دنگا(۷)

به کنار جمعیت حلقه زده در اطراف مرد رسیده ایم که نزدیک در دنگا نشسته اند. «دنگا» نیمدایره مانندی است که از سمت بالا به کوه میرسد و سه طرف دیگرش را  با شاخه های خشک درختان و بوته های «خیر»و «قرپَچ» و «سُو» وتکه های سنگ دیوار کشیده اند و در سمت پایین هم در چوبی مشبک موقتی کار گذاشته اند برای عبور و مرور.

سه چهار ماه از سال وقتی فصل شیر دوشی میشود «دنگا»کیا بیایی دارد و «شلت و شُر»ی و های و هویی و بعد باز دوباره  سوت و کور میشود و بلا استفاده و مخروبه  تا سال دیگر و فصل شیر دوشی دیگر که باز دستی به سر و گوش دیوارهایش میکشند و خار و بته هایش را دوباره میچینند و دیوارهایش را روبه راه میکنند.

«دنگا» بوی خاصی میدهد.بوی گس «پشکل» گوسفندها که جا به جا توی«دنگا» رو هم ریخته و شبنم صبحگاهی کمی مرطوبشان کرده، ته مانده ی بوی دوست داشتنی  تن گوسفندها که دیگر به در و دیوار «دنگا» چسبیده وذاتی آنجا شده ،بوی تند و تیز  خاکی که گُله به گُله به اندازه ی یک کف دست به رنگ سربی تیره با حاشیه ها و ته رنگ زرد در آمده و نشانه ی «خرابکاریهای» گوسفندهاست،بوی روغن سیاهی که گاهی به تن و بدن گوسفندهای «گر» میمالند،بوی تند الکل مانند جعبه ی سم و آمپولهای«شصت درد» و «هفت درد» ی که برای گوسفندهای مریض و «کوخ» کرده استفاده میشود،بوی رنگهایی که بعضی ها برای نشان کردن گوسفندهایشان آورده اند تا به پشت یا پس سر گوسفند بمالند و لای بوته های دیواره ی «دنگا»گذاشته اند،بوی علفهای کوهی و شکوفه هایی که نسیم صبح با خودش می آورد و خالی میکند روی سر «دنگا» و بوی تن همه ی آدمهایی که در «دنگا»هند.«دنگا» مخلوط عجیبی از همه ی این بوهاست.به«دنگا» که نزدیک میشوی این بو   میریزد توی ریه ها.دو سه نفس اول را که میکشی سینه کمی سنگین میشود و ریه ها غریبی میکنند با این بو، اما تا به یکی دو  نفر سلامی کنی و دستی بدهی،ریه ها هم با بو اُخت شده اند و کارشان روی غلتک افتاده ومثل ساعت کار میکنند.بوی چندان دلچسب و شامه نوازی نیست و در آن روزگار خُردی به ذهنت هم نمیرسد روزگاری برسد که گاهی هیچ بوی خوشی در دنیا به قدر همین بوی تیز و گسِ نه چندان دلچسبِ شامه آزار دلتنگت کند.

جک و جانوران «دنگا» هم برای خودشان بساطی دارند.کنه ها با آن پشت سیاه خالدار و شکم و پاهای کرک دار قهوه ای-که رنگ قهوئیشان تا حاشیه ی رنگ سیاه پشت پیشروی کرده- لاکپشت های ریزی را میمانند که توی «دنگا» حسابی جولان میدهند.مثل لاکپشتها کندند و مثل لاکپشتها سخت جان.بد مصبها سخت  کشته میشوند.باید بگذاریشان روی یک سنگ و با یک تکه سنگ دیگر بکوبی رویشان تا له شوند و دار فانی را وداع گویند.توی «دنگا» مثل پشکل گوسفند کنه ریخته است. اگر  خوب نگاه کنی اینور و انور تک و توک«مار سر»هایی را میبینی که منتظرند تا گله بیاید و آن وقت  آهسته و آرام و سر صبر خودشان را از بدن گوسفند بکشند بالا و بچسبند زیر دُم یا دمبه ای  و سیر خون بخورند،  ولی چون به رنگ خاکند کمتر به چشم می آیند. «مار سر»ها  با آن پوست کشیده ی خاکستری روشن و دست و پاهای قرمزی که از کناره ی بدنشان بیرون زده آدم چاق و خپل  را میمانند که از بس خورده در آستانه ی ترکیدن است.وقتی «مار سر» را میگذاری روی سنگ و با سنگ دیگر میکوبی رویش  حجم خون لخته شده ی سیاهی  که میپاشد بیرون حال آدم را سر صبحی بد میکند.انبوه مگسهای بزرگ- که ما از فرط بزرگی به آنها میگوییم«مگس خر»- با آن رنگ سبز فسفری بد ترکیبشان و چشمان ورقلمبیده ی بدترکیبترشان  دور توده ای از «قشاد»های{۱} خر-که در هوای خنک سر صبح  بخار گرم و تر و تازه یشان رو به آسمان بلند است- مهمانی بزرگ و باشکوهی گرفته اند و با وز وزی که اعصاب آدم را میخراشد مشغول عیش و نوشند.دور و بر همان محفل ضیافت مگسها چندتایی جانور کوچک به رنگ زغال با دست و پاهایی که بی شباهت به اره نیست و بال هایی که گاهی باز میکنند و پروازکی را هم به نمایش میگذارند سخت مشغول کارند.اسمشان برای ما «گو گله کَش» است هرچند بعدها توی کتابها اسمشان میشود «سوسک سرگین غلتان».هیبت چشم نوازی ندارند و کارشان هم چندان کار آبرو مندی نیست اما نه آزاری دارند و نه کاری به کار کسی.سرشان به کار خودشان گرم است. توی همین کله ی سحر از خواب و زندگی زده اند و سخت مشغول کارند.با دوتا دست جلو، تکه ای از «قشاد»های تازه را میبُرند و بعد عقب گرد کرده دو تای پای بزرگ عقب را روی تکه ی بریده شده میگذراند و همانجور دنده عقب میغلتاندش روی زمین.میشوند مثل موتوری که روی چرخهای جلوش تک چرخ زده.کمی بعد چنان توشله ی گرد وقشنگی  از همان «سرگین» درست میکنند که عمر بتوان با سر هیچ شربت اکسپکتورانتی چنین توشله ی «قُلُو» داده ی{۲} تر و تمیزی از کار در آورد.«توشله»شان را میغلتانند و میبرند به جایی که هیچ کس نمیداند کجاست.«توشله»یشان را که ازشان بگیری کمی هاج و واج میشوند و سرگردان و باز دوباره راست شکمشان را میگرند ومیروند تا منبعی برای«توشله»سازیشان پیدا کنند و دوباره روز از نو روزی از نو. انگار در این دنیا نه کاری غیر این بلدند و نه هدفی غیر این دارند.

مرد سخت مشغول خواندن است:

هالای دختر نقابی بستَ داری

به زِرِ چادرت گلدسته داری

از آُ گولار یکِ ورکَ بمو دِ

همه ی عاشقور دیلخستَ داری

رگهای گردنش متورم شده و از ریشه ی گردن تا پیشانی اش را رنگ قرمزی پر کرده است.صدایش به کوه میخورد تکه تکه میشود و میریزد توی گوش ما.صدای تکه تکه شدن صدایش توی کوه میپیچد……

ادامه دارد………………………………………………………………………………………………………………………………….

۱-قشاد=فضولات خر

۲-قلو دادن=توی ده علاوه بر توشله های شیشه ای ،خودمان هم توشله های سنگی درست میکردیم که مراسمی داشت.زمستانها پیش از آمدن گله  دم «کال»جلو خانه ی احمد روی سنگهای بزرگی که حجی صادق کنار باغش چیده بود مینشستیم.تکه  سنگ قرمزی از کوه«نوروز گل گل»می آوردیم و با سنگ دیگری،آهسته و سر صبر و بادقت،رویش میزدیم تا سنگ تقریبا سرو شکل توشله را پیدا کند. هیچ وقت تنهایی این کار را نمیکردیم.چند نفری مشغول توشله سازی میشدیم وصدای تَرَق وتَرَقمان فضا را پر میکرد.برای  صاف و صیقلی شدن توشله و از بین رفتن تمام نا همواریها و برجستگیهایش هیچ چیز بهتر از سر  شیشه های قهوه ای رنگ شربت اکسپکتورانت ودیفن هیدرامین نبود.توشله را میگذاشتیم روی سر شربت و اینقدر میچرخاندیم تا صاف وصیقلی شود.این کار را«قُلُو» دادن(به سکون واو)میگفتند که خودش هنری بود و هر کس هرکس از پسش بر نمی آمد.نمیدانم تا قبل از ورود شربت اکسپکتورانت به ده توشله ها را با چه چیزی «قلو» میدادند!!

درباره نویسنده

علی نجفی

رودمعجن،ته 62.فرزند اصغر

مطالب مرتبط

21 نظر

  1. جگرگوشه

    درود هم اوحد اویی عزیز. حقیقتا که بجا گفتی که شامه ی ادمی برای این بوها چه دلتنگ میشود هر از گاهی. یاد باد ان روزگاران یاد باد یا حق.

    پاسخ
  2. نجمه عبداللهی

    بابا تو دیگه کی هستی!!! با چه دقتی رنگ تن این موجودات کوچیک روتوصیف کردی!!و همچنین توصیف دقیق اون همه بوی مختلف توی دنگا واقعا کار هنرمندانه ایه که بالاغیرتا کار هرکسی نیست!!! باور کن غلو نمیکنم بعد این همه سال چطور ریز ریز این بوها توی حافظت مونده :OO: قدرت خدا :VV: ولی این حیوون آخری که گفتی توشله درست میکنه رو من تا حالا نمیشناختم و الان باهاش آشنایی پیدا کردم . این که گفتی بعدها دلت برا این بوها تنگ میشه فکر نمیکنم این جوری باشه چون ما هر وقت از رودمعجن برمیگردیم تا لباسهامون رو نشوریم اون بوی خاص رودمعجن ازش نمیره که زیاد هم طبع دل نیست بویی که تا رودمعجنی متوجهش نمیشی ولی تا پات به مشهد میرسه کلی تو ذوق میزنه البته جسارت نباشه هرکس یه برداشتی از این بو داره :YY: . درمورد خرمگس هم الحق راست گفتی نمیدونم چه سریه که هیچکس از این موجود بدترکیب خوشش نمیاد. دست مریزاد خیلی زیبا نوشتی :gol:

    پاسخ
    1. علی نجفی
      علی نجفی

      مسلمه که این بوها توی همون ده هم چندان رغبت انگیز نیستن چه برسه به اینکه بیای شهر و خواستی باشه اینجا با مردم حشر و نشر داشته باشه.از دلتنگ شدن بیشتر منظورم دلتنگی برای اون فضاهاست با همه ی چیزهای خوب و بدش.
      متشکر وسپاسگزار

      پاسخ
  3. سپیدار

    خیلی عالی بود مثل همیشه.
    اون جزئیاتی که در موردش میگفتی اینجا کاملا نمود داره.به قول نجمه اینجور توصیف کردن کار هر کسی نیست.
    وقتی موجودات دنگا مخصوصا “گو گله کش”را توصیف کردی یاد کارتن نیک ونیکو افتادم .
    فکر کنم تمام این جک وجانوران اونجا بودند.
    خسته نباشی : :SS: :gol:

    پاسخ
    1. علی نجفی
      علی نجفی

      اره این قسمت دیگه شور جزئیاتو در اوردم گمانم!!!
      این «سوسک سرگین غلتان»گمان نمیکنم توی نیک و نیکو بود.تا جایی که من یادمه نبود.گمانم نمیکنم خارجیا همچین موجودی رو با چنین کار نه چندان ابرومندی توی کارتوناشون راه بدن!!!
      ممنونم

      پاسخ
  4. نوه ديگه حجي مراد

    سلام بر علی آقا . اول از همه سدرنشینی ات رو تبریک میگم . بلاخره اول شدی

    و اما بعد بنظرم پلشتیهای داستان کم کم داره خودشو نشون میده. انگار نمیتونی بدون پلشتی بنویسی. در یاد و خاطر ما تصویر زیبایی از دنگا نقش بسته . هر وقت از دنگا و گله حرفی بمیون میاد آه و حسرت از دلمون کنده میشه اما توی ای داستان زشتیهاش بر زیباییهاش برتری داشت . صبح داشتم داستانو برای یک بچه شهری میخوندم . خودم هم هنوز نخوانده بودمش . اولش پرسید دنگا چیه . براش تعریف کردم و کلی از زیباییها و قشنگیاش براش گفتم . اینکه یه جایی وسط کوه . سر سبز با نسیم زیبای اول صبح که بصورتت میزنه . گوسفندا و بره هاشونو میارن اونجا شیر میدوشن و کلی تعریف . داستانو که براش میخوندم . هنوز به وسطاش نرسیده بودم . گفت نمیخواد بخونی . کجای دنگا زیبایه . همش کثیفیه . هر چی گفتم بذار تا آخرشو بخونم . گفت نه نمیخام . خلاصه دشو آبرو رفتم:MM: :MM:

    راستی جناب علی آقا رفتی نمایشگاه سفارش ما رو انجام دادین؟

    پاسخ
    1. علی نجفی
      علی نجفی

      سلام بر شما.
      باورکنید اصلا قصد مخصوصی برای اینکه پلشت بنویسم ندارم تمام سعیم اینه که همه ی اون چیزی که بوده و تا حدی تجربه اش کردم رو بنویسم حالا اینکه بعضی جاهاش پلشت از کار در میاد تقصیر من نیست چون واقعا اینجور بوده.چیزی که بوده رو نمیشه ننوشت.به قسمتای خوبشم میرسیم.به قول معروف درهمه سوا کن جدا کن نداریم!!!.اینم از شانس دوست شما بوده که قسمت«بوی تعفوناش» نصیب اون شده!!!
      اتفاقا همین الان از نمایشگاه اومدم و سفارش شما هم انجام شد.

