حسن مفتوح 3782 روز پیش
بازدید 93 ۱۵ دیدگاه

مربوط به مسابقه خاطره نویسی

دقیقا یادم نیست اما ۱۰ -۱۵ سال پیش بود.ماه رمضان بود. آن روزها که هنوز چندان پای تلویزیون با سریالهای جور واجورش به ده باز نشده بود ،شبهای ماه رمضان  یک مسجد بود و مراسم قرآن خوانیش.طبق سنت همیشگی نیم ساعتی بعد از افطار برنامه ی قران خوانی در همه ی مسجد های ده برپا بود.از مسجد «ته محله کهنه» بگیرید  تا مسجد« احد اوو».در همه ی مسجد ها هم  این مراسم با کمی تغییرات تقریبا به یک سبک و سیاق برگزار میشد . مردها دور تا دور مسجد می نشستند . یکی میخواند و یکی از بزرگترهای مسجد که «میلا» بود غلطها را میگرفت گاهی هم آخر مجلس ذکر مصیبتی بود و قلیل توسلاتی و آخرش هم که «ورمِشکَستم». زنها هم پشت پرده هم قران گوش میکردند هم به حرفهای هم گوش می دادند و هم با هم حرف می زندند و هم جواب همدیگر را میدادند.زنها از قدیم توانائی انجام چند کار را با هم داشتند!.

ما به مسجد کوچه ی پایین(کوچه ی شوده) میرفتیم.هر شب مسجد شلوغ بود و دور تا دور مسجد کیپ تا کیپ ادم می نشست.ما میخواندیم و مرحوم مشرفی غلطها را میگرفت.آن شب هم مثل هر شب با بچه ها به مسجد رفتیم.در همه ی مسجدها غالبا بچه هایی که قرآن خواندنشان چندان چنگی به دل نمیزد پایین پای مسجد مینشستند و یا در پرت ترین و دور افتاده ترین  نقطه ا ی از مسجد که میشد تصورش را کرد.جاهای خوب همیشه برای بزرگترها بود.مسجد کوچه ی پایین هم همینطور بود.وارد مسجد که شدیم مثل همیشه در همان پایین مسجد نشستیم. قرآن خواندن را از بالا شروع کرده بودند و داشت کم کم به ما میرسید .بعضی از بچه ها قرآن میخواندند و برخی هم نمیخواندند.بعضی از «سرخط» میخواندند و بعضی هم که هنوز جرات خواندن از«سرخط» را نداشتند با خواندن سوره ی کوچکی مثل قل هوالله وظیفه ی دینی و ایمانی خودشان را انجام میدادند.آنهایی که میخواستند از «سرخط» بخوانند قبل از اینکه نوبتشان شود طی یک محاسبه ی پیچیده ی آماری  احتمال اینکه چه آیه ای و از کجا سهم خواندن آنها می شود را حساب کرده و تمرین میکردند تا وقتی نوبتشان شد غلط نخوانند.آن شب یکی از دوستان دل را به دریا زده بود و میخواست قرآن بخواند آن هم از «سرخط».گویا محاسبات آماری هم اشتباه از کار درآمده بود(بعضی وقتها بعضی ها بیشتر یا کمتر میخواندند و کل محاسبه را دچار مشکل می کردند)و برخلاف انتظار  عدل از اول سوره ی «قاف» سهم خواندن این دوست شد. دوست ما که هول کرده بود و نمیدانست آن حرف مقطعه ی «ق»اول سوره را چطور تلفظ کند بلافاصله از پسرخاله ی من که کنارش نشسته بود پرسید:

-ای چیشه مرَ؟چین آیه ورشگُیُم؟

پسرخاله من هم نه ورداشت و نه گذاشت گفت:

-ای قیفَ.ورگو قیف.

