علی نجفی 4218 روز پیش
بازدید 136 ۲۶ دیدگاه

داستان مینی بوس(۳)

 

سکانس پنجم(خارجی-صوحب سحر-گاراژ رشیدی)

رشیدی از سلام علیک با ما که فارغ میشود کلید می اندازد توی قفل.قفل را باز میکند.میرود داخل.دو نفر از مردهای

جا افتاده دو لت بزرگ در را باز میکنند.رشیدی در ماشین را باز میکند.ساکها را بر میداریم و قبل از اینکه رشیدی چیزی

بگوید هجوم میبریم به سمت ماشین تا جایی بگیریم.ماشین رشیدی یک بنز ایران ناسیونال سفید رنگ با خطهای

آبی است.دو خط آبی پهن که دور تا دور ماشین میچرخند.میروم داخل.

سکانس ششم(داخلی-صوحب سحر-داخل ماشین رشیدی)وراد ماشین که میشوم میگیردم دنبال

یک صندلی دونفره.هرکسی خودش را با وسایلش پرت میکند روی یک صندلی.کل صندلیهای ماشین به زحمت به ۱۷

تا میرسد.صندلیهای درب و داغان با روکشهایی که یک زمانی رنگ عنابی آنها چشم نواز بوده و لی حالا بیشتر به یک

“لته کُهنه ی”قرمز رنگ میمانند که از بس شیر و “دُغ” و “قُدُ”روی انها ریخته پاک از ریخت افتاده و جا به جا لکه های

سفید و زرد روی آنها مانده.یک صندلی گیر می آورم و مینشینم.منتظریم تا رشیدی استارت بزند و یا علی.سویچ را از

جیب در می آورد،بسم اللهی میگوید و میچرخاند.ماشین”خِری”صدا میدهد اما روشن نمیشود،دوباره استارت میزند

ودوباره همان صدای”خِر”.چند بار این کار تکرار میشود.بی فایده است.رشیدی سر برمیگرداند

رشیدی:روشن نِمره.بیید ب تَه ایِن هُله اش دِن.

غرغری میکنیم.”ایبرهیم” زیر لب دو سه تا تیکه بار ماشین میکند و سه چهارتا لیچار هم بار روزگار و اقبال و شانس

خودش.پیاده میشویم.ما بچه”خوردیها”هم هرچند”زُر و قُوَ”یی نداریم اما بهرحال “دستِ مرسنِم”.از دو جهت شانس

آورده ایم.اول اینکه هوا آنقدرها سرد نیست که  آب رادیات ماشین یخ زده باشد در غیر اینصورت باید با همان لباسهای

“پلوخوری”میرفتیم و از “کُه عمو لَلُو”چنتا بوته ی “قرپَچ”پیدا میکردیم تا رشیدی زیر ماشین روشن کند که بعد از نیم

ساعت “دُو دومبلَخ” یخ آب رادیات باز شده وجناب مستطاب حضرت اجل مینی بوس(کثر الله امثالهم) لطف فرمایند و

روشن شوند.دوم اینکه گاراژ به سمت “پی باغ””سر شُوگی” است و همینقدر که ماشین را از گاراژ در بیاوریم بقیه ی

مسیر را نیازی به “هُل” دادنش نیست.رشیدی میزند دنده یک.کلاچ را فشار میدهد.سرش را از پنجره ی ماشین

میدهد بیرون

رشیدی:وای هُل دِن

صدای یا علی که بلند میشود همه زور میزنیم.حتی ما بچه ها که کسی حسابمان نمیکند.مینی بوس از جا کنده

میشود.کمی دیگر که زور بزنیم مینی بوس از گاراژ در امده و افتاده توی”سر شُوگی کال قبریستو”.مینی بوس را رها

میکنیم. خودش توی “سرشُوگی” میرود.چندبار تکان میخورد و میلرزد اما روشن نمیشود،نرسیده به مخابرات حجم

عظیم دود سیاه رنگی که از اگزوزش میریزد بیرون نشان میدهد که رشیدی پدال گاز را چسبانده به کف و این یعنی

ماشین روشن شده.آرامبخش ترین صدای دنیاست صدای گوشخراش اگزور مینی بوس در آن کله ی سحر.همه

“دخِز” میکنیم و سوار میشویم.