      پاسخ
  5. سلیمان استوار

    بنام خدا/ سلام و هزاران درود بر استاد توصیفات جناب نجفی عزیز که الحق والانصاف خوب وارد جزئیات شدی آنقدر که بقیه آدما اکر با میکروسکوپ بکردند نمیتوانند پیدا کنند ولی علی جان خیلی چیزای زیبای دیگر از قلم افتاده که با توجه به اینکه این مطالب ادامه دارد محال میدانم که از چشم تیز بین شما افتاده باشد و حتما در ادامه به آنها خواهی پرداخت .از اینکه خاطرات گذشته را برای ما زنده کردی ممنونم وچون در حیتا ما را در منبر جایی نیست به صورت پا منبری چند بیتی تقدیم شما میکنم . بری چی مار خبر از دینه ای نیست// فراموش رفته و پیشینه ای نیست// به جای اوکوش پیزا جانشینه // به آشپزخانه ها اشکینه ای نیست // دیلوم از غصه گشته پر وپوره // بری پرگیها پینه ای نیست // گروفته جای شیرر شیر خوشکا// بری نوزاد شیر و سینه ای نیست// کوجه رف اون زمستونهای پور برف // دگه پله کرسی و زینه ای نیست // به هر قلعه هزاران گوسفن بو// نه نربوز و نه هوم میشینه ای نیست // به هر خنه مدیدی مرغ و جوجه// دگه در لقلقو خیگینه ای نیست // خوانها سر به روی سیم دارن // خبر از مرد و از مردینه ای نیست // سلیمان آرزو داره ببینه // دلا پاک و دراونها کینه ای نیست :SS: :SS: :gol: :gol:

    پاسخ
    1. علی نجفی
      علی نجفی

      سلام مخصوص خدمت جناب استوار عزیز.اختیار دارین شما که از اکابر و اعاظم منبریهای حیتا هستین قربان.ما حالا حالاها باید بیاییم و پای منبر شما و در حضور شما تلمذ کنیم قربان.حتما در ادامه اگر عمری باشه تا جایی که امکان داشته باشه به همهی اتفاقات خواهم پرداخت.
      درود بر شما با این طبع شعر عالیتون.

      پاسخ
  6. پدر

    دنگا ۶ رو که نوشتی بر عکس دوستانی که بهت لطف داشتن اصلا به دلم ننشست شلخته نوشته بودی هنوز یک توصیف رو تموم نکرده بودی رفته بودی سر توصیف دیگه نتونسته بودی جمعشون کنی توصیفات خالی از کلیشه نبود شروعش من رو یاد کارتونای والت دیزنیایی انداخته بود اولش آسمون آبی و ابر سفید..انگار فقط خواسته بودی بنویسی حالا هر چی!شایدم اون روز که دنگا ۶ رو خونده بودم حالم خوب نبوده الله اعلم :YY:
    اما این دنگا هفتت شاید جزء بهترین نوشته هات بود یکدست و منظم با یک آهنگ دلنشین منظره ی دنگا از بیرون آدم رو کنجکاو میکرد بعدش فصل زندگی و کیا و بیا ی دنگا بعد شروع بوها که تو با اون خرطوم خدادادیت محاله توصیف بویی از دنگا رو از قلم انداخته باشی بوی پشکل (گس؟!) بوی تن گوسفند و روغن و مسیر انتهاییه همه که ریه ی بدبخت بود که اونم چاره ای جز اخت شدن نداشت همه عالی بود و بعد جک و جانورهای دنگا که گوسفند نیستن اما بیشتراز هر گوسفندی توی دنگا حق آب و گل دارن و بومی شدن و پرده ی آخر اون مردی که تو اون فضای خاک و خل و بو و پشکل و کنه و خرمگس طرحی نو در انداخته! نعم العبد!
    واقعا لذت بردم از خط به خط این دنگات مخصوصا امروز که دوباره خوندم :gol:

    پاسخ
    1. علی نجفی
      علی نجفی

      خداییش من خودمم این قسمتو بیشتر دوست دارم چون برای نوشتنش پدرم در اومد!!و اینکه میبینم یکی بلا خره قدر نوشته های منو دونست خوشحالم(پر رویی رو داری)
      بعد از مدتی که در نظراتت تاخیر افتاد مشعوف شدم از نظرت.وکماکان نظرت بیسته.همون چیزی رو که باید بگی میگی.در ضمن به دماغ نقلی من چرا توهین روا میداری؟خرطوم کدومه؟دماغ به این خوشگلی.اگه دماغ من خرطومه اون دماغ خودت که لوله ی تانکه!!! بشه تور بگیر خوردوم واز!!!

      پاسخ

نظرات

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.