دنگا(۶)

هنوز مانده تا خورشید بیاید .سحر با لبخند مهربانی بر لب ایستاده و دامن سربی رنگش را روی کوه کمر کشیده.نسیم شادما نه و آرام از این سوی به آن سوی میخرامد و دست نوازشگرش تمام صورتها را بیدریغ مینوازد و گاه شوخ وشانه کاکلی را آشفته میکند.

گنجشکها روی درختان دنیا را روی سرشان گذاشته اند.  برگهای توت و بادام و انگور سرحال از نسیم خوش نفس سحرگاهی، انگار تازه از خواب برخاسته و دست روی شسته، رفتن مارا به نظاره نشسته و گه گاه که نسیمی میوزد چیزی در گوش هم پچ پچ میکنند. توتها کمی بزرگ شده اند اما هنوز کوچکند و  حسابی سبز و به زحمت میشود لابه لای برگهای سبز بزرگ پیدایشان کرد  و حالا حالا ها باید چشم به درختان سفید کرد تا توتها هم  سفید شوند و پر آب و آن نقطه ی  سیاه کوچک ته هر دانه دل آدم را ببرد .بادامها خیلی وقت نیست از لفافه ای که عین قنداق دورشان پیچیده شده بود خلاص شده اند.یک ماهیست که هوا رو به گرمی گذاشته و دیگر نیازی به قنداق پیچی نیست.مادر طبیعت هر سال همین حول حوش طفل بادامش را از قنداق بیرون می آورد تا کم کم شیوه ی راه رفتن بیاموزد و بزرگ شود و رسیده.بادامها سبزند و کوچک و دارند کم کم آماده میشوند تا  به قول شهریها  «چاغاله» شوند. انگورها با دانه هایی ریز  بر خوشه هایی کوچک و سبز از تاکهای دامنه ی کوه آویزانند و ما بچه ها در همین دانه های ریز و بی آب و سبز که هنوز تا غوره شدنشان هم کلی راه است عصرهای خوشی را میبینیم.عصرهای آخر تابستان و اوایل پاییز.عصرهایی که انگورها باد«میزو»{۱} خورده اند و دانه های درشت و آبدارشان هم مارا دیوانه کرده و هم «مینج» ها و مور ها را. عصرهای«تنگ»ی{۲}  که هوا کم کَمَک دارد رو به تاریکی میگذارد.روز رفته و شب نیامده. اینور و آنور آسمان تک و توک ستاره ای،از آنها  که عجولترند، پیداست و مطمئن هستیم که دیگر اینوقت روز کسی دور بر تاکها نیست.تا هوا کامل تاریک نشده و ستاره ها نریخته اند توی آسمان  سریع از پشت درختان بادام«حجی شیخ» میاندازیم و میرویم سر وقت تاکها. انگورها باآن بر و رویشان ،با آن خوشه های پرو پیمان و خوشتراششان، با آن دانه هایی که پوست نازکشان گاهی از شدت شیرینی ترک برداشته و رنگ سبز مایل به زردی که گاه در ته دانه به قرمز میزند، انگار برای ما  نقش همان سیب تاریخی را بازی میکنند که پدرِ پدرمان آدم را در آورد.میدانیم که انگورها صاحب دارد و میدانیم که صاحبانش راضی نیستند و اینقدر هم حالیمان است که خوردن چیزی که صاحبش راضی نیست گناه دارد و شنیده ایم کسی هم که گناه کند آن دنیا می اندازندش توی «جهندم» و  سر وکار آدم آنجا  با گرز آتشین است و نفت و هیزم وآتش و پول داغ بر پشت  ولی چه کنیم که پدرمان «روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت»و ما قطعا پسران ناخلفی خواهیم بود اگر «جهندم»ش را به یک«خوشه ی انگور» نخریم  وبی معطلی میخریم و یک شکم سیر انگور«نیم چی » و«سیاه» و«شست عروس»و«عسکری» میخوریم.

کمی جلوتر  دو «چمند»{۳} که  چند سالیست کسی هرسشان نکرده و  شلخته قد کشید ه اند غرق گل وغنچه اند و فضا غرق بوی گل محمدی.آدم خیلی باید خودش را کنترل کند که در آن شور سحر و نسیم و صدای گنجشک  و بوی گل نرود و گلی از «چمند»ها نکند و بو نکند. میروم و گلی میکنم و تمام ریه هایم را پر میکنم از بوی گل محمدی و ناگهان یاد این گفته ی «زن عمو رجب» می افتم که:

–                                                                                                                                                 زن عمو جان هر وخ ای گولار بوی مکشی یک صلواتِ تیار کو{۴}

صلواتی درست میکنم.هنوز کوچکم و پذیرفتن خیلی از چیزها برایم راحت است  بی آنکه پرسشی در ذهنم  ایجاد کند حتی درست کردن صلوات بعد از هر بار بوئیدن گل محمدی.از همان کودکی مسلمانی برایم برابر میشود با بوی گل محمدی هرچند که بعدها ببینم خیلی از مسلمانها بوی گل محمدی نمیدهند.

  شنها زیر پا قرچ و قورچ صدا میدهند.زنها همچنان دو به دو  یا همه با هم صحبت میکنند و میروند.بره ها وبزغاله ها به اینطرف و آن طرف میدوند و«بع» های شادمانه ای سر میدهند .یک جورهایی سر از پا نمیشناسند چون میدانند«وعده ی دیدار نزدیک است».چیزی به دنگا نمانده.پیچ آخر را که  رد میکنیم  دنگا دیده میشود.هنوز گله نیامده و آدمهایی که زودتر آمده اند دور هم جمع شده اند.از دور مشخص است که یکنفر روی بلندی نشسته و بقیه دور و برش را گرفته و روی زمین نشسته اند.صدای محوی از طرف دنگا شنیده میشود.هرچه  نزدیکتر میشویم صدا واضحتر میشود  مردی روی سنگ نشسته و گه گاه دستش را تا بیخ گوشش بالا می آورد و سر تکان میدهد و چیزی میخواند.کم کم صدای مرد واضح میشود.حالا صدایش را دقیقا میتوان شنید:

سه روزَ رُفتَ ای سی روزَ حالا

زمیستون رُفتَ ای نوروزَ حالا

تو کِ گوفتی سَرِ هفتَ میایُم

نظارَ کو بِبی چَن روزَ حالا…….

ادامه دارد…………………………………………………………………………………………………………………..

۱-باد میزو=باد میزان…..میزان هفتمین برج از بروج دوازده گانه است که تقریبا منطبق با مهرماه میشود.مردم ده عقیده دارند که میوه های پائیزی مثل آلو و انگور و سیب لبنانی برای آنکه خوب برسند و کرمهای داخلشان از بین برود باید باد میزان به آنها بخورد یعنی حدا اقل تا برج میزان باید روی درخت بمانند  و بعد چیده شوند

۲-عصر تنگ:لحظه های آخر عصر که چیزی به تاریک شدن هوا نمانده است

۳-چمند=بوته ی گل محمدی

۴- زن عمو جان هر وقت این گلها رو بو میکنی یک صلوات درست کن.

درباره نویسنده

علی نجفی

رودمعجن،ته 62.فرزند اصغر

مطالب مرتبط

28 نظر

  1. محمود فتوحي

    نویسنده را دست گویا بود

    دست مریزاد آقای نجفی
    حظ بردم از نازک نویسی و دقتهای خیالتان. قدمهای این قلم روان باد. این نوشته ها خبر می دهد از نسل نوی از رودمعجنیها که در آینده حضور پررنگی در فضای فرهنگی خواهند داشت.
    فرهنگ خوب نوشتن است و دقیق نوشتن و متفکرانه نوشتن. فرهنگی که ما را برخواهید کشید.
    از یکی ز نویسندگان بزرگ ایران شنیدم که می گفت: «هنرمندانه نوشتن دو دانگش استتعداد است و چهاردانگ دیگرش پشت کار و دقت و پرنویسی، نوشتن و پاره کردن و باز نوشتن»
    کوههای رودمعجن چشم براه نویسندگان محبوب در روزگاران آیتی می نشیند.

    پاسخ
    1. علی نجفی
      علی نجفی

      راستش آقای دکتر جواب گفتن به نظر شما کار سختیست چون هم آدم باید جوری جواب بدهد که ملت فکر نکنند که حالا دو خط چیز نوشت و دکتر هم تعریف کرد و این هم چه ذوقی کرده وهم آدم هر کار میکند نمیتواند ذوق نکند از طرف دیگر وقتی این به قول جلال اباطیل را مورد لطف قرار میدهید کار آدم حسابی سخت میشود. هم توقع خود آدم از خودش بالا میرود و هم توقع بقیه و آن وقت هست که بابای آدم موقع نوشتن جلو چشمش رژه ی درست ودرمانی میرود.هی مینویسی هی پاک میکنی هی مینویسی هی پاک میکنی تا تهش دو خط بتوانی از تویش در بیاوری اما همه ی اینها به همین ذوق کردنش می ارزد.امیدوارم شایسته ی این ذوق کردن باشم.سپاسگزارم آقای دکتر.بسیار دلگرممان میکنید.

