حسین مرادی (نوه حجی مراد) 4022 روز پیش
بازدید 82 ۳ دیدگاه

یاد یاران سفر کرده

بسی گفتیم و گفتند از شهیدان            شهیدان را شهیدان می شناسند

یاد و خاطره سی و سه شهید گلگون کفن رودمعجن را در ایام حماسه و ایثار  دفاع مقدس گرامی میداریم

 

پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند ... اما حقیقت آن است که ، زمان ما را با خود برده، و شهدا مانده اند
سبک بالان خرامیدند و رفتند
 مرا بیچاره نامیدند و رفتند 

 شهید عباس شجعی

سواران لحظه ای تمکین نکردند
  ترحم بر من مسکین نکردند

 شهید عباس خوشنیت

سواران از سر نئشم گذشتند 
فغان ها کردم، اما برنگشتند

 شهید محمد خاکشور

اسیر و زخمی و بی دست و پا من 
رفیقان، این چه سودا بود با من؟

شهید علی درخشان

رفیقان، رسم هم دردی کجا رفت؟ 
جوان مردان، جوان مردی کجا رفت؟ 

شهید حاج اسماعیل فلاح

مرا این پشت، مگذارید بی پاک
گناهم چیست، پایم بود در خاک

شهید علی اکبر ارام

اگر دیر آمدم مجروح بودم 
اسیر قبض و بست روح بودم

شهید محمد تفت

در باغ شهادت را نبندید 
به ما بیچارگان زان سو نخندید

شهید سید محمد حسامی

رفیقانم دعا کردند و رفتند
 مرا زخمی رها کردند و رفتند

شهیدحسن شجیعی

رها کردند در زندان بمانم
دعا کردند سرگردان بمانم

شهید حسن عابدی

شهادت نردبان آسمان بود   
  شهادت آسمان را نردبان بود

شهید علی اکبر گیلکی

چرا برداشتند این نردبان را؟  
  چرا بستند راه آسمان را؟

شهید غلامرضا خوشخرام

مرا پایی به دست نردبان بود
     مرا دستی به بام آسمان بود

شهید حسن استاد

تو بالا رفته ای من در زمینم  
   برادر، روسیاهم، شرمگینم

شهید محمد حاجی پور (از شهدای ترور بدست منافقین)

مرا اسب سپیدی بود روزی
  شهادت را امیدی بود روزی

شهید حاج علی اصغر نجفی

 در این اطراف، دوش ای دل تو بودی!  
   نگهبان دیشب، ای غافل تو بودی!

شهید محمد حسن مهدوی

بگو اسب سپیدم را که دزدید
      امیدم را، امیدم راکه دزدید

شهید احمد عبدی

مرا اسب چموشی بود روزی  
 شهادت می فروشی بود روزی

شهید محمد رضا رشیدی

شبی چون باد بر یالش خزیدم    
 به سوی خانه ی ساقی دویدم

شهید محمد حسن امیری

چهل شب راه را بی وقفه راندم    
 چهل تسبیح ساقی نامه خواند

مشهید عباس صادقی

ببین ای دل، چقدر این قصر زیباست
گمانم خانه ی ساقی همین جاست

شهیدعلی اصغر رضایی

مسابقه«نجوا با شهدا»
دلم تا دست بر دامان در زد
 دو دستی سنگ شیون را به سر زد

شهیدمحمد خوشدل

امیدم مشت نومیدی به در کوفت 
نگاهم قفل در، میخ قدر کوفت

شهید اصغر عباسپور

چه درد است این که در فصل اقاقی
 به روی عاشقان در بسته ساقی

شهید عباس خوشخرام

بر این در،‌ وای من قفلی لجوج است 
  بجوش ای اشک هنگام خروج است

شهید محمد سلیم

در میخانه را گیرم که بستند
کلیدش را چرا یا رب شکستند؟!

شهید علی اکبر میرزایی

دعا کردند در زندان بمانم 
دعا کردند سرگردان بمانم

شهید حسن استاد

من آخر طاقت ماندن ندارم 
   خدایا تاب جان کندن ندارم

شهید محمد مرادی

دلم تا چند یا رب خسته باشد؟  
 در لطف تو تا کی بسته باشد؟

شهید حسن عظیمی

بیا باز امشب ای دل در بکوبیم
 بیا این بار محکم تر بکوبیم

شهید علی اکبر پایدار

مکوب ای دل به تلخی دست بر دست 
در این قصر بلور آخر کسی هست

شهید حاج محمد عبد الرضایی

بکوب ای دل که این جا قصر نور است
بکوب ای دل مرا شرم حضور است

شهید حسن پل شکسته

بکوب ای دل که غفار است یارم
   من از کوبیدن در شرم دارم

شهید احمد حسنعلیزاده

بکوب ای دل که جای شک و ظن نیست
مرا هر چند روی در زدن نیست
کریمان گر چه ستار العیوب اند
گدایانی که محبوب اند خوب اند
بکوب ای دل،‌ مشو نومید از این در
بکوب ای دل هزاران بار دیگر
دلا! پیش آی تا داغت بگویم
   به گوشت، قصه ای شیرین بگویم
برون آیی اگر از حفره ی ناز 
به رویت می گشایم سفره ی راز
نمی دانم بگویم یا نگویم
دلا! بگذار، تا حالا نگویم
ببخش ای خوب امشب، ناتوانم
خطا در رفته از دست زبانم
لطیفا رحمت آور، من ضعیفم 
قوی تر ازمن است، امشب حریفم
شبی ترک محبت گفته بودم 
   میان دره ی شب خفته بودم

شهید
نی ام از ناله ی شیرین تهی بود
سرم بر خاک طاقت سر نمی سود
زبانم حرف با حرفی نمی زد 
سکوتم ظرف بر ظرفی نمی زد
نگاهم خال، در جایی نمی کوفت
به چشمم اشک غم، تایی نمی کوفت
دلم در سینه قفلی بود، محکم
   کلیدش بود، دریاچه ی غم
امیدم، گرد امیدی نمی گشت 
شبم دنبال خورشیدی نمی گشت
حبیبم قاصدی از پی فرستاد 
 پیامی بابلوری می فرستاد
که می دانم تو را شرم حضور است 
مشو نومید، این جا قصر نور است
الا! ای عاشق اندوه گینم 
نمی خواهم تو را غمگین ببینم
اگر آه تو از جنس نیاز است    
در باغ شهادت باز، باز است
نمی دانم که در سر، این چه سودا است!   
همین اندازه می دانم که زیبا است
خداوندا چه درد است این چه درد است
که فولاد دلم را آب کرده است
مرا ای دوست، شرم بندگی کشت
چه لطف است این، مرا شرمندگی کشت

 

http://tebyan.netمنبع

نظرات کاربران

با نظرات خود، ما را در ادامه مسیر راهنما باشید.

نظرات کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

  1. سلام بر یادآور یاران
    بیت اول یکی از زیباترین شعرهاییه که من در زمنیه شهدا شنیدم. آب پاکی رو رو دست همه میریزه.
    یه نکته ابهام در خصوص این مطلب برام پیش اومد و اونم این بود که اسامی شهدا بین شعر با چه هدفی بوده. اگه کمی توضیح بدی ممنون میشم.

  2. زمستان گفت:

    ما بی چرا زندگانیم
    و انان به چرا مرگ خویش اگاهانند
    خدا قوت حسین اقا

  3. یاد و خاطره شان پاینده
    خداقوت همسایه باباکلوم :gol: