دنگا(۵)

 -شما هم کوخ درِن حَجیه؟(۱)

این را  زن جوان سبزه روی میانه بالایی که چادرسفید  گلدارش را  دور کمر گره زده و دیگچه را روی سر گذاشته و با حالت سر خوشانه گامهای بلندی  بر میدارد میگوید.کنارش زن میانسالیست با صورتی سپید،ابروهایی کم پشتِ بور و چشمانی ریز  و چارقد سپید نه چندان نو اما تمیزی  که شال مشکی و قرمزی دور آن حلقه زده.چادر گل ریز تیره رنگی به سر دارد.

دیگچه ی روحی نقره ای رنگ خود را به دست گرفته. قدش آشکارا از زن سبزه رو کوتاهتر است وبا قدمهایی کوچک که تند تند برمیدارد  سعی میکند از او عقب نماند.زن میانسال دیگچه را از این دست به آن دست میدهد و در جواب زن سبزه رو انگار که یاد غم وغصه هایش افتاده  میگوید:

-ای ی فاطی جان خدایا وامنَ.اینه هُم ما هُم درِم.(۲)

زن سبزه رو درحالیکه میخندد از بغل چادر به کمر گره زده اش، پلاستیک کوچکی را که نصف فطیر تا شده ای  داخل آن است بیرون میکشد.تکه ای از فطیر  را که دورش بر اثر حرارت زیاد تنور سوخته و تیکه های شل سبز رنگ در زمینه ی زرد فطیر خودنمایی میکنند، میکَند و به زن میانسال هم تعارف میکند و میگوید:

-چو وامنه حجیه؟کوخ خا خُبَ

زن میانسال تکه ای از فطیر تعارف شده را با دست آزاداش میگیرد و میکَند..سر بالائی ،قدمهای بلند زن سبزه رو ومسیر «کال» که پر شن وماسه است آشکارا  زن میانسال را به نفس نفس انداخته.جا به جا دانه های ریز عرق روی پیشانی و گونه هایش نشسته،اما از تک و تا نیفتاده و پا به پای زن سبزه رو میرود.همانجور که  فطیر را در دهان نه چندان پر دندانش اینطرف و انطرف میکند تا جویده شود میگوید:

-ای ی  فاطی جان ،دورت گردُم کوخ خُبَ امبا از کُجه بَلگ؟تازه بَلگُم کی بشه کی مَیَ بیاره؟ حجعلی خا نه چشم چال درَ نه دست چموکِ،ورپا نمتنَ بستَ. مو هم خا بکدو کارُم بشُم؟ب گوسبندا بشم؟ب باغ زمینا بشم؟ب کارای خنه بشم؟نمرسُم فاطی جان.صد من کار و شَوبَزی درُم(۳)

نفس زدنهای زن میانسال تندتر و تندتر میشود.دانه های عرق از زیر چارقد محکم بسته شده اش راه گرفته اند به سمت چانه.گونه هایش بر اثر خستگی و عرق و حرف زدن با حرارت گل انداخته.هنوز فطیر را نتوانسته بجود و بین نفس نفس زدنها  و حرف زدن به جویدن هم مشغول است.دیگر به زحمت میتواند پا به پای زن سبزه رو راه برود.کمی می ایستد و کمی عتاب آلود به زن سبزه رو میگوید:

-ای ی فاطی جان کُ یک کمه بستَک.نفسم بالا نمیه. چو چنو قدمکَش کیردَیی؟ب حلیم خا نِمری.بگردُم پوره ی اِواشترَک بِرَ.چی ایشتوو دری؟گلَر خا هنوز نِ اَووردَن.(۴)

زن سبزه رو با همان لبخند روی لب می ایستد تا نفس زن میانسال بالا بیاید.زن میانسال  روی تخته سنگ صافی که تا نیمه داخل زمین است مینشیند.گالشهای خط دار پلاستیکیَش را یکی یکی از پا در می آورد و شنهای تهشان را خالی میکند.با گوشه ی چادر دانه های عرق نشسته بر سرو صورت را میگیرد.حرکاتش کند و از سر حوصله است.نفسش که چاق میشود گالشها را میپوشد و در حالیکه دست به کمر میگیرد با گفتن«ای ی  خدای ده خادمه» بلند میشود و دوباره با زن سبزه رو مسیر را پی میگیرند اما این بار با قدمهایی  کوچکتر و سرعت کمتر.زن میانسال دوباره حرف را از سر میگیرد:

