7. به نظر من جذابیت توضیحات این عکس از خودش پیشی گرفته . مد اون زمان که تو چشم ترین نمادش پاچه های گشاد بود خیلی برام جالبه. تقریبا تو تمامی عکس ها دیده میشه . الان هیچ مدی به کثرت اون مد وجود نداره. الان تنوع مد ها بیشتر شده و هر کس برای خودش صاحب مد شده.
    توی عکس به خوبی از سایه درخت استفاده شده و زحمت کشیدن صندلی ها رو طوری تو سایه بزارن که کسی آفتاب نخوره.
    بند انتهای نظر علی هم خیلی بیسته. البته بیست به معنای صفت پیشوند خیلی میگیریه والا بیست عددی که همون بیسته و بیشتر از بیست میشه بیست و یک و نمیشه گفت خیلی بسیت یا یه مقدار بیست.

  8. محمود فتوحی گفت:

    @علی نجفی
    علی عزیز
    ممنون از تفسیر جالبت
    این صندلیها عیناً روی خاکیه که بعدها ساختمان مسکونی دکتر شد. اینجا قبل از تولد شما حیاطی بود که توش سبزیکاری می کردند. و دکتر تو خونه یکی از مردم اجاره نشین بود.

  9. محمود فتوحی گفت:

    @مجتبی عبدالهی
    مجتبا جان
    اما ادمای تو عکس بدجوری آفتاب میخورن یه بار دیگه ببینشون.

  10. محمود فتوحی گفت:

    @علیرضا روشندل رودمعجنی
    علیرضای عزیز
    ده پانزده سالی هست سعادت دیدارت دست نداده. یاد دهه شصت تهران بخیر
    به خانواده سلام برسان

  11. محمود فتوحی گفت:

    @پروین مدرسی
    پاینده باشید خانم مدرسی

  12. آشنا گفت:

    عکس بسیار جالبی بود دست مریزاد جناب دکترفتوحی :SS: :SS:
    خوبی این عکسا اینه که خاطرات افراد رو زنده میکنه تاکلاس چهارم دبستان که مدرسه پایین بودیم همیشه ازپشت نرده های میله ای که حائل بین مدرسه وبهداری بود محوطه بهداری رو دید میزدیم فکر میکنم اون زمان ساختمونی که خانواده دکترزندگی میکردند ساخته شده بود دکترهای اون زمان بیشتر هندی بودند و باخانواده می اومدند ما که خانم بودیم ازلباس ساری بلند و رنگیی که خانم دکترمیپوشید خیلی خوشمون می اومد وآرزو میکردیم ماهم ازاون لباسها داشته باشیم .آخه آرزو بر بچه هاکه عیب نیست :VV: