محمد نیکوعقیده 4082 روز پیش
بازدید 62 ۹ دیدگاه

در طبیعت ابادی….

از گذر سالهای فراقت
امده ام با همه ی صداقت
چه بی تابم امروز در تن تو
در طبیعت
در دامن تو
اب و درخت و یک مزرعه
و سایه ی بید
اتیش و عطر چای قمقمه
و نبض نشاط که میزند در تنم
ومیروم تا لب رود
دستهایم در اب
و چه اندازه تنم خشنود است
میخواهم که با رخت بدوم در اب
بروم با رود
سر جالیز دل بدهم به اواز پرنده
همینجاست اخر دنیا
و هنوز میوزد نسیمی
و چهار پایی که تنش را داده به نسیم
می خورد طراوت نی زار را
و مرا چه حسود میکند فراغتش
و باز سر راه
مزرعه ای در خویشاوندی افتابگردانها
و مترسکی که مشغول کرده ذهن کلاغ را
و صدایی که می اید از دور دست
شاید هی هی چوپانی در دل کوه
یا زمزمه ی دهقانی در ته دشت
که میخواند
بیتی از سر فصل دلخوشی
و سر راه
خشنودی ام را میگذارم لب چشمه
وقتی که میفهمم
فردا باید بروم
تا ته تشویش تا اضطراب اشیا
تا همه چیز
که نیست اینجا پیدا……

نظرات کاربران

با نظرات خود، ما را در ادامه مسیر راهنما باشید.

نظرات کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

  1. سلام جگرگوشه گرامی
    شعر زیباتون مث همیشه حرف دل تمام اوناییه که طراوت نسیم دلنواز روستا رو حس کرده اند، آسمون مملو از ستاره اش رو به نظاره نشسته و باهاش آشنا هستن، از زلال چشمه ساران کوهساران چشیدن، بوی پونه های لب جو رو استشمام کردن و با این اوصاف دل کندن از تمام این مظاهر زیبای طبیعت براشون سخته، مث من که بچگیهام وقتی میخواستم از روستا به شهر برگردم چند روز آخر حسابی دپرس بودم و خونه خودمون رو مث زندان آلکاتراز میدونستم. هنوز هم گاهی تو خواب میبینم که جلوی خونمون یه رودخونه اس با آب زلال، کاشکی این طور بود…
    ممنون که موجب شدین تمام اون حسهای قشنگ واسم تداعی بشن

    [پاسخ دادن]

  2. علی نجفی علی نجفی گفت:

    این تیکه ی اخرش حس من بود.حس من وقتی سه ماه تعطیلی تموم میشد.۳۰ شهریور که میشد مجبور بودم از ده دل بکنم و بیام برای درس و مشق شهر.بعد سه ماه باز دوباره باید دل میکندم.شب اخر توی خته با بچه ها دور هم مینشستیم واقعا این تیکه ی اخر شعر حس همون شب من بود
    فردا باید بروم
    تا ته تشویش
    تا اضطراب اشیا
    تاهمه چیز
    که نیست اینجا پیدا
    مخصوصا سالهای اول متنفر بودم از هرچی شهر بود و دود بود و سر وصدا و ماشین و ازدحام.هرچند به مرور زمان عادت کردم اما هنوز هم گاهی اینجوری میشم
    خدا قوت هم احداوویی عزیز.

  3. درود سر کار خانم بهشتی هر روستا زاده ای هر چیز روستا رو که فراموش کنه طبیعت اونو محاله از یاد ببره مثه همه ی ما و عصر طلایی خاطراتمون توی روستا. موفق باشید

  4. سلام زمستون از نوشته های تو هنوز بوی نوروز گل گل و باغهای سرپوش به مشام میرسه و منم بسی خوشحال میشم که بتونم یه حس قدیمی و قشنگ رو برات زنده کنم هم اوحد اویی عزیز. حق یارت

  5. سلام ممنون مثل همیشه قشنگ بود
    این تیکه ی آخر شعر منو دقیقا یاد بعد از ظهر روز سیزده فروردین انداخت که از بچگی ازش متنفر بودم در واقع سیزده بدر دو جنبه ی متفاوت داره یک صبح فوق العاده و یک بعد از ظهر واقعا بد که این تیکه ی آخر شعر دقیقا توصیف همون بعد از ظهر بود

  6. باز هم لذت بردیم .من هم با حامد موافقم در قضیه عصر سیزده بدر.
    ( چهار پایی که تنش را داده به نسیم
    می خورد طراوت نی زار را
    و مرا چه حسود میکند فراغتش)
    تعابیر واقعا زیبایی در شعر و در این عبارت هست که نشان از طبع شاعرعالی شما داره.
    :SS:

  7. حامد خان درود . بسی مایه خرسندی است که بتونیم شما رو یاد خاطرات خوبت بندازیم.یا حق

  8. منصف جان تشکر از عنایت شما. سعی ما بر این است که شما لذت ببرید با دل نوشته ها هر چند لحظه ای کوتاه. بدرود

  9. tabestan گفت:

    :Y: :TT: :TT: یره زمستو ای چی داستان مینی بوسه بو حالم دره شورموخوره میوم بالا بیارم اماروزهام باطیل مره خادت حالت بهم نخارده