علی نجفی 4123 روز پیش
بازدید 106 ۱۲ دیدگاه

مچیت(۲)

احمد میخواند.تند و مسلط و زیاد.احمد همیشه زیاد میخواند.از حد مجاز که بیشتر میخواند همه واکنش نشان میدهند.هر کسی به نحوی.حجی محندحسن همونجور که سرش روی قرآن است از بالای عینک دم به دم نگاهی به احمد می اندازد،حجی صادقی که پشت رحل چهار زانو زده پای راستش را میکشد بیرون  و نمیه دراز میکند و آرنج دست را روی زانوی پا ی راست میگذارد،حجی گاه گاه دستی به محاسنش میکشد و زیر لب ذکری میگوید،حجی سِد مهدی عینکش را زده و کاملا حواسش به قرآن است هرچند گاهی سرش را بر میدارد و با آن اخم سنگین همیشگیَش نگاهی به حجی و بعد به احمد می اندازد انگار با نگاهش دارد از حجی میپرسد که:

-چو حج آقا چیزه ورنِمگِن؟

،هر نیم صفحه ای که احمد میخواند صفار قرآن را یواشکی ورق میزند تا ببیند چقدر دیگر از جزء مانده است ودوباره برمیگردد به سرخط.علی و دوری آن پایین مسجد ،پشت به  بخاری به ستون تکیه داده اند،علی همانجور که سرش را به ستون تکیه داده دستش را روی پیشانی گذاشته و کلاه لبه برگردان شکلاتی رنگش را بالا داده و گاه وبیگاه فقط یک«لا الله الا الله» میگوید،«دوری» با هیزمهای داخل بخاری ور میرود وگهگاه با «انبور» کنده های داخل بخاری را جابه جا میکند تا بهتر آتش بگیرند،امیری کنار سماور نشسته و استکانهای چایی خالی شده را که جمع کرده ،توی یک تاس حلیم بزرگ آب داغ یک دور میدهد ودوباره چای داخلشان میریزد همین یک دور دادن توی آب داغِ داخل تاس میشود شستن استکانها!!!. بابا کلو هنوز نیامده،امشب حسابی دیر کرده است.احمد همچنان میخواند و خیال «صدق الله» گفتن ندارد.در همین حین در مسجد باز میشود و «باباکلو» با قرآن زیر بغل وارد میشود.به محض باز کردن در سوز سردی به همراه «پوخَ»میریزد داخل مسجد.زمستان نفسهای آخرش را میزند اما هنوز هوا حسابی سرد است جوریکه صبحها آب داخل لوله ها یخ میزند.باباکلو آهسته سلامی میکند.یکی دونفر آهسته جواب میدهند.حجی «علیکم السلامش»را بلند میگوید.بابا کلو می آید ومینشیند پهلوی حجی محندعلی.احمد همچنان به شدت مشغول خواندن است.حجی محندعلی آهسته میپرسد:

-دِر اَمَیِن حج آقا؟{۱}

باباکلو همچنان که قرآن را از«پُشَش»بیرون می آورد رو به حجی محندعلی میگوید:

-خدایا بگورییُم مو،از بس نوگبتی بارُم .هی وای وای هی{۲}

.هی وای وای هی را آهسته و زیر لب میگوید.مشخص است که بابا کلو امشب اصلا حوصله ندارد.قیافه اش خسته است.یک چیزی باز رفته روی اعصابش.حجی محندعلی لبخند کوتاهی میزند و میگوید:

-چو حج آقا؟مگر چیگر رُفتَ واز؟{۳}

بابا کلو عینک را روی چشم میگذارد.ابرو ها را بالا می اندازد.قرآن را باز میکند و میگوید:

-خط دکُجِیَ؟{۴}

اینجور وقتها خیلی حوصله توضیح دادن ندارد.حجی محندعلی میگوید:

-سوره ی بقره ایه ی دویست و پینجا و شیش

قرآن را باز میکند و در همان حال میگوید:

-حرمرگ بکوشُم تا بدنیا اَمَ{۵}

حجی محندعلی با تعجب می پرسد:

-کی حج آقا؟کی بدنیا آمَ؟

بابا کلو سرش را از روی قرآن بلند میکند ومیگوید:

-بزغله ی حَرومرگ

وهمینجور که دنبال خط میگردد اضافه میکند که:

