دسته‌ها
تصاویر رودمعجن

آغاز بهار

بسم الله الرحمن الرحیم

هست کلید در گنج حکیم

آغاز فصل بهار در روستای زیبای رودمعجن مصادف است با

آغاز کار و تلاش برای به دست آوردن رزق و روزی حلال.

ای هموطنم غنچه  لب را  بگُشا

در  فصل  بهار  خنده  یادت   نرود

بر خیز  بیا  به   باغ  حیتا     برویم

از باغ  و گل و  پرنده  یادت   نرود

من عاشقم و به  دیدنت   معتادم

از بوسه به روی بنده  یادت  نرود

ترمز  بزن  و   نظر   برایم   بنویس

 در سینه  دل  تپنده   یادت   نرود

IMG_1149

asdoi

IMG_1245

IMG_1156

IMG_1244

IMG_1247

IMG_1249

IMG_1253

 

 

دسته‌ها
اشعار رودمعجني

خدایا قسم

بنام خداوند بخشنده و مهربان

خدایا قسم

خدایا   به  جان  و  دل   ما  قسم

به کوه و به دشت و به دریا قسم

به   آواز    بلبل   به   فصل   بهار

به سال و به ماه و به لیل و نهار

به گلهای وحشی و آن رنگ و بو

به بیدی که خم گشته بر روی جو

به کبک و به تیهو  به  آن  یاکریم

به   عهد   و   وفای   زنان  قدیم

به عشقی که دارد زلیخا به دل

به خاکی که با اشک گردیده گِل

به بالی که سوزد ز پروانه ای

به مست و خمار و به دیوانه ای

به اشکی که ریزد ز چشم یتیم

به موسی به عیسی به هر دو کلیم

به قلبی که بشکسته وقت نماز

به آهنگ و سازی که باشد مجاز

به   درد    دل   لاله ی   واژگون

به جامی که از می شده همچو خون

به آن کوزه می دمادم به جوش

به ساقی به میخانه و می فروش

به پیکان سواران و مستضعفین

به مقتول و مظلوم حمام فین

به مستاجرانی که بی خانه اند

به آنان   که   محتاج    یارانه اند

به گوشی که نخ جای گوشواره است

به بامی که عاری ز مَهواره است

به پیری که در دل ندارد غرض

ولی جسم او غرق صدها مرض

به صیدی که افتاده دست پلنگ

به رزمندگان   سلحشور   جنگ

به اسبی که دیگر ندارد   نفس

به مرغی که افتاده اندر قفس

به آن راد مرد شجاع و جسُور

نه چشمش به مال و به پول خُسُور

خدایا به هر حال و با هر دلیل

جوانان ما  را   مکن   زن  ذلیل

بِدِه اندکی عقل و هوشیار کن

بس است خواب غفلت تو بیدار کُن

محول بکُن حال و  احوال   ما

بده خیر و برکت به اموال   ما

به حیتا نشینان دلی شادمان

به رودخانه اش چشمه هایی روان

سلیمان ما را بده عقل و هوش

گناهان او را ببخش و بپوش

وطن را   نگهدار   از   اجنبی

به حق محمد(ص) و آل نبی

15mgtqw

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

ای عمو

بسم الله الرحمن الرحيم

اي عمو

ياد بادا روزگاري خان عمو بوديم ما

ياد بادا قيل و قال و آن هياهو اي عمو

راه و رسم زندگي اينگونه با مشکل نبود

چرخ بر وفق مرادم بود و همسو اي عمو

قامتي چون شاخ شمشاد و صنوبر داشتم

كي مرا ديدي چنين مانند جو جو اي عمو

وزنه    برداري  قدر  بودم   ميان   چهره ها

در دو حركت مي زدم پانصد به كيلو اي عمو

پشت صدها پهلوان را مي رسانيدم به خاك

من نمي دانم چه شد آن زور بازو اي عمو

مثل من خوش تيپ نديدي در همه ملك عجم

در عجب ماندم چه شد آن خرمن مو اي عمو

رقص می کردم بسی زیباتر از خردادیان

می زدم در یک دقیقه شصت وارو ای عمو

پیش دکتر هم نرفتم بیش از پنجاه سال

کی مرا محتاج می دیدی به دارو ای عمو

حاليا با زن نشست و در هچل افتاده ام

حال من گرديده از اين رو به آن رو اي عمو

ميدهد دولت مرا هر ماهه يك ميليون حقوق

كاسبان گرگند و من مانند آهو اي عمو

همچنين هفتم گرو گرديده پيش پنج و شش

رفته ام در گل فرو  تا  حد  زانو   اي عمو

از  گرانيها  چنان  تحت  فشارم  كه  مگو

از پس و از پيش و هم از هر دو پهلو اي عمو

دار و نادارم همه بر باد رفت و مي رود

از لبانم خنده و آن خلق نيكو اي عمو

رفته از يادم همه رسم و رسوم جمعه ها

 تا سحر بیدارم و در حال هو هو اي عمو

شنبه شبها مي كنم وز وز چو زنبور عسل

مسجد قائم برايم همچو كندو اي عمو

در كنار شاعران گل گفته و گل بشنوم

محفل ما شعبه ای از باغ مینو اي عمو

من نميگويم غزل از قامت رعناي يار

يا ز چشمان سياه و قوس ابرو اي عمو

رفته از يادم خط و خال و لب و شهد و شكر

كي كنم توصيف موي و پيچ گيسو اي عمو

طنز تلخي گويم از دزدي آقاي الف

او كه ما را مي مكد مانند زالو اي عمو

مي نشيند پشت لامبورگيني و سانتافه اش

پول او افزون شده از حد پارو اي عمو

مي رود هر ساله حج و سعي او دارد صفا

فرق بسيار است ميان بنده با او اي عمو

پانزده تا صيغه دارد در   خيابان   ونك

هر يكي همچون هلو و سیب و لیمو ای عمو

نور مومن را فقط در صورت حاجي ببين

من دگر بي نورم و در حال سو سو اي عمو

او كجا دارد خبر از حال ما بيچارگان

درد ما افزونتر است از درد زائو اي عمو

مي خورد در خانه اش هر شب فسنجان و كباب

سال طی گشت و ندیدم نان كوكو اي عمو

آن شراب ارغواني نوش جان جيم و دال

پسته و بادام و فندق سهم يارو اي عمو

انبه و سيب و گلابي باشد از آقاي ميم

جاي اينها مي خورم من برگ كاهو اي عمو

دلخوشيم يك سبد كالاست گر آيد به دست

بيش گر خواهم مرا گويند پر رو اي عمو

بيست و دوم مي دهد دولت مرا يارانه اي

من به درويشي قناعت كرده و خو اي عمو

اي سليمان غم مخور از صد جوان هم بهتري

ميزني جفتك گهي مانند يابو اي عمو.!!

bh34

دسته‌ها
تصاویر رودمعجن

تصاويري از روز اربعين

به نام خدا

تصاويري از مراسم تعزيه خواني در سالروز اربعين

حسيني ( 22 /9 /93 ) در روستاي شهيد پرور رودمعجن را

تقديم مي كنم به همه ي آنانيكه  در هر كجاي اين كره

خاكي كه زندگي مي كنند  اولا قلبشان به عشق

زادگاهشان مي طپد ثانيا در هر فرصتي كه پيش آمد ديدن

روستايشان را مهمتر از شهرهاي شمال مي دانند ثالثا

لهجه و گويش زبان مادري خود را هر گز فراموش نكرده

 و رابعا  اظهار نظر را هم صد در صد از ياد نمي برند تا من

بدانم  آب در هاون كوبيده  يا كاري مثبت انجام داده ام .

. براي همه شماها آرزوي بهروزي دارم

IMG_1029IMG_1042IMG_1044IMG_1043IMG_1035IMG_1034IMG_1050IMG_1054IMG_1037

دسته‌ها
اشعار رودمعجني تصاویر رودمعجن

رباعيات و تصاوير پاييزي

بسم الله الرحمن الرحيم

چند رباعي و تصاويري پاييزي  تقديم به اهالي

نازنين حيتا در هر كجاي اين كره خاكي كه زندگي مي

كنند.

رباعيات پاييزي

پاييز بهاريست كه خوشرنگ شده

ساليست دلم براي او تنگ شده

تا حال نديدمش چنين رنگ به رنگ

با مردم اين زمانه همرنگ شده

@@@

پاييز چرا رنگ به رنگ   است    امروز

مخفي شده در پوست پلنگ است امروز

بيمار     نبوده      و      ندارد    يرقان

معتاد مگر به چرس و بنگ است امروز

@@@

پاييز بهار است ولي با دل شاد

خوشتر بود از بهمن و هم از خرداد

هر گز نبود هواي آن گرم و نه سرد

از كولر و   از     رنج   بخاري    آزاد

@@@

پاييز بهاريست كه معتاد شده

با خوردن اكس اندكي شاد شده

فردا كه زمستان برسد ميبيني

برگ و بر  او  تمام   بر   باد    شده

p 1

IMG_0932

ali ali

 

IMG_0935

IMG_0944

IMG_0951

IMG_1018

IMG_1019

IMG_1020

as5

دسته‌ها
اشعار رودمعجني

لازم نيست

بسم الله الرحمن الرحيم

لازم نيست

كنار سفره ي شامت نمك   اينك كه   لازم   نيست

به قدري با نمك هستي ندارم شك كه لازم نيست

شكر    مي ريزد    از    كنج     لبانت    نازنين    من

كنار   زولبيا   اصلا   مرا   پشمك   كه  لازم   نيست

درونم     شعله ور     گرديده   از     برق   نگاه    تو

دو چشمت شعله ها دارد تو را فندك كه لازم نيست

نگاهت مي كِشد ما را به هر جايي كه مي خواهي

مزن چشمان خود بر هم مرا چشمك كه لارم نيست

لبانت   چون    لبو    و     لپ    تو     از   تافتون    بهتر

به هر جا تافتون باشد دگر  سنگك  كه  لازم   نيست

به پيشت مي زنم  وارو كه  دامانت  به   دست  آرم

ندارم   طاقت   دوري   مرا  پشتك  كه   لازم  نيست

بخوانم     از    نگاه     تو     هزاران     حرف     ناگفته

دو گوشم گر چه كر باشد مرا سمعك كه لازم نيست

تو همچون چلچراغي   مي درخشي  اي عزيز   من

براي ديدنت هر گز    مرا    عينك    كه    لازم  نيست

دو تار موي تو   امشب   براي   بزم  ما     كافيست

براي حركتي  موزون  مرا   تنبك   كه    لازم  نيست

ندارم   وحشت  از   بابا   نه     از   مامان      مكارت

به وقت ديدن آنها   مرا   پوشك    كه    لازم  نيست

به يك تير   نگاهت    مي شوم    ويرانه  تر    از بم

مخر از چين لامذهب تو را موشك   كه لازم نيست

سليمان    با   غزلهايت    بدست   آري   دل     دلبر

مكن خود را ذليل زن تو را   جفتك  كه   لازم نيست.

Friendly-for-Facebook-Facebook-photos-3