-هرچه خدی حجعلی ورگوفتم مکو مرد کوخ ورمَدَر کی میه بری ما بَلگ بیاره ؟از کوجه بَلگ؟تو سیخ پونَ یه  د دور زمینات  د زمی کیردَیی که مَییستَ بشی بلگشر بیاری؟مگه بحرف کیر؟هردو لینگشر د میون یک کوشه کیر کی نخیر مو کوخ مَیُم.(۵)

زن سبزه رو میدود میان حرفش و میگوید:

-یک جعبه کوخ وردیشتَیِن حجیه؟

زن میانسال با لحنی که  نمیشود فهمید راضیست یا ناراضی میگوید:

 ای ی فاطی جان دگُر یک جعبه وردِرِم. نه بابا نیصب جعبه یه  وردیشتَیِم. حجعلی مییست یک جعبه وَردرَ ورگوفتم اگر یک جعبه کوخه وردری مو خادمر د تنُر مندزُم.اخیرش راضیش کیردُم نیصب جعبَ یه وَردرَ.(۶)

فصل  فصل کرم ابریشم است.برگهای درختان توت از شدت سبزی و شادابی و تازه گی، معشوقی را میمانند  که انگار خود را آراسته و برای وصل عاشق لحظه شماری میکند.برگها چنان تازه وتردند که وقتی کرمهای ابریشم می افتند به جانشان اگر خوب گوش کنی صدای شکستن رگ برگها را زیر دندانهای کرم ابریشم بوضوح میتوانی بشنوی.به همه ی گیر و گرفتاریها و کارهای ده کرم ابریشم هم اضافه شده.هرجا مینشینی صحبت از «کوخ» است و« جعبه»و«بلگ».مسیر رفتن به دنگا هم پر است از این صحبتها.

ادامه دارد……………………………………………..

۱-شما هم کرم ابریشم دارین حاج خانم

۲-خدایا وابمانه!!!!بله ماهم داریم

۳-ای فاطمه جان.دورت بگردم.کرم ابریشم خوبه ولی از کجا برگ؟تازه برگم که باشه کی میخاد بیاره؟حاجعلی که نه چشم و چال درستی داره نه دست و بالی،سرپا نمیتونه وایسته.منم به کدوم کار باشم؟به گوسفندا باشم؟به باغ زمینا باشم؟به کارای خونه باشم؟نمرسم فاطمه جان.هزار جور کار ریخته روی سرم

۴- فاطمه جان یک کمه وایستا نفسم بالا نمیاد.چرا اینجور قدم کش کردی؟به حلیم خوردن که نمری؟دورت بگردم یه کم یواشتر.چرا اینقدر عجله داری؟گله رو که هنوز نیاوردن

۵-هرچی به حاجعلی گفتم نکن مرد کرم ابریشم بر ندار کی میخاد برای ما برگ بیاره؟از کجا برگ؟تو یک سیخ پونه دور و بر زمینات توی زمین کردی که حالا خواسته باشی برگاش رو بیاری؟مگه بحرف کرد؟هردو پاش رو کرد توی یک کفش که نخیر من کرم ابریشم میخام

۶-ای فاطمه جان سر قبر من یک جعبه برداریم.نه بابا نصف جعبه برداشتیم.حجعلی میخواست یک جعبه ورداره بهش گفتم اگه یک جعبه برداری من خودمو میندازم توی تنور.اخرش راضیش کردم نصف جعبه برداره

درباره نویسنده

علی نجفی

رودمعجن،ته 62.فرزند اصغر

مطالب مرتبط

19 نظر

  1. ثابتی مقدم حسین
    ثابتی مقدم حسین

    :SS:
    عالی بود
    از اون داستانایی بود که دلت دستور میده تا اخرشو بخونی منتظر بعدیش هستم همون قدر که منتظر کارایای بعدی اسپیلبرگ هستم
    یک نقد هم داشتم :
    فضا سازی تون ضعیف بود یعنی من به عنوان یه خواننده دقیقا نمی فهمیدم شخصیت ها در چه فضایی هستند
    کاش به محیط هم می پرداختید مثل چهره پردازی ادمای داستان

    خرابتم {من باب صمیمیت } :VV:

    پاسخ
    1. علی نجفی
      علی نجفی

      البته کارای منو با اسپیلبرگ مقایسه نکن بهرحال استیون هنوز تازه کاره و داره تاتی تاتی راه میره برای فرهیختگانی مثل من خوبیت نداره با جوانان تازه کار و از راه رسیده ای مثل استیون مقایسه بشم!!!!
      تا حالا یه نقد خوب توی حیتا شنیده بودم اونم نقد تو بود.چون ما حیتائیا کلا خیلی دست به نقدمون خوب نیست و بیشتر روزگار رو به به به و چه چه میگذرونیم.نقدت کاملا وارده.فضا سازی نه تنها ضعیفه که گمانم اصلا وجود نداره واین سه تا دلیل داره
      ۱-ضعف خودم که موقع نوشتنش به خواننده فکر نکردم و فضا رو برای درک داستان براش نپرداختم
      ۲-تقریبا توی قسمت اول یک فضا سازی کلی کرده بودم و خواننده میدونست داستان در چه بستری با چه شرایطی داره اتفاق میافته و چون داستان ادامه داره توی هر قسمت این کار رو مفصل نمیتونم انجام بدم.هم تکرار مکررات میشه و ملال اور و هم چون محدودیت فضا هم داریم پرداختن به مابقی داستان رو به تاخیر میندازه
      ۳-دلیل سومی هم نداره کلا وقتی نقدی وارده دلیل اوردن کار بی دلیلیه
      اَته رختَتُم نیچه جان.
      دمت گرم و سرت خوش باد که خوشمان آمد از نظرت.

      پاسخ
  2. پاییزان

    کاش یه خلاصه کوچیک از قسمت قبلی میگفتین یکم بین قسمتها فاصله افتاده و یادمون رفته قسمت قبلی کجا تموم شد اما تا جایی که یادمه از بزغاله و بابا بزرگ و … گفته بودین و چطور شد یهو رفتین سراغ این دو تا زن. فکر میکنم این قسمت حاشیه دنگا بود که البته دیالوگهای دو زن قشنگ بودن. خدا قوت :gol: :gol:

    پاسخ
    1. علی نجفی
      علی نجفی

      البته حق با شماست به خاطر فاصله افتادن زیاد، ولی قبلانم گفتم کلا خلاصه ای وجود نداره.یعنی چیزی وجود نداره که خلاصه ای داشته باشه!!!من کلا هدفم اینه که یک روز دنگاه(دمگاه،دامگاه)رفتن مردم ده رو با تمام اتفاقاتی که ممکنه بیفته بنویسم(البته اگر بتونم)و در بین اون گاهی هم بهانه ای پیدا میکنم برای گفتن یک سری مسائل دیگه مثل مثلا همین کرم ابریشم که شاید دیگه بهانه ای برای گفتن ازش پیدا نشه.قبول دارم این قسمت کلا همش حاشیه بود.متشکر حضرت پائیزان

      پاسخ
  3. افرا بهشتی

    پاییزان درست میگن! چی شد که رسیدیم به “کوخ پِلَه ها”؟ :Y: منم اصلا قسمت قبلو یادم نیس، حوصله هم نداشتم برگردم و بخونم! :VV:
    در ضمن اسامی رو در کمال احترام صدا کنین لطفا :GG: :VV:یا یه اسم دیگه انتخاب کنین :OL:
    توصیف دقیق شما از شخصیتهای داستانتون منو یاد توصیفات بالزاک میندازه البته این توصیفات به اندازه توصیفات بالزاک خسته کننده نیس!
    سپاس و خسته نباشید :gol:

    پاسخ
    1. علی نجفی
      علی نجفی

      در مورد اسامی من مقصر نیستم مردمان ده رو باید شماتت کرد که چرا اسامی رو به این شکل ادا میکنن البته من بهشون تذکر میدم حتما ;).در مورد انتخاب اسم دیگه باور کنین نودو پنچ درصد اسم خانومها توی ده یا مریمه یا فاطمه یا زهرا بنابراین انتخاب اسم دیگه کمی مشکله.
      در مورد بالزاک من بارها گفتم من رو با این تازه به دوران رسیده ها مقایسه نکنید شان من اجل از این صحبتهاست!!!(امرد وخزن)
      متشکرم وسپاس