-برفتُم اَذوقه بری گوسبندا برِزُم دییُم بوز زُر منَ و مَیَه بِزَیَه امبا نمتنه.کله ی بزغله ی حرومرگی بچرخییَ بو و بدنیا نِمِمَ.{۶}

دو سه صفحه ورق میزند و چشمهایش را ریز میکند تا خط را پیدا کند وادامه میدهد:

-بوز و بزغله میستَن بمیرن{۷}

وخط را پیدا میکند و حواسش را میدهد به قرآن.حجی محندعلی میپرسد:

-سلَمت بزَییش؟{۸}

باباکلو همانجور که دستی به ریشش میکشد و با احمد آهسته همراهی میکند میگوید:

-ب صد من ننگیَت و شُوبَزی{۹}

حجی محندعلی حواسش را میدهد به قرآن و در انتظار میماند تا احمد صدق الله را بگوید.

زنها مثل همیشه پشت پرده مشغول دنیای خودشانند.گویا آنجا اصلا داستان دیگری برقرار است.حجی محندحسن گاهی توپ وتشری میزند و آنها را به سکوت دعوت میکند ولی کو گوش شنوا.دو دقیقه ساکتند و باز روز از نو روزی از نو.پچ پچها شروع میشود.«زن عمو رجب» دارد برای یکی از زنها نماز امشب را توضیح میدهد:

-زن عمو جان ایمشو دو رکعُت نماز واریدَ.د هر رکعت یَک حمد و ۱۲ ت عمَ مخَنی{۱۰}

یکی دیگر از زنها همانجور آهسته میگوید:

-وووووو ۱۲تِ عمَ؟.ایجوری خا از بس بیید سرپا  بِستی د دیغ و جگر پور باد مری.موخا زن عمو هم نمازای واجیبمر ب زُر و تُل مخَنُم{۱۱}

یک پچ پچ دیگر زنانه میگوید:

-خدایا دگورت کنم.خاب عنه ازِت چیزه کم مره دو رکعت نماز دگه هم بخَنی.تون تون بخو تا زود تموم روَ.{۱۲ }

در همین هیر وبیر نمیدانم کدام زن شیر پاک خورده ای هوس کرده چیزی به«مار خدیجه» بگوید که ناگهان صدای مار خدیجه وسط قرآن خواندن احمد توی مسجد میپیچد:

-چیشه؟ مو حلیم نِمرَ،کُ بلنتَر ورگو.جیغ کُ.مو پاک کرُم نمشنوم{۱۳}

گوشهای مار خدیجه سنگین است و اصولا موقع صحبت کردن با او باید داد زد.خود مار خدیجه هم هروقت میخواهد چیزی را خوب بفهمد روسریش را با انگشت میزند کنار و گوشش را به طرفت میگیرد و میگوید:

-جیغ کویه.مو کرُّم{۱۴}

همه ی مسجد ساکت میشوند و میخواهند بفهمند پشت پرده چه خبر است.حتی احمد هم دارد آهسته تر از حد معمول میخواند.اوضاع ناجور شده. از طرفی مار خدیجه گیر داده تا بفهمد زن به او چه گفته و از طرفی نمیشود چیزی گفت در این سکوت.«حجی خدیجه» سریع وارد کار زار میشود و میگوید:

-هِچه ننه هچه.بشَ بعدا خدتِ ورمگُم{۱۵}

صدای مار خدیجه می آید که میگوید:

-هَنَنه لا اله الاالله

قطعا در هنگام گفتن این جمله ابروهایش را بالا انداخته و دستش را گذاشته روی پای دراز شده اش کنار قرآن و سرش را برگردانده روی قرآن بزرگ کاهی رنگ خط درشت چاپ بمبی اش…………………………………………………………………………………………..

۱-دیر آمدید حاج اقا؟

۲-(این تیکه ترجمه نمیشود!!!)از بس نکبت بارم من

۳-چرا حاج آقا؟مگه چیکار شده باز؟

۴-خط کجاست؟

۵-حرام مرگ!!!منوکشت تا بدنیا آمد

۶-رفتم برای گوسفندا اذوقه بریزم دیدم بز زور میزنه و میخاد بزایه!! اما نمیتونه.کله ی بزغاله چرخیده بود و به دنیا نمی اومد

۷-بز و بزغاله میخاستن بمیرن

۸-سلامت زاییدش؟

۹-با هزار جور دنگ وفنگ(شاید بشود اینا را اینجور ترجمه کرد.کلمه ی شوبزی شاید از خیمه شب بازی گرفته شده و اکثرا دردسر و زحمت و دنگ و فنگ معنی میدهد)

۱۰-زن عمو جان امشب دو رکعت نماز وارده.توی هر رکعت یک حمد و۱۲ تا عم(عم یتسالون)باید بخونی

۱۱-وووو ۱۲ تا عمَ؟اینجوی که از بس سرپا باید واییستی دق میکنی و جگرت باد میکنه.من که همون نمازای واجبم رو به زور میخونم

۱۲-خاک تو گورت کنن!!خوب چیزی ازت کمه میشه دو رکعت نماز دیگه هم بخونی؟تو تند تند بخون تا زود تموم شه

۱۳-چی؟من حالیم نمیشه.بلندتر بگو.جیغ کن.من پاک کرم

۱۴-جیغ کن.من کرم

۱۵-هیچی مادر.بعد بهتون میگم

 

 

 

نظرات کاربران

با نظرات خود، ما را در ادامه مسیر راهنما باشید.

نظرات کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  1. گفت:

    سلام و خشته نباشی خدمت کودتا چی جدا از قضیه کودتای ات داستانت واقعا جالب است خدا مار خدیجه را رحمت کند من شخصا با ایشان دنیای داشتم اگر بخواهم تعریف کنم باید مثل تو داستان نویسی را شروع کنم خدایش رحمت کند خسته نباشید

  2. افرا بهشتی گفت:

    سلام جناب پینوکیو!
    توصیفاتتون مث همیشه اونقد هنرمندانه بودن که منو کاملا به مسجد کشوندن به طوریکه حس میکردم خودم از نزدیک شاهد ماجرا بوده ام.
    حیف این استعداد خدادادی نیس که میخوایید با وارد شدن به عرصه خطیر سیاست حرومش کنید؟ :VV:

  3. اوحده اوو گفت:

    مدینه گفتیو کردی کبابم.از بابا کلو ومارخدیجه وبقیه که میگی دلم خیلی هواشون رو میکنه .دستت درد نکنه که برام من یکی حداقل یادشون رو زنده میکنی خسته نباشی :gol:

  4. (زمستان نفسهای آخرش را میزند)
    این جمله برجسته ترین جمله این قسمت بود.
    اعتراف به اینکه داری نفس های آخر رو میزنی.انقد بهت گفتم داری پیر میشی و می میری . برو زن بگیر ناکام از دنیا نری. به گوشت نرفت که نرفت.
    قسمت پیش گراندفای من نقش اول بود و این قسمت گراندما.
    در ضمن راجع به گوش های گرند ما بهتون بگم گوش ایشون هیچ مشکلی برای شنوایی نداشت . بلکه ایشون هر حرفی رو وارد گوشش نمیکرد. ایشون به حرف خداوند گوش داده بود که مواظب باشید هر حرفی رو نشنوید.لهذا ایشان فقط مطالبی رو که به نفعشون بود استماع میکردند. لاجرم اون شب هم نماز طولانی در کار بوده که میخواستند به گوشش برسونن و اون چون خودش یه سری نماز ردیف کرده بوده و وقت اون رو نداشته گوشش نمیشنیده.خدارحمتش کنه.
    حجی عباس بنده خدا هم که در طول زندگی اش موردی پیدا نمیکنی که ایشون بدون جوش انجامش داده باشه. راجع به همه چی جوش میزد.
    قسمت جالب داستان غلط گیری و مچ گیری در خواند قرآن هست که ایندفعه از اون محروم بودیم. سعی کن جلسه بعد چند نفر مچ چند نفر رو بگیرن.
    (سلَمت بزَییش؟) این جمله هم از اون جملاته که باید روش یک دوره دستور زبان رودمعجنی رو درس داد تا طرف درکش کنه.

