حسین مرادی (نوه حجی مراد) 4204 روز پیش
بازدید 82 ۵ دیدگاه

روایت کوه

سلام دوستان

برف بسیار زیادی امده بود هوا بینهایت سرد بود دلم گواهی می داد که دیگر هیچ راه برگشتی نیست همه رفته بودند و من در میان کوههای سر به فلک کشیده  راهم را گم کرده بودم . هر از گاهی صدای زوزه گرگی به گوش می رسید  وحشت تمام وجودم را فرا گرفته بود خودم را پشت تکه سنگی که از برف پوشیده بود پنهان کردم بدنم را جمع کردم  و چشمانم را بستم انگار خوابم برد  ناگهان از جا پریدم جلو چشمان خسته ام هیبت وحشتناک یک گرگ ظاهر شد بدون هیچ درنگی پا به فرار گذاشتم  فقط می دویدم  فریادم بلند بود کمک کمک اما انگار کسی ارام ارام مرا صدا میزد : پا شو پاشو  ناگهان از خواب پریدم  عجب خوابی بود

بعد از نماز و نوش جان یک چای سر صبحی دبش کوله بارم را برداشتم و راهی شغال ابا د شدم هنوز به پی باغ نرسیده بودم که صدای وینگ وینگ گوشی بلند شد منصف بود  اعتراض داشت که : بابا این چه وضعشه  خورشید رفت وسط اسمون کجایید شما ؟ انگار خیلی اشتیاق کوه رفتن داشت .

جاتون خالی بلااخره راه افتادیم  توی راه خیلی ها با حرفهای طنزشون بقیه رو می خندوندن  امامسیر کوه بسیار سخت و طاقت فرسا بود علی شق رو میگم برای همین مجبور شدیم در مسیر در چند نقطه کمپ هوا خوری ایجاد کنیم.   عاقبت  همزمان با طلوع خورشید تازه بهار شده علی شق را فتح کردیم  اما افسوس که هنوز پرچمی بنام حیتا طراحی نشده که بتوان ان را بر قلل فتح شده به احتزاز در اورد

جاتون خیلی خالی بود به محض فتح کوه بچه بور شدند به کوه و بزه ها به دنبال هیزم  بعد از جمع اوری پنج خروار هیزم که سه خروار ان را نوه زارع جمع و جور کرده  بود  اتش چای شعله ور شد اما مگر این قمقمه ها به جوش می امد  بعد از کلی صبر و دعا و التماس به درگاه خدا عاقبت یکی از قمقمه ها قلستی زد و چای هم محیا شد  بگذریم از اینکه موقعی خواستیم چای نوش جان بکنیم اقای مدیر غیبش زد و بعدا دیدیم در بلندای کوه احساس تنهایی بهش دست داده  و بگذریم از اینکه اون صبحانه چقدر بهمون چسبید و سر شیرینی ها چه دعوایی که نشد بگذریم

بعد چای صبحانه عزم ده کردیم  هنوز سرازیر نشده بودیم که یکی از اعضا قصد نشستن کرد

پشت بند او همه نشستند و جلسه رسمی شد موضوعات مختلفی بررسی شد اما هیچ کدوم از انها به تصویب نرسید تا اینکه مقرر شد همون روز در مسجد شغال اباد که بد نیست اسمشو به مسجد حیتا تغییر نام بدن ، جلسه ای باشه و تصمیماتی و خلاص و پلاس

نظرات کاربران

با نظرات خود، ما را در ادامه مسیر راهنما باشید.

نظرات کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

  1. السلام علی النوه.
    پارسال نظرات را شماره گذاری میکردیم اما امسال برای تفاوت از حروف ابجد استفاده میکنیم.
    و اما بعد:
    الف) میخواستم گزارش روایت فتح رو بنویسم که خدا رو شکر شما روایت کوه رو نوشتی و باری از دوش ما برداشتی.
    ب ) حاضران : نوه زارع – محسن روشنی – زمستان – محمد امیدوار – حامد نجفی – مینج زرد – منصف – علی اکبر ایزدی – نوه حجی مراد – پسرخاله یا پسر عموی نوه زارع –
    ج ) قرار بود ساعت ۶ پای کوه نوروز گل گل باشند اما شاید ۴۵ دقیقه ای تاخیر داشتند . تماس هم به خاطر تاخیر بود که خودتان اعتراف کردید.
    د ) کوهنوردی خوبی بود که تعداد زیادی از اعضای اصلی حضور داشتند و صحبت های جالبی هم مطرح شد .
    ه ) قلستی زد جالب بود که بعد از اعلام ( د زیر زیر امه ) قابل مشاهده بود.
    و )خدا قوت

  2. دستت درد نکنه حسین جان، من که تو عکسایه دوربین خودم هیچ وقت نیستم ، لااقل با این عکسایی که گذاشتی دو تا به عکسام اضافه شد.

    شرح جالبی نوشتی ، اما اولش داشتم فکر میکردم نکنه اینا یه بار دیگه هم رفتن کوه و ما رو خبر نکردن، ما که برف و گرگ و اینا نداشتیم! :Y:

    واقعا ایده جالبی بود ( هر چند تا دو روز همه اعضا و جوارحمون درد میکرد و موقع بالارفتن ته دلمون فحشی نثار بانی بزم این برنامه میکردیم ولی الآن فقط خاطره خوبش تو ذهنم مونده) ، منتظر برنامه های بعدی هستیم ، فقط اگه ممکنه ارتفاعش یه خورده کمتر باشه! :YY:

  3. زمستان گفت:

    گمانم تا حالا اینچنین شرحی حتی بر فتح اورست هم نوشته نشده چه رسد به علی شیق(علی شیخ).بنده هم در تدارک نوشتن فتح نامه بودم که دیدم نوه ی حجی مراد زحمتش رو کشیده.خداوند همه ی کوهها را در زیر گام های حیتائیان مفتوح بگرداند.

  4. محمدرضا میرزایی گفت:

    به به خوشا بحالشون
    ما که رودمعجن بودیم ولی خبر دار نشدیم و به حیتا هم دسترسی نداشتیم
    شماره حیتا بدرد این روزا میخورد
    این عکسها هم که فقط سه نفر شناخته میشن بقیه نه

  5. دیشدوو گفت:

    آقا خوب بود ولی زمستان عزیز اگر چیزی نوشته ای بعنوان پیوست منتشر کن تا من ومیرزائی عزیز که نبودیم کمی بخندیم