      پاسخ
  2. سپیدار

    عالی بود جناب نجفی . :gol:
    توصیفات بسیار زیبایی بکار بردی .واقعا لذت بردم.
    آنقدر فضا را قشنگ توصیف کردی که انگار همانجا هستیم . میشه بوی گل محمدی را حس کرد.
    این قسمت یکی از زیباترین نوشته هات بود.خسته نباشی :SS: :SS: :SS:

    پاسخ
  3. نوه ديگه

    باز هم بسیار عالی بود . خیلی زیبا توصیف کردی. از اون دسته توصیفاتی است که آدم رو دقیق به همون موقعیت می برد. یادش بخیر. اون انگور خوب اومدی. خیلی می چسبید.
    خداقوت و دست مریزاد علی اقا :gol:
    ببخشین ما چند روزی نیستیم داریم میرم مسابقات قرانی از نوع بین المللی در بجنورد :Y: . جای ما رو خالی کنید

    پاسخ
  4. مجتبی عبدالهی
    مجتبی عبدالهی

    دلمون تنگ شده بود واسه داستان هات .
    این نوشته دگر چیزی بود . از خُباش بو.
    ۱- توصیفات بی نهایت زیبا بود و جای هیچ چون و چرایی نیست . هر چی گشتم به گوشه یکی از توصیفات یه انتقادی کنم نشد .
    ۲- ان سیب تاریخی که پدرِ پدرمان آدم را در آورد:
    باور کن تقصیر پدرمون( آدم ) نبوده . پدر خیلی مواظب بوده که سوتی نده .
    شیطان ظرف سیب رو تعارف کرده به پدر و گفته : بفرما مشدی ( ناگفته نماند که پدر اصالتا مشهدی بوده)سیباش تازه است. بزن روشن شی .
    اما پدر اصلا تعارفش رو قبول نکرده و یک کلمه گفته ( سیب؟ عمراً)
    شیطانم فهمیده چیکار کنه سریع طرف میوه رو به مادرمون ( حوا ) نعارف کرده . اونم داشته انکار میکرده که شیطان گفته (بخور واسه پوستت خوبه) . مادر هم با شنیدن این جمله طاقت از کف بداد و همی با پدر رهسپار دنیاشدند .
    پس زین پس بگو پدر مادرمان را درآورد .
    ۳-خوبی داستان ها اینه که از هر دری توش نوشته میشه ودر آخر برای اینکه نگن موضوع اصلی چی شد چند جمله ای اونطوری میگی. من کشته مرده اون ( چیزی به دنگا نمانده ) ام
    ۴-( خیلی از مسلمانها بوی گل محمدی نمیدهند.)
    جمله ای بس معنی ناک بود. همین عید بود که با یکی دو گل محمدی ساعتی نشستیم و الحق زیاد یافت می نشود .
    عالب بود و زیبا . :SS: :SS:

    پاسخ
    1. علی نجفی
      علی نجفی

      ۱-سپاسگزارم حضرت مجتبی عبد اللهی(چقد این اسم بهت میاد چی بود اون منصف ادم یاد راس الجدی و نصف النهار مبدا می افتاد)
      ۲-نخیر برادر من اطلاعات غلط بهت دادن.تقصیر خودِ خودِ پدر گرامی بوده ولی از اونجایی که تاریخ رو(حتی تاریخ افرینش رو) مردها نوشتن بنا براین یک کله همه ی تقصیر ها رو انداختن گردن حضرت مادر بیچاره وگرنه همون پدر جان شکمو بازی در اورده که ما افتادیم به این روز من مطمئنم(امرد هو)
      ۳-کنار گل که بنشینی بوی گل میگیری پس خوشبحالت
      ۴-چقد جدیناک شدم امشب من، یکی بیاد منو از برق بکشه!!

      پاسخ
  5. مدرسی محمود
    مدرسی محمود

    جناب نجفی بسیار عالی بود.
    درمورد ادبیات حاکم بر داستان، تایید جناب دکتر فتوحی مارا بس.
    موضوع نوشته ما را می برد به دوران کودکیمان
    قصه هایی راکه شفاهی برای فرزندانم در کودکی بیان می کردم بسیار زیباتر به تصویر کشیده اید از شما تشکر می شود. امید می رود این روند پر بارتر تداوم یابد.برای شما آرزوی موفقیت می نمایم.

