دسته‌ها
تصاویر رودمعجن سوژه ها

روح بهار

سلامی قشنگ و بهاری به زیبایی شکوفه های باران . کوه های سربرافراشته دیارمان

تقدیم به شما حیتانشینان عزیز

تو می آیی؛ با ارمغانی از صمیمیت و کوله باری از ایمان به زندگیِ دوباره هستی.
بهار، ای آغاز رفاقت شکوفه و آفتاب!
نم نم بارانت، غزل زندگی را در گوش طبیعت نجوا می کند.
بهار، ای روح سبز زندگی! رسیدی؛ با دامنی از گل و بغل بغل طراوت.
چه زیباست رستاخیز دوباره زمین با تو!
چه دیدنی است هلهله شادمانی باغ با تو!
چه به یاد ماندنی است فصل شکفتن و به بار نشستن با تو!
و چه باشکوه است!
بزم شکوفه ها بر سر شاخساران با تو!
ای که از پشت رخوت زمستان قد کشیدی! رسیدنت به خیر

==========================================================================

پیاده روی خانوادگی/2فروردین/مکان:سرقلعه

SN202816
SN202819=================================================================

4فروردین/مکان:سرقلعه

SN202841

SN202853

SN202874

SN202855===================================================================

مراسم روز5فروردین

20150326_155945==========================================================

 

مکان:سرتینگل

SN202866

 SN202890

SN202894

SN202948==================================================================

مکان:دربی وچاه ابشار

20150327_114549

20150328_113730

20150328_132106

SN202957

SN202961

SN202972=============================================================

SN202930

SN202949

SN202950================================================================

تجمع مرادی ها/12فروردین/مکان:بزیتنور

SN202987

دسته‌ها
تصاویر رودمعجن

پاییزعاشورایی

چه کوتاه است فاصله میان

بالا رفتن دست علی (ع) و بالا رفتن سر حسین (ع) ….

فاصله ای از ظهر غدیر تا ظهر عاشورا .

باعرض سلام خدمت تمامی حیتانشینان عزیز.به امید قبولی عزاداری هایتان

پوزش بنده را در تاخیرانتشار عکس های روزهای عزاداری بپذیرید.

Optimized-SN202573 Optimized-SN202574

Optimized-SN202577

Optimized-SN202598

Optimized-SN202601

Optimized-SN202616

Optimized-SN202618

Optimized-SN202629

Optimized-SN202632

Optimized-SN202636

Optimized-SN202640

Optimized-SN202644

Optimized-SN202645

Optimized-SN202649

Optimized-SN202651

Optimized-SN202654

دسته‌ها
تصاویر طبيعت

فصل میوه چینی

 

در گذرگاه زمان
خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشق ها می میرند
رنگ ها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده به جا می مانند !

باسلام خدمت تمامی حیتانشینان عزیز

ضمن تبریک ایام شعبانیه  تعدادی عکس ازفصل میوه چینی قرار دادم امیدوارم استفاده کافی رو ببرید.

Optimized-SN202091

Optimized-SN202019

Optimized-SN202018

Optimized-SN202030

Optimized-SN202033

Optimized-SN202041

Optimized-SN202042

Optimized-SN202045

Optimized-SN202046

Optimized-SN202058

Optimized-SN202063

Optimized-SN202069

Optimized-SN202070

Optimized-SN202099

دسته‌ها
تصاویر طبيعت

بهار93ازنگاه دوربین

سال نو میشود.زمین نفسی دوباره می کشد.برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زنند

و پرنده های خسته بر می گردند و دراین رویش سبز دوباره…من…تو…ما…

کجا ایستاده اییم.سهم ما چیست؟..نقش ما چیست؟…پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟…

زمین سلامت می کنیم و ابرها درودتان باد

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

ملاقات گنجشک با خدا

گنجشک با خدا قهر بود . روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه می دارد …

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی

گنجشگ خیره در خداییِ خدا مانده بود.

خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت …

های های گریه هایش ، ملکوت خدا را پر کردbirdie21_sparrow2

دسته‌ها
متفرقه

راز بزرگ آرامش

مـعـلّـم از دانش آموزان خواست تا برای فردا یک کیسه سیب زمینی با خود به مدرسه بیاورند.روز بعد به آن ها گفت که روی سیب زمینی هایشان اسم کسی را که از او نفرت دارند بنویسند و داخل کیسه بگذارند.هر چه تعداد نفرت ها بیشتر بود ، تعداد سیب زمینی های داخل کیسه هم بیشتر می شد.بعضی ها یک سیب زمینی داخل کیسه گذاشتند،بعضی سه عدد و بعضی هم بیشتر.

مـعـلّـم از آن ها خواست تا زمانی که احساس نفرت در آن ها هست،سیب زمینی ها را با خود حمل کنند و هر جا که می روند کیسه ی سیب زمینی همراهشان باشد.این کار تا یک هفته ادامه داشت.

دانش آموزان مجبور بودند به سختی کیسه ها را همه جا با خود ببرند و بوی بد سیب زمینی ها را که دیگر گندیده بودند تحمّل کنند.آن هایی که سیب زمینی بیشتری در کیسه داشتند رنج حمل آن بار سنگین را هم باید به دوش می کشیدند.در پایان هفته،مـعـلّـم گفت که: این بازی تمام شده و همه از این که دیگر مجبور به تحمل سیب زمینی ها نبودند خوشحال شدند.

مـعـلّـم از آن ها پرسید:((در این یک هفته چه احساسی از حمل سیب زمینی ها داشتید؟))همه شروع کردند به گلایه کردن و ابراز ناراحتی از زحمتی که در یک هفته تحمّل کرده بودند.

مـعـلّـم گفت:((کاری که شما انجام دادید مثل به همراه داشتن نفرت و احساسی بد نسبت به دیگران است که شما در درون خود حمل می کنید.این احساس و سنگینی ناخوشایند را همه جا همراه خود می برید. فساد و سنگینی آن باعث کدورت قلب شما می شود.پس بهتر است نفرت را کنار بگذارید تا قلبتان از گناه و سنگینی رها شود.