مریم علی پور 4129 روز پیش
بازدید 96 ۱۷ دیدگاه

بازگشت اسرا (۱)

سلام به همه بر و بچه های حیتا .
در استانه مرداد سالروز بازگشت غرورآفرین آزادگان عزیز به میهن هستیم . از همین رو بنده مناسب دیدم تا خاطره ای را که از آن زمان در ذهن دارم برای شما هم بازگو نمایم . امید که مورد قبول افتد.
خاطره مربوط میشه به بازگشت اولین اسرای رودمعجن
اواخر مرداد سال ۱۳۶۸ بود. در ده همهمه هایی پیچیده بود که خبر از بازگشت اسرا می داد . مردم از گوشه و کنار این خبر را شنیده بودند و در این بین حرف از اسرای رودمعجن هم بود.

می گفتند چند نفر از رودمعجن هم در بین اسرا هستند. اما صحت و سقم این خبر را هیچکس نمی دانست. هر روز این همهمه ها بیشتر و داغتر میشد . نقل همه مجالس و محافل و بْتَوْ نشینیها همین خبر بود :
– یا رُبْ راسْتَ یا نِ ؟ – اَگْ راسْتَ چَن نْفَرَن ؟ کیایَن ؟ :کَی مییَیَن ؟
همه سؤال می کردند و هیچکس جواب را نمی دانست . هیچ منبع اطلاعاتی موثق هم در ده نبود که بتوان خبر درستی کسب کرد. یک تلفن بود که بود و نبودش فرقی نداشت. یک خط تلفن برای کل ده (یک مویز و چهل قلندر) که ارتباط با آن کار حضرت فیل بود. از رادیو هم چیزی دستگیری نشده بود. مانده بود تلویزیون. این جعبه جادویی هم که تازه در ده باب شده بود و هر کسی نداشت. شاید تعداد آن از تعداد انگشتان دست هم تجاوز نمی کرد. اونهایی هم که داشتند ، یک تلویزیون سیاه سفید ۱۴ اینچ درب و داغون که یا خودش خراب بود و یا به دلیل نبود تجهیزاتی مثل آنتن و دکل و… هیچی بجز برفک نشان نمی داد. در محله ما کلاً ۳ تا تلویزیون بود که ۲ تای آن طبق معمول خراب بود و روی تاقچه خاک می خورد. فقط مانده بود تلویزیون حج عباس .
یکی دو روز بیشتر به بازگشت اسرا نمونده بود . مردم در تب و تاب بودند تا هرطور شده بفهمند از ده ما چه کسانی هستند. بعداظهر یکی از همین روزها توی کوچه بازی می کردیم که متوجه شدیم اهل محل امشب میخواهند بروند خونه حج عباس اخبار ببینند. ما بچه ها هم خوشحال از این قضیه غرق در افکار کودکی و بدور از دغدغه های بزرگسالی ، تصمیم گرفتیم که برویم . آخه تلویزیون دیدن برای خودش اُبهّت و افتخاری داشت که نصیب هر کس نمی شد. اون زمان نه تنها عده خاصی فقط تلویزیون داشتند بلکه همون عده هم زمان خاصی برای تماشای آن داشتند. یادمه یکی از همین خانواده هایی که تلویزیون داشت آنرا گذاشته بود توی کمد(دولاب) و در کمد را قفل می کرد و فقط در یک تایم خاص در را باز می کرد و به بچه هایی که از کل محله از ساعتها قبل به خانه آنها می آمدند و دست به سینه و خیره به کمد می نشستند تا آقا بیاید و درب را باز کند اجازه می داد که تلویزیون نگاه کنند.
خلاصه قرار گذاشتیم که برویم خانه حج عباس. اصلا برایمان مهم نبود که دیگران برای چی میخواهن برون . مهم نبود که اصلا برنامه دارد یا نه. برنامه به درد ما می خورد یا نه. فقط دوست داشتیم تلویزیون ببینیم . آخه دیدن اون همه آدم و خونه و ماشین و کلی چیزهای دیگه که در عمرمان ندیده بودیم آنهم در یک جعبه کوچیک بسیارعجیب و درعین حال لذت بخش بود.
شب شد. طبق قرار لباس پوشیدم و روانه شدم
من: نَنَه مو مَیُم بِرُم ب خَنَی حجعباس
مادر: بَچیکْرْ مَیی بری. حالا خا شَو رُفْتَه
من: مََََیِم برم خدِی بچا تلوِزون نگا کنم. مَیَن اسیرا ر نشون دَن.
مادر: خاب بِرَو اما زود بیاین کی خنه حجعباس زود نو مخورن و دْخو مرَن .
بدو رفتم و دوستم را صدا زدم
من: هووو…م… زود باش بِرِم
م: یک کَمه بِستا الان میُم
من: زود باش الان شروع مْرَه
………… م: امَیُم بِرِم
دوتایی بدو بدو رفتیم به سمت خانه حج عباس . هوا تاریک بود هیچی دیده نمی شد. در خانه حج عباس طبق معمول باز بود . فقط آخر شب بسته می شد البته درب همه خانه ها همیشه باز بود به این دلیل که هم امنیت زیاد بود و کسی از باز بودن درخانه اش ترسی نداشت و هم به این دلیل که اگه بسته بود و کسی در می زد، آنهمه پله را پایین آمدن و حیاط طولانی را رفتن تا درب را باز کردن کار سختی بود . آرام آرام از دالان تنگ و تاریک عبور کردیم و پله ها را بالا رفتیم تا رسیدیم به در حال . پشت در حال خانه حج عباس پر کفش بود . تا چند متر فقط کفش بود . انگار مجلس روضه بود . همه اینها کسانی بودند که برای دیدن تلویزیون آمده بودند. کفشهایمان را درآوریم ولی نمی دانستیم کجا بذاریم میترسیدیم در میان انبوه کفشها گم شود یا کسی اشتباهی به پا کند و برود که در اینصورت جواب مادر را چی میدادیم.به دوستم گفتم :
من: کُوشاتْر د جای خوبه گْذَر کی گوم نِرَه
م: جای نِیَه دکوجه گْذْروم
من : بُده تا د پوشتی نردا گذروم
کفشها را جای مطمئنی گذاشتیم و وارد حال شدیم . زن حج عباس توی حال با سینی چای به سمت آشپزخانه می رفت . تا چشممان به ایشان افتاد گفتیم :
سلام . چیگر مْنِن
زن حجعباس: اینه بِکار . دْرمعنا مُیم لُقمَی نویه باخرم . شما هُم اَمییَیِن
: بله ما هم امییم تلوزون نگا کنم
زن حجعباس : خاب پس برن د کْلّی بالای خنه بنشینن . بچای خوبه بشن فضولی نکنن