    پاسخ
    1. علی نجفی
      علی نجفی

      از اینکه برای این نوشتها وقت میگذارید بسیار سپاسگزارم.این دلگرمی بزرگیست .ممنونم از اظهار لطف شما جناب مدرسی.من رو رهین محبت خودتون قرار دادید.از این که این مختصر مورد قبول می افتد بسیار خوشحالم.

      پاسخ
  6. سلیمان استوار

    بنام خدا/ سلام علی جان دست مریزاد از این همه ذوق و دقت حسابی با توصیفاتت از انگور دهان ما را آب انداختی و دههاهدف دیگر را با یک تیر زدی و اما قرار ما این بود هر وقت از تربت رد شدی سری به ما بزنی البته نه مثل فوتبالیستا که هر دو نفرمان مصدوم شویم لااقل یک دیشلمه ای کنار چایی صرف کنیم ثانیا میخواهم به جناب مدیر پیشنهاد کنم که اظهار نظر در حیتا سهمیه بندی شود چون شما همه آنچه که باید گفته شود میگویی و ما کم سوادان باید دست از پا درازتر از حیتا خارج شویم و اما با یاد آوری بهشت و جهنم در همین اول سال حسابی ما را ترساندی و مجبورمان کردی دست به عصا راه برویم .علی جان چند بیت ناقابل تقدیم شما باد. ای خدا قاضی تویی کن تبرئه محکوم خویش // کس نباشد در جهان از تو به ما نزدیکتر // گر که بر گردانیم یک بار دیگر در بهشت // بچه ای مثبت شوم دوری کنم از شور و شر // من نمیخواهم ز تو حوری و یا جامی ز می // خسته کردیدم از این آلودگیهای بشر // همچو بابایم مده مانند حوا همسری // در بهشت باشم مجرد تا نبینم درد سر // گر چه میدانی علی جان گفته هایم ناتمام // لیک گفتم گوشه ای از آن به طور مختصر :SS: :SS: :gol:

    پاسخ
    1. علی نجفی
      علی نجفی

      سلام علیکم جناب استوار بزرگوار سلام از ماست.البته قصور از من بود که خدمت نرسیدم و این هم ناشی از کم سعادتیست ولی باور کنید موقع رفتن به ده از یک طرف اصلا موقعیت نبود خدمت برسم چون شب بود و از طرفی دیگه هر وقت به ده میرم چنان شوق رسیدن بی تابم میکنه که تاب ماندن توی تربت کمتر دست میده ولی چشم حتما اگر فرصتی شد خدمت میرسم.این چند بیتتون هم مثل همیشه زیبا بود و گیرا مخصوصا اون در بهشت باشم مجرد رو من بدجور پایه ام!!!
      بسیار ممنونم

      پاسخ
  7. افرا بهشتی

    “الله هم صل علی محمد و آل هحمد”، این واسه خاطر بوی “چمند” بود :Y: :gol:
    تبریک واسه اینکه داستانهاتون سیر صعودی داشته و از پلشتی و لمشتی بی حد و حصر به عطر گل محمدی ختم شده، واقعا پیشرفت قابل ملاحظه ای کردین، باریکلا :VV:
    عالی بود، خسته نباشید :gol:

    پاسخ
  8. علی نیکوعقیده

    اقانجفی بسیار زیبا ودلنشین نوشته بودی و با اینکه من مطالعه ای چندانی در زمینه ادبیات ندارم ولی نوشته خیلی به دلم نشست وبه اینده نویسندگان رودمعجنی امیدوار شدم

    پاسخ
  9. نجمه عبداللهی

    ظاهرا هنوز توی حال و هوای بهاری رودمعجنید چرا که این قسمت دنگا بیشترش به توصیف هوای دلنشین و گل محمدی و میوه های نارس و … بود و به قول جناب منصف یکی دو خط آخرش رو هم به دنگا ربط دادین :Y: ولی همه توصیفات زیبا و دقیق بودن و آدم خودش رو تو فضا حس میکنه مخصوصا گل محمدی که ما امسال هنوز توفیق بو کردنش رو نداشتیم .خداقوت بسیار عالی بود :gol: :gol:

    پاسخ
  10. امیدوار محمد
    امیدوار محمد

    آخ علی متاسفانه باید عرض کنم که از نظرات من بی نصیب موندی این بار، اون قدر اینترنت ندروم کی هم بخنوم هم نظر بدوم عمووو، ولی از نظرات معلومه که مطلب پرباریه، چند خط اولشو خوندم، نظر مرتبطی نمیتونم بدم !! ولی این نظر دم دسته دیگه:
    مطلب خیلی خوبی بود خدا قوت هوووووووووووووووووووووو :Y:

    پاسخ

نظرات

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.