محمود مدرسی 3954 روز پیش
بازدید 72 ۵ دیدگاه

پس از “دنگاه”

با کسب اجازه از جناب زمستان.

پس از “وازین خلمه ” (۱) و بیرون رفتن گله از میان درختان بادام “اوحداوو” ، نوبت جمع آوری غنایم توسط ما بچه های ” کوچه شوده”(۲) می رسد . این غنایم چیزی نیست جز پشمهایی که کوسفندان با خاراندن خویش بر درختها به جا می گذارند .

هجوم ما به درختان قانون دارد . همه باید یکباره و بدون عجله به میان درختان وارد و با هم جلو بریم و از درختان یک محدوه خاص خودمان  پشم جدا کنیم که آن هم به شانس و اقبال بستگی دارد .

محمد هادی (با کسب اجازه از ایشان)  بسیار “شتاح”(۳) است و تابع قانون ما نیست ، چون زور ما بهش نمی رسد ، به حضرت عباس حواله اش می دهیم …… پشمهای جمع آوری شده می شود دستمایه خرید ” لسک ” ، ” نون قلم” و آدامس از مغازه “محمد عبدالله”( آقای محمد روشنی)  .

………………………………………

(۱)  خلمه=گله بره ها وبزغاله ها  و  وازین خلمه =جدا کردن بره و بزغاله ها از مادرشان

(۲) به معنی کوچه پایین ده و محله ای در پایین روستا و نزدیک رود خانه

(۳) این اصطلاحی بود که ما برای محمد هادی استفاده می کردیم و معادلی برایش نیافتم وفکر می کنم به کسانی اتلاق می شود که خیلی خودخواه هستند .

نظرات کاربران

با نظرات خود، ما را در ادامه مسیر راهنما باشید.

نظرات کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

  1. علی نجفی علی نجفی گفت:

    حقیقتا ما در کودکیمان نسبت به ایام شما پادشاهی میکردیم چون برای خرید این اقلام نیازی به جمع اوری پشم گوسفندانی که خودشان را به درختان مالیده بودند نبود ما اغلب یا گردو میدزدیدیم(یک دست گردو میدزدیدم و همانجور که صبح میرفتیم مدرسه از اق محندعلی تخمه و عدامس و پوفک میخریدیم)یا بادام یا الوچه.البته اولش سعی میکردیم این گردو الوچه و بادام را بجوی کنیم تا پولمان حلال باشد ولی خوب بعضی مواقع فشار اقتصادی زیاد بود و شیطان لاکردار هم که مدام توی جلد ما وول میخورد و ما هم حریص و در مقابل چشمکهای گردوهای داخل کیسه و الوچه های پاک شده و بادامهای”قق”شده که به ما میزدند دامن از کف میدادیم و میشد انچه نباید میشد.خداوند ما را مورد عفو و بخشش قرار دهد که اگر قرار ندهد گورمان گو است حسابی….
    شاید برای بعضی ها دشوار باشه که برای خریدن یک ابنبات چوبی باید پشم گوسفند از درختها جمع میشد…خاطره ای کوتاه و بسیار شنیدنی و برای این ایام باورش تقریبا غیر ممکن بود.مقایسه ی ان روزگار و این روزگار را میشود از همین نوشته ها به خوبی انجام داد.
    خدا قوت هووووووووووووو

  2. @زمستان
    جمع کردن پشم گوسفندان نه از سر نیاز که بیشتر یک بازی کودکانه بود چیزی شبیه “جوزبجوی” وبیشتر لذت شکار را تداعی می کرد.ضمن آنکه شاهکارهای دوران کودکی شما میراث پیشینیان ما است که در دوران ما هم رواج داشت.

  3. آشنا گفت:

    خداقوت
    مثل اینکه باید یک کشیشی چیزی پیدابشه این اعترافات تکان دهنده تر ازاونی که آدم تصورشو میکنه چون ماهم موقع کمک کردن به فامیلها درجمع کردن گردو مقداری رو زیر شاخ وبرگ درختان قایم می کردیم تا ازآخر برای خودمان جمع کنیم خدا بدادمون برسه :MM: :MM:

  4. با کسب اجازه از جناب زمستان :
    از این خاطره بیش از اندازه لذت بردم. به دو دلیل : سادگی آن . مختصر بودنش.
    لسک اگر همون لیسک دوران کودکی ما باشد که دلم لک زده براش ارزشش رو داشته که این رقابت تنگاتنگی برای به دست آوردنش انجام بشه.

  5. گاهی وقت ها یک داستان کوتاه چند خطی میتونه تاثیرگذاری بیشتری داشته باشه مخصوصا ضاعقه نسل امروز که از همه چیز fast اش را می پسندند، این داستان کوتاه هم به همین دلیل دلنشین بود.
    باورش خیلی سخته که یه روز از پشم گوسفندانی که به درخت مونده بوده میشده لسک و آدامس خرید، و مثل اینکه درآمد خوبی هم داشته که طرفین شتاحی میکردن سر اون. دوره ما یا گوسفندها به درختان باج نمی داده اند یا پدران ما این شییوه رو آموزش نداده بودند شاید هم پشم بی ارزش شده بود، برای یک کسک و نوشابه صبح تا ظهر د الوچه بجویی بودیم، و البته گول بنوشه…