دسته‌ها
داستان

«شیمر»

در حد «خنه خر» زیر پای مدرسه از «شیمر» میترسم.شاید بیشتر.از همه چیزش میترسم.از لباس یک دست قرمزش.از آن  کلاه خود نقره ای و تورهای فلزی که میریزد دور گوش و گردنش. از آن  دو سه تا پر قرمزِ روی کلاه خود که وقتی اسبش به تاخت می رود تکان های ترسناکی می خورند. از «شوشِ» توی دستش وقتی مثل شمشیر توی هوا تکانش می دهد.از گونه های استخوانی و نگاه تیزش.از آن صدایی که وقتی می خواند مو به تنم راست می شود.مخصوصا وقتی کلمات را از ته حنجره فریاد می زند. از خنده هایش وقت خواندن رجز. از چکمه هایش که گاهی همین «پوتین» های آبگیری خودمان است ولی انگار توی پای «شیمر»  یک جور دیگر اند.یک جور ترسناک.از اسبش که توی آن سرو صدای روز «قتل» ناآرام است و مدام دهنه می کشد.از صدای سم اسبش.از همه چیزش.اصلا از اسمش میترسم.جرات ندارم از نزدیک  نگاهش کنم چه رسد به اینکه  بروم جلوش ،راست زل بزنم توی چمشمش و با کمال پر رویی بگویم:«عمو عمو العطش مرغ دلم کرده غش».اصلاً آدمش نیستم.قبل از اینکه مرغ دلم غش کند خودم غش می کنم از ترس.وقتی «شیمر» میگذارد دنبال بچه ها میترسم.فکر میکنم میخواهد سر ببرد شان.توی ذهنم «شیمر» نشسته بالای سر بچه ها و شمشیرش را گذاشته بیخ گلویشان.به نظرم تمام بچه هایی که عمو العطش میکنند یک چیزیشان میشود. همه شان دیوانه اند.دست کم  عقل شان درست کار نمی کند و گرنه آدم عاقل که نباید خودش را با پای خودش بیندازد جلو غول بی شاخ و دمی مثل «شیمر».همین است که می روم سر وقت عکس و کفن.کفن را میکشم تنم و عکس را می گیرم دستم.یک کار شیک و باکلاس و بی دردسر.انگار این کار را ساخته اند برای من.منی که نه زنجیری دارم برای توی «دستَ» بودن و نه جرات و جسارتی برای عمو عمو العطش.  عکس که میگیری دستت«شیمر»  کاری به کارت  ندارد که بماند  کلی هم عزت و احترام داری.به خاطر آن عکسها.هرچه ما بچه «خوردی» ها را توی «دستَ» آدم حساب نمی کنند و می اندازندمان آن ته و موقع غذا خوردن هم یک بشقاب می دهند دستمان با یک کف دست برنج و یک قاشق لپه ی توی آب و آن هم دو نفری، اینجا  پاک قضیه فرق می کند.روز «قتل» جلو همه ایم وکلی هم «اُوشیری» می دهندمان.«اُشیری» یی که در حالت عادی و بدون آن عکس و کفن باید برایش بجنگی  تا شاید بتوانی با کلی فضاحت ته یک لیوان را  هورت بکشی . حالا توی سینی تعارفمان میکنند.خیلی مودبانه.و ما وقت داریم که با فراغ بال آهسته آهسته بخوریم و لیوان را مودبانه بگذاریم توی سینی.ته مراسم وقتی در جواب روح الله  که می پرسد«چنته اُشیری بخاردی؟» می گویم:«چارتَ» روح الله با تعجب و حسرت می گوید:«خاش بحالت.مو خا یک اُشیریه بگیر اَووردُم تا مَییستُم بخارم اکبر بزَ دزِر دستُم هَمَش برِخ».

«اُ شیری»یَش به کنار.همینکه توی دست و پای «شیمر» نیستم خودش عالمی می ارزَد.ولی این «شیمر»لا مصب همچنان ترسناک است.حتی توی این لباس و موقعیتی که دارم.وقتی صدایش را از پشت سر می شنوم که فریاد میزند:

هرکه می داند بداند شمر ذی الجوشن منم

گرنمیدانی بدان بر شاه دین دشمن منم

آنکه خنجر میکشد بر حنجر سلطان دین

از قفا سازد جدا راس حسین از تن منم

میکُشم بین دو نهر او را ولیکن تشنه لب

پس بگیرم راس پاک شاه در دامن منم.

