حسین ثابتی مقدم 3858 روز پیش
بازدید 71 ۸ دیدگاه

دردهای نوستالژیک

نوستالژی یعنی غم غربت، غم و اندوه روزهای گذشته. نوستالژی یعنی بیاد آوردن خاطرات تلخ و شیرین روزهایی که رفته‏ اند و دیگر برنمی‏گردند.

چه کسی می تونه ادعا کنه که از این حس رنج نمی بره ؟

نوستالژی یعنی یک آهنگ که با گوش کردنش تمام گذشته برایت زنده می شود

نوستالژی یعنی یک فیلم که تمام ترسهای کودکانه ، تمام شوق های کودکانه را برایت زنده می کند .

نوستالژی یعنی مادربزگ که تمامی محبت را برایت معنی می کرد ،یعنی پدر بزگ طنین قران خواندنش سر صبح .

نوستالژی یعنی خانه ی خاله یعنی تو ایوان جمع شدن

نوستالژی یعنی بابا آب داد  یعنی پر کردن خطهای دفتر از ترس معلم

نوستالژی یعنی چشمانت رو ببندی تا پر از اشک بشه به خاطر اون چیزی که می خواهی و ممکن نیست یعنی بغض های کهنه

نوستالژی یعنی همه آن دردها و رنجهایی که از یادم رفته بود و امروز دوباره برایم زنده شد…

نظرات کاربران

با نظرات خود، ما را در ادامه مسیر راهنما باشید.

نظرات کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

  1. علی نجفی گفت:

    همه ی خاطرات نوستالژیک یک طرف این توپ پلاستیکی سه جلد یک طرف.جلد اول و دوم به هر ضرب و زوری بود میرفت داخل توپ اما مکافات سر جلد سوم بود.هم نمیشد جلد سوم نباشه(چون توپ اونجوری هم سبک میشد و هم زود پنچر )هم بودنش نیاز به یک زور درست وحسابی و وارد بودن به فوت وفنش داشت.ته دوطرف جلد رو باید پروانه ای یا دایره ای میبردی که وقتی توپ با فشار میره داخل ،جلد از دو طرف پاره نشه.بعد لبه های دو طرف رو باید برمیگردوندی و توپ رو میذاشتی وسط.دو طرف لبه هارو با دست میگرفتی و توپ رو با زانو میدادی داخل جلد وبعد اروم اروم لبه های جلد رو برمیگردوندی.تا قبل از اینکه توپ کامل داخل جلد نرفته بود نباید لبه هارو به حالت اول برمیگردوندی چون لبه ها حکم جای دست رو داشت برای جلد کردن،و اگه لبه ها رو زودتر از موعد برمیگردوندی یقینا جلد خراب میشد.اگه خوب جلد میکردی،جلد کیپ توپ میشد و میشد یه فوتبال مشتی باهاش بازی کرد واگه اتفاقی نمی افتاد تا یک ماهی توپ دوام میاورد وتوی اون وانفسای بی پولی که خریدن یه توپ پلاستیکی ۱۰ تومنی مکافاتی بود،دوام اوردن یک ماه یه یک توپ یعنی اخر خوشبختی. ولی وای به وقتی که بد جلد میکردی.توپ بیضی میشد،جلد لق میخورد و مدام توی بازی با یک شوت در می اومد و مدام باید«جَمبُل» میکردی و فاتحه ی گرمای بازی خونده میشد علاوه بر اینکه مدام باید غر و غرهاو در ورژن بالاتر فحشهای رقیق و غلیظ بچه ها رو تحمل کنی.
    با دیدن این توپ رفتم به تابستونای خته،به عصرای هر روزه ی کوچه های عشقی،وجمعه های گاه گاهی عدل خمینی.
    خدا قوت نیچه جان هوووووو

  2. سپیدار گفت:

    فکر میکنم یکی از زمانهایی که خیلی با خاطرات نوستالژیک سروکار داریم نزدیک عید و خانه تکانی است.وقتی نوبت به مرتب کردن کمدها و جابجا کردن وسایل قدیمی تر میرسه با خودم میگم بعضی از این وسایل را دور بریزم اما بودن هر کدوم مساوی با خاطراتی است که من را با خودش به زمان گذشته میبره به همین خاطر آنها را دوباره مرتب کرده ومثل یک دفترچه خاطرات نگه میدارم.شاید بعضی چیزها اصلا قابل استفاده هم نباشه,مثل یک نوار کاست که تقریبا از رده خارج شده .راستی فکر میکنید بچه های امروز ربط بین یک نوار کاست و یک خودکار بیک را میفهمند؟
    خسته نباشید جناب نیچه.

  3. علی نجفی :

    </blockquot

    علی نجفی :

    به به اقای نجفی حسابی جزئیات در ذهنتان مونده مثل اینکه یکی از توپ جلد کنای قهار دوره ی خودتون بودید

    چقد خاطره انگیز بود حرفاتون منو برد وسط کال “طغ دره” و اون بازیهای گرم

  4. سپیدار :
    مثل یک نوار کاست که تقریبا از رده خارج شده .راستی فکر میکنید بچه های امروز ربط بین یک نوار کاست و یک خودکار بیک را میفهمند؟
    خسته نباشید جناب نیچه.

    گفتین نوار کاست ، واقعا این نوار کاسته لامصب حس نوستالژیک ش خیلی زیاد
    من اولین بار صدای شاملو رو از نوار کاست شنیدم دکلمه ی شعرایه لورکا وقتی که هنوز تصویرهیچکدومشونو ندیده بودم نوار کاست خوبیش این بود که قدرت تخیلت رو به کار می انداخ

  5. ممنون جناب نیچه .واقعا قدیم رو به یادم آوردین .مخصوصا حرفای جناب نجفی. من هیچ وقت تجربه اینکارو (جلد کردن توپ)رو نداشتم ولی خاطره زمان بچگی من که حس نوستالژیکی رو بهم میده خریدن مداد گلی صورتی بود که هر وقت میخواستم برم بخرم مکافات داشتم که ببینم همون رنگی که میخوام یا نه .باید سر مدادو با تف :O: خیس میکردم بعد میکشیدم کف دستم ببینم رنگ میده یا نه که وای به روزگارت بود اگه فروشنده اینکارو میدی. دگ خر بیارو باقالی بار کن .که فکر میکنم بچه های الان به اون مداد گلیا نگاهم نمیکنن :Y: .البته قابل ذکره که من سنم زیاد نیست ها :soot: فقط از زمان ما تا الان اینقدر همچی سریع عوض شده وهمچی پیشرفت کرد که باید بگی قدیما….

  6. گفت:

    زیباست ولی به یاد اوردن گذشته برای من حس بدیه… نمیدونم چرا ولی فکر میکنم دنیا دست ایندست. گوش دادن موزیکی که حتی خاطره خوبی رو زتده میکنه واقعا تلخه چون به این واقعیت مبرسی که هیییچ وقت برنمیگرده و به یاد اوردن خاطره بد هم که… مشهوده. خسته نباشید نیچه ی عزیز

  7. :GG: یک نظر نوشتم اما همین که میخواستم رهی کنم سیستم قاط زد . کله ام داره منفجر میشه. البته خداوند به شما هم رحم کرد که باید میخوندینش.
    فقط همینو بگم که در خصوص عمل زیبای لَغمه بود که وقتی جمبل رو خوندم یادش افتادم.
    تشکر