عمو عمو العطش(۱)

مراسم “علم”هم برای خودش داستانی دارد.طی تشریفاتی روز اول محرم “علم”را که مقرش همیشه مسجد”کوچه ی بالا”است بیرون می اورند..”علم” یک سال ازگار انجا مانده چشم انتظا ر همین ده روز.”علم”اولین نشانه ی محرم است و ماندگار ترینش. “علم”یک چوب کلفت صاف سنگین است که در قسمت بالایی به یک قطعه ی فلزی سبز رنگ سه پره ختم میشود که به پره های قسمت فلزی دنیایی از پارچه و شال و روسری های رنگارنگ بسته اند.این پارچه ها هرکدامشان نشانه ی حاجتیست که صاحب پارچه از صاحب علم که علمدار کربلا ست میخواهد.یا نشانه ی نذری و یا هم ارادتی.ارتفاع علم به ۴-۵ متر میرسد.سنگین است و هرکسی نمیتواند بلندش کند. فقط ادمهای”قچاق” توش وتوان اینکار را دارند.هرکس که میخواهد علم را بلند کند پارچه ای دور کمر میبندد.علم را بلند میکنند و میگذارند روی پارچه بسته شده به دور کمر علمدار.تمام سنگینی علم می افتد روی پارچه و کمر علمدار و علمدار با دستهایش فقط تعادل ان را حفظ میکند.علمدار جلو راه می افتد و مردم دنبالش.مثل لشگرها در میدان جنگ که علمدار پیشاپیش لشگر حرکت میکند.هرکس که خسته میشود علم را زمین میگذارد و میسپرد به علمدار بعدی.باز هم مثل میدان جنگ که وقتی علمدار کشته میشد و علم زمین می افتاد نفر بعدی علم را به دوش میکشید.ازمسجد “کوچه ی  بالا”تا میدانگاهی زیر “سرخاکا” که می ایند فقط علم را می اورند و پشت علم هم چاووشی مانندی خوانده میشود و صلواتی.زنها سر بامها و ایوانها نظاره گر مراسمند.مردها پشت علم با احترام راه میروند و صلوات میفرستند و ما بچه ها پشت سر مردها  راه را گز میکنیم وهر وقت که علمدار عوض میشود گردن میکشیم ببینیم کی علم را برداشته.  ما با ان قد کوچکمان پشت سر مردها فقط میتوانیم علم را از نصفه به بالا ببینیم برای همین از ادمهای قد بلندی که جلومان میروند میپرسیم”کی علمر وردیشته؟”.  گاهی علم دار از مسیر مستقیم میکشد به گوشه ای .علم را پای دیواری میبرد و یک نفر از روی ایوان یا پشت بام شالی یا روسری به پره های علم میبندد و یا اناری یا سیبی به سر ان میزند.

میرسیم به میدانگاهی”زیر سرخاکا” .پای “سنگجی هوشنگ”.علم را میگذارند وسط.یکی نگهش میدارد.مردها دور علم حلقه میزنند.بر حسب میزان جمعیت تعداد حلقه ها هم متغییر است.گاهی تا سه حلقه هم دور علم زده میشود.هرچه از مرکز دور میشوی قطر حلقه ها بزرگتر میشود.علم مرکز ماجراست و مردها دور علم میچرخند.عین خورشید که مرکز است و سیارات به دورش در چرخش.مردها کنار هم می ایستند.هرکس دست چپ  را روی شانه ی راست بغل دستی قرار میدهد.گاهی هم کمر بغل دستی را میگیرد.”شباسعلی “شروع به خواندن میکند.جمعیت دور علم ایستاده اند.منظم و شانه به شانه.”شباسعلی”که میرسد به”محمد است و علی فاطمه حسن و حسین”مردها به چرخش درمی ایند.دنبال حرف “شباسعلی”را میگیرند.۵-۶ نفر از حلقه ی اول با صدای بلند:”حسن“.بقیه ی جمعبت چرخنده با صدای بلند:”حسین“.میچرخند.اهسته.با ریتمی مخصوص.خلاف عقربه های ساعت.یک مشت به سینه.یک قدم به جلو. ۵-۶ نفر با صدای بلند“حسن”.همزمان پای راست از زانو شکسته میشود.پا بالا می اید.کمر کمی خم میشود.یک مشت به روی ران پای راست.بقیه ی جمعیت چرخنده  با صدای بلند:”حسین” ویک قدم به جلو.دوباره یک مشت به سینه.حلقه ی اول“حسن”.یک قدم به جلو. بازپای راست از زانو شکسته میشود.بالا می اید.کمر کمی خم میشود.یک مشت روی ران پای راست.بقیه ی جمعیت چرخنده“حسین”.یک دور زده میشود.صداها بلندتر میشود.صدای “حسن” حلقه ی اول بلند است.”حسین”بقیه ی جمعیت بلندتر.کم کم نظم بر حلقه ها حاکم میشود.پاها با هم بالا می اید.قدمها هم زمان به بغل برداشته میشود  و مشت ها همزمان بر پا و سینه مینشیند..تمام حلقه ها با هم عقب و جلو میروند.دور دوم است.نظم بر قرار است.وقتش است که ذکر عوض شود.ذکر عوض میشود.حلقه ی اول“یا حسین” بقیه ی جمعیت “شاه حسین”.قدمها تندتر برداشته میشود.زانو ها سریعتر خم شده بالا امده وسریعتر به جای اول برمیگردد.مشتها بی معطلی بر سینه و و روی ران مینشیند.صدا کم کم اوج میگیرد.”یا حسین” بلند حلقه ی اول بقیه را تحریک میکند تا “شاه حسین”را چنان بگویند که جمعیت تکان بخورد.دور دوم هم زده شده.صداها بلند است.حرکات سریع است.ذکر عوض میشود.حلقه ی اول“امام”.بقیه ی جمعیت“شهید”.دور تند میشود.پاها به سرعت جابه جا میشود.چنان حرکات سریع است که پاها مجال اینکه به طور کامل از زمین کنده شوند و به جلو بروند را ندارند لذا روی زمین کشیده میشوند.کم کم گرد و خاک بلند میشود.جمعیت شور گرفته اند انگار.حرکت دستها و پاها دارد به اوج میرسد.ناگهان ذکر عوض میشود.حلقه ی اول“علی”.بقیه ی بجمعیت“حیدر”.”حیدر “که گفته میشود انگار ده دارد میلرزد.”حیدر”تمام فضای ده را پر میکند.کوبنده است.صدا به کوه میخورد و برمیگردد و طنینش در تمام ده میپیچد.دور تند شده.صدای جمعیت به اوج رسیده.قدمها تا سر حد امکان تند برداشته میشوند.مشتها مثل باد میروند و می ایند.گرد و خاک فضا را پرکرده.جمعیت عرق میریزد.به نفس نفس افتاده اند.پیرمردها پاهاشان پشت هم می افتد و توان همراهی ندارند.ما با هیجان نگاه میکنیم.ناگهان یکی “هووو”میکشد.انگار که روی یک اهن تفتیده اب ریخته باشندجمعیت از چرخش می ایستد.دستها بالا میرود و صلوات فرستاده میشود.”شباسعلی”میخواند:بریده باد زبانی که نگوید این کلمات بر میم اول نام محمد صلوات.صدای صلوات فضا را پر میکند.اینجور وقتها جمعیت جور خاصی صلوات میفرستد.”اللهم صل علی محمد” را با سرعت تمام میگویند انوقت هرچه قدرت دارند میگذارند روی “وال محمد”و تا میتوانند ان را کش میدهند.

مردها استراحت میکنند.”شباسعلی”و گاهی هم”شیخ ابراهیم عرب”میخوانند.جمعیت صلوات میفرستد.اینجا نوبت شیرینی و شکلات است که توی دیس و بشقاب پخش شود.اول میبرند و پخش میکنند بین گروه چرخنده.انجا اوضاع خوب است.مثل ادم دیس را جلو مردم میگیرند و انها هم بر میدارند.ما از همان اول چشممان به همبن دیس و بشقابهاست که کی می ایند سمت تماشاچیها.به محض اینکه دیس وارد قسمت تماشاچیها میشود معلوم نیست از کجا لگدی یا “بسکی” می اید و چنان میزند زیر دیس که دیس و محتویاتش عین مرغ سرکنده در هوا پرپر میزند و نقش زمین میشود و ما عین این رزمنده هایی که میروند روی مین خودمان را پرتاب میکنیم روی نقلها وشکلاتها. بعد از یک عملیات در حد مسابقات بزکشی  موفق میشویم یک شکلات از زیر انبوه بچه هایی که روی هم ریخته اند بکشیم بیرون و با صدمن”گردو دولخ”بچپانیم توی دهنمان.تازه ان شکلات هم از این شکلاتها ی چسبونکی است که در هر بار جویدن تمام دندانهای فک بالا را میچسباند به تمام دندانهای فک پائین و جدا کردن انها از هم خودش مکافاتیست و اصلا خوردن اینجور شکلاتها خودش مکافاتیست ولی چه میشود کرد بهر حال بهتر از شکلات نخوردن است.واز ان گذشته شکلاتی که با ان بدبختی و مرارت و از جان گذشتگی به دست امده مگر میشود نخوردش.

جمعیت دوباره شروع میکنند به چرخیدن.حلقه ی اول“حسن”.بقیه ی جمعیت“حسین”.

ادامه دارد………

درباره نویسنده
از همین نویسنده ...
نوشته‌های مشابه

دیدگاه‌های

7 دیدگاه ارسالی !

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

  1. حامد نجفی گفت:

    من الان نمیرسم بخونم انشاا…فرداشب نظرات مشعشعانه ی خودم رو میگم

  2. محمدرضا میرزایی گفت:

    دلتنگمون کردی با این نوشتت
    تشکر

  3. رو سومبا گفت:

    دمت گرم مار به یاد محرم انداختی شما معلومه کی خیله بکاری چی حوصلیی دری یره جان اینا همر خادت نویشتیی


    بکار که نییم امبا دیلم مییه ایجور چیزار بنویسم.
    از اینکه زحمت کشیدی و خوندی ممنون

  4. مرادی گفت:

    بسیار جالب بود . مخصوصا اون قسمت که گفتی " و ما عین این رزمنده هایی که میروند روی مین خودمان را پرتاب میکنیم روی نقلها وشکلاتها " خیلی خندیدم . در ضمن تا جاییکه در ذهن من است ذکر علی حیدر ذکر دوم است و بعد از ذکر حسن و حسین می خوانند . منتظر ادامه داستان هستیم


    باور کنید کار ما کمتر از روی مین رفتن نبود.همونقدر شهامت میخواست.ترتیب ذکرها یادم نبود.۷-۸ سال از اخرین باری که علم رو دیدم میگذره.بیشتر منظورم یاد اوری خود ذکرها بود.ممنون از تذکرتون

  5. حتی مادرم هم یادش نبود آخرین بار کی شباسعلی شعارای علم رو هماهنگ میکرده ، این خاطراتت باید خیلی قدیمی باشه ولی اینقدر جزئیات متن زیاده که میتونی لحظه به لحظشو جلوی چشمت بیاری و دوباره دلت تنگ بشه باسه اون روزا.
    منم همیشه با این شکلاتایی که کلف بالا و پایین رو به هم پیوند میداد مشکل داشتم ولی چون مفتی و غنیمتی بود هر بار این اشتباه رو دوباره مرتکب میشدم !!

    دستت درد نکنه ، امیدوارم در ادامه بقیه مراسم محرم رو هم به همین قشنگی بنویسی تا مکتوب برای نسل فردا بمونه ، چون فیلمها و عکسها نمیتونن اینجوری فلسفه و جزئیات این اعمال رو کامل و از همه زوایا بیان کنن.

    ( هندوانه ای بود برای زیر بغل ، امیدوارم این تحفه ناچیز را قبول فرمایید از این حقیر )


    بقیه اش رو هم مینویسم ان شا الله .اینقدرام قدیمی نیست ها من اخرین باری که علم رو با همین مراسم دیدم ۷-۸ سال پیش بود.در ضمن بنده از هر گونه هندوانه در هر شکل و اندازه ای حالا نه به شدت اما بلاخره استقبال میکنم

  6. بهار گفت:

    خیلی جالب به جزئیات اشاره کردی . مارو به یاد سیب وانارهایی انداختی که خانمها روی علم میزدند من همیشه آرزوم بود پشت بام مسجد امام که بودیم علم رو نگه دارن و یکی از اونارو که متبرک بود بکنم ولی هیچوقت بچه هارو نمیگذاشتن دست بزنن فقط بزرگترها باید اینکارومیکردند واین سعادت هیچگاه بهم رو نکرد .


    من خودم ارزوم بود مثل ادم سینی شکلات رو جلوم بگیرن تا بردارم اما این کارم مخصوص ادم بزرگا بود

  7. نوه زارع گفت:

    یادش به خیر
    چندی پیش یکی از معلمان دوران ابتدایی د پای علم بهم گفت برو حسن زو گفتم مگه شما گذاشتین ما حسن زینیر یاد گیرم
    خلاصه این مطلب رو که از دست معلم ها قیم میرفتم فراموش کردی