دستانم که دور قاب عکس است عرق میکند.قاب عکس را فشار می دهم.پیش خودم فکر می کنم «شیمر» است دیگر کارش که  حساب و کتاب ندارد.زور دارد.کسی نمیتواند  چیزی بگوید بهش.یکهو اگر ویرش بگیرد و بزند به صف ما 20-30 نفر و درب و داغانمان کند چه؟کی میخواهد ما را از زیر دست و پای اسبش بکشد بیرون؟اگر سرمان ببُرد چه؟.«شیمر» با اسبش دارد به تاخت از پشت سر نزدیک می شود.انگار اسبش دارد توی سر من یورتمه می رود.قاب عکس را بیشتر فشار میدهم.جرات ندارم سر برگردانم.نفسم مانده آن ته.گیر کرده انگار.بالا نمی آید.اسب دارد نزدیک می شود.صدای نفسهای اسب را می شنوم.تا می آید و از ما رد می شود نصف عمر می شوم.رد که می شود نفسم مثل فنر می پرد بالا.خیالم راحت میشود.ولی چند قدمی که دور می شود دهنه ی اسب را یکباره می کشد.اسب هووفی می کشد  و می ایستد.سر اسب را بر می گرداند طرف ما.دستی که «شوش» دارد را می برد بالا.میخواهد رجز بخواند.انگار برای ما.جرات نگاه کردن ندارم.سر را می اندازم پایین.گوشها را نمیتوانم کاری بکنم.میشنوم:

رسم از راه دور و مژده ها دارم

خبر از کشتن فرزند خیر الا نبیا دارم

حسین را کشتم،اولاد اورا در بدر کردم

اسیر از راه کینه دخترانِ بی پدر کردم.

میخواند و باز تاخت می کند و از کنار ما می گذرد.سرم را بالا می آورم.خدا خدا میکنم تا به خیمه ها برسیم دیگر طرف ما پیدایش نشود.بیشتر از آنکه حواسم به گروهمان باشد حواسم به «شیمر» است که می آید یا نمی آید.صدایش از آن ته هم که می آید ترسناک است وقتی می خواند:

گر علی اصغر ز تیر حرمله سیر اب شد

باعث آن تیر بر حلقومش افکندن منم

حتی وقتی می رسیم دور خیمه و «شِر»میگذارد دنبال «شیمر» چیزی از ترسناکی تصویر «شیمر» توی ذهن من کم نمی شود.حتی وقتی بعد از آتش زدن خیمه ها می نشیند روی کنده ای همان اطراف و کلاه خود از سر بر می دارد و نوحه که می خوانند دست می گذارد روی چشمها و شانه هایش می لرزد!

 

 

دسته‌ها
داستان دسته‌بندی نشده

آقا اجازه؟!

«برای شروع ماه مهربان! »

دست چپ را می زند زیر چانه و با دست راست دفتر نمره را باز می کند. چشمهایش رو  اسم ها می لغزند،از بالا به پایین و به ته که می رسند از پائین به بالا . توی انبوه «ح» ها و «غ» ها  و  تیک ها و ضربدر ها  انگار دارد قرعه می اندازد توی ذهنش بین اسم ها. چشمهایش که ثابت می شوند قرعه به نام یکی خورده است. از پشت میز بلند می شود. می رود چفت بخاری گازی که شیشه ی داخلیش شکسته و شعله اش آبی-زرد می سوزد.دستهایش را روی بخاری به هم می مالد.نگاهش می افتد به پنجره و دانه های برفی که از پشت پنجره سبک رد می شوند.

-خانی

نگاهش را می اندازد به ردیف دوم

-بیا بخون

صدایش آرام است.سعی می کند جدی باشد.

خانی سرش را از روی دفتر «پاپکویش» بلند می کند.می ایستد.دست راستش را بالا می آورد با انگشت سبابه ی برافراشته.

-آقا اجازه؟

کمی صبر میکند.مِن و مِن که نه، فقط کمی صبر می کند.انگار که خجالت بکشد.سرش را کمی خم می کند.صدایش خفه است.

-آقا اجازه ما ننوشتیم.

زبانش را روی لب پائینی می کشد.با دو انگشت شست و سبابه کنار چمشها را می مالد. سرش را دو سه بار به این طرف و آنطرف تکان می دهد.نگاه سنگینی به خانی می اندازد.

-که ننوشتی. چرا ننوشتی؟

 دستها را روی بخاری نفتی نیمه زنگ زده ی کلاس که بچه ها ده دقیقه ی پیش شیرش را تا ته باز کرده اند و حالا شعله ها دارند درِ بخاری را از جا می کَنند  به هم می مالد .میزش را کشانده تا چفت بخاری و زیپ کاپشن کرمش را تا زیر گلو کشیده بالا.کلاس سرد است.عباس با پوتین ها ی نیم ساق مشکی  پشت به تخته و رو  به بچه ها ایستاده.سرش را انداخته پایین.انگشتش لای دفتر مچاله شده ی «مرکز تهیه و توزیع کالا»یش مانده. دفتر و دست آویزانند مثل دماغش که هر دو دقیقه یکبار میکشدش بالا.عباس می لرزد.از سرما یا از ترس یا از هردو.

 کره خر با تویم.چرا ننوشتی؟

 تشر می زند.عباس از جا می پرد. دماغش را تا ته میشکد بالا.سرش پایین است.تا به خودش بیاید باز دماغش آویزان شده.زور میزند تا چیزی بگوید.حریف دماغش نمی شود. کلافه می شود.پشت دست را می کشد روی دماغ.

-آقا بخدا دُشنه تا نیصبی  شَو  ورَّد  بوزمِ  دُورَ  مِزَیِم.بِ  رَد  رُفتَ  بو

از روی صندلی که  بلند می شود،عباس بوی خطر را می شنود و پس می کشد. رسیده نرسیده به عباس صدای «شترق» توی کلاس پیچیده و دماغ آویزان  عباس پخش شده روی گونه اش.

-کره خر چرا دروغ میگی؟هفته ی پیشم که ننوشته بودی  بوزتون بی رد شده بود؟

«بوز» را مثل عباس می گوید.عباس هنوز دماغش را جمع و جور نکرده که صدای «شترق» دوم کلاس را سردتر از قبل میکند.انگار بخار ی خاموش شده.اشک ها از گونه های  خشکی زده ی عباس راه میگیرند به سمت چانه.عباس که تعادلش را از دست داده، خودش را جمع و جور می کند. خِل و اشک را قاطی هم بالا میکشد .

-آقا ب مرگ پیرم  هفته ی  پِش  نووشته بی یِم امبا  دفترمِر  دخنه  ترقَز  دَیَ  بی یِم

دستهایش را می کند توی جیب شلوار کتانش. قدم می زند  به سمت در ورودی .دستها را از جیب شلوار در می آورد و پشت سر می دهدشان به هم.برمی گردد سمت کلاس.

-خیلی خب حالا که دفترت هست همون انشآء هفته ی  پیشت رو بخون

خانی سرش را می اندازد پایین.سرخ می شود.دفترش را از روی میز برمی دارد.ورقهایش را بی هدف کمی  عقب و جلو می کند.

-آقا اجازه؟

باز دست راستش را بالا می آورد با انگشت سبا به ای که روی انگشت های بسته شده باز مانده.

آقا اجازه.خُب ما…

حرفش را می برد.

– تو چی؟ها؟من اگه شما گوسا له ها رو نشناسم باید برم بز چرونی.که هفته ی پیش نوشته بودی و دفترت رو جا گذاشتی ها؟

می رود سمت میز.شلاقی را که به طرز هنرمندانه ای با  سه لایه سیم سفید   بافته شده، از روی میز بر می دارد.

-دستت رو بگیر بالا کره خر.بالا ،بالاتر

دستش همانجور بالاست با انگشت باز مانده ی سبابه.سرخیِ توی صورتش دویده تا پشت گوش.چشمهایش را انداخته کف کلاس.

-بشین نمیخواد چیزی بگی

آرام می گوید.از پشت میزش بلند می شود.می رود تا کنار پنجره که عقب کلاس است و روبروی  تخته سیاه.دانه های برف توی هوا چرخ می زنند و آرام می نشینند روی هم. از دیشب سه برف انداز  برف آمده.همینجور ادامه پیدا کند دو سه روزی راه بسته می شود و آخر این هفته هم نمی شود رفت شهر.اعصابش خراب تر می شود.بر می گردد سمت بخاری.نگاهش می افتد به عباس که روی نیمکت نشسته و  دست های کوچکش را زده زیر بغل . اشک و خل  قاطی هم توی صورتش می لولند.  دیگر نه دستی  مانده که پاکشان کند و نه نفسی که بکشدشان بالا.شلاق را میکوبد روی میز.برمی گردد سمت کلاس.از کنار خانی که رد می شود دستش را می گذارد روی شانه اش.خانی همچنان سرش پایین است و چشمهایش کف کلاس. خم می شود.دهانش را می برد دم گوش خانی.

-دیگه تکرار نشه……

 

دسته‌ها
داستان دسته‌بندی نشده

دنگا(11)

دنگا 11

زن دیگچه ی روحی اش را  دست گرفته و افتاده توی دنگا پی رد زدن  گوسفندش.دیگچه اش نقلی است و سبک.وزن و قواره ی دیگچه ها  با تعداد گوسفند رابطه ی مستقیم دارد.آنها که گوسفند کمتری دارند دیگچه هایشان کوچک است و سبک و اکثراً روحی. آنها سبک بارند.می توانند با دیگچه هایشان دوره بیفتند توی دنگا و گوسفندهایشان را بگیرند و بدوشند. یکه و تنها هم از پس کار بر می آیند،بی احتیاج به کمک کسی.کارشان زود تمام میشود و دنگ و فنگ و «خیل و فیش و کش و فَش»کمتری دارند. آخر کار هم توی «دستگا»[1]، سر حساب و کتاب خیلی معطلی نمی کشند. زود حسابشان را صاف می کنند و می روند پی کارشان . آنها که جا سنگین ترند و گوسفند شیرای بیشتری دارند دیگچه هایشان هم سنگین تر است و جادارتر و اغلب مسی .صاحبان این جور دیگچه ها  دیگر نمی توانند دیگچه به دست راه بیفتند توی دنگا.بارشان سنگین است.یک جا می نشینند و یکی دو نفر برایشان گوسفندها را می آورند و آنها می دوشند.کارشان طول می کشد واغلب مجبورند تا آخر گله توی دنگا بمانند با کلی دنگ و فنگ و «خیل و فیش». موقع حساب و کتاب هم توی «دستگا» مصیبت دارند.راست و ریس کردن حسابشان خودش هفت خوانی است بابای رستم درآر.وقت گیر و پر جر و بحث.!یک عده هم هستند اصلاً دیگچه ندارند.از دار دنیا سه چهارتا بز دارند و یکی دوتا میش که آنها هم کرای دیگچه آوردن نمی کنند.«دُلی»،«دبه» ای چیزی با خودشان می آورند و در چشم به هم زدنی گوسفندها را می دوشند و می روند.اینها چون مقدار شیرشان کم است شیرشان را با خودشان می برند و قاطی«دستگا» هم نمی شوند و  از مکافات حساب و کتاب و«کرتوک»[2] هم راحتند.خلاص و پاکیزه.

زنِ دیگچه به دست  بشاش است.انگار هوای سر صبح حالش را خوش کرده.گالش جیریِ «پوز» بسته ای پوشیده.از همین ها که سطح رویشان صاف است و داخلشان را یک پارچه ی نازک قرمز رنگ چسبانده اند برای عرق نکردن پاها.جورابهای مشکی نخ کش شده اش را کشیده روی «تُمبوُ»ی پارچه ایش .چادرش را که  گلهای ریزسفید در زمینه ی تیره اش غوغا کرده اند،ضربدری از جلو سینه برده و پشت گردن گره زده.زنها توی دنگا هم دست از سر چادر بر نمی دارند!.آهسته و با تردید قدم بر می دارد.یک لحظه می ایستد .چشم میچرخاند به گوشه ای و بعد با قدمهای مطمئن راه می کشد به همان گوشه.انگار گوسفندش را پیدا کرده.گوسفندها را توی دنگا زود میشود پیدا کرد. 10-20 روز ی که از آمدن گله به دنگا بگذرد اغلبِ گوسفندها  توی دنگا جای مشخصی برای خودشان  پیدا می کنند. همینکه گله از تب و تاب افتاد و توی دنگا جاگیر شد ، می روند همان حوالی جای همیشگیشان ، خسبیده و ایستاده مشغول نشخوار می شوند و منتظر تا صاحبشان بیاید سر وقت شان.البته همیشه هستند گوسفندان«سُور»ی که جای مشخصی ندارند و همیشه می روند در یک نقطه ی پرت استراتژیک که مشرف به دنگا است موضع می گیرند، که گرفتن آنها خودش نیازمند عملیاتی است به پیچیدگی عملیات دستگیری ریگی!

زن دیگری دیگچه ی بزرگی را که رنگ عنابی دلربایی دارد روی زمین گذاشته.روی دو پایش نشسته  و همچنان که پاهای بزی را اینور و آنور دیگچه جا داده، سرش را به سمت دیگچه خم کرده و سخت مشغول دوشیدن بز است. شُره ی شیری که  با فشار و با آهنگ بالا و پائین رفتن دستهای زمخت زن زیر شکم بز، به نوبت از هر پستان خارج می شود، داخل دیگچه نیمه پر صدای خفه ای می دهد  و لایه ای از کف سفید با انبوهی از حبابهای ریز ایجاد می کند. همینجور که زن مشغول دوشیدن است، بز کم کم  ناآرام میشود و سعی میکند پاهایش را از دو طرف دیگچه بردارد و راهش را بکشد و برود.انگار میخواهد به زن دوشنده حالی کند که دیگر بس است!.زن با گفتن چند«گدی گدی جان» سعی میکند کمی دل بز را به دست آورده و او را برای ایستادن بیشتر قانع کند . دوباره مهربانانه پاهای بز را دو طرف دیگچه میگذارد و با همان دقت سابق مشغول دوشیدن میشود.اما بز گویا سر سازش ندارد . سرتغی از سر می گیرد  و گوشش هم بدهکار «گدی گدی جان»و« حیوو جان» گفتن های زن نیست.دوباره سعی میکند بزند به چاک.زن«گدی گدی جان» گفتن را بی خیال می شود. با یک دستش یک پای بز را گرفته و با دست دیگرش تند تند به دوشیدن ادامه می دهد.بز در تلاش خلاص کردن پا از دست زن است و  زن  چسبیده به پا در تلاش دوشیدن.در گیر و واگیری که بین بز و زن رخ داده یک باره  پای بز می رود داخل دیگچه. دیگچه تا نیمه خم شده و روی قاعده ی نیم دایره ی خودش مضطرب می شود. شیرها یک «شُلُپَک» جانانه میخورند.یک آن رنگ روی زن با رنگ شیر داخل دیگچه یکی می شود، اما سریع لبه ی دیگچه را می گیرد و نمی گذارد «اَکُی» شود[3]. زن از سلیطه بازیهای بز کفری شده ، هرچقدر توان دارد می گذارد کف دستش و می کوبد به پهلوی بز و می گوید:

-خدایا  حرومی  مرگ  روی  خدَی  او  فنداتُ  اُ  کارات. اَکُی کو ، همی چک  شیرر  اَکُی کو  ببینُم  دیلت  خنوک مره؟ مرگ  ور  تَی  شَکلی  تَحفَی  خنوکت  خورَ  کی  پندری  اُ چَک  شیرت  تبروکَ  کی  نمگذری  بدوشمت.[4]

و دوباره با غیظ پاهای بز را در دوطرف دیگچه جادار می کند و محکم مشغول دوشیدن می شود.انگار با بز لج کرده که تا چکه ی آخر ته پستانش را هم بکشد بیرون.زن دیگچه به دست که از کنارش می گذرد با اخمی ساختگی و لحنی اعتراضی که رگه های  شوخی در آن هویداست رو به زن کرده و می گوید:

-دگُر چنو از سیناش دلینگو روی. گُی چنو اُوشِ وانِزنی. یک چَکِم  بری  بزغله اش  نگا  درَ  خر  گوشنَ. اُ  حِوُنَکُم  از  اُ  شیرا  سهمه  دره.[5]

زن دوشنده سرش را از روی دیگچه بلند می کند. اخم روی پیشانیش گرهِ جانانه ای زده.نگاهی به زن دیگچه به دست می کند.گره روی پیشانیش کمی باز میشود و می گوید:

-بِر بِرَ  از  اینچو .تو  نِمَ یَ  جُش  بزغله ی  ای تبرّوکر  زنی. ای  خادش  بلَدَ  برِی  بزغَلش  چیگر کنه.بِرَ  گوسبندتر  بدُش  العان  گلَر کَش  متَن، بِ  پور  حرفی  باش [6]

و هردو می خندند و هرکدام پی کار خودش را میگیرد .زن دوشنده بی راه هم نمی گوید.وقتی گوسفندها را می دوشند توی شکم گوسفند صدای «غُرغُر»ی بلند میشود.عیناً مثل صدای قار و قور شکم آدمیزاد موقع گرسنگی. اینجور وقتها بعضی ها می گویند:

-گوسبند  شیرشر  بالا  مکشه  تا  بری  بزغلَش  نگاه  درَ[7]

کسی نمیداند این حرف راست است یا نه ولی بعد از دوشیدن گوسفندها و خالی شدن پستانهایشان آنها باز هم میتوانند بچه هایشان را کم وبیش سیر کنند.انگار یک جایی،گوشه ای،پستویی،زاویه ای چیزی آن ته مه های وجودشان دارند که هرچقدر هم بدوشندشان ، باز هم قد شرمنده نشدن پیش بچه ها آنجا شیر ذخیره دارند!

ادامه دارد……………………………………………………………………………………………………………………

1-دستگا(دستگاه):جایی که در آن بعد از دوشیدن شیر،مقدار شیر هرکس را با چوب مخصوصی که کرتوک نام دارد اندازه گرفته و مقدار شیر هر کس را معین میکنند.سپس هر روز همه ی شیرها را به یک نفر می دهند!

2-یک چوب به طول بیست سانتی متر دارای مقداری گره وخط بعنوان نشانه که هر گره و خط داری نامی است.از این چوب برای اندازه گیری مقدار شیر استفاده میشود.کرتوک یادگار ایام قبل از اختراع  معیارهای اندازه گیری چون متر و سانتی متر است!

3-اَکُی شدن:ریختن،چپه شدن

4-الهی بمیری(عجب معادلی!) با این کارات!.چپه کن.همین یه مقدار شیر رو(چَک=مقدار کمی از مایعات را گویند) چپه کن ببینم دلت خنک میشه؟مرگ بخوره به اون شکل تحفه ی خنکت! که فکر میکنی شیرات تبرکه که نمیذاری بدوشمت!

5-(از دوستان خواهشمندم برای کلمه ی دگُر یک معادل مناسب پیشنهاد کنند!)  اونجوری از پستوناش آویزون بشی.(برای گُی هم محتاج یک معادل مناسبم). حالا نمیخاد تهشون رو آب بزنی.خسیس یه کمم برای بزغاله اش نگه دار.اون حیوونکی هم از این شیر سهم داره.

6-برو برو از اینجا.تو نمیخاد واسه برغاله ی این جوش بزنی.این خودش میدونه برای بزغاله اش چکار کنه.برو گوسفندت رو بدوش که الان گله میره.حرف زیادی نمیخاد بزنی.

7-گوسفند شیرش رو بالا میکه تا برای بزغاله اش نگه داره

دسته‌ها
داستان

دنگا(10)

«نِش اَفتو» تازه روی «خَش»را رنگ زرد بی حالی زده که گله از گدار«میلَک» سرازیر می شود و آرامش «دنگا» را به باد می دهد. انگار که سیخ کرده باشند توی «آغال مینج» یکباره«دنگا» پر میشود از«جیغ و جار» و «قیل و قِیطال» و «عر و بُر» و بدو بدو و بگیر و ببند.«کموری»ها بع کشان  و شادمان خیز برمی دارند به سمت گله تا هرچه زودتر دهان را با پستان مادر آشنا کنند.مادرها یی که می دانند بزغاله یا بره ای توی «دنگا»چشم براهشان است تا چشمشان به «کموری»های  خیز برداشته می افتد، پیشاپیش گله  همانجور که پستانهای «طرَخ»[1]شده از شیرشان هماهنگ با ریتم گامها به این طرف و آن طرف پرتاب می شود بع های بچه ها را جواب گویان،گدار را سر پائین می دوند. البته مثل همیشه بزها جلودار اینجور ابراز احساسات مادرانه هستند.میش ها کمتر برای این مدل احساسات تره خورد میکنند.خیلی که خواسته باشند احساسات بترکانند یک بعی سر می دهند و تمام.همه ی هندی بازیهای  گله زیر سر جماعت بز است. چند خری که این و آن جا  بسته شده اند و به گردن یکی دوتاشان هم «توره»یِ[2] کاهی زده شده است  انگار که بخواهند مژده آمدن گله را بدهند صدا توی سر می اندازند و گوشها را می خراشند.صدای«گدی گدی» و«بوز هی» و«عَع عَع» با صدای زنگ دراها و «زیل» ها[3] درهم می شوند . صبح «دنگا» پر می شود از سر و صدا و گرد و غبارِ خاک های نرم و خاکستری رنگ گدار.

زنها گپ و گفت ها را  نیم کاره رها کرده  عده ای به سمت دیگچه هایی که روی خارهای دیواره ی «دنگا» چیده شده  می روند. عده ای هم به همراه بعضی از بچه ها و مردها« سر د رَدکموری»[4] ها کرده تا آنها را بگیرند و مانع شیر خوردنشان شوند.گوسفندها اول باید خوب دوشیده شوند تهش هرچه ماند میشود سهم بره ها و بزغاله ها.بزغاله ها و بره ها حکم خوشه چینها را دارند.ته مانده ی زمین درو شده به آنها می رسد. بعضی از زمین دارها  خوش انصاف ترند و کمی «شلخته تر درو میکنند» تا  چیز بیشتری گیر خوشه چینها بیاید.اما بعضی شان چنان زمین را صاف میکنند که دریغ از دانه ی گندمی برای دهان مورچه ای  چه رسد به خوشه ای برای دست خوشه چینی!. غالبا در مورد گوسفندانی که صاحب«کموری» هستند کمی دست و دلبازانه تر رفتار میشود .نصف پستانشان را بیشتر نمی دوشند و مابقی را برای بچه هایشان می گذارند.

 سگ «چار چشم» که به خاطر آن دوتا لکه ی سفید رنگ کوچک بالای چشمها، که در زمینه ی یک دست سیاه رنگ بدنش از دور مثل دوتا چشم دیگر دیده میشوند به این اسم معروف شده تا  چشمش به«دنگا»و مردمانش می افتد  سینه را جلو داده،سر را بالا گرفته و با غرور خاصی شروع می کند به پارس کردن.انگار با زبان بی زبانی دارد می گوید:« ما دیشب تا صبح از گوسفندان مراقبت کردیم الان هم شما آسوده بدوشید که ما بیداریم!».سگ «خالی» که سمت پائین دست گله است  تا صدای «چارچشم» را میشنود به گمان اینکه اتفاقی افتاده سریع پارس کوتاهی میکند ولی وقتی اطراف را خوب از نظر می گذراند و می فهمد که پارس«چارچشم» از سر خودنمایی بوده انگار پوزخند تلخی می زند.سگ«خالی»سگ آرام و با تجربه ای است.سفید است با خالهای ریز و درشتی به رنگ خاکستری که به سگ«خالی» معروفش کرده.دست وپاهای کشیده و قد و قامت پر هیبتی  دارد.نسبت به «چارچشم» یک هوا قد بلند تر و با ابهت تر است و به همان میزان هم با تجربه تر و آرامتر.نه اهل پارس های بی جهت است ،نه اهل تاختن به غریبه ها و گرفتن پرو پاچه ی آنها و نه اهل دعوا کردن با هر سگ ولگرد  بی سرو پائی که از راه برسد و سر دعوا داشته باشد.خیلی کم پیش می آید توی دعواهای سگ ها که بی خود و بی جهت  به هم می پرند شرکت کند.نه اینکه زور و قوتش را نداشته باشد،چه آنکه با وجود سن و سالی که ازش گذشته است هنوز هم کمتر سگی جرئت می کند پیه دعوا کردن با او را به تنش بمالد. دعوا نکردنش ناشی از این است که ذاتا آرام است.آرام است و مقتدر.یک جور جذبه ای در نگاهش، در راه رفتنش و در شخصیتش هست که انگار در بقیه ی سگها ایجاد ترسی آمیخته با احترام  می کند.راه که می رود با طمانینه و با شکوه قدم  برمی دارد.حتی دویدنش هم سوای دویدن بقیه ی سگ هاست.نرم و سنگین می دود با گامهایی بلند.با اینکه توی صورتش انگار همیشه اخمی حاکی از خشونت و عصبانیت است اما توی چشمهای درشتش وقتی به آدم نگاه می کنند میتوان به روشنی مهربانی را دید و خستگی را.خستگی گذر ایام را.از وقتی که یادم است سگ گله است و هیچ وقت نشنیده ام کسی بدش را بگوید.«اجیر»[5]است و تیز و اهل عمل و سر به راه.هیچ وقت گله را تنها نمی گذارد.یک جور قوت قلب است برای هر چوپانی.

ادامه دارد…………………………………………………..

1-طرخ(ترخ)=پُر،انباشته

2-توره=توبره

3-زیل(ذیل،ضیل،ظیل!!)=از درا کوچکتر است و غالبا از آلیاژ برنج ساخته می شود. برخلاف درا که صدایش بم و بلند  است صدای زیر و کوتاهی  دارد و غالبا به گردن بزغاله ها و بره ها انداخته میشود.

4-سر د رد کردن=دنبال کردن

5-اجیر=هوشیار،شخصی یا حیوانی که گوشها و چشمهای تیز و حواس جمع دارد و سریع عکس العمل نشان می دهد

دسته‌ها
داستان

دنگا(9)

اول از همه بزغاله ها می فهمند.نمیدانم بو میکشند یا صدایی میشنوند ولی هنوز هیچ خبری هیچ جا نیست بزغاله ها پیشاپیش آمدن گله را میفهمند.در اینجور مواقع دست از جست و خیز برمیدارند،چشمها را می درانند، دم را شمشیر کرده و گوشهای کوچکشان را سیخ کنار سرشان نگه می دارند.انگار آنتهای رادیو هستند که می دهندشان بالا تا امواج را بهتر بگیرند.سرشان را به سمت نوک«گدار میلک» که پوشیده از خاک سفید مایل به زرد کمرنگی است میگردانند و خیره میشوند به سر گدار.یکی دو دقیقه با دقت و بی هیچ حرکتی زل میزنند به آنجا.انگار میخواهند مطمئن شوند که بو را درست فهمیده اند و صدا صدای«درا»ی گله بوده است نه چیز دیگر.قیافه ی بزغاله ها در اینجور مواقع مصداق بارز خوف و رجاء است.خوف اینکه درست نشنیده باشند و خبری از آمدن گله نباشد و امید اینکه هر لحظه سر و کله ی گله از سر گدار پیدا شود.کمی که به تشخیصشان اعتماد میکنند و اندکی از رسیدن گله مطمئن میشوند، تکانی میخورند و بَع کوتاه وخفه ای سر می دهند.بَعی که هرچند هنوز نشانه های یقین کامل به رسیدن گله در آن هویدا نیست اما می شود نشانه های روشنی از امید را در آن پیدا کرد.بَع های کوتاهی که می توانند پیش در آمد یک شادی بزرگ باشند.

زبان گوسفندها همین بع بع کردنشان است. احساساتشان،غمشان،شادیشان،دوست داشتنشان،دشمنی شان و…. را با همین بع بع کردنشان نشان می دهند.از دار دنیا یک کلمه ی دو حرفی بلدند که با همان تمام حوائجشان را بر طرف میکنند!.با همین زبان با خودشان و با آدمها صحبت میکنند.خودشان منظور هم را خوب میفهمند، فقط آدم باید کمی دقت کند تا بفهمد چه می گویند.هر احساسی بَع مخصوص به خود را دارد.گوسفندها وقتی گرسنه اند بع های طولانی و کشدار و بی حال با ته رنگی از التماس سر می دهند که هم روی اعصاب می رود و هم کمی وجدان آدم را دچار عذاب می کند تا به خودش بیاید و چیزی توی آخورشان بریزد و از گرسنگی نجاتشان دهد.

گوسفندها در زندگیشان غم چندانی ندارند اما اینجور نیست که زندگیشان از لحظات غم انگیز تهی باشد . غم انگیز ترین لحظه ی زندگی یک گوسفند وقتی است که بعد از یک روز جدایی از فرزندش صبح که به دنگا می آید ببیند فرزند نیست.فرزندش شب پیش مرده است.اینجور وقتها بع ها جگر خراش میشوند. از ته دل می آیند،انگار از ته دل کنده می شوند و دل آدم را بدجور می سوزانند.گوسفند از ته دل بع می کشد با تمام توان.بع ها شبیه ناله می شوند.شبیه گریه می شوند.شبیه ضجه می شوند.شبیه«غیوه».غیوه های مادری فرزند از دست داده.مادر از ته دل غیوه میکشد.غیوه هایی که هم زاری اند بر از دست رفتن فرزند و هم التماس اند به خداوند برای تغییر تقدیر و بازگشت فرزند.البته گاهی این غم نصیب فرزند می شود و آن وقتی است که بزغاله ای یا بره ای بعد از یک شبانه روز گرسنگی و  دوری از مادر و لحظه شماری برای دیدار، وقتی صبح به دنگا می رود هرچه می گردد مادر را پیدا نمی کند.بعد از به این در و آن در زدن متوجه میشود مادر نیست.مادر  مرده است. یا دیشب گرگ به گله زده  و مادر سهم گرگها شده و یا مریض بوده و مرده است.بع های بره یا بزغاله اینجور وقتها بیشتر به جیغ می مانند. جیغ های بچه ی گرسنه ای که به خانه آمده و مادر نیست و چیزی هم برای خوردن پیدا نمیشود.جیغ هایی که هنوز به عمق مصیبت پی نبرده اند و گمان می کنند مادر فقط دیر کرده و هر آن منتظرند تا در باز شود و مادر به فریادشان برسد.جیغ هایی که کشیده میشوند تا بلکه مادر بشنود و دلش به رحم بیاید و زودتر برگردد.جیغ هایی که چندان احساسات آدم را جریحه دار نمیکنند و در نهایت با یک «طفلک» گفتن می توان سرو ته قضیه ی احساسات را هم آورد. اما آن آخر کار که بزغاله یا بره بعد از هروله کشیدنهای پیاپی و رفتن از زیر این گوسفند به زیر آن گوسفند به امید نوشیدن جرعه ای شیر، و دیدن سراب مادر در هر گوشه ای از گله و به سمتش دویدن و نا امید بازگشتن،خسته و نا امید و گرسنه و خاک آلود در گوشه ای می ایستد و بع های کوتاهی که از خستگی نای بر آمدن ندارند می کشد،دل آدم را از سنگ هم که باشد آب می کند.بع های بزغاله یا بره در این موقع به گریه های همان بچه ی گرسنه می مانند که کم کم فهمیده مادر دیگر هیچ وقت بر نمیگردد و حالا در حالی که انبوه مادران و بچه های دیگر را می بیند که شاد  وخرم و سیر در کنار هم اند ،آهسته و آرام اشک می ریزد وناله می کند.

یک دسته از بع ها  محبت آمیزند.مثل بع هایی که مادر وقتی بچه اش شیر میخورد، همانجور که بدن بچه اش را بو میکشد و از شیر خوردن او لذت میبرد،می کشد.بع هایی که مقطع اند و ملایم و گوش نواز.بع هایی هم هستند که نشان از دشمنی و خصومت و نفرت دارند.وقتی بچه ی غریبه ای پستان گوسفند را به دهان میگیرد تا شیر بخورد گوسفند با بع هایی که خشن اند و زمخت  و هشدار دهنده همراه با شاخ و لگد بچه ی غریبه را از خود دور می کند تا مبادا قطره ای از شیری که سهم بچه ی خودش است نصیب غریبه شود.گوسفندها هرچقدر نسبت به بچه های خودشان مهربانند و دست و دلباز نسبت به بچه های غریبه بی گذشتند و خسیس.بع هایی هم هستند که از سر درد کشیده میشوند.از سر درد جسمی.مثل بع هایی که سر به دنیا آوردن بچه کشیده می شوند یا بع هایی که موقع خالی کردن «کوخ»هایی که در زخمهای بدن گوسفند جا خوش کرده اند،به هوا می روند.این بع ها ممتدند وبلند و گوشخراش.شبیه فریاد زدن از سر درد.مثل آخ گفتنهای از ته دل.مواقعی که درد شدید است گوسفند دهان خودش را نمیبندد و در حالیکه کمی از زبانش از دهان بیرون افتاده گاهی آنقدر بع میکشد که دهانش کف می آورد. دسته ای از بع ها هم بیانگر شادی اند.وقتی گله می آید و بزغاله ها و بره ها به سمت مادرهایشان می دوند و مادرها به سمت بچه ها،از هر دو سو بع های شادمانیست که فضا را پر می کند.بع های بلندی که کر کننده اند اما گوش خراش نیستند.بیشتر شبیه هلهله اند.هلهله ی شادمانی یا شبیه کِل کشیدنهای زنانه اند توی عروسی ها.بع های دیگری هم هستند.مثل بع های فصل جفت گیری،بع های گوسفندی که از گله جا مانده،بع های مادر و فرزندی که از هم جدایشان می کنند،بع های از سر ترسی که هنگام زدن گرگ به گله سر داده می شوندو…که هرکدامشان معنی دارند، فقط آدم باید دقت کند.

بزغاله ها همانجور میخ کرده اند به سمت گدار.بع کشیدنها ی بزغاله ها کم کم دارد از حالت کوتاه و خفه به بع های بلندتر و کشیده تر تبدیل می شود.انگار کم کم دارند یقین می کنند به رسیدن گله.سر اولین بز که از بالای گدار میلک دیده می شود جیغ بزغاله ها تا آسمان هفتم میرود.بزغاله ها با بع های شادمانه شروع میکنند به دویدن به سمت گله.بزغاله ها به وجد آمده اند.وقتی که می دوند انگار می چرخند،انگار می رقصند،انگار دارند سماع می کنند.انگار همانجور که می دوند ،می رقصند و با زبان بی زبانی پی در پی می خوانند:«مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم/ مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم……».گله به دنگا رسیده است.

ادامه دارد…………..

دسته‌ها
داستان

دنگا(8)

-نه خَیر.کلته ی علی چی بدرد مُخُرَ؟اونجه خفَ یه،زمی کم دره،کُهاش آباد نِیه.تلخاش خوردی یه گله نمتنه اُو باخرَ.گله دزونجه دست پاش بستَیَ.گوسبندا از بین مرَن[1]

-خاب اگر بخرِم کی کلته ی علی ایکه نِیَ،درشره هُم هَس.[2]

-نه بابا،درشِرَر ایمسال مَیَن بِدَن ب مالدارا[3]

-کی ورمگَ ؟