علی نجفی 4321 روز پیش
بازدید 66 ۲۶ دیدگاه

روز نجات میهن(۱)

 

هرکسی چیزی می اورد از خانه.هرچه داشت.هر چیزی که فکر میکرد به درد تزئین کلاس میخورد و میتواند در زیبا سازی کلاس کمک حال باشد. سجاده ی لاکی رنگ یزد بافتی توی خانه داشتیم.همیشه از دیوار سمت پنجره ی “باباکلو” اویزان بود.طرحش مسجد الحرام بود و کعبه در وسطش.من همان سجاده را می بردم و میزدیم به دیوار کلاس.هیچ وقت هم کسی نپرسید این سجاده چه مناسبتی با این ایام دارد.خیلی از چیزهایی که بچه ها می اوردند مناسبتی نداشت.صرفا وسیله ای بود برای تزئین.بچه ها هرچیزی را که به نظرشان میرسید زیباست می اوردند کاری به مناسبت داشتن یا نداشتنش نداشتند

·          یادم است توی یکی از کلاسها یکی از بچه ها عکس گنده ی یک شیر را اورده بود.شیر پریده بود و گردن یک اهوی بخت برگشته ی در حال فرار را به دندان گرفته بود.انها هم ورداشته بودند و عکس را زده بودند به دیوار کلاس.بعضی که با کلاستر بودند و توی خانه شان شر شره پیدا میشد می اوردند.شرشره های رنگی.ابی، سبز، سفید، قرمز و در طرحهای مختلف.از اینور کلاس به انور میزدیمشان.به دهاتی ترین شکل ممکن.همه چیز را به دهاتی ترین شکل ممکن از در و دیوار کلاس اویزان میکردیم.حتی کار دستیهای بچه ها را که در طول سال درست کرده بودند از هرجای کلاس که به نظرمان میرسید خوب است اویزان میکردیم.کاغذ رنگیهایی هم خود مدرسه داشت که به نخ کشیده شده بودند.کاغذهایی بودند به رنگ پرچم ایران.مثلثی شکل و وسطش عکس امام خمینی بود و رهبری و هاشمی. هاشمی ان زمان رئیس جمهور بود و ادم خوبی بود.این کاغذ ها را هم علاوه بر راهروها توی کلاس هم میزدیم.ایام ایام روزنامه دیواری بود.بچه های سال بالایی یک شومیز سفید رنگ مستطیل شکل را برمیداشتند و چهارتا عکس و چند ستون مطلب با ربط وبی ربط داخلش میچپاندند و میزدند به دیوار راهروها یا کلاس.واین میشد روزنامه دیواری.شرشره ها و کاغذ رنگیها و زلم زیمبوهای اویزان از کلاس با درو دیوار قدیمی و رنگ و رفته ی ان تصویر جالبی میساخت.

·          دهه ی فجر بود و ما “شلت و شُری” داشتیم.حال و هوای ما و مدرسه زیر و رو میشد.هر سال بچه های بزرگتر  روز توی مدرسه و شبها توی “مسجد امام” یا “مسجد کوچه ی بالا” نمایش بازی میکردند.هنوز تلویزیون به ده نیامده بود و ما توی فیلم و سریال غرق نشده بودیم.نمایشنامه هایی که بچه ها به کمک معلمها بازی میکردند برای ما حیرت انگیز بود.وقت نمایش بازی کردن سالن مدرسه پر میشد.مسجد گوش تا گوش جمعیت می نشست.زن و مرد.همه غرق نمایشهایی میشدند که اگر حالا اجرا شوند شاید کسی حتی زحمت دو دقیقه نگاه کردن به انها را به خود ندهد.دهه ی فجر که میشد همه چیز رنگ و بوی دیگری داشت.

·          کلاس دوم بودیم و اقای جنتی معلممان.دهه ی فجر شروع شده بود و ما سخت مشغول ترگل ورگل کردن کلاس درب و داغانمان.انگار یک پیرزن عجوزه را بزک دوزک میکردیم.کلاسمان مدرسه ی وسطی بود.همان مدرسه ی وسطی با اجرهایی که رنگ زردشان بر اثر گذشت زمان به سیاهی میزد و یک میله ی اهنی بلند با  پرچم ایران بالای پشت بامش برافراشته بود و صف که می ایستادیم  روی دیوار روبرویمان با خط زرد درشت نوشته شده بود”تعلیم و تعلم عبادت است” و چه جانی کندم من که این جمله رادرست بخوانم و بفهمم.تعلیم را توانستم بخوانم و بفهمم وعبادت را، اما فهمیدن تعلّم کاری نبود که از عهده ی من بر بیاید.گذاشتمش برای بعدها.از در مدرسه که وارد میشدی کلاس ما اولین کلاس از سمت پشت مدرسه بود.مدرسه ی وسطی مدرسه ی پیری بود. مدرسه ی سمت چپی که اوضاع بهتری داشت و نو نوارتر بود غالبا در انحصار دخترها بود و مدرسه ی سمت راستی هم هنوز داشت ساخته میشد  لذا پسرها را می تپاندند توی همان مدرسه ی وسطی.

·          یک روز زنگ اخر اقای جنتی که وارد کلاس شد یک رادیو ضبط یک کاسته ی کرم رنگ “سانیو” دستش بود.درست مثل رادیو ضبط “بابا کلو حج حسن” که همیشه ی خدا صدایش تا ته بلند بود،با این تفاوت که رادیوی بابا کلو سیاه بود و از بس اوراق شده بود دورش را با کش و نخ بسته بود تا از هم نپاشد.”باباکلو” سر جایش دراز میکشید ،دوسه تا بالشت زیر سر میگذاشت،صدای رادیو را تا ته بلند میکرد تا گوشهایش که سنگین شده بود صدای رادیو را بشنوند و هر وقت که میرفتی از اخبار مختلف جهان که از رادیو شنیده بود برایت میگفت.آقای جنتی که وارد شد همه خیره شده بودیم به دست راستش که رادیو ضبط را  با آن گرفته بود ومنتظر که ببینیم چه اتفاقی قرار است بیفتد.آقای جنتی نشست.رادیو ضبط را گذاشت روی میز و بی مقدمه رفت سر اصل مطلب.ان سال قرار بود کلاس ما برای بچه ها توی دهه ی فجر اجرای سرود داشته باشد و ما باید منبعد به مدت یک هفته بعد از اینکه مدرسه تعطیل میشد می ماندیم و تحت نظر اقای جنتی سرود تمرین میکردیم تا برای روز موعود اماده شویم.بز اورده بودیم حسابی.ما بچه های کلاس دوم را چه به سرود خواندن.یک مشت درب و داغان بد صدا بودیم که به درد هر کاری میخوردیم الا سرود خواندن.قبلا دیده بودیم سر صف به مناسبتهای مختلف دخترها سرود بخوانند.دخترهای کلاس پنجم با مقنعه های سفید.ولی انها دختر بودند وکلاس پنجم و ما پسر و کلاس دوم.هممان”حپکه” زده شده بودیم.راه گریزی نبود.آقای جنتی قبول کرده بود که ما را برای سرود خواندن اماده کند و ما  باید اماده میشدیم.کلاس که تمام شد ماندیم.تقریبا همه ی بچه ها جزء گروه سرود بودیم غیر از چهار پنج نفر که نمیدانم چرا وارد این ماجرا نشدند.آقای جنتی توضیح داد که اول نواری را برایمان میگذارد که همان سرودی را که ما قرار است بخوانیم میخواند وبعد ما تمرین میکنیم تا مثل انها که توی نوار میخوانند بخوانیم. دوشاخه را توی پریز زد.یک نوار کاست از توی جیبش در اورد و انداخت توی جا نواری ضبط.دکمه ی اخری را که بزرگتر از همه بود فشار داد. یکباره صدای یک عده ادم ازداخل ضبط ریخت توی فضای کلاس وپیچید توی گوش ما.صدا بلند بود و رسا .صدا را قطع کرد.گویا وسطهای سرود بود.نوار را برگرداند اول و دوباره دکمه ی بزرگ اخری را زد. ما خیره به ضبط و اقای جنتی صدا ازمان در نمی امد.نوار کمی خرت و خورت کرد.بعد صدای زیر اهنگی امد.کم کم اهنگ اوج گرفت.چیزی بود مثل شیپور  و یا طبل.اهنگ محکم و کوبنده و  بود.اهنگ که به اوج رسید ناگهان یک عده به صورت هماهنگ شروع کردند به خواندن.اول اهسته و بعد محکم و پر صلابت:

·          بیست و دوی بهمن        بیست و دوی بهمن      روز شکست دشمن

·          روز پیروزی ما               روز نجات میهن

ادامه دارد……..

نظرات کاربران

با نظرات خود، ما را در ادامه مسیر راهنما باشید.

نظرات کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  1. ناشناس گفت:

    خوبه که از همه چیز خاطره داری!!فقط یه چیز رو نفهمیدم((شلت و شر))؟؟؟

    1. علی نجفی علی نجفی گفت:

      گاهی به یک مرحله ای توی زندگی میرسی که تمام اون چیزی که در گذشته به طبیعیترین شکل اتفاق افتاده و توجهی رو جلب نکرده تبدیل میشه به یک خاطره که دل ادم براش تنگ میشه.
      شلت و شر رومدیر هم گفت.میشه همون شور وهیجان.
      باسپاس

  2. خصوصیت این مطلبت سادگی و بی تکلف بودن کلاس های درس روستا بود که تو نوشته موج می زنه.
    گفتی شرشره یاد دوران راهنمایی خودم افتادم. که توی مدرسه اسداله زاده مشهد سردسته بودم و از بچه ها پول جمع میکردیم واسه شرشره. بعلت بکارموندگی و حوصله زیاد داشتن من همیشه تو مدرسه ، کلاس ما بهترین کلاس از لحاظ تزیینات میشد. یادش بخیر وقتی زنگ تفریح برای کلاس مامور نگذاشته بویدم وقتی اومدیم دیدیم همه شرشره ها پاره پوره شده بود. فهمیدیم که کلاس بغلی از روی حسادت اومدن این کار رو کردن . چه فضای غم انگیزی بود اون روز. بگذریم رفتم تو حال و هوای اون روزگار.
    راستی چه معنی داره دخترها برای شما پسرهای نخراشیده سرود بخوانند و کیف کنید. اگر اون آقای جنتی یه مقدار جنم جنتی های امروزی رو داشت وضعتون بهتر از این بود. همیشه میگن فلان هم فلان های قدیم اما در این یک مورد نمشه گفت جنتی هم جنتی های قدیم . باید بگیم جنتی هم جنتی های جدید.
    مطلبت عالی بود و خوراک حیتا. خیلی خوبه تو خاطراتت با رودمعجن عجینه .شانس حیتا گرفته من تو مشهد درس خوندم وگرنه آنچنان پدری از حیتا در مورد تعریف خاطراتم در می آوردم که همه حیتا رو بزارن و در برن و پشت سرشون رو هم نگاه نکنن.
    در ضمن یادت نره تعلیم و تعلم عبادت است.
    :VV: :VV: :VV: :VV: :VV: :VV: :VV: :VV: :VV:

    1. علی نجفی علی نجفی گفت:

      هرگردی که گردو نیست منصف.هر جنتی هم که جنتی نیست.حالا جالب این بود که معلم ما اسمش هم احمد بود.احمد جنتی.صداش هم جون میدادواسه خطبه های نمازجمعه.تازه کوتاه قدم بود.فقط تو شورای نگهبان هیچ سمتی نداشت
      چیه حسودیت میشه دخترها برای شما پسرهای خراشیده سرود نخوندن؟چه معنی داره که همه ی امکانات مال شمابچه شهریا باشه؟اهک
      ممنون منصف جان.درابرو رفتی راستی؟

  3. راستی یادم رفت بگم : به قول حجی اسمعیل : با ما باش در رفاهی :BB:

    1. علی نجفی علی نجفی گفت:

      با شما در هایپر استاریم نه در رفاه

  4. واقعا برای من عجیبه که چقدر جزئیات خوب یادت مونده مثلا اون قسمت “یک رادیو ضبط یک کاسته ی کرم رنگ “سانیو””واقعا آخر حافظه است
    بازم عالی بود ممنون منتظر قسمت بعدی هستیم

    1. علی نجفی علی نجفی گفت:

      ابن العمو جان حافظه ام نه تنها تعریفی نداره بلکه تقریبا در حد زلزله بم فاجعه است اما یه چیزای خاصی توی ذهنم هست.مخصوصا اون رادیو ضبط کرم رنگ سانیو که یک هفته مدام توی کلاس برای ما خوند و جنتی نوار رو عقب جلو کرد تا بلاخره ما سرود رو یاد گرفتیم.
      متشکرم ابن العمو جان

  5. حسین گفت:

    خیلی حال کردیم

    یاد آقای امیدوار افتادم که همیشه گروه سرود تشکیل میداد
    همیشه
    محمدعلی پور دکلمه شو مخوند

    1. علی نجفی علی نجفی گفت:

      این محمد علی پورپای ثابت قران خواندن و دکلمه خواندن(همونکه اخرش میگفت خدایا چنان کن سر انجام کار….)سر صف بود.
      سرود معروف اقای امیدوار کلید سرشکن امد بود

  6. هاشمی ان زمان رئیس جمهور بود و ادم خوبی بود.!!
    چه جانی کندم من که این جمله رادرست بخوانم و بفهمم.تعلیم را توانستم بخوانم و بفهمم وعبادت را، اما فهمیدن تعلّم کاری نبود که از عهده ی من بر بیاید.گذاشتمش برای بعدها

    اهنگ که به اوج رسید ناگهان یک عده به صورت هماهنگ شروع کردند به خواندن.اول اهسته و بعد محکم و پر صلابت:

    · بیست و دوی بهمن بیست و دوی بهمن روز شکست دشمن

    · روز پیروزی ما روز نجات میهن

    بعضی از جملات متن واقعا طلایی بودن،‌انصافا قشنگ بود ،‌ با اینکه همیشه ۲۰ بودی ولی این بار حقت از ۲۰ هم بیشتره. به نظرم در تعطیلات میانترم وقت بیشتری پیدا کردی و با حوصله تر نوشتی،‌یه متن کامل بود. :S: :SS:
    منو کامل بردی به حال و هوای اون روزا ،‌مراسمی که دیگه الآن فکر کنم تعطیل شده بلکل،‌اگرم هست دیگه با اون شور و هیجان ( شلت و شر ) نیست. این جوری که تو تعریف کردی باید بگم ما هم که تو شهر مدرسه میرفتیم به همون دهاتی ترین شکل ممکن اینکارا رو میکردیم.
    البته در نظر داشته باشیم که اون زمان تربت با ده توفیر چندانی نداشت! :VV:
    میتونم بگم تو این خاطره هم خودم رو شریک میبینم مثل خاطرات قبلیت. روزنامه دیواری ،‌شرشره های رنگی ،‌.. یادش بخیر :TT:
    منتظر قسمت بعدش هستیم.

    1. علی نجفی علی نجفی گفت:

      ایول اقای مدیر.بابااین جوری متن رو میخونی ادم ترغیب میشه بهتر بنویسه.”مو هما لا یک قُل ذوق درم.د پُست خادم نمگنجم”.اتفاقا درست حدس زدی چون وقت به مقدار معتنابهی بود دوسه بار باز نویسیش کردم.
      اقای مدیر مو همالا بری کی د خاطرات مو شریکی اشک شَوق مرزم میثلی اَفتَوَیه(یک عالم ادمک گریاناک دزینچومیستم بزنم نبین وامندگیا)
      مرسی مدیر جان ازدقت شگفت انگیزت

  7. رگزار گفت:

    وای سلام بر همه دوستان منده نرن . شما نمدنن مو حمالاچنده ذوق ذیه رفتم. یک هفته بیشتره که مو نتنیستم بیام به حیتا . چون اینترنتم قطع بو وارد نمرفت . امروز کی شانسی وارد رفتم دیم تیار رفته . بری همی حمالا مو اصلا در حشر خادم نیم :OO:
    و اما شما جناب زمستان ضمن تشکر و خسته نباشید . مطلب شما رو هم وقت نکردم بخونم چون طولانی بود . فعلا دارم می چرخم . بعدا می خونم و نظر میدم. اما در خصوص مطلب قبلی شما ( کشف الاصطلاحات )همان موقع نظرم رو نوشتم اما همین که خواستم ثبت کنم . سایت قطع شد و تا به امروز باز نشد . و حالا همون نظر رو که قبلا کپی کرده بودم ، هم اینجا هم اونجا میذارم . دیدنش خالی از لطف نسیت:

    (لازم به توضیح است در خصوص کلمه “اجاش ” که گاهی اوقات در معنی ” از جای او ” نیز معنی می دهد
    . مثال : ای صندلی جای دوستمه ، وخه اجاش ( از جای او بلند شو)
    در ضمن بهتر می شد اگر به مشدد بودن حرف ج در این کلمه اشاره می نمودین تا تلفظ صحیح آن در ذهن خواننده مجسم شود.

    در خصوص کلمه القیژ نبز بنده فکر می کنم کلمه القاچ نیز از مشتقات همین کلمه است . القاچ نوعی نخ است که در قالی بافی بکارمی رود . القاچ نخ بسیار محکمی است که از تعداد زیادی رشته تار نخ تشکیل شده و چون به محکمی معروف است ‌،‌احتمالا هم خانواه القیژ است .
    مثال : نفر اول :‌یک نخه بده سر ای کیسه ر دبندم
    نفر دوم : بگیر ای نخ خوبه
    نفر اول : ای نخ چیشیه ، بدرد نمی خوره ،‌ ‌ القاچ بده )

    1. علی نجفی علی نجفی گفت:

      به به جنابرگزار عزیز.اتفاقامن هنوزمیخواستم از اهالی حیتا بپرسم کسی ازاین رگزار خبر داره یانه ولی چون کسی شما رو نمیشناخت نمیشدکاری کرد.مشتاق دیداربودیم.
      درمورداجاش باهات موافق نیست چون وقتی به معنی “از جای او” به کار میره “ز” تلفظ میشه هرچند خفیف اما وقتی به معنی “هرگز “به کار میره”ز” اصلادر کلمه وجود نداره.
      در مورد القیژ و القاچ هم شاید حق با شما باشه چون در جفتش نوعی از محکم و سخت بودن نهفته است.
      متشکرم از توجه پیگیرت

  8. مينج زرد گفت:

    ممنون از زمستان عزیز که باز هم چه زیبا نوشتی.
    ما هم تقریبا همین کارا رو میکردیم. البته زیلو و اینا نمیبردیم. تازه عمرا پول هم نمیدادیم که شرشره بخرن. فقط کمک فکری !!!! میدادیم و شرشره هایی رو که مال اولین سالگرد انقلاب بود هر سال دوباره میومد رو کار و نصب میکردیم.
    از این ایام یه خاطره ی بد هم دارم . توی سیاهی زمستون هر روز صبح سخنرانی و دکلمه داشتیم. از اون لحظه هایی که انگشتای پام توی کفش داشت یخ میزد ولی نمیتونستم تکون بخورم چون معمولا یه شخص مهم برامون میومد سخنرانی متنفر بودم.
    راستی ما خودمون از اونایی بودیم که بعضی وقتا شرشره های کلاسایی مثل منصف اینا رو کش میرفتیم. الان شرمنده ایم منصف جان.
    ۱ – من منظورت رو از جمله ی “هاشمی ان زمان رئیس جمهور بود و ادم خوبی بود.!!” رو نفهمیدم هضمش برام یخورده سخته.
    در ضمن برای حامد هم میگم که به این چیزاش زیاد گیر نده . حالا با خارجیگینی یه چیزی روی ضبط نوشته بوده و خوب بچه های کلاس دوم که نمیتونستن بخونن و … پس بیخیال حامد جان.
    فک کردی ناصر خسرو هم قلم دفتر دستش بوده و یکی یکی مینوشته چی به چیه. پس راحت باش.

    مگه حالا چی شده ؟؟
    ۲ –

    1. علی نجفی علی نجفی گفت:

      به به حضرت مینج زرد.نبودی چند وقتی.غیبت داشتی.
      تو کلا از دهه ی فجر چیزای منفیش رو دیدی یه کم خوش بین باش پسر(مرتکه ی چوشمک زن)
      منظورم از اون جمله دقیقا همونی بود که فهمیدی.حالا اگه چیزی نفهمیدی دیگه کاریش نمیشه کرد.در ضمن توصیه ی جانانه ای به حامد کردی خوشمان امد

  9. محمدرضا ميرزايي گفت:

    بازم یاد قدیما
    متشکر از یاداوری خاطرات
    یاد تیاترای بچه ها بخیر
    چه همه تیاتراجرا میشد
    چه در مدرسه چه در مسجد جامع :انگار همه دنبال بهانه بودیم برای تخلیه خلاقیتها برای دهه فجر

  10. پدر گفت:

    چقدر زنده بود نوشته ات عجیب تداعی کرد حال و هوای اون روزهای قشنگ رو که گمونم همه حال و هوای مشترکی داشتیم :Y: خاطرات دهه فجر برا من به قشنگیه عید و نوروزه بوی عید میداد مدرسه و تنها بوی جشنی بود که سالی یکبار تو مدرسه بوش میومد و من که هر سال مسئوول خرید شرشره ها بودم با چه اشتیاق و ضرب و زوری از بچه ها پول جمع میکردم و هر سال هم تجمل این خرید بیشتر از سال قبل میشد روزنامه دیواریهایی که اولش خیلی نقشه های قشنگ برا ساختش میکشیدیم و آخرش به تف کاری ختم میشد روزنامه هایی که هر کس مطلبش رو با خط خودش مینوشت و با ذوق خودش نقاشی میکرد و عکس میچسبوند درست مثل یک لحاف چهل تیکه میشد که کلی هم باهاش فخر میفروختیم و گروه سرودی که بازم هر سال خودم رو قاتیش میکردم و برا امام جمعه و برو بچ که به قول خودت همه آدمای خوبی بودن هنرنمایی میکردیم یادش بخیر جوونی ها

    1. علی نجفی علی نجفی گفت:

      پس تو هم اهل بخیه بودی.این جوونی رو خوب اومدی

  11. دیشدوو گفت:

    :SS: یعنی عالی بود
    در قسمت بعد از روزنامه های دیواری هم بنویس با قسمت لطیفه ها

    1. علی نجفی علی نجفی گفت:

      به به به به به به به به جناب دیشدوو.خوشحالمان کردی بسی با امدنت.متشکرم و چشم

  12. نوه زارع گفت:

    این روزها دنبال اقای جنتیم
    یه نشونی های ازش گرفتم به زودی حبرهای خوشی در راه است

    1. علی نجفی علی نجفی گفت:

      خبر خوش هسته ای ؟نکنه اقای جنتی جزو دانشمندای هسته ای شده
      رو تو نوه ی زارعر نبینم.واز تو امییی

  13. رگزار گفت:

    بلاخره وقت کردم مطلبت رو بخونم جناب زمستان . و در این زمستان سرد واقعا چسبید . کلاً دستنوشته هایت خیلی به دل می چسبد . خاطره های زیبایی بود . خود من نیز از ان زمان خاطرات خوب و زیادی دارم که هر وقت به یاد میاورم ماحصلش چیزی جز حسرت و افسوس نیست و به قول جناب پدر فقط می گوییم : جوانی کجایی که یادت بخیر
    اون زمانها نیز من همیشه در صف اول اینجور برنامه ها بودم . بیستر در گروه سرود و یادمه اولین سرودی که خواندیم سرود ” این بانگ آزادی است کز خاوران خیزد…..” و برای همین تمام سرود را تا آخر یادم مونده. ما هم در خانه مان یکی از همین سجاده ها داشتیم و یک قاب عکس امام که هر سال برای زیبا سازی فضا آنها را می بردم و از دسته ثابت تزئینات آن زمان بود . و حالا در پستوی انباری تنها گرد و غبار گذشت زمان بر روی آنها نشسته و به قاب عکس خاطرات تبدیل شده.