گمانم تمام آدمهایی که میخواهند قرآن بخوانند ته دلشان دوست دارند یک جورهایی مثل عبدالباسط بخوانند.شاید کمتر کسی را بشود پیدا کرد که علاقه ای به قرآن داشته باشد و وقتی سوره ی تکویر را با صدای عبدالباسط گوش میدهد حداقل در خلوت خودش وسوسه نشود  دستهایش را بگذارد بغل گوشهایش و آن ۹ آیه اول را یک نفس بخواند.ما بچه ها هم مثل همه عشق عبدالباسط بود و بدجور دلمان میخواست مثل او قرآن بخوانیم.دوستم بعد از اینکه از «قیف» بودن«ق» اطمینان حاصل کرد با اعتماد به نفس کامل صدایی  صاف کرد و یک اعوذ باالله غرائی به سبک عبد الباسط قرائت کرد .ازگوشه و کنار مسجد صدای «لعنه الله علیه» آهسته ای که بزرگترها اغلب بعد از «اعوذ باالله»زیر لب نثار شیطان لعین رجیم می کردند به گوش رسید و بلافاصله «بسم الله الرحمن الرحیم»هم با سبک عبدالباسط از جانب دوستم قرائت شد و این بار بزرگترها«یا رحمان و یا رحیم» را زیر لب ادا کردند.این اعوذباالله و بسم الله با این سبک، نوید یک قرائت درست ودرمان را می داد، به همین خاطر مسجد در سکوت کامل فرو رفته  بود و بی صبرانه انتظار ادامه ی قرائت را میکشید که ناگهان دوستم با همان سبک و سیاق و همان اعتماد به نفس پیشین و همان صدای غرا خواند:

-قیف

هنوز این کلمه کامل از دهان دوستم خارج نشده بود که مسجد رفت روی هوا.ما بچه ها و جوانترها  بی محابا میخندیدم. بزرگترها که سعی می کردند احترام مسجد و محفل را نگه دارند یا با یک پوزخند آرام و کم رنگ سعی می کردند ماجرا را فیصله دهند و یا سرها را پایین انداخته و شانه هایشان می لرزید و آهسته غش کرده بودند.هرکسی از هر طرف تکه ای می انداخت.یکی میگفت:

-د رو قیف مدی لازیم داش خَب ب نِکشییش.دو بَرَ بخو

یکی میگفت:

-قیف نه،سرمشکی

دیگری میگفت:

-تو یک کلاس آموزش قرعانه داییر کو

بعضی از مسن تر های مسجد آشکارا عصبانی شده بودند. شاید آنها فکر می کردند تمام این اتفاقات یک برنامه ی از پیش طراحی شده است که برای برهم زدن نظم مجلس و بی احترامی به ساحت قرآن اجرا شده.شاید با اتفاقی که افتاده بود باور این امر برای آنها مشکل بود که تمام این ماجرا به صورت کاملا سهوی از جانب کسانی اتفاق افتاده که دوست دارند مثل آدم بزرگها قران بخوانند و مثل آدم بزرگها در مسجد و کارهایش مشارکت داشته باشند و مثل آدم بزرگها به آنها و قرآن خواندنشان اهمیت دهند و احترام بگذارند.این خاطره ای بود که ازان روزگار به یادم مانده بود.یادش بخیر.

نظرات کاربران

با نظرات خود، ما را در ادامه مسیر راهنما باشید.

نظرات کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  1. مهمان گفت:

    بامزه بود :SS: :Y:

  2. بنام خدا/ جناب مفتوح خاطره ی قشنگی بود. روزگار کودکی یادش بخیر/ یاد شبهای خوش و شادش بخیر/ غصه هر گز فرصت جولان نداشت/ خنده های کودکی پایان نداشت :SS: :SS:

  3. نوه زارع گفت:

    من همان زمان این جریان را شنیده بودم
    حسن اقا این خاطرات را به خوبی درک میکنم چون ما هم درگیرش بودیم یاد اون حساب کتابا تعداد ایه ها به خیر ما هر شب با بچه ها قرار داشتیم که زودتر از بقیه در مسجد حضور پیدا کنیم تا از فیض بازی در مسجد و رفتن بالای منبر که بزرگتر ها قداست خاصی برایش قایل بودند و به طور طبیعی اجازه بالا رفتن از انرا نمیدادند محروم نشویم
    الان که فکرش رو میکنم هر کدوم از اونن بچه ها یه گوشه ای مشغول اند و شاید هیچ ارتباطی با هم نداشته باشند
    واقعا یادش به خیر

  4. پریسا مدرسی گفت:

    جالب بود. یاد دوران کودکیتون با خاطرات قشنگتون بخیر.

  5. علی نجفی گفت:

    خاطره ی بسیار جالبی بود.من هم همون دوران این رو شنیدم.این جریان چند وقتی توی ده ورد زبان همه بود.یادش بخیر.
    با تشکر از شما آقای مفتوح برای ارسال این خاطره.
    خدا قوت :SS:

  6. پونه گفت:

    خاطره جالبی داشتین.منم یه جریان مشابه شنیده بودم که یه نفر تو همین مجالس قرآن اول سوره یاسین رو yes تلفظ کرده :Y: پس اون دوستتون نباید زیاد ناراحت میشده که اشتباه خونده(البته اگه ناراحت شده!!) :SS:

  7. نجمه عبداللهی گفت:

    خداقوت جناب مفتوح خیلی بامزه بود . تصور خنده حاضرین بعد تلفظ قیف خودش کلی خنده داشت من که کلی خندیدم :gol:

  8. جگر گوشه گفت:

    جالب بود حسن مفتوح عزیز. یادش بخیر ان دور هم بودنها و ان از ته دل خندیدنها . موفق باشی

  9. سلام
    خسته نباشید خاطره خیلی قشنگی بود فکر میکنم هر کی که این مطلبو بخونه واقعا لبخند از اعماق وجود به لبش بیاد.واقعا یاد دوران کودکیتون بخیر. :SS: :U:

  10. افرا بهشتی گفت:

    خوشمان آمد، بسیار نمکین بود! سپاسگزاریم :VV:

  11. حسن مفتوح گفت:

    ممنون از تمام دوستان عزیز اون قضیه سوره یس که پونه عزیز اشاره کردن در همین مسجد کوچه شوده اتفاق افتاد هردو مورد در یک ماه رمضان بود من خودم در اون جلسه هم بودم.
    از جناب استوار هم که فی لبداهه شعر گفتن تشکر میکنم
    یادش بخیر

  12. زیبا و روان نوشته بودید بنده لذت بردم . کوچه شوده و مسجد آن یاد آور خاطرات فراوانی از دوران کودکی من است و این خاطرات برایم زنده شد.
    امیدوارم با قلم شیوایی که دارید این خاطرات را بیشتر برایمان بنویسید. از شما تشکر و سپاسگزاری می شود.

  13. محمد لطفی گفت:

    این خاطره قشنگ رو عالی بیان کرده بودی،عالی :SS: :SS:
    افرین به برادر زن گرامی خودم :Y:

  14. در خصوص حروف مقطعه بسیار گفته اند و شنیده ایم و خوانده ایم . تفاسیر مختلفه. اما به یکی از آثارش جدیدا پی بردیم که اون هم طنزی هست که ایجاد کرده . خاطره جالبی بود که مشابهش رو دیده بودیم و شما به زیبایی داستانیش کردید . خدا قوت :SS:

  15. حسن مفتوح گفت:

    جناب اقای مدرسی استاد گرامی ممنون از شما من هم مثل شما خاطرات بسیار زیادی از اون دوران دارم که واقعا ادم بافکر کردن به اون خاطرات و یاد آوری وبازگویی بقیه دوستان لذت میبره راجع به شیوایی مطلب باید بگم که بالخره ۳ واحددرسی دانشگاه را پیش شما پاس کردم متشکرم موفق باشید