دسته‌ها
اصطلاحات و گويش

واژه نامه رودمهجنی (5) حرف «ج»

جر مَّرگْ j·rm·marg جوان مرگ
جغیر j·δir جغیر زین جغیر زدن راه باز کردن در برف سنگین
جگا je·gā جایگاه، جاگاه، ظرف غذا
جله ja·la ژاله
جلینگ j·ling خرمن یا تودۀ انگور. محل خرمن کردن انگور
جنوخت j·nuxt تخم شپش
جنوخت j·nuxt بچه شپش
جوز jawz گردو
جولْ دُزْ j·vl·doz کفش دوزک
جهِیلْ ja·hi جوان
جیرغ jirδ آماده، هوشیار، چابک،
جیرق a·jirδ اجیر، بیدار ، هوشیار
جیشت jišt درد ناگهانی، شدید و تیرکشنده. «شکمم جیشت د گروف» درد شدید گرفت.
جیغ کیردن jiδ kir·dan صدا زدن
جیکین jik·ki·yan جستن، فرار کردن
دسته‌ها
اصطلاحات و گويش

واژه نامه رودمهجنی (4) حرف «ت»

تا وخته tā·vx·ta (تا وقتش) تا اون موقع (مو تا یک روبع دیگه میوم. تو تا وخته سیو نک زو)
تاس tās کاسه
ترخ t·ra·kh متراکم، پر و برآمده. شکم ترخ: شکم گنده
ترشینه tr·ši·na  ؟؟؟
ترغز tr·δaz گذاشتن، نهادن روی زمین
ترغز tr·δaz جا گذاشتن و فراموش کردن چیزی.
تفل‌غم t·fl·δam بی‌خیال
تقل t·δal تقلب؛ جر زنی.
تل tõl فشار، هل
تلخ talx استخر کوچک. آبگیر
تلواش tl·vāš تیکه‌ای جدا شده از چوب (نامقی)
تلوم t·lum ابزاری برای کره گرفتن از ماست. مشکی از پوست گوسفند به شکل یک کیسه که عمودی از سه پایه آویزان می‌شود و ماست را داخل آن ‌می‌ریزند و با یک همزن پره دار و با دسته بلند هم می‌زنند تا کره‌ی آن بر روی سطح دوغ جمع گردد. ‌
تله t·õla فشار، هل
تنغل tn·δal ‌ لم دادن، ‌تنقل انداختن: لم دادن
تنقسی tn·δe·si سختگیری بر خویش. خسیسی.
تنوکه t·nuk·ka شورت
تنیستَن ta·nis·tan توانستن
تو tow تاب. تابیدن. زیکزاک، ویراژ،
تو تو tow·tow ‌ گیج زدن، گیج خوردن
توی toy تای معادل 33 متر مربع
توی tuy توت
تیار ti·yār آماده؛ فراهم. فعل تیار کیردن
تیندن ti·ndan تنیدن دار قالی
دسته‌ها
اصطلاحات و گويش

واژه نامۀ رودمهجنی (3) حرف «پ» «p»

یادداشت سوم شامل 49 واژه از حرف «پ» است. هنوز بسیارند واژه هایی که از این حرف به ذهن من و هیچ کدام از دوستانی که همکاری می کنند نرسیده است.

یاد آوری مکرر:

  1.  تلفظ واژه باید همان باشد که از مردم عادی شنیده می‌شود. «عردو» با ع غلیظ عربی درست است و نه ارّدو
  2. املای فارسی واژه ها به صورتی باشد که راحت‌تر خوانده شود: افتوَ  <—  افتوه. البته ما آوانگاری لاتین می‌کنیم تلفظ دقیقتر ثبت می شود
  3. در این فرهنگ، واژه های «گویشی» از زبانهای محلی می آید. ممکن است در مناطق دیگر هم کاربرد داشته  باشد اما در زبان رسمی با این معنی وجود ندارد. واژه هایی که در زبان رسمی با تفاوتهای آوایی اندکی کاربرد دارند چندان مورد نظر ما نیستند؛ مثل خانه / خنه؛ پاشنه/ پیشنه؛ دل/ دیل؛ نان/ نو؛ آب/ او؛ دریچه/ دروچه؛
  4.  جمله و عبارتهای فعلی بلند ترکیبی، در واژه نامه نمی‌آیند. «ا ته خز»= (پایین بیا) مگر معنای کنایی داشته باشند. یعنی در معنای دیگری غیر از صورت اصلی خود به کار روند. مانند « ور سر اندُخته»: پرروو بی‌حیا

 

پال پال pā•pāl جست و جوی در خاک و خاکروبه
پتک p•tak پا پیچ، اصطلا ح اصلی آن را نمیدانم
پتو pe•tava پای تابه؛ پارچه‌ای که چوپانان دور ساق پا می‌تابند برای محافظت از سرما و ضربه.
پتیخ p•tix آشفته، پریشان ، صفت مو
پجغُل pj•δol ریز و نامرغوب
پخچ ‌ paxč پخش و له خاقانی يعني فکند به پاي پيلش/ تا پخچ شود ميان ميدان.
پخی پخی p•xi•p•xi   قلقلک
پر رزا pr•r•za        بالغ، جوجه پرنده که پرواز کند.
پرتَو p•rtav         سواد، شبح یک جسم یک فرد یا یک مکان
پرتو pr•tav       پرتو، یک شمای ِ اندک
پرخو pr•xav ‌‌‌ ‌      روزنه
پرواز pr•vaz          چوبی برای پوشش سقف خانه
پره põ•ra            پاره، کم، اندک
پس او ps•ow       پساب: آب صابون کثیف که جامه شسته‌اند.
پسغُلَ ps•δola         جایی پرت و دور افتاده، بیغوله. پینم پسغل=  پنهان و دور از دسترس
پسو p•so           نمایش دادن، خودنمایی، پسو دین= نمایش دادن.
پشْ طُرّه    peš•tor•ra         کنگرۀ دیوار؟ ایوان
پش پشوک peš•p•šuk ؟؟؟؟؟
پش دست peš•dast       پیش‌دست، دستیار
پش کلفچ peš•k•lafč      پر حرف، وراج
پش‌زده peš•za•da        پیش‌زاده. شوهر خواهر
پشو pe•šo                    پیشان ، پشتی
پشینگ p•šing              نرمۀ آبی که هنگام ریختن به اطراف می¬پاشد.
پکی pa•ki                    قلاب قالیبافی
پل pal                 کرت. بخشی از باغ یا مزرعه که اطرافش را بلند می‌کنند تا آب در آن جمع شود.
پلخمو p•lx•mo            فلاخن یک وسیله‌ی به شکل وای انگلیسی، از چوب که یک کِش یا لاستیک به انتهایش وصل است و با آن می‌توان سنگ پرتاب کرد. برای زدنِ گنجشک
پلم palm                    پلم شدن، انباشتگی آب پشت چیزی
پلونْگ p•lung            بغچه، پارچۀ بزرگی که علف یا جامه را در آن می‌بندند و معمولاً زنان روی سر حمل می‌کنند. ‌
پنه‌باد p•nah•bād       پناهباد. واحد پول قدیمی‌که به معنی بی ارزش است.
پوال pe•vāl              جایی بین دو تپه که ‌محل اتراق گله گوسفند است. ‌محل تجمع حیوانات، پیوال گوسفند. ‌
پوتُک pu•tok            خودنما، کسی که با لباس نو فخر بفروشد.
پوخ pux                    ذره های ریز جامد معلق در هوا. اغلب با «پَر» می‌آید: «پوخ پَر»
پوخ pux                   چرک کنارۀ چشم، قی چشم
پوخ pux                     ساقۀ گندم و جو
پوخ پوخ pux pux        ذره ذره شدن،ریز ریز شدن
پوخل pu•xal                 پوخال. پوشال.
پوخلی pu•x•li                 گندمزار درو شده که گوسفند که گوسفند در آن می‌چرد.
پوشتی puš•ti                 متکا
پولنی po•lani                 نوعی آش که بیشتر موادش از رگۀ زردآلو و آلوچۀ خشک شده تهیه می‌شود و روزهای سرد زمستان در سینیهای بزرگ دسته جمعی می‌خورند.
پوند pund                 جوانه گیاه
پیْ‌گاه pey•gāh          طویله
پی باد pi bād             بادگیری نیم دایره از شاخ و برگ پشت خرمن تا کاهها را باد نبرد.
پی سر گوی pi•sr•gõy  پشت سر گوینده؛ کسی که پشت سر دیگران حرف می‌زند.
پی سریک pi•s•rik        عقب عقب رفتن
پین او pin•ow             پایین آب. پس آب که از مزرعه بیرون رود.
پینگال pin•gāl              چنگ/ پینگال گربه
پینگلی pin•ga•li            چنگالی نوعی غذا
پینمکی pi•nom•ki        پنهانکی. مخفیانه
پیه pa•ya               پایه، تودۀ ابر باران دار

 

دسته‌ها
اصطلاحات و گويش

واژه نامۀ رودمهجنی (2) حرف «الف» و «ب»

با سپاس از همه حیتاییانی که در گردآوری واژه‌ها کمک کردند و با شور و نشاط همراهی نمودند.  یادداشت دوم (حاضر) شامل 136 واژه از دو حرف «الف» و «ب» است که به همت حیتاییان شکل گرفته است. واژه‌ها با دو رنگ بنفش و سبز جدا شده اند. رنگ بنفش واژه‌هایی است که دوستان حیتایی در یادداشت اول پیشنهاد دادند. و رنگ سبز از یادداشتهای اولیه من است. باز هم اگر از حرف «ب» چیزی به خاطرتان می رسد دریغ نفرمایید.

چند نکته

  1.  تلفظ واژه باید همان باشد که از مردم عادی شنیده می‌شود. «عردو» با ع غلیظ عربی درست است و نه ارّدو
  2. املای فارسی واژه ها به صورتی باشد که راحت‌تر خوانده شود: افتوَ  <—  افتوه. البته ما آوانگاری لاتین می‌کنیم تلفظ دقیقتر ثبت می شود
  3. در این فرهنگ، فقط واژه های رودمهجنی می آید. واژ هایی که در مناطق دیگر با تفاوتهای آوایی اندکی کاربرد دارند چندان مورد نظر ما نیستند؛ مثل خانه / خنه؛ پاشنه/ پیشنه؛ دل/ دیل؛ نان/ نو؛ آب/ او؛ دریچه/ دروچه؛
  4.  جمله و عبارتهای فعلی بلند ترکیبی، در واژه نامه نمی‌آیند. «ا ته خز» (پایین بیا)) مگر معنای کنایی داشته باشند. یعنی در معنای دیگری غیر از صورت اصلی خود به کار روند. مانند « ور سر اندُخته»: پرروو بی‌حیا

بدرود

أ

a

 حرف اضافه، به معنی «به». «أ راه افتی» به راه افتاد.

ا بر افتی

a·ba·rof·ti

 به بر افتاد. دراز کشید.

 اَز سرین

 as s·rin

از دست،  بخاطر

 ا رز

a·rez

 به ریز، رسیده و آمادۀ برداشت. میوه. «اَلوچا اَرِزه»: آلوچه ها آمادۀ برداشت است.

 ابول

 a·bul

 نگهبان باغها ، باغبان. از اسم مرحوم ابول گرفته شده است.

 اجیرق

a·jirδ

 اجیر، بیدار ، هوشیار

 ازُختَ

a·zox·ta

 تا آن زمان،‌تا آن موقع

 انبو

 an·bo

 کهنه،‌ مستعمل. « ارزو خری، انبو خری» ؟؟ ارزان بخری کهنه بخری.

 او دَنَه

 ov·da·na

 آب باریکه ای برای ارتزاق

 اهُ

 oho

 حروف تعجب

 اهُو

 a·hov

 آهای( حرف ندا)

 اهِ

ehe

حرف تعجب

 ایقذرگَ

 ·zr·ga

 آنقدر – ایقذروک: این قدرکی

 بانکَه

bān·ka

 دبّه

 بجَد 

b·jad

 به خاطر، زیرا «بجَد تو میم» : بخاطر تو میام

 بختن

 bex·tan

الک کردن

 بد نَوس

 bd·navs

 بد عادت

 بذینم

 b·zi·nom

به ذهنم:  به گمانم

 بر بغَل

 br·b·δal

 سربالایی، سطح شیب دار

 بری

 bri

 چیدن پشم گوسفندان. برئ: (عربی)پاک کردن. تراشیدن

 بسَوییه

 b·sa·vi·ya

بسایید. سائیده شده

اَ تَ فتییَ

 a·taf·ti·ya

 افتاده پایین(روسریت اتفتیی بالا کش روسریت افتاده پایین بکش بالا

ا پَی

 a·pay

به عقب، دنبال. أپی خز : برو عقب

ا ته داش

a·ta·dāš

به سمت پایین فرو آمد. شدت گرفت. «بارو اته داش». باران شدت گرفت.

ا دَلْ کشی‌ین

a·dal k·ši·yan

 لباس نو را زود پوشیدن

ابره

ab·rah

پارچه پشمی‌برای پالتو کار بافتنش را مردان انجام می‌دادند.

ابو لی لی

a·bu·li·li

نوعی ضربه ی به شدت دردناک که با انگشت به پیشانی زده میشود

اتش‌بجس

a·tš·b·jas

 رعد و برق

اجّاش

aj·jāš

 هرگز، ابدا، اصلا . اجاش نمیُم: اصلا نمی‌آیم

اجیر

a·jir

 آژیر: آماده، هشیار

احترِز

 aħ·t·rez

 احتیاط

اخَن

a·xan

یقه

ادیال

ad·yāl

پتو

ارِب

a·reb

اُریب

ارْخلُقْ

ar·xa·loδ

 کت

ارگینجی

ar·gi·nji

نوعی کدو

ارمان

ar·man

قربان. ارمانت : دمت گرم

اروک

ar·ok

 لثه

از خادکو

az·xād·ko

 از خود کننده. جستجو گر، فضول باشی،

از خادگر

az·xād·gar

 از خودگر. جستجو گر، فضول باشی،

از دستی

az·ds·ti

 عمدا

ازا

e·zā

باروت سر چوب کبریت

استغو

as·t·δo

  استخوان

استکو

as·t·ko

 استکان

اشتوکی

š·tow·ki

 اشتابکی، شتابکی، شتابزده

اشکاف

eš·kāf

 کُمُد

ال أل

al·al

 رنگهای متضاد مثل سفید و سیاه

البِف

al·bef

 البف دادن. محکم زدن، زدن با شدت.

الغاج

al·δāj

 پود قالی که درشت است.

الغرگیری

al·δr·gi·ri

 کنگرۀ لبه‌ی بام

الغیشتک

al·δiš·tak

 بشکن ردن

القاج

al·δāj

 پود ضخیم فرش

القیژ

al·δij

 محکم زدن، زدن با شدت.

المشنگه

a·lm·šin·ga

 مغلطه

اله

a·la

 به رنگ سیاه و سفید

الیز

a·liz

 ‌لگد اسب و الاغ. الیزیدن در زبان پهلوی

انج/عنج

an·j

 ذره، کم، اندک، عنجگوک خیلی کم

انجیدن

an·jin·dan

پاره کردن و ریز ریز و له کردن طوری که شی ذره ذره شود.

انچو

on·čo

آنجا. آن سو

اندر

an·dar

 ناتنی اندر (مادر اندر، برادر اندر، …. )  مادر ناتنی، برادر ناتنی

او ترّو

ov·tr·row

آب و شانه زدن مو .

او تررُو

 ov·tr·row

 ْب و جارو ، آب پاشی

او جَری

ov·ja·ri

آب جاری. آب کشیدن. آب جاری بر چیزی گرفتن.

او چر علف چر

ow·čar a·laf·čar

آب چر و علف چر. بهای چریدن گله در زمینهای دیگران

او چک

ow·čak

آب چکه. چکیدن آب از سقف به هنگام باران.

او خوری

ow·xo·ri

 آبخوری. لیوان

او دَنه

 ov·da·na

(آب و دانه): مقدمه چینی برای انجام کاری.

او دَنی

ov·da·ni

آب باریکه یا محل ارتزاق معنی میدهد

او رِز

ow·rez

 آبریز، توالت

او سل

ow·sol

آب سیل. سیل

او قروت

ov·δ·rut

 قره قروت

او گردو

ow·gr·do

آبگردان. ملاقه بزرگ. ظرفی که بیشتر در اشپز خانه کاربرد دارد.

اواش

e·vāš

یواش،آهسته، البته شاید این کلمه از جنس تفاوت اوایی باشد)

اوسو

ow.su

افسون. درمان گزیدگی حشرات با خواندن عبارات خاص.

اوگذر

ow·gzar

اوگذر: آبگذر، سنگهایی که در عرض رودخانه می‌گذارند برای عبور از روی آب.

اووست

a·vust

آبستن. برای حیوانات

اهُک

 o·hok

حرف تعجب

اهی

 a·hay

 آهای( حرف ندا)

ایشتوکی

iš·tow·ki

 شتابزده، عجول

آدار بِدار

ā·dār· be·dār

مواظبت، نگهبانی

آرد بریو

ār·d br·yo

آرد بریان

آی

āy

 نوع، جور. «خدا صد آی مخلوق درَ»

آی

āy

واقعیت. در برابر خواب

آی آی

āy āy

جور واجور. «چو ای کُوشات آی آیه»؟ چرا  کفشهایت جور واجور است؟

آیاس

āy·ās

شب صاف و تاریک

بَک 

bak

 بوسه از کودکان

بُنَک

bon·nak

لگد پرانی الاغ

بِ دماغ

be d·māδ

قهر

بْرّوش

br·ruš

برش. 1- برش و تکه پارچه؛ 2- بُرش و جربزه :درّکَه برّوشه ندره:  برش نداره.

با نمود

bā·n·mud

خوش ظاهر، خوش جلوه

بابا کلو

bā·bā·k·lo

 پدربزرگ

بادرنجُوه

bād·rn·jo·va

 بادرنج، از گیاهان دارویی

بای

bāy

 باخت

بای دین

bāy·da·yan

 بای دادن: باختن

بتوْ

b·taw

 منطقۀ آفتابگير، محل تابش نور آفتاب؛ بتاب از تابیدن

بجُی

b·joy

وجین کردن. جستجوی گردو بادام بعد از برداشت محصول.

بجقُلَ

bj·δola

تکه نان‌هایی که هنگام پخت توی تنور می‌افتد و نیمه خمیر نیمه سوخته می‌شوند.

بجید

b·jid

 راستی،

بخت

baxt

نوعی عنکبوت باپاهای بلند که معتقدند به خانه اقبال می‌آورد.

بدر کند

b·dr·kand

به در کندن. جهش برای گریختن (برای چارپایان)

بدر لُقیَه

 b·dr·loδ·δi·ya

 بیرون زده، نمایان

بذی

b·zi

 به این؛ بدین. بذی جور: به این شکل

بر بُغّی

br·boδ·δi

زدن به لپ کسی

بر تنگ

br·tang

  پهلو، کنار؛ ‌«ور بر تنگ‌ش ز» از کنارش [بدون اعتنا] رد شد.

بر جمه

br·ja·mah

بار جامه؛ شبیه خورجین که برای بار روی الاغ می­گذارند.

برج

barj

نسبت به؛ در مقایسه با: «پسر د برجی دختر بهتره»

برزخ

br·zax

ناراحت. دلخور.

برک

b·rak

 

برینَه

b·ri·na

سوراخی در زیر تنور که از آن هوا به تنور می‌آید. سوراخ عموما و سوراخ تنور

بزقیچ

bz·δič

علف خوردنی شبیه تره

بزه

ba·za

 بازه، کال

بتیله

ba·ti·la

 پاتیل. ظرف غذای چوپانها

بغ

beδ

اندازه، مقدار

بغ

boδ

 لپ،حدود لپ و گونه

بغ گروفتن

beδ g·ruf·tan

اندازۀ غذا وتوشه را تعیین کردن

بکار د کار

b·kār·d·kār

 فضول محل

بگور که

b·gor·ke

برای تصدیق و خرسندی از انجام شدن کاری: «خوب شد که این کار شد».

بلزَه

bl·le·za

 رام، اهلی؛

بل

ball

 مانند، مثل، یار

بلزه

bl·le·za

رام و اهلی. گوسفند و گاو.

بلوسی

bl·lov·si

 سیلی

ب‌لوک

ba·luk

 زگیل درشت،

بلیش

ba·liš

 بالشت

بنِه

b·neh

خود را چشم زدن. مثلا یکی می‌گوید «مو تا حالا ب دکتُر نرفتَیَم» دیگری  می‌گوید «بنُه مَکو. فردا رهی بیمارستان مری».

بنّک

bon·nak

جست و خیز الاغ

بنچستن

bn·čs·tan

 نشستن

بندوری

bn·du·ri

کار بسته که باز نمی‌شود.

بنه

b·na

پستۀ کوهی وحشی.

بوچ

buč

یک لقمه نان، مقدار کمی نان. «یک بوچ نو ِ بِده»

بود

bud

تمام، کامل. «یک طاس بوده بخار». یک تاس کامل را خورد.

بوردی

bur·di

خرمن کوب قدیمی که به گاو می بستند.

بوک

buk

لُپ

ب‌دماغ

be·d·māδ

قهر

بی نور

bey·nur

 زشت، بی‌ریخت

بیده ‌

bey·dah

 یونجه را می‌پیچند و برای علوفه زمستانی خشک می‌کنند.

بی‌نوج

bey·nuč

 گهواره

 

دسته‌ها
اصطلاحات و گويش

واژه نامۀ رودمهجنی (1)

با دورد و شادباش نوروزی . امید که روزهای نوروز را به شادی و خرمی گذرانده باشید.

در این یادداشت حدود 50 واژۀ رودمهجنی را با آوانگاری (فنوتیک) و معنا نوشته ام. قصد دارم در چندین یادداشت این کار را ادامه دهم و از دوستان حیتایی کمک بگیرم برای تکمیل فرهنگ گویش رودمهجنی. قبلاً دوستان حیتایی واژه هایی از گویش رودمهجنی را می‌نوشتند و من برای تکمیل واژه نامه از آن مطالب بهره بسیار گرفتم. تا حالا حدود 500 واژه را فهرست کرده ام. درستی معنی و تلفظ آنها نیازمند تأیید دوستان عزیز است. می دانید که گردآوری واژه هایی که در هیچ جایی نوشته نمی‌شوند مستلزم ساعتها وقت است. باید منتظر بمانی تا کسی واژه‌ی ناشناخته را به کار ببرد و بلافاصله شکارش کنی و بنویسی. برای من بخت ارتباط و گفتگو با همولایتیها کم دست می‌دهد اما حیتا بهترین مجال برای این مقال است. باری چند تمنا از همشهریهای نازنین دارم:

1- نادرستی معنا یا تلفظ کلمات را گوشزد فرمایید.

2- اگر واژه های دیگری به ذهنتان می رسد که در این فهرست نیست برای تکمیل واژه نامه یاد آوری بفرمایید.

3- در این فرهنگ، فقط واژه های رودمهجنی می آید. واژ هایی که در مناطق دیگر با تفاوتهای آوایی اندکی کاربرد دارند چندان مورد نظر ما نیستند؛ مثل خانه / خنه؛ پاشنه/ پیشنه؛ دل/ دیل؛ نان/ نو؛ آب/ او؛ دریچه/ دروچه؛

4- به آوانگاری ها هم دقت کنید اگر خطاست اصلاح بفرمایید.

گر خطا رفتیم اصلاحش تو کن

واژۀ رودمهجنی

آوانگاری

معنی

أ

a

 حرف اضافه، به معنی «به». «أ راه افتی» به راه افتاد.

ا بر افتی

a·ba·rof·ti

 به بر افتاد

ا ته داش

a·ta·dāš

به سمت پایین فرو آمد. شدت گرفت. «بارو اته داش». باران شدت گرفت.

ا دَلْ کشی‌ین

a·dal k·ši·yan

 لباس نو را زود پوشیدن

ابره

ab·rah

پارچه پشمی برای پالتو کار بافتنش را مردان انجام می دادند

اتش‌بجس

a·tš·b·jas

 رعد و برق

اجّاش

aj·jāš

 هرگز، ابداً اصلاً . اجاش نمیُم

اجیر

a·jir

 آماده، هشیار آژیر

ادیال

ad·yāl

پتو

ارْخلُقْ

ar·xa·loδ

 کت

اروک

ar·ok

 لثه

از خادکو

az·xād·ko

 از خود کننده. جستجو گر، فضول باشی،

از خادگر

az·xād·gar

 از خودگر. جستجو گر، فضول باشی،

از دستی

az·ds·ti

 عمدا

استکو

as·t·ko

 استکان

اشتوکی

š·tow·ki

 اشتابکی، شتابکی، شتابزده

اشکاف

eš·kāf

 کُمُد

ال أل

al·al

 رنگهای متضاد مثل سفید و سیاه

البِف

al·bef

 البف دادن. محکم زدن، زدن با شدت.

الغاج

al·δāj

 پود قالی که درشت است.

الغرگیری

al·δr·gi·ri

 کنگرۀ لبه‌ی بام

القاج

al·δāj

 پود ضخیم فرش

القیژ

al·δij

 محکم زدن، زدن با شدت.

المشنگه

a·lm·šin·ga

 مغلطه

اله

a·la

 به رنگ سیاه و سفید

الیز

a·liz

 ‌لگد اسب و الاغ. الیزیدن در زبان پهلوی

انج/عنج

an·j

 ذره، کم، اندک، عنجگوک خیلی کم

انجیدن

an·jin·dan

پاره کردن و ریز ریز و له کردن طوری که شی ذره ذره شود.

اندر

an·dar

 ناتنی اندر (مادر اندر، برادر اندر، …. )  مادر ناتنی، برادر ناتنی

او خوری

ow·xo·ri

 آبخوری. لیوان

او رِز

ow·rez

 آبریز، توالت

او قروت

ov·δ·rut

 قره قروت

ایشتوکی

iš·tow·ki

 شتابزده، عجول

آرد بریو

ār·d br·yo

آرد بریان

آی

āy

واقعیت. در برابر خواب

آیاس

āy·ās

شب صاف و تاریک

باباکلو

bā·bā·k·lo

 پدربزرگ

بای

bāy

 باخت

بای دین

bāy·da·yan

 بای دادن: باختن

بتوْ

b·taw

 منطقۀ آفتابگير، محل تابش نور آفتاب؛ بتاب از تابیدن

بجُی

b·joy

وجین کردن

بجید

b·jid

 راستی،

بخت

baxt

نوعی عنکبوت باپاهای بلند که معتقدند به خانه اقبال می آورد.

بدر کند

b·dr·kand

به در کندن. جهش برای گریختن (برای چارپایان)

بذی

b·zi

 به این؛ بدین

بر بُقّی

br·boδ·δi

زدن به لپ کسی

بر تنگ

br·tang

 پهلو، کنار؛ ‌«ور بر تنگ‌ش ز» از کنارش [بدون اعتنا] رد شد.

بر جمه

br·ja·mah

بار جامه؛ شبیه خورجین که برای بار روی الاغ می­گذارند.

برج

barj

نسبت به؛ در مقایسه با: «پسر د برجی دختر بهتره»

برزخ

br·zax

ناراحت. دلخور.

 این فهرست در یادداشتهای آتی ادامه دامه دارد.

دسته‌ها
اصطلاحات و گويش

واژه های ناب…….

سالها در بیشه ی دور

یک باغ بزرگ بودیم

یک جنگل سبز

ریشه هامان رفته بود تا قامت یک کوه

شاخه هامان سهمی از قنات داشت

حلاوتی در مویرگ اصالتمان جاری

زلال بودیم

چشمه شعبه ای از ما بود

رود دعوی خویشاوندی ما داشت

حال خشکیده ریشه در اندیشه ی ما

چندی مجلس ترحیم ان باغ بود

در بیشه ی ما…..

فارسی دری زبان مادری ما که امروز فقط میتوان از زبان مردمان تاجیکستان و بخشهایی از افغانستان ان را شنید دیر زمانی نیست که بین ما و نیاکان ما زنده و مرسوم بود و تقریبا تا اواخر دهه ی شصت فراگیر بود ولی بعد از ان رفته رفته به افول گرایید.

با کوچ ما به شهرها صحبتهایمان رسمی شد واژه های جدیدی یافتیم و تا انجا پیش رفتیم که امروز گفتگو با ان زبان یک کسر فرهنگی محسوب میشود. میراثی را که نیاکان ما به سینه ی ما سپردند تا به ایندگان بسپاریم

متاسفانه بخوبی حفظ نشد تا انجایی که امروز تک و توک ان واژه های ناب را باید از زبان پیران و سالخوردگان ابادی بشنویم که هنوز در حفظ ان میکوشند.

به همتی چند از دوستان قریب به یکصدواندی از این واژه ها گرداوری شد امید ان میرود دیگر دوستان ما را در این مهم یاری فرمایند تا قسمت دوم در فرصتی دیگر در اختیار دوستان قرار گیرد.

منبع خاصی در اختیار ما نبوده و بنا بر نقل قول است چنانچه اشتباهی شده باشد دوستان یاداوری نمایند جهت تصحیح.

****************************

لاکی=رنگ قرمز

شتوری=قهوای روشن زنگیچه=ارنج دست

اَلقاچ=پود قالی زولف=موی سر کفل=باسن

زنگالی=رنگ سبز تیره اَروک=لثه

دوغی=ابی اسمانی کلغشو=کتف

مشی=قهوه ای تیره عینی زَنو=کاسه زانو

پکی=غلاب قالیبافی کوم=سقف دهان

قضناق نخ=کلاف نخ بُق=لپ صورت

لچک=دستمال سر لَو=لب

دَدَ=خواهر قبورقهَ=استخوان دنده

گَ گَ=برادر کلیک=انگشت

مار=مادر کلیکی=انگشتر

خَلو=دایی چوری=النگو

باباکلو=پدربزرگ خِفتی=سینه ریز

همزولف=باجناق بلوسی زدن=سیلی زدن

پِشسدَه=شوهر خواهر ترقَض=جاگذاشتن

همشیرهَ=خواهر مقراض=قیچی

اَندَر=ناتنی نَک زدن=گاز زدن

خسور=پدرهمسر لِچار=مربا

خاش=مادرهمسر نخروش= اشکنه.