ادامه دارد………

نظرات کاربران

با نظرات خود، ما را در ادامه مسیر راهنما باشید.

نظرات کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  1. تبریک میگم، مثه اینکه یه نویسنده دیگه هم به جمع حیتانشینان داره اضافه میشه، برای شروع واقعا عالی بود، منتهی چون ما کارمون اینجا گیر دادن و ایراد گرفتنه سعی میکنیم در کنار لذت بردن از خاطره ایرادهایی که به نظرمون میرسه رو هم بگیم، همین زمستون اولاش که اینجوری نمینوشت که ( :YY: ) اینقدر بهش گیر دادیم که الآن دیگه باسه خودش استادی شده( حالا کی نمتنه نظر بده هرچه میلتیه د پَی سرش ورگوین!)

    به نظرم برای بار اول خیلی سعی کردین کلمات رو با وسواس زیاد انتخاب کنین، این یه خوبیهایی داره ، اما به قول مجری ماه عسل میشه راحتتر هم بیان کرد، و حتما لازم نیست دنبال جملات عجیب و تاثیرگذار بگردیم. امتحان کنید ، باعث میشه نوشتن خیلی براتون ساده تر و جذاب تر بشه. بیشتر وقتها این سادگی باطنی متنه که مخاطب رو جذب میکنه.

    کلمه تایم در ” فقط در یک تایم خاص در را باز می کرد” توی ذوق میزنه.

    این واژه دولاب رو خیلی دوست دارم ، شایدم به خاطر دولاب بی بی هست که پر بود از چیزای عجیب و غریب و خوش مزه، خیلی دوس داشتم اسم یکی از بخش های وبلاگ رو بذارم دولاب یا شایدم اشکاف ولی تا حالا که نشده.