  5. نوه ديگه حجي مراد گفت:

    سلام بر زمستان گرامی . خداقوت هووو. روزه نمازا قبول بشه
    باز هم عالی بود . چه زیبا توصیف کردی . چه خوب که یادی هم از مارخدیجه کردی . واقعا یادش بخیر . خدارحمتش کنه . چه خاطراتی باهاش داشتیم . هروقت با نوه اش می رفتیم خونشون . گوشه سالن روی تشک مخصوصش نشسته بود و قران می خواند . در نمی زدیم چون متوجه نمی شد . نخ را می کشیدیم و در باز می شد .فاصله اش با در زیاد نبود. همینکه در باز می شد . متوجه حضورمان می شد . سرش را از روی قران برداشته به طرف در نگاهی می کرد . عینکش را بر می داشت و کاملا دقیق می شد . همینکه ما را می شناخت . بدون هیچ حرفی دوباره عینکش را می گذاشت و قران را ادامه داد . عجب استقبال باشکوهی . ما هم هیچی نمی گفتیم چون می دانستیم فایده ندارد نمی شنود. همینکه به کنارش می رسیدیم . سرمان را به کنار گوشش می بردیم و سلام می کردیم و اوهم با تایید سری تکان می داد و می گفت خــــــاش امین

    عجب رسمیه . میرن ادما از اونا فقط خاطره هاشون به جا می مونه

  6. هر نیم صفحه ای که احمد میخواند صفار قرآن را یواشکی ورق میزند تا ببیند چقدر دیگر از جزء مانده است ودوباره برمیگردد به سرخط :Y:
    یک جوری سرمای زمستان رو تعریف کردی که توی این گرمای تابستون مخم یخ زد!
    (یادش بخیر اون قدیما یه عضو بهار و پاییز و تابستونم داشتیم)

    هَنَنه لا اله الاالله :YY:

    تو از پوشتی پرده چی خبر دری خاب!؟

    راستی همرو گفتی چیکار میکنن تو مسجد اما خودت معلوم نیست مشغول چه کاری هستی؟
    اولش پنداشتوم باباکولو از دستی تو ورخویه.
    ترجمه “وووووو ۱۲تِ عمَ؟.ایجوری خا از بس بیید سرپا بِستی د دیغ و جگر پور باد مری” مره ” وووو ۱۲ تا عمَ؟اینجوی که از بس سرپا باید واییستی دق میکنی و جگرت باد میکنه ” !!!؟؟ :OO:
    خاک تو گورت کنن!! رو خوب اومدی! :YY:

    داشتم فکر میکردم که چقدر خوب شد ما رودمعجنیا ، همون رودمعجنی گپ مزنم و شهری نمیشکینم! کافیه یک بار داستان رو با ترجمه اش بخونین ، میفهمین چی میگم!

    این قسمت که خبری از انتقام نبود، ولی ما منتظریم.

  7. شما هم داستان گوییتون خوبه ها! نوه ی دگه، یک بار امتحان کنن

  8. پونه گفت:

    جالب بود مخصوصا وقتی وارد پشت پرده شدی(خانوما) :VV: آخ که اگه بشه از هر چی میگن سردرآورد :BB:

  9. سلام یره تو دکجیی مار د دیغ کرذی خدی ای داستانت تازه حالا هم کی امیی خبره از انتقام نیه به تو نرم مو از همو روزا معطل انتقام بیم

    “ایمشو دو رکعُت نماز واریدَ” کلمه ی وارید خیلی بهم چسبید البته خدمم نمی دونم چرا
    معطل قسمت بعدی هستم هووووووووووو زود بیایی هوووووووووو :gol: :gol:

  10. مثل همیشه عالی بود
    تو این قسمت از انتقام حجی محند حسن خبری نیست شاید یادش رفته اگه اینجوری باشه ای که چقدر حجی محند علی خوشحال میشه :Y:
    منتظر قسمت بعد ی هستم

  11. ناشناس گفت:

    :GG: boro hesabeto sharj kon 48h tul mikeshe faal beshe! ta 7om ham bishtar vaqt nadari :MM:

  12. بسیار جالب بود جناب زمستان. الحق که داستان رو با توصیف حالات چهره افراد زیباتر میکنی که واقعا کار هنرمنانه ای است(باباکلو عینک را روی چشم میگذارد ابروها را بالا میاندازد خط دکوجیه اینجور وقتها حوصله توضیح ندارد). هر چند که هیچوقت حضور توی مسجد رو توی ماه رمضون و سرمای زمستون درک نکردم اما اینقدر خوب توصیف کردی که احساس کردم اونجام ودارم تک تک اونارو میبینم،اینی که گفتم اغراق نیست عین حقیقته خیلی وقت بود چهره بابابزرگ رو تصور نکرده بودم آدمهای نازنینی که گرمای حضور همشون مسجد رو گرم میکرد. توصیف جناب نوه دگه هم از مار خدیجه وقتی خونشون میرفته کاملا درست و بجا بود. :gol: :gol: :SS: