مریم علی پور 3752 روز پیش
بازدید 62 ۶ دیدگاه

یاد دوران قندانهای پارچه ای بخیر

 

 

چند تصویر زیبا از طبیعت  بهاری  و آبشار رودمعجن

 

 

 

 

و این هم جناب ایزد  که اوقات فراغت خود را اینگونه می گذراند.(ایزدخان گیلاسها رو تنها نخوری . یک کم هم برای  بچه های حیتا بفرست)

نظرات کاربران

با نظرات خود، ما را در ادامه مسیر راهنما باشید.

نظرات کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

  1. پریسا مدرسی گفت:

    سلام مریم جون. عکسات قشنگ بود مخصوصا عکس آخری که دلم خیلی هوس کرد. خدا قوت :SS: :SS:

  2. جگر گوشه گفت:

    عکسها کماکان داغ و بسیار جالب بودندمخصوصا ابشار و طراوت زیبایش. بسی لذت بردیم هر چند سایه ی شما کمی سنگین شده است. یا حق

  3. دوران قندان های پارچه ای هنوز به تاریخ نپیوسته و معاصره.هنوز هم توی رودمعجن ما داریم.
    خیلی با حاله :
    یعنی تریپ سرعتی همه چی جمع میشه . داری قند میشکنی یه دفعه مهمون میاد یا به هر دلیلی منصرف میشی همه ابزار و لوازم و قند و غیره رو با هم میریزی تو پارچه و نخ معجزه گر رو میکشی و همه چیز اکی میشه .
    در خصوص جناب ایزد هم با این عکس فهمیدم چرا بعضی روزها ایمیل حیتا ارسالی ندارد . ( ناگفته نماند ایشان مسئولیت حیتانامه و تایید ایمیل ها رو به عهده دارند ) جناب ایزد من رو درختامون علامت گذاشتم که از تو این عکس فهمیدم رفتی بالای اون. مرد مومن مگه خودتون درخت گیلاس ندارید . حواست جمع باشه که شاعر این جا به خوبی میگه :
    ای که از کوچه معشوقه ما میگذری . خوب منم از کوچه معشوقه تو میگذرم.
    فعلا به سختی در حال بررسی و شناسایی سایر لنگ و پاچه هایی هستیم که ایشان را در این سرقت یاری میکردند و آن لنگه کفشی که در عکس پیداست را باید به پای تمامی اعضای روستا امتحان کنیم. به قول علی اکبر یکی منو از برق بکشه .
    خدا قوت خانم علی پور :SS:

  4. پروین مدرسی گفت:

    سلام عکساتون خیلی عالی و باکیفیت بود مخصوصا عکس ۱و ۲ با کیفیت بیشتری گرفته شده.عکسی هم قطره های آب تو نور دیده میشه واقعا زیباست . مرسی ممنون :gol: :SS: :gol:

  5. علی نجفی گفت:

    یاد این قندونا بخیر.نمیدونم طرح این قندونا مال کی بوده ولی طرف کله اش کار کرده.بعد ها البته جعبه های شیر خشک که بابا کلو بهش میگفت«اُ حقه ی وامندگی» جای این قندونا را کمی تنگ کرد ولی این قندونا دگر چیزی بود.بعد از چای بعضی وقتا من قندون رو جمع میکردم و چون کوچیک بودم بلد نبودم نخش رو جوری ببندم که بعدا راحت باز بشه وچون از «تشر»های بابا کلو میترسیدم که بگه«اخ بابا،تو هنوز کلنگی قندُیی؟ورهم گرد بابا شو رَف» سریع سرو ته قضیه رو با یک گره کور هم می اوردم.نوبت چای بعدی که میشد موقع باز کردن قندون بابا کلو کمی با گره ور میرفت ولی از اونجا که چشماش برای نزدیک ضعیف بود گره رو خوب نمیدید.چشمها رو چین میداد و قندون رو به سمت من دراز میکرد و میگفت«کَ بابا جان بیا ای وامندگیر واکُ»ومن کلی«کلنگ اُ وامندگی»میشدم تا باز بشه و بابا کلو زیر لب همینجور که سر تکان میداد میگفت:«ای بابا هی.یک گرهه بلد نِیِن بزنن.کَی مین شماها کار یاد گیرن؟ای وای وای هی.».
    عکسها بسیار زیبا بود.دو تا عکس اول خاطره انگیز بود.اون عکس کوچه باغی راه هنوری هم محشره وعکسهای ابشار و قطرات آبی که روی لنز دوربین نشسته ادم رو به وجد میاره.ما شالله ابشار چه ابی داره.عکس ایزد هم جای تحلیل زیاد داره که میترسم اگه تحلیل کنم یکی نباشه منو از برق بکشه اونوقت دیگه واویلا میشه :VV:
    خدا قوت خانم علی پور.بسیار زیبا بود :SS:

  6. بنام خدا / درود بر همشهری محترمه خانم علی پور و صدها درود بر عکاسی که با انتخاب مکانهای عکس برداری زیبایی عکسها را دو چندان کرده است حال نمدانم انتخاب با خود شما بوده یا فردی دیگر. در هر حال هر یک از عکسها زیبایی خاص خود را دارد. اما آن عکس پارچه قندخاطرات را زنده کرده و همه دلها را روانه سالهای قبل نموده است . و نمیدانم حیتا نشینان عزیز به این موضوع توجه کرده اند که ما انسانها کمتر از زمان حال لذت میبریم یا در یاد از گذشته ها سیر میکنیم و یا امید به آینده داریم. البته این هر دو باید باشد ولی آنچنان که باید قدر زمان جاری را نمیدانیم شاید در سالهای آینده امکاناتی بوجود آید که نوشتن همین مطالب در حیتا خاطره باشد . یاد بادا قند و قندان قدیم // چهره های شاد و خندان قدیم // غصه هر گز فرصت جولان نداشت // خنده های کودکی پایان نداشت // یاد بادا پاکی دلهایمان // یاد بادا دار قالی هایمان // :SS: :SS: