علی نجفی 4450 روز پیش
بازدید 73 ۱۰ دیدگاه

بوی ماه مهربان۲

از سر وکولمان میریخت.اگر زمستان بود کله هامان بخار میکرد بس که دویده بودیم.میرسیدیم دم خانه ی”محمد تقوی”.از اینجا میشد صفها را دید.قسمت بالا پسرها پشت سر هم شق و رق ایستاده و منتظر فرمان دست را روی شانه های هم نگه داشته بودند و قسمت پائین دخترها.”خبر دار” که گفته میشد و بچه ها دستها را میانداختند و “نه شرقی نه غربی جمهوری اسلامی”یشان در فضا میپیچید انگار یک”دُل”اب سرد ریخته بودند روی سر ما.باز هم دیر رسیده بودیم.بچه ها توی صف بودند و ما باید میرفتیم یک گوشه ای مثل کره خرهای یتیم می ایستادیم تا قران و نیایش تمام شود و بچه ها بروند کلاس ، بعد اقای اسحاق زاده بیاید و حساب ما را بگذارد کف دستمان.

علاوه بر ما عده ی دیگری هم بودند که دیر رسیده بودند.عده ی دیگری هم بعد می امدند.گوشه ای می ایستادیم و منتظر تا نوبت حسابرسیمان برسد.محمد صدای خوبی داشت.کلاس دوم یا سوم راهنمایی بود.کتاب قران کلاسی را که یک جلد سیاه با نقش یک گل قرمز و بلبلی روی ان بود بر میداشت و پشت میکروفون میرفت.تخصصش سوره ی “مسد” بود.در خواندن این سوره دکترا گرفته بود گمانم بس که خوانده بودش.اکثر روزها همین سوره را میخواند.محمد میخواند”تبت یدا ابی لهب” وما به فکر دستهای خودمان  بودیم که باید حد اقل یکی دو ضربه ی کابل را تحمل کند.محمد میخواند”سیصلی نار ذات لهب” وما باز به خودمان فکر میکردیم که بزودی درلهیب اتش خشم اقای اسحاق زاده خواهیم سوخت.سر صبحی بد جور احساس ابولهب بودن بهمان دست میداد بدون اینکه گناهی مرتکب شده باشیم جز دیر امدن.بعد از قران نوبت نیایش بود.یکی دیگر از بچه ها پشت میکروفون میرفت و متنی را میخواند.متنی که طی ان ما قول میدادیم از ارمانهای امام و انقلاب و شهدا تا پای جان دفاع کنیم و در زندگی بچه های خوب و سر به راهی باشیم و از خدا هم استعانت میجستیم تا در این راه ما را کمک کند.اخرش هم خواننده ی متن از خداوند درخواست میکرد که”خدایا چنان کن سرانجام کار     توخشنود باشی و ما رستگار”و ما  بازبه این فکر میکردیم که هنوز سراغاز صبح است و ما چندان هم رستگار نیستیم .از خشنودی خدا خبر نداشتیم اما از نگاههای اقای اسحاق زاده میشد فهمید چندان از ما خشنود نیست و اگر راستش را بخواهید در ان اوضاع و احوال برای ما خشنودی اقای اسحاق زاده مهمتر از خشنودی خدا بود!!.

مراسم که تمام میشد و بچه ها میرفتند سر کلاس اقای اسحاق زاده می امد سر وقت ما.حالش که خوب بود مسئله با چند تا فحش در حد کره خر و بزغاله و یکی دوتا جک و جانور دیگر فیصله میافت اما وقتی حالش خوب نبود تنبیه درجات مختلف داشت.اگر حالش مساعد نبود دوسه تا کابل نصیب هر کف دست میشد اما اگر سیستم عصبیش بالکل ویروسی شده بود تنبه شکل پیچیده تری پیدا میکرد.انگار هرچقدر تنبیه پیچیده تر و سخت تر میشد بیشتر باعث تمدد اعصاب اقای اسحاق زاده را فراهم میکرد.زمستانها مجبورمان میکرد دستها را یک ربعی توی برف بکنیم.عینا مثل وقتی که مرغ را توی ابلیمو و پیاز میخوابانند.دستها که یخ میزد انوقت کابل زدن لذت داشت چون دستها ی  یخ زده  وقتی کابل میخوردحسابی قرمز میشد  و میسوخت .اقا ی اسحاق زاده که کابل را بالا می اورد تا بزند دو سه بار دست را میکشیدیم.بار سوم چهارم موفق میشد کابل را به هدف مورد نظر اصابت دهد!!به محض اینکه کابل به دستمان  میخورد”عر” ما به هوا میرفت.”اخ بابا جان غلط کیردم،اخ بابا جان گو خاردم”.بعد از مراسم بخشش گناهان(چون انگار کابل اقای اسحاق زاده نقش همان چوب مقدس کشیشها را بازی میکرد که به شانه ی گناهکاران میزنند و گناهانشان را می امرزند) راهی کلاس میشدیم.چندتا بچه ی ناز نازی مثل من با اولین ضربه”غیوه شغلووشه”به هوا بود و اشکشان سرازیر ولی امثال حسن اینقد کابل و “شوش”خورده بودند و چنان پوستشان کلفت شده بود که کف دستشان انگار حس لامسه نداشت.هرچند وقتی اقای اسحاق زاده میزد کولی بازی در می اوردند و کلی غط میکردند و “گو”میخوردند و قول میداند که”اقا بخدا از فردا صحب سحر میییم”اما تا راهی کلاس میشدند نیششان تا پس کله شان باز بود و انگار نه انگار اتفاقی افتاده.

تا نوبت بخشش گناهانم تمام میشد و میرفتم کلاس  اقای رمضان زاده درس را شروع کرده بود. یا “بابا در حال اوردن نان بود”و یا “ان مرد داشت در باران می امد”.سر جاییم مینشستم.میز دوم پهلوی پسر دکتر ده .تا اخر کلاس”خیل و فیشم”بلند بود.اقای رمضان زاده خیلی مهربان بود.در جایی که اکثرمعلمها  به خاطر اینکه مجبور بودند در یک ده کوره ی بی امکانات درس بدهند انگار مارا مقصر میدانستند  و چپ و راست دنبال بهانه بودند تا به جرم این تقصیر ما را مورد عنایت قرار دهند مهربانیه اقای رمضان زاده خیلی به چشم می امد.هر وقت کسی تنبیه میشد اقای رمضان زاده دلداریش میداد.هیچ وقت کسی را تنبیه نکرد یا من ندیدیم تنبیه کند.اقای رمضان زاده معلم کلاس اولم بود.

هم میزیه پسر دکتر ده بودم.اسمش یادم رفته.گمانم امین بود یا یک همچین چیزی.این دکتر اخرین دکتری بود که از هند یا بنگلادش امده بود.پسر دکتر مثل تمام مردمان شبه جزیره ی هندوستان سبزه بود.خیلی زرنگ بود و درسخوان.فارسی را خیلی بهتر از ما میدانست.ما وقتی  هنوز داشتیم عکسهای گربه ای را که از دست سگ فرار میکرد و میرفت بالای درخت دنبال میکردیم پسر دکتر اسم و فامیلش را بلد بود بنویسد بعلاوه ی اینکه تا صد هم بلد بود بشمرد. از همه جالبتر اینکه در کلاسی که ما با دست خط هایمان روی  خرچنگ و “مزغ”را سفیده کرده بودیم و به ندرت پیش می امد کلمه ای را روی خط زمینه بنویسیم، فارسی را عجیب خوش خط مینوشت.پسر دکتر تا اخر ثلث اول توی کلاس ما بود و من  هرچند هم میزیش بودم  اما هیچ ازش خوشم نمی امد چون خیلی زرنگ بود و تا وقتی بود من شاگرد دوم بودم و زورم به پسر دکتر نمیرسید.ثلث اول که تمام شد دکتر با خانواده برای همیشه رفت بنگلادش.پسر دکتر هم رفت و من شدم شاگرد اول.

ادامه دارد…..

نظرات کاربران

با نظرات خود، ما را در ادامه مسیر راهنما باشید.

نظرات کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  1. جگر گوشه گفت:

    چه خوب حرف دل ما رو زدی از همون راهی میرفتی که ما قبلا رفته بودیم اونچه شما به زبان گفتی ما با جون و دل شنیده بودیم. م.ن تهران

  2. دیشدوو گفت:

    خیله بخندیوم عالی نویشته بیی امبا ! وازم امبا! دزمانه ما شاگرد اولاوشارگرد دوماو تا شگیرد دهوما در نمه امین اگرم در مرف هچکه کارشه نداش مدنم کی توهم در ای مورد لد نخوردیی ولی تور بخدا شما کی وقت درن و میثل ما گرفتار نیین بشتر بنویسن دست مریزاد


    مو خادم یک بار نه از اقای اسحاق زاده امبا از اقای تاهونی ورسرین همی لت خاردم.یادمه که احمد نیکوعقیده هم بو که خدی هم لت خاردم و دکلاس خیل و فیش مکیردم.

  3. ایزد گفت:

    آقایان ای اموالی وقف حکم دره
    اگر بشتر از ۹۹ سال د دستته بشه از وقف بدر مره هوو
    لطف کنید تاس های وقف را بیاورید

  4. پدر گفت:

    باز من خواستم نظر بدم خدا حسابمو رسید

  5. اوشور گفت:

    وضعیت شماخیلی بهتر بوده درزمان ما بچه هایی که دیر می آمدند دوسه نوع تنبیه وجود داشت البته در مدرسه پایین (جنب بهداری )یکی اینکه خودطرف باید میرفت که ترکه از سپیدال توی محوطه بازمیکرد اگه ترکه کوچک بود دوباره وچندباره به سختی ازدرخت بالامیرفت وترکه برای خودش ودوستاش که دیراومده بودند میاوردوبدست ناظم میداد دوم باید دور حیاط مدرسه رو کلاغ پر میرفت سوم آشغالهای کاغذ وغیره که توی حیاط ریخته شده بود باید جمع میکرد خلاصه علی جان قشنگ نوشته بودی و ماروبردی به حال وهوای اون زمانها هرچند برنامه صبحگاهی ما یک ذره باشما تفاوت داشت ولی کتک خوردنها سرجاش بود .

  6. منصف گفت:

    سلام. میگم آمار شاگرد اولتون رو بگیر دیدی یه وقت وزیری سفیری چیزی شده بود یه پارتی واسه وبلاگ اون ور آب جور کنیم و وب رو جهانی کنیم.راستی از این معلمتون آقای اسحاق زاده خبری نداری؟آلان کجاست؟
    اصلا یکی بگه به من چه؟
    خواستم نظری داده باشم .


    او بنده خدا که بنگلادشی بود خودش گمونم الان دربدر داره دنبال یه پارتی میگرده..
    نهاز اقای اسحاق زاده هم خبری ندارم که چی شد..

  7. رودمعجنی گفت:

    علی جان خسته نباشی عرضوم بخدمتت کی مدیرای وبلاگ سرتو کلاه گذیشتن ورگوفتن توبنویسی که بعد بتو جایزه اخوک طلایی بدن منظوروشه ای بو کی تو بجای درس خوندن مطلب بنویسی که اونا خادش درساشر بخنن که ازواحداشه بنفتن وگرنه ازمحمد محمود هچ خبری نیه توکی د تهرون هستی یک آگهی بده کی محمد هرکه پیدا کنه ورگویه وبلاگ تعطیل روفته محمد هوووووووووو دهرجه هستی خادتر برسو کی دیر رف .

  8. مرادی گفت:

    ای ول علی آقا باز هم مثل همیشه جالب و زیبا بود و من به این طبع لطیفت احسنت می گویم. ولی یک چیز برای من جالبتراست و جای سئوال دارد و آن اینکه چطوری ریز به ریز خاطرات کودکیت یادت مونده . من حتی نمی دونم معلم کلاس اولم کی بود چه برسه به اینکه اسم هم میزیم یادم باشد. به هر حال مسآله شما از سه حالت فراتر نیست : یا اینکه این خاطرات را قبلاً برای خودت نوشته ای . یا اینکه یه چیزهای کمی یادت مونده و در اینجا چاشنی اش را خیلی زیاد کردی و یا اینکه حافظه ات خیلی قوی است . در هر صورت ما که از این دست نوشته ها لذت می بریم . موفق باشی

  9. بازم مثله همیشه …
    برای ما هم جای سئواله!
    ولی خوب خیلی نزدیک به واقعیته ، بعید میدونم چاشنی اضافه کرده باشه .
    من فقط یه سری خاطرات تیکه تیکه و محدود از بچگی هام به خاطرمه. خیلی دوس داشتم میتونستم اینجوری ثبتشون میکردم که هیچ وقت فراموششون نکنم.

    ——–
    درس د کدو گور بوووو!!
    کاشکم درس بخنم !
    "وبلاگ گروهی" یعنی اینکه اگه یه نفر چندروز نبود بقیه جورشو بکشن. تو که دستت میرسد کاری بکن برادر…

  10. در مورد خاطرات کودکی چند نکته بگم.
    ۱-منم خیلی از خاطراتم یادم نیست مثلا ازدوران راهنماییم جز چند خاطره ی پراکنده ی بی اهمیت چیز زیادی یادم نمونده یا از دوران دبیرستانم شاید دو صفحه هم نتونم مطلب بنویسیم
    ۲-در مورد نوشتن خاطرات ،من اون زمان که عقلم نمیرسید اما بعدها یک چیزایی نوشتم
    ۳-شایداینکه گاهی ریز جزئیات اون زمان توی ذهنم مونده به خاطر اینه که خاطرات اون دوران برای من به صورت یک نوستالژی در اومده که من مدام توی ذهنم دنبال تک تک صحنه هاش میگردم.مخصوصا ازوقتی اومدیم مشهد ودیدم اینجا مدرسه رفتن چقدر بی روحه.باید سوار ماشین بشی بری و سوار ماشین بشی بیای و…
    ۴-حافظه ام داغونه اما هنوز میتونم اسم تک تک کسانی رو که کلاس اول و دوم باهاشون توی یک کلاس بودم رو ببرم.
    ۵-بامحمد محمود کمال موافقت رو دارم که"درس دکدو گور بوووووو"