سکانس هفتم(داخلی-ماشین رشیدی-صوحب سحر-پی باغ)

ماشین روبروی مسجد امام ایستاده.هنوز مانده تا خورشید بزند اما تمام ده روشن روشن است.مردم کم کم دارند از

راه میرسند.روز شنبه است.اول هفته و یک دنیا مسافر و یک ماشین.انگار آب انداخته اند به لانه ی مورچه ها.عین

“خلَمه هایی”که برای شیر خوردن به سمت”ماراشه”هجوم می آورند مردم از هرسمت “رِز کیردَن” به سمت

ماشین.از “گو تروس”،”رو تَغ سومبا”،”پی شربَن”،”تی محله کُهنه”،”کو چه ی شُوده”و”شغال اباد” همینجور آدم است

که می آید.اینها کجا میخواهند جا شوند خدا میداند.نشسته ام روی صندلی و منتظرم تا مادر برسد.ماشین کم کم

دارد غلغله میشود.دل من هم آشوب است.اگر مادر دیر برسد توی این شلوغ پلوغی ممکن است من را بچه گیر

بیاورند و با”جانُم چشمُم”و یا با”شتَحی” جایم را بگیرند و آنوقت تمام زحماتم هدر میرود.من کلا در مقابل تعریف و

تمجید زود دامن از کف میدهم و در مقابل تهدید هم با یک”پُحَست” میدان را خالی میکنم.،از آن گذشته سر یک

صندلی هم که نمیشود با مردم دست به”اَخَن”شد.توی همین افکارم که یک زن تنومند!! به زحمت خودش را از در

ماشین میکشد بالا.توی همان رکاب می ایستد و مثل یک عقاب داخل ماشین را موشکافانه برانداز میکند.انگار دارد

دنبال موشی،خرگوشی ،کبوتری چیزی میگردد برای شکار.چشم میگرداند داخل مینی بوس و نگاهش روی من ثابت

میماند.سریع به نیت شومش پی میبرم.پی جای خالی میگردد برای نشستن.خودم را میزنم به کوچه ی علی چپ

که یعنی ما نیستیم.دیر شده.زن تنومند طعمه اش را یافته.بدن سنگینش را با گرفتن میله ها از رکاب میکشاند داخل

مینی بوس.یکراست  می آید سمت من.بالای سرم که می ایستد اندازه ی “کوه میلکُ”است.هنوز سعی میکنم به

او “اَحتنا” نکنم اما بی فایده است.نگاهم میکند.”تِح و پِح”اش بلند است و عرق از سر رویش توی این صبح سرد

جاری.

زن تنومند: بگُردُم بچه جان کُ وراُحدتَر خه تا مو هوم بنچینُم

من:بله؟

زن تنومند:کَرُم خا هستی.مُگُم ور اُحدتَر خی تا مو هُم بنچینُم

من:اینجه جای مارُمه

زن تنومند:خاب مارتُم مینچینه بگُردُم، حالا یک پوره ی ور اُحدتَر خه پایام درد منه نمتنُم سر پا بستُم

من:دکُجه منچینه؟دگه جای نِممَنه کی او بنچینه

زن تنومند:دوت صندلیَ خا .یکشر مو منچینُم یکشِر مارت.

من:اُ محل مو چیگر کنُم؟یک صندلیِ از خادُمه خاب

زن تنومند:خوردی منچینِم تا تو هم جا روی

همه میخندند.خود زن هم میخندد.خوب میداند که دو تا صندلی برای خودش هم کم است.احتمالا تا حالا خودش را

یکی دوباری”قُپُ” کرده.برای اینکه من را راضی کند میگوید:

زن تنومند:اگه تو جا نِرَفتی بیا درو زَنیای مو بنچی.اینجوری خوبَ؟حالا کو ور اُحدتر خه بگُردُم

من:نِمیُم، مو حالا کلو رُفتَیُم .خوب نیه درو زَنیای زنه بنچینُم.تازه سنگی هُم هستُم شما هُم پایاته درد منه

آدمهای توی ماشین دارند مارا نگاه میکنند.من خیال از دست دادن صندلی را ندارم.زن که این را میفهمد سعی میکند

ضربه ی آخرش را وارد کند تا از رو بروم و بگذارم بنشیند.

زن تنومند:تو بچه ی کییی بگردُم.چین بچه ی ب تربییَتِیی

من:بچه ی پیرُم.ب تربیَتُم نیُم فقط جامر نمَیُم بدم ب شما

زن کلافه میشود.یکی از آن ته ماشین میگوید:

صدای ته ماشین:بچه ی حجی مریمه

زن تنومند:کدو حجی مریم؟

صدای ته ماشین:حجی مریم اُحد اوو

زن تنومند رو به من می کند

زن تنومند:حَه!!خدایا ب تو نِرُم،تو بچه ی حجی مریم قوممِیی و نِمَیی جاتر بمو دی؟یره مو خدی مارتو خا قوم نزدیکِم

البته توی ده همه با هم قوم و خویش هستند اما من تا حالا نشنیده ام این زن قوم و خویش نزدیک ما باشد.خودم را

آماده میکنم چیزی بگویم اما زن امان نمیدهد. ناگهان متوجه میشوم حجم عظیمی اندازه ی “سنگ شیطَنی” دارد

رویم مینشیند.دیر بجنبم وخودم را نکشم روی صندلی سمت پنجره، زیر توده ای از چربی و استخوان و گوشت برای

همیشه مدفون میشوم.تیز میکشم کنار.زن مینشیند.همانجور که مینشیند “غیوَیی” میکشد و پاهایش را میمالد

زن تنومند:ووووووووووووووو.خدا مورغِت نکنه.از بس سرپا نگاهُم داشتی زَنیام دگه از خادُم نِیه. پندری عنه مخ طویله  د

زنیام مکُوَن.خاب پسر جان مویی پیرزنر مَیی سرپا نگاه دری و خادت بنچینی؟عنه روت مره چنی کار کنی؟خاب خوبه!!

خِله خاب شوود

یه کم دیگر بگذرد گمانم عذر خواهی هم باید بکنم.زن عرقش را با”پَلچ” چارقد بزرگ سفید رنگی که به سر دارد پاک

میکند..با آدمهای توی مینی بوس چاق سلامتی میکند.من بیرون را نگاه میکنم.بُق کرده ام  و به حرفهای زن غاصب

که تمام صندلیی عزیزم را به اِشغال خودش در آورده گوش نمیدهم.منتظرم مادر زود بیاید، تا قبل از اینکه همین یک

وجب جا هم توسط اشغالگری دیگر غصب نشده.

ادامه دارد…..

نظرات کاربران

با نظرات خود، ما را در ادامه مسیر راهنما باشید.

نظرات کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

  1. بهار گفت:

    خیلی قشنگ نوشتی آنقدر واقعی بود که خواننده خودشو داخل مینی بوس وبین اون جمعیت تصورمیکنه جوریکه که طرف باخوندنش ازخنده روده برمیشه موفق باشی :SS: بنظر من فرداصبح برو ورشته ادبیات روانتخاب کن وبکار نویسندگی مشغول شو شاید ازاین رشته بجایی رسیدی خدا روچی دیدی :YY:

    1. علی نجفی علی نجفی گفت:

      متشکر جناب بهار گرامی.
      متاسفانه دانشگاه فعلا در حال نیمه تعطیله و تغییر رشته فعلا میسر نیست.ان شاالله بعد از نوروز اقدامات مقتضی رو به عمل میارم

  2. دیشدوو گفت:

    باز هم مثل همیشه زیبا وواقعی بود کلی خندیدم وطرف مقابلت در نظرم گلشاه یا علیا آمد فکر کنم درست هم حدس زده باشم :SS: :SS: :SS: :U:

    1. علی نجفی علی نجفی گفت:

      متشکر جناب دیشدوو.
      نه دیگه من اسم نیاوردم شما هم برای ما دردسر درست نکن.یه زنی بود دیگه حالا.العاقل یکفی الاشاره

  3. درود به زمستان جان .
    ۱ . به قول دوستان داستانت کاملا به واقعبت نزدیکه و من که خودمو اونجا حس میکردم :SS:
    ۲ . ((ماشین”خِری”صدا میدهد اما روشن نمیشود)) :فقط هر کار کردم نتونستم این خری رو تو مخیلم تجسم کنم . البته احتمالا اشکال از IQ ی بندست . :N:
    ۳ . ((آرامبخش ترین صدای دنیاست صدای گوشخراش اگزور مینی بوس در آن کله ی سحر)) : البته کاملا میشه درک کرد اون صدا چقدر خوشایند هست و به نظرم توصیفت در مورد اون صدای گوشنواز توی اون لحظه ها در حق اون صدا اجحاف کرده . :OL:
    ۴ . ((”پُحَست”)) : +++++++++++++++++ عالیییییییه :ZZ:
    ۵ . سکانس هفت حرف نداره . همذات پنداری به اوج خودش میرسه و من که داشتم میخوندم کاملا خودمو تو اون فضا حس میکردم و حتی بعضی جاها عوض تو جواب میدادم .باور کن استرسی شده بودم . :H:
    ۶ . داستان این قسمت اگه با قطره ی اشکی که از گوشه ی چشمت میاد پائین تموم میشد باور کن اشکمو در میاوردی و کاملا رومانتیک میشد . :N:
    ۷ . به کوری چشم دشمن۷ هم داریم ولی توی ۸ میگیم . :OP:

    ۸ . این (( ”پَلچ” )) رو نفهمیدم چیه عزیزم .
    :BB:

    1. علی نجفی علی نجفی گفت:

      درود فراوان بر مینج
      ۱-نمیدونم دیدی ماشینا وقتی استارت میزنی استارت رو رد میکنن و یه صدای خری(به کسر خ و تشدید ر)میدن؟منظورم اون صدا بود
      ۲-گل گفتی.اون صدا توی اون کله ی سحر چیزی ورای ارامشبخش ترین صدای دنیا بود
      ۳-از قسمتهای بعد سعی میکنم یه مقدار ابغوره گیری هم تنگ داستان بزنم غصه نخور
      ۴-همون گوشه ی چارقد رو میگن پلچ
      ۵-تشکرات خالصانه مینج جان
      ۶-هیچی نیست فقط حال کردم ۶ هم داشته باشیم همینجور دور هم

  4. خیلی قشنگ و قابل لمس نوشتید.من هم چند باری سوار این مینی بوس های رودمعجن شده بودم.میتونم صحنه ها را مجسم کنم.با این که دیالوگهابین شما و زن غاصب طنز نبود اما خیلی خنده داربود. :U:
    عالی بود .خسته نباشید. :SS:

    1. علی نجفی علی نجفی گفت:

      تشکرات فراوان جناب سپیدار

  5. اوحده اوو گفت:

    فقط اومدم خوندمش فعلا نظر نمیدم چون حسابی خستمه وچشام نا نداره .تو از همون کوچیکی جانور خطرناکی بودی :YY: ولی تا مارت از اوحده اوو بیایه بنظروم خون جیگر رفته ای چون میدونم مادر گرام تا اون محموله های مواد غذایی در اون خینپیشویه کذایی که ما همیشه با حسرت به اون چشم میدوختیم ومیدونستیم پر از خوراکیه رو جمع وجور کنه یکم طول میکشیده .تونستی اون بهشت دست نیافتنی رو هم توصیفش کن خالی از لطف نیس مخصوصا اون کمد که یک قفل لعنتی همیشه رو درش خود نمایی میکرد وفکر کنم حتی خودتونم هیچ وقت نتونستین درشو باز کنن احتمالا کلیدشم گم کرده بودین تا دست احد الناسی بهش نرسه :YY: تازه خوبه خوابم میومد وگرنه ابادترت میکردم :W:

    1. علی نجفی علی نجفی گفت:

      میای حیتا محیط محیط گرمی میشه جان تو.خوب مومن اگه من خطرناک بودم تو چی بودی.یه داستان حتما در باره ی جنایاتت که یکی دو تا هم نیست خواهم نوشت مفصل.در باره ی اون خمپشو و اون کمد هم یک قفل که چه عرض کنم برای مغولان و تاتارانی مثل تو و حضرات دیگه از جمله مینج گرامی مادر مکرمه باید شونصد و پنجاه تا قفل میزد.
      ممنون از اینکه میای و میخونی.خوشحالمان میکنی برادر اساسی.

  6. خوشحالم که با این مطالب زیبا فرهنگ پرداخت زکات هم کم کم نهادینه شده و اکثر مطالب بالای ۲۰ نظر دارن.
    و اما از اونجایی که دیدم همه نوشتن ” خیلی قشنگ نوشتی ” خواستم برای تنوع هم که شده بگردم و یه سری اشکال پیدا کنم و اونا رو علم کنم ( و میدونم که انتقادات بیشتر از تشویق ها بدردت میخوره :N: ) ولی هر چه گشتیم کمتر پیدا کردیم.
    من هم البته زیاد با ماشینای ده رفت و آمد میکردم و آرزوی نشستن روی صندلی ماشین حجی قدرت و رشیدی ازون آرزوهایی بود که داغش بر دلم مونده “هموجور “! :TT: یادمه اوایل چند باری تلاش کردم که صوحب زود بیدار شم و برم جای بگیرم مگر به آرزوم برسم ،‌امبا هر بار همین بلا سرم می اومد ،‌ما هوم که دیل رحم ، سریع جامر مدایم به یه نفر دیگه ،‌این اواخر دیگه میدونستم فرقی به حالم نمیکنه راحت دخو مرفتم بعد در آخرین لحظات مرفتم پای ماشین و مثل بچه آدم د وسط ماشین سرپا مه استیم ،‌لااقل خو اول صوحب رو از دست نمیدادم! :YY:

    صحنه های کل کل با زن غاصب خیلی خوب در اومده و اینقدر برای خودم اتفاق افتاده که الآن چلوی چشممه ،‌اما روتر نبینم توم خیله “شتّاح” بییی، مو اگر بیم به هم بار دوم نرسیده از جام بلند مرفتم.

    آرامبخش ترین صدای دنیاست صدای گوشخراش اگزور مینی بوس در آن کله ی سحر. واقعا موافقم :SS:

    1. علی نجفی علی نجفی گفت:

      به به جناب مدیر ادا الله ظله فی الرئوس الحیتائیون الی یو القیامه ان شا الله.
      شما لطف داری جناب مدیر.بنده نوازی میفرمائید.این حقیر سراپا تقصیر رو رهین منت بی کران خودتون میکنید.
      شتحی مدیر جان همیشه بد نیست،برخی از علما معتقدند که حتی واجب عینیه گاها چون اگه در اون موراد شتاح نباشی تا شهر باید یه لنگه پا در بین جمعیت له و لوله بشی.

  7. مقدمه نداریم.یک راست میریم سراغ
    و اما بعد :
    ۱-داستان به یک اعتدال پایداری توی این قسمت رسیده و طنزش بجاست و توضیحاتش هم بجاست.
    ۲-کلمه قد در اکثر داستان های تو به شکلی وارد میشود. گویا در این زمینه خاطرات قدگونه ای داشتی.
    ۳-
    انگار آب انداخته اند به لانه ی مورچه ها
    توصیف و تمثیلی به غایت عالی بود.من که خیلی حال کردم.
    ۴- من همیشه فکر میکردم رو تغ سومبا به کسر ت هست اما گویا اشتباه میکردم.
    ۵-با اعلام موافقت با مینج باید بگم ((”پُحَست”)) از کلمات تاریخیه زیباست. :U:
    ۶-(من:نِمیُم، مو حالا کلو رُفتَیُم .خوب نیه درو زَنیای زنه بنچینُم)
    عجب غیرتی . اون موقع که با غیور مردان کرد و لر خوابگاه آشنا نبودی.
    ۷-بحث غصب رو که پیش کشیدی ناخوداگاه یاد فلسطین و اسرائیل افتادم. زن( غاصب )در مقابل پسرک (مغصوب الیه) و صندلی (مغصوب به)
    بی شک رشیدی هم نقش شورای امنیت رو بازی میکرده که اگه کار بجای باریک بشه از حق وتو برای حذف یکی از شما دوتا استفاده میکنه که یحتمل حذف تو در دستور کار قرار می گرفت.
    ۸-به نوشته انتقاد خاصی نمیشه کردفقط جهت خالی نبودن عریضه بگم این جمله کمی ایراد داره بنظرم:
    ( رشیدی پدال گاز را چسبانده به کف و این یعنی ماشین روشن شده)
    چون چسباندن پدال به کف نشانه روشن بودن ماشین نیست و میشد اینطور نوشت :
    رشیدی پدال گاز راچسبانده به کف که ماشین فرصت خاموش شدن پیدا نکنه.
    البته این فقط نظره وبه خود این جمله من هم میشه ایراد گرفت.
    ۹- حتما وقتی قسمت بعد حجی مریم بیاد انقد تعارف کنه که خودش سرپا وایسته و زن تنومند بشینه.

    1. علی نجفی علی نجفی گفت:

      ۱-اون اعتدالتو بخورم
      ۲-تازه “قدُ”از حالا میخواد شروع بشه کجاشو دیدی
      ۳-تغ سومبا با کسر ت خونده میشه خوب شاید من تو متن اشتباه نوشتم
      ۴-من از همون ایام میدونستم با این غیور مردان هم اتاق میشم لذا تمرین غیرت میکردم
      ۵-انتقاد پدالیت وارده میپذیرم
      ۶-سکانس ورود حجی مریم سکانس با شکوهی خواهد بود.مثل سکانس ورود مختار به کوفه
      ۷-ایندفعه هفت داریم و اونم اینکه مرسی حضرت منصف

  8. گفت:

    داستان خیلی قشنگ بود بلا خره مادرت امد که اون نیم وجب جارو از دست ندی منتظر ادامه داستان هستم :SS:

    1. علی نجفی علی نجفی گفت:

      دیگه برای امدن مادر گرامی کمی باید صبر کنید.خودش داستانیه
      متشکرم جناب سپهری

  9. به به :SS:
    بازم که جناب زمستان گل کاشتن
    فکر کنم فقط یک بار توی ۳یا ۴ سالگی سوار این مینی بوسهای ده شدم
    ولی با این توصیف عالی شما انگار همین دیروز بوده :SS:

    1. علی نجفی علی نجفی گفت:

      ممنون جناب کجرا.نظر لطف شماست

  10. پدر گفت:

    نمیدونم هوا خوبه یا واقعا معرکه نوشتی :ZZ: توصیف وضع حال بهم زن صندلی ها و صحنه ی ورود زن تنومند از همه ش قشنگ تر بود :ZZ: یک اشکال به متنت وارده فرزندم تو که از خوردیت گواهینامه ی پایه ی یک نداشتی اینکه رشیدی پاشو کجا گذاشته که اینجور از اگزوزش دود میزنه بیرون یا دنده چندو گرفته رو میگم ! مونده بود به عیب یابی مینی بوس بپردازی :GG:
    کل کلت با زنه هم خوردنی بود

    1. علی نجفی علی نجفی گفت:

      هوا که خیلی خوبه اینجا.بهاریه بهاری.
      در مورد اشکال ،حرف شما صحیحه ولی از اونجا که ابوی مرحوم یک عدد موتور ایژ المانی داشتن که بعدهامحمد لیمان اونو خرید وگارد این موتور تا سالها روی درخت بادوم توی حیاطمون بود ومن همیشه این گارد رو برمیداشتم و باهاش موتور سواری میکردم لذا از همون کوچیکی با وسایط نقلیه مختصر اشنایی حاصل کرده بودم!!!!.انشا الله مبحث عیب یابی مینی بوس رو در قسمتهای بعدی حتما خواهیم داشت.
      متشکرم جناب پدر

  11. سلام. بلاخره بعد کلی چشم انتظاری رسیدیم به قسمت مینی بوس که اصل داستان نیز توصیف همونه. قسمت نشستن اون حجم عظیم روی صندلی که اگه بلند نمیشدی زیر کلی چربی و… مدفون میشدی کلی خندیدم :ZZ:  توصیف روکشهای ماشین واقعا طبیعی بود طوری که بدون اغراق بگم از تصور اون توی ذهنم احساس کردم دلم آشوب شده وحالم بده. قسمتی که با زن تنومند بحث میکنی یه ذره به نظرم غیر طبیعی اومد چون بچه ای با اون سن و سال اون هم توی محیطی کوچکی مثل رودمعجن شاید کمتر رودروی بزرگترش بایسته و جواب بده البته شاید زمستان توی کوچیکی پر دل بوده….
    راستی یکی نیست بپرسه حجی مریم شماکه اینقدر میخوای دیر بیای چرا این بچه رو صبح به این زودی فرستادی که برای رسیدن به اون حد این همه بترسه و توی راه اینهمه شکلک و ارواح و … ببینه!! زیبا بود منتظر قسمتهای بعدی هستیم.

    1. علی نجفی علی نجفی گفت:

      گمانم شما بحثای بچه کوچیکا با بزرگا رو ندیدن که چجوری جواب بزرگا رو میدن البته لزوما اون پسر من نبودم میتونه یکی دیگه باشه
      اخه اگه حجی مریم زود میومد و منو نمیفرستاد صبح به اون زودی اونوقت من چیزی برای نوشتن توی حیتا نداشتم!!!
      ممنون جناب پائیزان از حسن توجهت

  12. فمنیست گفت:

    خیلی جالب بود!حتما بایستی تجربه میکردم ولی متاسفانه …………ولی واقعا خندیدیم

    1. علی نجفی علی نجفی گفت:

      اگه تجربه نکردین نصف عمرتون بر فناست باور کنید اما خوشبحالتون که تجربه نکردین….
      متشکرم

  13. ناشناس گفت:

    جالبه نویسنده داستان الان خجالتی تشریف دارن اون زمان که بچه ای بیش نبوده بایک زن تنومند نزدیکه دست به یقه بشه !!البته احتمالا خانمه که واردمینی بوس شده بدون اینکه کسی به بچه چیزی بگه مودبانه خودش بلندشده وبا ترس ولرز گفته: “بی زحمت اگر مادروم جا رف د کنار شما بنچیینه “اینها ازتخیلات ذهن نویسنده است که ای کاش مقاومت میکردم واز حق پایمال شده ام دفاع میکردم حالا اشکال نداره غصه نخور وقت زیاده برای اینجور چیزا :ZZ: خسته نباشی خوب بود میخواستم نظری داده باشم :SS:

    1. علی نجفی علی نجفی گفت:

      جناب ناشناس اولا الان هم چندان خجالتی نیستم ثانیا قدیما بهتر بودم ثالثا همه چیز دنیا که واقعی نیست خیلی چیزا داستانه رابعا اون پسره که حتما من نبودم که
      متشکرم از نظرت و توجهت