    چه قدر ساده و صمیمی بود اون زمانها، برای رفتن به خونه همسایه اینقدر نیاز به مقدمه چینی نبود، همسایه هم نیازی به آماده کردن و بزک کردن خونش نداشت، به سادگی یک سلام در میزدیم و وارد میشدیم.

    مادر من هم خاطرات زیادی از تلویزیون داره، توی محلشون فقط اونا تلویزیون داشتن، تعریف میکرد که بعضی وقتها ملت جمع میشدن و ساعتها برفک تماشا میکردن، و اون رو هم جزو برنامه های جذاب تلویزیون میدونستن!
    اما گذاشتن تلویزیون توی دولاب و قفل کردن درش، از اون هم عجیب تر بود!

    در حاشیه داستان اسرا ، مرور خوبی هم به گذشته تلویزیون در رودمعچن کرده بودین و نکات جالبی رو اشاره کرده بودین که برای من واقعا شنیدنی بود.
    زیبا بود، منتظر ادامه داستان هستیم.

  2. نوه ديگه حجي مراد گفت:

    خیله جالب بود حضرت چنار . من هم خوشحالم که یک نویسنده دیگه به جمع نویسندگان حیتا پیوست . هر چند سبک نوشتاری مثل زمستان نمیشه اما برای شروع خیلی خوب بود.
    من هم از بازگشت اسرا یادمه . خاطراتی هم دارم که شاید قسمتی از آن با خاطرات شما مشابه باشد .
    از تاریخچه تلویزیونهای ده هم یادمه . ما هم جزء همون کسانی بودیم که تلویزیون داشتیم . و جزء همون دسته همیشه خراب بود . اما مواقعی که درست بود . یادمه که بچه های کل محل از ساعتها قبل می امدند خانه ما برای تماشای آن . یادمه می نشستیم پای تلویزیون و آنقدر این برفکها را نگا می کردیم تا برنامه کودک شروع شود. آخه اون زمان تلویزیون فقط ساعات محدودی در روز برنامه داشت و بقیه ساعتها یا برفک بود و یا اون آرم خاصی که آخر شبها بعضی کانالها می ذارند

  3. پونه گفت:

    نکته جالب توجه اینه که بیشتر از اینکه طبق روال تیتر رو شرح بدین به یه جزء توجه کرده بودین و تلویزیون رو شرح و بسط کامل دادین!انتظار همیشه سخت ترین کاره!انتظار برای دریافت نتیجه کارت یا..اما انتظار برای اینکه بدونی یکی از عزیز ترین افراد زندگیت کجایه؟زنده است یا نه؟کی میاد؟خیلی سخت تره!مخصوصا تو جایی مثل اون سالهای رودمعجن که وسایل ارتباط جمعیم کم بوده یا به قول خودتون کار کردن باهاش کار حضرت فیل بوده

  4. گفت:

    من هم به نوبه خودم ورود یک نویسنده جدید به حیتا را تبریک میگویم من از ازادی اسرا چیزی یادم نمیاد از تاریخچه تلویزیون هم هیچ خاطرهای ندارم ولی فقط اینو میدونم باباکلون خودم از جمله افرادی بودند که تلوزیون داشتند و مادرم همیشه تعریف میکنه که چطور مردم جلوی در خانه شان جمع می شدند که تلویزیون نگاه کنند ولی جرات نمی کردند بروند به خاطر همین میرفتند خونه دایی مادرم که همون پدر بزرگ اقای امیدوار باشه مادرم میگفت یکی از پرطرفدار ترین سریالهای اون زمان که به عیر از اون هیچی نبوده سریال سالهای زندگی که همون اوشین خودمون که به خاطردیدنش لحظه شماری میکردند

  5. سلام چنار عزیز
    ممنون از اینکه این تاریخ مهم رو یاد آوری کردین، من اون روزارو یادمه با اینکه کوچیک بودم، یادمه که کوچه هامون رو آذین بسته بودن و از اول تا آخرش رو گلدون گذاشته بودند.همه خوشحال بودن و جلو خونه هاشون رو میشستن، شیرینی پخش می کردن و اسپند دود میکردن.
    اتفاقا یکی از اسرا که البته مطمئن نیستم جزء اسرای آزاد شده ی سری اول باشن،آقای آهنی بودن که هر بار که ما میرفتیم منزلشون دخترشون از اسارت پدرشون ناراحت بودن، چقد اون لحظه قشنگ بود که دختری بعد سالها پدرش رو در آغوش میگرفت.
    راستی یادم رفت که بگم منم مث بقیه ورودتون رو به جمع نویسندگان حیتا تبریک میگم. پیروز و سربلند باشین :gol:

  6. زمستان گفت:

    خدا کنه این نظر ثبت بشه
    خیلی خوب بود(حالا من بعد دوای مدیرر درم بشه بگیرش یرم).هم یاداوری این نکته و هم نوشتنش.دو چیز خیلی جالب رو یاد آوری کردی.هم بازگشت اسرا وهم نوع تلویزیون نگاه کردن ور در زمانی که تلویزیون همه جا نبود و با مشقتی باید این کار رو انجام میدادیم.من خودم خاطره ی جالبی دارم از زمان ازادی اسرا چون ما خودمو هم به نحوی درگیر این کار بودیم.از اون روزی که اقای خورشیدی و اکبریان آمدند قشنگ یادمه.صلوات ها اسفند دود کردنها و اب پاشی پی باغ و شعارها و رفتن ما تا سر قلعه و امدن اسرا روی دوش مردم و…ایام جالبی بود و تلویزیون نگاه کردنمون که من خودم یک قسمت بل و سباستین رو توی خانه ی نوه ی دیگه ی حجی مراد با کلی بچه ی هم سن وسال خودم نگاه کردم اونجا شده بود عین سینما.عالی بود امیدورام تدام داشته باشه….
    خدا قوت هوووووو

  7. سلام جناب مدیر ممنون از لطفتون راستش رو بخواهین برای اول کار میشه گفت ایرادهایی داشت باید ساده تر می نوشتم البته هر چهقدر هم سعی خودم رو بکنم مثل جناب زمستان نمی تونم بنویسم . باز هم ممنون

  8. سلام بر نوه دیگه بنده انگشت کوچیکه جناب زمستان هم نمیشم من تا جای که یادم میاد تلویزیون شما یا خراب بود یا انتنش مشکل داشت البته بعضی وقتها از دست در می رفت که درست بود.یادش بخیر انقدر جلوی تلوزیون می نشستیم تا این جناب نخودی تشریفشون رو ببرن وبعد هم برنامه کودک با امدن بق بق شروع می شد واقعا یادش بخیر…..

  9. ناشناس گفت:

    سلام بر جناب زمستان نیستین کم پیداین سلام جناب زمستان این اقای مدیر گناه داره اذیتش نکنین :R: از شوخی گذشته من هم دوست دارم در قسمت خاطرات فعال باشم هر چند قلم من به زیبایی قلم شما نمی نویسه راستی این داستان مچیت چی شد؟

  10. ناشناس گفت:

    سلام بر پونه راستش رو بخواهین این خاطره من بیشتر اون قسمت تلویزیونش جالبه که بعدا خواهم نوشت درست میگین انتظار خیلی سخته اون هم در موقعیتی که وسایل ارتباط جمعی هم می شه گفت اصلا نبود . باز هم ممنون

  11. من کمی دیر اومدم. اما خوش اومدم.
    شما چون دوران جوانی رودمعجن بودید خاطرات زیادی دارید و واقعا خوشحالم که شروع کردید به مکتوب کردن اونها.
    برعکس برخی دوستان بنطرم متن نوشته هم بسیار عالی بود.
    منتظر ادامه داستان میمونیم تا ببینیم خونه حجی عباس چه اتفاقی افتاده

  12. علی نجفی علی نجفی گفت:

    ورود شما رو به قسمت خاطرات خوش امد میگم و امیدوارم خاطرات قشنگت رو همینجور بنویسی تا همه استفاده کنن.
    مچیت هم در راهه.همین روزا میاد

  13. ممنونم جناب زمستان سعی خودم رو می کنم ولی هیچ وقت به زیبای شما نمی تونم بنویسم

  14. سلام چنار عزیز من خیلی دیر مطلب شما رو دیدم عالی بود واقعا خیلی نویسنده خوبی هستین ولی خوندن بعضی کلمه ها سخت بود افرین بر شما :gol: :SS: :OG: :soot: