بوی ماه مهربان۱

اب را میریخت توی افتابه و کمی اب سرد به ان اضافه میکرد تا ولرم شود.من را میبرد توی حیاط و یک صابون میداد دستم تا دست و صورتم را بشویم.بچه ها پشت در منتظر بودند و من دست و صورت میشستم.بچه ها غرغر میکردند.صدای پچ پچشان می امد.”یره وع ای خا هنوز دست روشر مشویه”و”یره ای تاختی از خنشه بدر ایه بچا د صف مرن و اقای اسحاق زاده دوامر دره اگه دِر برم”و صدا از پشت در بلند میشد که”یره علی اکبر زود باش چیگر منی؟”.بچه ها غر غر میکردند چون دیرشان شده بود و مادر دست بردار نبود و اصرار داشت که”چنو گربه شوی مکو.دستاتر خوب ورهم مل”.صورت را هم باید صابونی میکردم.مادربه این راحتی ها ول کن ماجرا  نبود.من صورت را صابونی میکردم و زیر چشمی در را میپائیدم که بچه ها مرا نگذارند وبروند و مادر همچنان با تحکم دستور میداد”نمیه چنو متوجی در بشی نمجیکن.بر روتر خوب دست دکش.رویت عینی زابلیایه”.بچه ها طاقتشان از اینهمه لفت و لعاب طاق میشد و میرفتند فقط روح الله می ماند.مراسم دست رو شستن که تمام میشد جلدی لباسها را تنم میکردم و کتاب و دفترها را برمیداشتم و با روح الله بدو میرفتیم تا”برد بچا رسم”.دم”رزینه ی حجی صادق”به بچه ها میرسیدیم.انجا بچه های “اوبزه”هم قاطی ما میشدند.بچه های اوبزه حساب شر بودند.تقریبا همه شان.حجی محندحسن همیشه میگفت”عمو اینا جنورن به شکل ادم”. برای همین محمود همیشه با بچه های “اوبزه”میپرید.خانه اش طرف ما بود اما اصلا با بچه های “خته”بر نمیخورد.از نظر محمود ما یک مشت بچه ی سر به زیر سوسول بودیم و فاقد درصد قابل قبول توحش.یک گروهان ادم میشیدم و راه می افتادیم سمت مدرسه.دخترها اکثر روزها از ما جلوتر رفته بودند.

دم “حموم” که میرسیدم تازه بچه ها متوجه میشدند که دست و صورتشان”دشوننگیته”.مخصوصا صبحای شنبه که قرار بود دست و صورتها سر صف بازدید شود و ناخنها به رویت اقای اسحاق زاده برسد این کثیف بودن دست و صورت حسابی توی چشم میزد.اکثر صبحها که از کنار “حموم”رد میشدیم منبع ابش پر شده بود و سر ریز میکرد.سر ریز منبع اب “حموم”از یک لوله ی دراز میگذشت و میریخت توی کوچه و این بهترین جا برای شستن دست و صورت بود.ابش گرم بود و دهن دست و صورت را در ان صبحهای سرد مورد عنایت قرار نمیداد.بچه ها به صف میشدند و دست و صورتها را خجالت داده و کمی اب به ان میزدند انهم از مجبوری البته.اگر مادر بود میگفت”پندری حیفه کی پوره ی او ور دستاشه رزن”.نمیدانم چه حکمتی بود که همیشه توی راه مدرسه تازه یاد بچه ها می افتاد که  دست و صورتشان کثیف است و باید شسته شود.روزهایی هم که منبع اب سر ریز نمیکرد عمل دست رو شستن را با تف انجام میدادند.با تف صورت را نمیشد شست اما بهر حال میشد تا حدی اوضاع دستها را که ” بعینه میثلی پشت کلپسیه بو”ردیف کرد جوری که اقای اسحاق زاده خیلی با ان کابل سه لایه که با سیم سفید به صورت هنرمندنه ای بافته شده بود نزند پشت دست ادم.ناخنها را هم که” بل رفته بو ویک من خاک و نشویی”زیرش جمع شده بود میشد با جویدن کمی کوتاهشان کرد و زیرشان را با سیخی تمیز کرد و از تنبیه سر صبح شنبه فرار کرد. اما موهای سر را هیچ کاری نمیشد کرد.پنج شنبه که میشد سر صف اقای اسحاق زاده کله ها را یکی یکی بازدید میکرد و هر کس که صلاحیت موهایش تایید نمیشد باید صبح شنبه با نمره صفر از ته میتراشیدشان.بعد از ظهر پنج شنبه که می امدیم خانه بچه ها عین خیالشان نبود، تا صبح شنبه توی راه مدرسه تازه به خاطر خطیر بچه ها خطور میکرد که موهایشان بلند است و باید ماشین کنند و اقای اسحاق زاده بهشان اخطار داده روز پنج شنبه .برای همین صبحهای شنبه دم خانه ی “زیر الله”غلغله بود.گمانم “زیر الله”صبحهای شنبه بالای پنجاه راس کله را میتراشید.۵ تومن برای هر کله میگرفت.۵ تومن قیمت یک مداد”قرمیز”بود.اینقد با ان ماشین سرتراش دستی المانی با کله ی بچه ها ور میرفت که مخزن ماشین پر مو میشد و مدام گیر میکرد.وقتی ماشین گیر میکرد”زیر الله”ماشین را میکشید و یک دسته از موی فلک زده ای که سرش تراشیده میشد کنده میشد و همزمان هم اهی از جگر سوخته اش به هوا میرفت.بعضیها هم که نوبتشان نمیشد با همان کله ی پر موی بی صلاحیته “پلت”می امدند مدرسه.اقای اسحاق زاده ماشین به دست می افتاد توی صفها به بازدید دست و صورت و مو. در بین صفها با طمانینه قدم میزد و چنان به وجنات بچه ها با دقت نگاه میکرد که انگار دارد توی یک گالری قدم میزند و تابلوهای نقاشی ونگوک را به نظاره نشسته.البته از انصاف نگذریم بعضی از بچه ها با ان کله های تاس که”قر و دبه”بود و تمام پستی و بلندیهایش روی روز افتاده بود و ان شلوارهای کهنه که با “القاچ”یا “نخ شد” به کمر بسته شده بود  وان کفشهای درب و داغان که گاه شامل یک پوتین”اوگیری”میشد که ساقش را بریده بودند و ان صورتهایی که افتاب داغ و اب سرد و هوای خشک پوستشان را خشک و سوخته و چغر کرده بود از یک اثر هنری چیزی کم نداشتند.اقای اسحاق زاده بچه ها را یکی یکی بازدید میکرد و هرکس مورد داشت از صف میکشیدش بیرون و تنبیه میشد.انهایی که موهاشان بلند بود علاوه بر تنبیه با همان ماشین توی دستش یک چهار راه وسط سرشان باز میکرد تا مجبور شوند بروند و موهارا بتراشند.یادم است مهدی دو روز با همان کله ی چهار راه شده امد مدرسه و نرفت موها را کوتاه کند…..

ادامه دارد…..

درباره نویسنده
از همین نویسنده ...
نوشته‌های مشابه

دیدگاه‌های حیتانشینان

5 دیدگاه ارسالی !

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  1. روزمعجن گفت:

    علی جان سلام خیلی قشنگ نوشته بودی خسته نباشی ماروبه یاد پشت دستهایی انداختی که پیرکنوک (کبره )بسته بود وبا شلاق که روش میزدند وخونی میشد اونهم توی هوای سردی که دستها ازسرما خشک شده بود وبچه هامجبوربودند بابخاردهان (هوو)گرم نگرش دارن ازانصاف نگذریم ناظم ومعلمهای اون زمان انگار هیچ رحم ومروتی نداشتن ازفلک کردن بچه ها هم فرصت کردی بگو

  2. بابا تودگه کیی

    خسته نباشی علی جان خیلی خیلی جالب بود منتظر ادامه مطلبتم…

  3. سلام. خسته نباشین نه نه خدا قوت
    دست نوشته هاتون ایول داره ,لطفا بیشتر بنویسین.
    خدافظ

  4. منصف گفت:

    حاضرم یکسال از عمرم رو کم کنند ولی فقط یک روز تو فضای کلاسی باشم که مهدی م- مصطفی ق- محمود ا و…تو اون کلاس تو یک میز نشستن و دارند درس گوش میدن.و معلم هم داره درس میده و…. (البته منظورم فضای طنزه نه بی احترامی به شخص خاصی)
    عجب فضایی بشه اون کلاس.
    مطلب خوب بود.دستت درست.

  5. من قسمت نشد تو رودمعجن برم مدرسه ، هنوز ۶ سالم نشده بود که کوچ ( مهاجرت ! ) کردیم رفتیم شهر ، ولی جوری تعریف کردی که وقتی خوندم انگار اونجا باهاتون بودم و صورتمو با همون آب حموم شستم …
    خیلی ملموس بود.