دسته‌ها
اشعار رودمعجني

دامنه های سبز……….

همه اشوب میشود
زرق و برق کاذب شهر
موشهای شهر نشین…
هزار توی دالانهای مترو
خفه میشوند از تندی حجم ادکلنهای زنانه
حریص ترین چشمها هم
ارام بلعیده میشوند با مژه های مصنوعی
مچاله میشود این روزها
شکوه سادگی ادمیزاد
ذهن به ییلاق خاطره ها میرود
دلتنگ غروب میشود
ان غروب که نرم نرم رسوب میکرد انسوی کوه خش
انگاه که شب از پلک نیمه خواب پنجره
به اندرون می امد
به اطاق میهمانها میرفت
به مطبخ
به زیر دالان
و بعد در کاهدان قایم میشد
بیدار میماند
تا مرا بترساند تمام طول شب
….راستی که چقدر ادمی دلش میگیرد
مثلا برای سحرهای کوچه باغ
برای ابیاری شبدرها
برای چرای هر روز گوسفندها
چایی دم چشمه
برای دستپخت مادر…..
ماست و سبزی و کوکو
دامنه ی یادها چقدر دور و درازاند
دامنه هایی سبز برنگ اب و علف
برنگ زلالی نهر اب
برنگ دلهایی که پر از اواز باران است
و دلها چقدر جای خالی دارند………….
انها که هزار خاطره در گنجه ی دل ما جا گذاشتند
جای خالی روزهای خالی از غصه
میشود برگشت
تا دبستان راهی نیست
میشود از رد باران رفت
رد پاهای رفته در برف
میز دوم کنار پنجره نشست
به ابادی سلامی دوباره کرد
به زندگی لبخندی دوباره زد.

دسته‌ها
اشعار رودمعجني

بهانه ای برای دیدار دوستان

 

بهانه ای برای دیدار دوستان

چون فرصتی پیش آید سرکی کشیده  به وبستان در مجازستان وبر هرپستی نظری افکنده وگه گاهی از هر تاپیک بهره ای جسته وبا اقتفا از آن چند کلامی که ازدل بر می آید بر صفحه ی کاغذ نگاشته وچون مجالی دیگر آید آنرا بر صفحه ی مجاز کلیک زده تادر معرض دید ونظر دوستان واقع آید شاید در این میان یکنفررا وفق نظر افتد . اما گاه آنچه در نظرم خوش آید آنرا در تنور اندیشه پخته وبعد به عرصه رسانده اما اغلب به سبب ترس از پریدن موضوع از ذهن در اثرتزاید مشغله ی روزمره که گریبانگیر خلق نیز شده آنچه می یابم از بداهه یاری جسته در راستا آن موضوع نگارنده میشوم .

         این بار سرکی کشیده در وب سرکار خانم ملیحه ترکمنزاده در تربت حیدریه ومطلبی یافتم بدیع ونوگرا بنام (دایی مردک)که فی حول مردان خبر گذارومتبادل درگفته های این وآن درهرکجا از مرز خاکی میباشدودر مقابل واژه ی (خاله زنکی) مولود شده است ، دیدم مطلبی نو می باشد گفتم بهانه ایست نیکو برا ی دیدار درمجازستان حیتا با دوستان واین بود که نظم ذیل را تقدیم داشتم.

 

 (ک دایی مرد)

طی تحقیقاتِ جمعی کارشناس
دائی مَردَک گشته اینگونه قیاس
بعضی از مردان پاک وپاچه خوار
شب نشینی ها ویا هنگام کار
می نمایند انتشار هر خبر
بین همکاران یا در سطح شهر
گاه از این وگهی زانِ دگر
می نمایند بازیِ گفت وخبر
گاه هم ازباجناقها این مرام
می شود بازیچه گفت وکلام
الغرض چون بهر زنها درسخن
واژه ی (خاله زنَک)گشته علن
وز پی آن طبق ابداعی جدید
واژه ای زیبا چنین آمد پدید
واژه ی (خاله زنَک بازی) کنون
در مقابل آمده مثلش برون
لیک آن گلواژه بی شک آمده
اصطلاح دائی مردک آمده
آری آن عاری زهر بیحرمتی
ابتکاری هست از یک تربتی
ترکمن زاده ، ملیحه نام او
شهد الفت باشد اندر جام او
حال ای مردان نیکو معرفت
بشنوید این نکته ی با میمنت
بعد ازین هنگام گفتار وسخن
در محل کار یا در انجمن
دایی مردک بازیِ خود کم کنید
خویش را بر ترک آن ملُزم کنید
بهر گفتن با کلام معتبر
نشر بنمائید بسی گفت وخبر
آن خبر هائی که احسان آورد
تازگی بر روح انسان آورد
سینه را سازد گلستان صفا
تا ببار آیدگل از شاخ وفا
نی خبرهائی که بهتان آورد
در وجود شخص افغان آورد
عصرما اکنون وفورِهای وهوست
دائماً از غمگساری گفتگوست
پس بیائید از صفای سینه ها
بشکنیم خودشیشه های کینه ها
از محبت قلب ِ نوبنیان کنیم
خویش رادرزندگی، انسان کنیم
همره” محزونی” ای خوبان من
عشق راسازید ، صفای انجمن
10/10/93

خاله زنک بازی = واژه ای بسیار کهن منسوب به برخی خانهما ، شاید درسطح دنیا، با مترادفهائی متفاوت (که مبدع آن معلوم نیست) که ناشی از رد وبدل کردن انواع سخنها از کسی به کسی یا کسان ، که شامل غیبت ،تهمت ، سرکشی در کار دیگران و…….میشود
دایی مردک (daei mardak )= واژه ای نوپدید ونوبنیان که مبدع آن سرکار خانم ملیحه ترکمن زاده در تربت می باشد وپس از این بنام ایشان باید ثبت گردد که شامل توضیحات بالا در رابطه با رد وبدل کردن انواع خبر می باشد.

دسته‌ها
اشعار رودمعجني

سروده شب یلدا تقدیم به همه همشهریان عزیزم.ارادتمند شما حسین حقیقی

roodmajan_old_S

ای رفیقان زندگی را هوسی بود که نیست 

لذت و شور و شری بود که نیست

همدلی بود و محبت و خدا

به خدا زندگی را شرفی بود که نیست

چشمه مهر و صفا بود به هر سینه روان

ابر رحمت به سما بود که نیست

چون که بود سفره دل پهن به روی همه کس

رزق و برکت همه جا بود که نیست

چشمه جوشان و رودخانه به طغیان همه وقت

برف و باران و صفا بود که نیست

دل ز بس شاد و رهی بود ز غم

خنده بر درد دوا بود که نیست

بزم شادی و رفاه بود به هر خانه بساط

شب نشینی و صلح و صفا بود که نیست

احترام داشت بزرگی و قداست همه جا

حرمت و حجب و حیا بود که نیست

بد نگویم که پسر برده پدر را ز یاد

عاطفه و مهر و وفا بود که نیست

گر زمین خشکید و باران بهد فراموشی رفت

برکت از واسطه پیر زمان بود که نیست

زودتر از بانگ خروس صوت قران ز سحر بر میخواست

قبله ای سوی خدا بود که نیست

 

 

 

دسته‌ها
اشعار رودمعجني

گپی با تو ….

کوه و دشت را پیراهن گلداری بود

از شکوفه های بادام

نوروز سرودی بود کوتاه

لب جوی و پونه چینی

موسم سنبل های راه دربی

همه سال خرداد

فصل سبزه و اب و اواز بود

پروانه ها شاعر میشدند

بنفشه ها عاشق

و تو روسپید بود ی

میزیستی شادمانه ترین را

از کرم ابرهای رو سیاه

صحبت دیروز تو

حال مجهول امروزت

همه در ید قدرت او

که از فرط حضور ناپیداست

میان همهمه ی ذهن
در گریز از خرد شدن عصب در هاون روز
یک توک پا در شب مهتاب

میروم هنوز تا سر ان کوچه

احوال امروزت به وسعت یک پاییز غمناک است

گاه دلمان بودنهایی میطلبد

سالهاست رخت بربسته اند از ازدحام این چشمها

و به گاه گفتنش

همه دلتنگیها اواز میشود

همه واژه ها به تاراج

وتمام زخم تو را مینویسم به حساب اسمان.

دسته‌ها
اشعار رودمعجني تصاویر رودمعجن

رباعيات و تصاوير پاييزي

بسم الله الرحمن الرحيم

چند رباعي و تصاويري پاييزي  تقديم به اهالي

نازنين حيتا در هر كجاي اين كره خاكي كه زندگي مي

كنند.

رباعيات پاييزي

پاييز بهاريست كه خوشرنگ شده

ساليست دلم براي او تنگ شده

تا حال نديدمش چنين رنگ به رنگ

با مردم اين زمانه همرنگ شده

@@@

پاييز چرا رنگ به رنگ   است    امروز

مخفي شده در پوست پلنگ است امروز

بيمار     نبوده      و      ندارد    يرقان

معتاد مگر به چرس و بنگ است امروز

@@@

پاييز بهار است ولي با دل شاد

خوشتر بود از بهمن و هم از خرداد

هر گز نبود هواي آن گرم و نه سرد

از كولر و   از     رنج   بخاري    آزاد

@@@

پاييز بهاريست كه معتاد شده

با خوردن اكس اندكي شاد شده

فردا كه زمستان برسد ميبيني

برگ و بر  او  تمام   بر   باد    شده

p 1

IMG_0932

ali ali

 

IMG_0935

IMG_0944

IMG_0951

IMG_1018

IMG_1019

IMG_1020

as5

دسته‌ها
اشعار رودمعجني تصاویر رودمعجن

محرم است

با درود وسلام به پیشگاه مولا ی عشق حضرت ابا عبدالله الحسین (ع) شروع ماه محرم را به تمام دوستان وعاشقان حضرتش تسلیت گفته امیدوارم در اقامه ی این ماه بتوانیم دین خود را به سالار شهیدان ادا کرده جرعه ای از زلال جام وفای آن بزرگوار بنوشیم ،بدین سبب غزل زیر را به پیشگاه آن امام همام وشما عزیزان خداجو تقدیم میدارم .

 

P1010229

 

محرم است

محرم است وبود هر کجا عزای حسین

سیه جامه عزاداری از برای حسین

بگیر پند حیات از قیام عاشورا

اگر ترا نشانیست زکربلای حسین

سرای عشق چه دانی کجاست ای عاشق

بپای عشق قدم نه، تو در سرای حسین

بساط نوحه وبزم عزاش کافی نیست

اگر به دل نگیری دمی صفای حسین

نمودِ گریه واشک آنزمان دهد پاسخ

که دل به گریه بر آری به اقتدای حسین

ز بخل وکبر وحسد دور شو اگر خواهی

به شام تار تو تابد همی ضیای حسین

زکبرو باد ِغرور وهوا  مبّرا شو

که تا ترا بسر افتد مگر هوای حسین

وکاروان عشق چه دانی کجا رود ایدوست

به رهروان عشق بپیوند ببین بقای حسین

ز راز اکبر واصغر چه گویمت اینک

که سرّ دست ابوفاضل است شفای حسین

چوآمرست بمعروف ونهی از منکر

تعمقی بنما در سلوک ورای حسین

بروی نی چو تلاوت کند زکهف ومعاد

بخوان رسالت وی از بریده نای حسین

چوبگذرد زمان وبیاید ،هزار آینده

بپاست شور محرم ز اعتلای حسین

زمکر دشمن وجنگ وقتال عاشورا

بدان که نی به نواشد ، زنینوای حسین

حسین ودرس شهادت بدرک ما ناید

چنانکه نیست بهائی به خونبهای حسین

ثبوت شعر وکلام ونگاه” محزونی”

حدیث عزّت عشق است وارتقای حسین