      پاسخ
  4. سلیمان استوار

    بنام خدا/ درود بر سرور گرامی جناب علی نجفی الحق والانصاف میتوانم بگویم فتبارک الله احسن الخالقین به آن چشمان تیز بینی که تمام معادلات علمی محققان جهان به خصوص دانشمندان فدیهه رابه هم ریخت چون تا به حال فکر میکردند در میان موجودات کره زمین عقاب از قدرت بینایی بالاتری نسبت به دیگر موجودات بر خوردار است ولی با انتشار این داستان شما و توصیف حرکات و گفتار و ظاهر دو زن روستایی که معمولا چادر را محکم به کمر میبندند . خط بطلان بر نظریه دانشمندان اعم از فدیهگی و غیره کشیده شد . با خودم فکر کردم مگر آقای نجفی در کدام زاویه و با چه فاصله ای از آن دو خانم حرکت میکرده که هم فاصله شرعی را رعایت کرده باشد و هم هیچ حرکتی حتی جابجایی لقمه فتیر در دهان کم دندان آن زن میانسال از دید وی مخفی نمانده است . باید اعتراف کنم اگر من با یک دوربین سونی تمام فول (HD) از آن دو خانم فیلم میگرفتم نمکیتوانستم اینچنین با زوم و کیفیت بالا فیلم بر داری کنم ولی خوشبختانه از دریچه قلم شما هر چیز را میتوان دید وحس کرد .در پایان چند بیتی از یک مثنوی بلند که شرح یک روز زمستانی در روستای فدیهه میباشد به شما تقدیم میگردد . ما مخوردم اشکینه و بلغور بشیر // لوکه شیرازه خدی بوچه فتیر // صوب که گوسبندار مدادم کاه و جو // جمع میگشتم همی ما در پتو // گرم صحبت میشدم با گفتگو // دست مردا بو جلک با کرک و مو // رفته از یادوم که چی گردی سبب // صحبتر آغاز کی مله رجب // گوف یک روز…….. خدا نگهدار به امید دیدار

    پاسخ
    1. علی نجفی
      علی نجفی

      البته جناب استوار من چون خودم کم وبیش ادم مقید و مذهبی هستم حتی الامکان سعی میکنم فاصله ی شرعی را که همانا به قدر رد شدن یک گوسفند هست رعایت کنم(من باب مزاح البته).
      سپاسگزرام از اظهار لطف شما وهمچنین این چند بیت از مثنوی بلندتان که که توی همین دو سه بیت با اشکینه و مخصوصا بلغور بشیر وشیراز و بوچ فتیر حسابی دل منو اب انداخت.
      خدا نگهدار شما باشد

      پاسخ
  5. سپیدار

    سلام بر جناب نجفی .
    خیلی خوب نوشته بودی .دیالوگها هم جالب بود.( البته به قول خودت چون ما حیتائیا کلا خیلی دست به نقدمون خوب نیست و بیشتر روزگار رو به به به و چه چه میگذرونیم.)
    از شوخی گذشته من هم با این کرمهای ابریشم!! زیاد خاطره دارم.
    خسته نباشی :SS: :gol:

    پاسخ
  6. نوه ديگه

    مثل همیشه جالب و خواندنی بود. توی این قسمت ما را از بیخ بردی به اون زمانا . واقعا یادش بخیر . یاد فتیر و نون ماستی که سر صبح توی راه گله می خوردیم . وای که چه کیفی داشت. :OL:

    راستی من باب اطلاع دوستان: کلمه “ایشتوو ” که در این متن هم بکار رفته و در گویش رودمعجن به معنی عجله داشتن می باشد . در گویش مردم اونطرف تربت (زاوه) دقیقا همین کلمه به معنای ” چرا و چجوری ” می باشد. و خود به تنهایی به عنوان یک جمله کامل بکار می رود.

    پاسخ
  7. مجتبی عبدالهی
    مجتبی عبدالهی

    حالا که بساط نقد براست من عرض کنم ضرب المثل (هردو لینگشر د میون یک کوشه کیر ) خیلی توسط زنان روستایی بکار نمیرود و همچین خیلی دلچسب نبود . ( آخه یکی بگه تو چند سال با این زنان روستایی حشر و نشر داشتی که زیاد ازشون این رو نشنیدی )
    اما جمله معروف( کوخ درن ) رو بارها خودم از اطرافیان در روستا شنیدم. جمله ایست بس طنز . جمله ایست که دارای ابهام و ایهام و طنز و و…. سایر آرایه های ادبی است البته در معنای بی ادبانه اینطور بیان می وشد ( کوخ دری ؟ ) و در معنای محترمانه ( کوخ درن؟)
    توصیف انتهایی هم که بسیار زیبا بود.

    پاسخ
  8. نجفی حامد
    نجفی حامد

    من که کلا نه داستان خوان خوبی هستم و نه داستان نویس خوبی پس کلا قید نقد و نقد کردن رو میزنم ولی شانست گرفته که مدیر چند وقتیه گم و گور شده و گرنه تازگی دست به نقدش خیلی خوب شده بود فکر کنم یه دو سه صفحه ای برات مینوشت.
    هووووو خدا قوت هووووووووووووووووو :gol:

    پاسخ

نظرات

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.