مرادي 4168 روز پیش
بازدید 68 ۱۰ دیدگاه

معلم

اولین روز دبستان،  بازگرد             کودکیهای قشنگم،  بازگرد

کاش میشد باز کوچک می شدم         لا اقل یک روز کودک می شدم

یاد آن آموزگار ساده پوش            یاد آن گچها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت بخیر            یاد درس آب و بابایت بخیر

ای معلم ای دبستانی ترین احساس من     بازگرد این مشقها را خط بزن

 

           روز معلم بر همه معلمان عزیز بویژه معلمان حیتا مبارک باد .

نظرات کاربران

با نظرات خود، ما را در ادامه مسیر راهنما باشید.

نظرات کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

  1. منصف گفت:

    رروز و هفته معلم بر شما و دیگران مبارک.
    توصیه میکنم دوستان اگر خاطره ای از دوران شاگردی یا معلمی دارند بنویسند.
    تو اولین فرصت خودم مینویسم.

  2. منصف گفت:

    البته منظور تو بخش نظرات بود ها. نه به عنوان مطلب جدا.

  3. علی نجفی علی نجفی گفت:

    روز معلم بر تمام معلمین سخت کوش که از بذل مال و جان در راه اعتلای سطح فرهنگی جامعه ابایی ندارند گرامی باد(شبیه بیانیه های تلویزیون شد) :OL: :OL:

  4. شکارچی گفت:

    جناب نوه دگه حجی مراد روز معلم رو به شما و همه معلمان حیتا تبریک میگم. :gol: :gol: :gol:

  5. سلام
    واقعا چی میشد اگر بر می گشت ، علی الخصوص اولین روزش ،الان که مطلب رو تایپ میکنم یادم اومد مادرم تا دم درمدرسه من رو برد و …..
    ***معلم روزت مبارک باد***

  6. نوه دگه حجي مراد گفت:

    راستی آخر این شعر یک بیت دیگه هم داره ، از قلم افتاده
    ای معلم ای دبستانی ترین احساس من بازگرد این مشقها را خط بزن

  7. یادش بخیر کلاس اول
    روز معلم بر همه حیتانشینان مبارک :gol:

  8. ای معلم ریاضی ای معلم علوم ای معلم فیزیک و شیمی ای فرهادی ای روشنی باز گرد و ای دستها را کتک بزن . شوخی بود یادش بخیر روزت :gol: افشان باد :gol: :gol: :gol: :gol: :gol: :gol: :gol: :gol: :gol: :

  9. دستتون درد نکنه ابتکار خوبی بود این شعر.
    من هم به همه معلم ها مخصوصا رودمعجنی های معلم تبریک میگم.
    من کلا از همون بچگی آبزیرکاهی بودم باسه خودم، یکی از خاطرات دوران ابتدایی که یادمه رو براتون میگم به توصیه منصف.

    شغل بابای من یه جوری بود که کتاب داستان زیاد برام میاورد خونه، اون موقع ها هم هنوز رسم نبود مدارس کتابخونه داشته باشن، خلاصه که من تو همون بچگی چشمانم برقی زد و یه لامپ صد وات هم بالای سرم روشن شد که چه نشسته ای که همای سعادت در میزند!
    مدتی وقت گذاشتم و کتابارو دسته بندی کردم و دفتر دستکی درست کردم. این دفتر رو هرروز میبردم مدرسه و بچه ها رو پرزنت میکردم که توی این کتابخونه عضو بشن، حق عضویتشم گمونم ۱۰۰ تومن بود و به ازای هر هفته یک کتاب ۵ تومن باید میدادن.

    بعدها که کاسبیم گرفت (اگه فکر میکنین این پولارو تقدیم کردم به کمیته امداد و بعدشم از طرف مدرسه از من تقدیر شد کور خوندین، فیلم هندی که نیست!) این پولهارو توی یه قوطی شیرخشک پس انداز میکردم. اون موقع شهرک ما هنوز در حال ساخت بود و خونه های نیمه کاره زیاد داشت. یه روز تحت تاثیر فیلم دزدان دریایی این قوطی شیرخشک رو به همراه یه سری پاک کن و مداد و تراش که ته کلاس پیدا کرده بودم توی یکی از خرابه های شهرکمون مخفی کردم و یه نقشه گنج هم کشیدم که باید رمزیابیش میکردی تا به گنج برسی و خود این نقشه رو هم یه جای دیگه دفن کردم و همینجور ادامه دادم. فکرشم نمیتونین بکنین ولی آخرای اون سال از ۴۰ نفری که سر کلاس ما بودن اقلا ۳۰ نفرشون دنبال این بودن که گنج منو پیدا کنن! البته کسی نمیدونست دقیقا چی توی اون جعبس ولی بالآخره یه گنج بود که نقشه هم داشت!
    یادمه سر این قضیه گنج بازی، بین چند نفر نزاع خیابانی پیش اومد و … خلاصه سرتون رو درد نیارم مدیر مدرسه سر نخ رو گرفت تهش به من رسید و بالآخره مجبور شدم برم و این گنج رو بیارم تحویل مدیر مدرسه بدم و تعهد هم بدم که دیگه بچه خوبی باشم، ولی زهی خیال باطل که این تازه شروعش بود…

    همینجا از تموم اون بچه ها حلالیت میطلبم!

  10. توی دبستان و راهنمایی معلم ها خیلی با من ردیف بودند و تقریبا من همه کاره بودم اما نمیدونم چرا در هر ۲ دوره ناظم ها با من خوب نبودند.
    توی کلاس و پیش معلم ها که نمیتونستند به من چیزی بگند اما توی دبستان یه زنگ تفریح بی خود و بیجهت(هنوز هم من نفهمیدم علتش چی بوده)آنچنان سیلی بر من حواله کرد که هنوز یادم نرفته.
    توی راهنمایی هم یه همچنین سیلی از ناظم خوردم اما این دفعه بی خود و بی جهت نبود .معلم نیومده بود و به من گفته بودن کلاس رو نگه دارم .داشتم بچه ها رو میخندوندم که ناظم خیلی سنگین در رو باز کرد و گفت بچه ها همگی برید نماز. قیافه جدی ناظم هنوز تو یادمه. من هم چون بچه ها به مطالبم خیلی خندیده بودند جو گیر شده بودم جلوی ناظم رفتم بالای صندلی و دستم رو گذاشتم دم گوشم و بلند گفتم (عجلوا بالصلاه) که ناظم عصبی شد یک سیلی نثار من کرد .
    انگار در هر دوره یک سیلی باید یادگاری نگه میداشتم.
    خدا رو شکر در دوره دبیرستان از سیلی خبری نبود.