دسته‌ها
اشعار رودمعجني دسته‌بندی نشده

عکس نوشته

عکس نوشته img_20160910_222703 img_20160910_222708 img_20160910_222710 img_20160910_222714 img_20160910_222717

دسته‌ها
اشعار رودمعجني

برنگ زمان

هنوز شرشره میبندم
به کودکی ها
می ارایم با روبان رنگی
روزها را به بادکنکهای رنگارنگ
جمعه ها رنگ ابی می گیرد
همان جمعه ها که به اندازه ی اسمان ده ابی و ساده بود
ابی برای تمام روزهای تعطیل
برای نوروز و تیله بازی
حتی بادگاه و تمام اوازهای دختران ابادی ابی بود
به پنج شنبه ها می زدم رنگ سبزکه به اندازه ی درختهای سپیدار باغ وعکسشان درنهر ابهک
سبز بودن
برنگ گوجه سبزهای باغ حاج صادق
به رنگ پررنگ سیزده بدر
برنگ تابستان
و ابتنی در حوضچه های ابشار
سبز سبزمثل دست درازی به درختهای گیلاس
دست درازی به کاله ی خیار مردم
همه سبز سبز بود
و زمستان مثل یک شعر سپید بود
برنگ تمام پشت بامهای پارو نشده
برنگ سرسره بازی
بدون شال و کلاه
ان ادم برفی….
که جاماند دستکش هایم در دستهایش
برنگ کوه دربی تا کوههای کدکن
برنگ شب چله
در حلقه ی گرم کرسی
سپید برنک کفهای شیرین
وسیاه مانند رنگ تیره ی خاطرات
به رنگ پررنگ یک ایین بزرگ
در کوچکی قریه ی من
به رنگ پررنگ عاشورا
و سیاه
ترس از پیراهن مشکی
مثل خبر فوت مادر بزرگ
مثل داغترین داغها
مثل فراق
قرمزبرنگ عشق
جوانی….
روزهای نوین عاشقی
پرسه درکوچه پس کوچه های ده
شروع دلدادگی
پرنگ ترین رنگ یک زندگی
قرمز برنگ روزهای جبهه و جنگ
رنگ شهامت و شهادت
زرد و نارنجی
برنگ پاییز
روزهای تمام رنگی
رنگ سیبهای زرد لبنانی که از سبد پاییز می چیدیم
رنگ خوشرنگ برگها
رنگ ارغوانی زرشکهای ترش وحشی
و خاکستری
برنگ امروز
مثل بغض یک شهر بزرگ
برنگ رابطه های سربی
برنگ دوستیهای سرد.

کرج اذر ماه نود و چهار

دسته‌ها
اشعار رودمعجني

نگاه…..

پشت کوههای بلند
خانه ام
انجا که میبافت
انجا که می انداخت
عمو زنجیر باف دستمالهایش را
جایی که پدر هر بهار
شخم در سینه ی دشت میزد
هزار جوانه از پهلوی زمین میرویید
اشک شوق پیدا می شددر چشم اسمان
وقتی تمام ارزوهایش خوشه می بست
مادر بزرگ شب چهاردهم …..
ماه را از کوزه ی اب
در کاسه ی سفالین میریخت

از جوی وسط باغ….
مادر طراوت را به اطاق می اورد
به دلگرمی سماور می افزود
طولی نمیکشید زندگی خوشرنگ می شد
شیرین می شد تا لبه ی داغ نعلبکی
چه شیرینیهای beste online casino کوتاهی….

تنگ غروب می بست مادر بند رخت را
به درخت بادام
سر دیگرش را گره می زد به چارقد مهتاب
اندکی بعد
باد پیراهن مرا از بند رخت ربوده بود
با خود می برد مرا
زان پس همسفر باد بودم
مسافر جاده های دور
مسافر دشتهای بکر
از یاد نبرم از کجا می ایم
هرچند نام تو خشکیددر دل چشمه ها
عطش فریادی است
مانده در سالهای سینه ات
احوالت اندازه ی حیتا سوت و کور
قسم به همه پنجره ها
که بسوی تو باز می شود
دلم با تو می ماند

لیک ایمانم به تو بیش میشود
میدانم مردمانت زمان را هنوز از سایه ها می فهمند
ساعتهایشان پس و پیش نمی شود
کاهگل را خوب عمل می اورند
هنوز خاک سفید را پشت بامها میپاشند
فکری به حال نورگیر پستوها میکنند
همانها که کمرهایشان را می بستند مزرعه را با داس میچیدند
سهم باد را می دادند از پاکی خرمنها
نان را می بوسیدند
پینه بر دست و پیشانی شان بود
از طاعت و عبادت
مردمانی که فقه را خوب می فهمند
دعای باران را از حفظ می خوانند
باشند همواره سلامت.

دسته‌ها
اشعار رودمعجني

lمسافر…..

گم شده بودم

میان گذار فصلها

سه ماه مانده بود تا بهار

چند شب تا یلدای بلند

مرا در کجاوه ی پاییز گذاشتند

قابله ام…..

مرا از پهلوی پاییز گرفت

من پاییزی شدم

مسافر فصلها

شناسنامه ام دقیق نیست

می ماند شک و یقینهای مادرم

میان سنبله یا قوس..!!!

کجای زمان ایستاده ام..؟

میان دیروز و همهمه ی اکنون

میان ان پنجره های چوبی ام

که باز می شد به باغ بسیار درخت !!!

میان قاب منظره ی ایوان

و چشم اندازش….

که بیش از چهار فصل در استین داشت

ان باغی که پدر تمام ارزوهایش را در ان می کاشت

قد می کشیدندو بلند

حتی بلندتر از درختهای گردوی باغ سید تقی

هر بهار سبز می شدند

وسپس زرد

عاقبت لخت

بهار صرف شده است

پاییز در میان

من مسافر پاییزم.

دسته‌ها
اشعار رودمعجني

دامنه های سبز……….

همه اشوب میشود
زرق و برق کاذب شهر
موشهای شهر نشین…
هزار توی دالانهای مترو
خفه میشوند از تندی حجم ادکلنهای زنانه
حریص ترین چشمها هم
ارام بلعیده میشوند با مژه های مصنوعی
مچاله میشود این روزها
شکوه سادگی ادمیزاد
ذهن به ییلاق خاطره ها میرود
دلتنگ غروب میشود
ان غروب که نرم نرم رسوب میکرد انسوی کوه خش
انگاه که شب از پلک نیمه خواب پنجره
به اندرون می امد
به اطاق میهمانها میرفت
به مطبخ
به زیر دالان
و بعد در کاهدان قایم میشد
بیدار میماند
تا مرا بترساند تمام طول شب
….راستی که چقدر ادمی دلش میگیرد
مثلا برای سحرهای کوچه باغ
برای ابیاری شبدرها
برای چرای هر روز گوسفندها
چایی دم چشمه
برای دستپخت مادر…..
ماست و سبزی و کوکو
دامنه ی یادها چقدر دور و درازاند
دامنه هایی سبز برنگ اب و علف
برنگ زلالی نهر اب
برنگ دلهایی که پر از اواز باران است
و دلها چقدر جای خالی دارند………….
انها که هزار خاطره در گنجه ی دل ما جا گذاشتند
جای خالی روزهای خالی از غصه
میشود برگشت
تا دبستان راهی نیست
میشود از رد باران رفت
رد پاهای رفته در برف
میز دوم کنار پنجره نشست
به ابادی سلامی دوباره کرد
به زندگی لبخندی دوباره زد.

دسته‌ها
اشعار رودمعجني

گپی با تو ….

کوه و دشت را پیراهن گلداری بود

از شکوفه های بادام

نوروز سرودی بود کوتاه

لب جوی و پونه چینی

موسم سنبل های راه دربی

همه سال خرداد

فصل سبزه و اب و اواز بود

پروانه ها شاعر میشدند

بنفشه ها عاشق

و تو روسپید بود ی

میزیستی شادمانه ترین را

از کرم ابرهای رو سیاه

صحبت دیروز تو

حال مجهول امروزت

همه در ید قدرت او

که از فرط حضور ناپیداست

میان همهمه ی ذهن
در گریز از خرد شدن عصب در هاون روز
یک توک پا در شب مهتاب

میروم هنوز تا سر ان کوچه

احوال امروزت به وسعت یک پاییز غمناک است

گاه دلمان بودنهایی میطلبد

سالهاست رخت بربسته اند از ازدحام این چشمها

و به گاه گفتنش

همه دلتنگیها اواز میشود

همه واژه ها به تاراج

وتمام زخم تو را مینویسم به حساب اسمان.