روز آخر زندگی

چند روز پیش داشتم به جمله یک بزرگ فکر میکردم که میگفت هر روز طوری از خواب بیدار شین که انگار روز اخر زندگیتونه و به این فکر کنید که اگر امروز اخرین روز زندگیتون باشه( دور از جون) ایا همین کارهایی رو ادامه میدید که الان در حال انجامش هستید؟

بعد یه کم فک کردم دیدم یه داستان مرتبط و تاثیر گذارهم قبلنا در این باره شنیدم. کلی گشتم تا داستان رو دوباره پیدا کردم و دوباره خوندمش. گفتم شاید بد نباشه اونو توی حیتا بذارم تا همه استفاده کنن:

اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه

گفت: حاج اقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه

گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بهتونم کمک کنم

گفت: من رفتنی ام

گفتم: یعنی چی؟

گفت: دارم میمیرم

گفتم: دکتر دیگه ای هم رفتی؟ خارج از کشور؟

گفت: نه! همه اتفاق نظر دارن. گفتن خارج هم نمیشه کاری کرد

گفتم: خدا کریمه ایشالا که بهت سلامتی میده!

با تعجب نگاه کرد و گفت: یعنی اگه من بمیرم خدا کریم نیست؟

فهمیدم ادم فهمیده ایه و نمیشه سرش گول مالید

گفتم: راست میگید. حالا سوالت چیه؟

گفت: من از وقتی فهمیدم میخوام بمیرم خیلی ناراحت شدم و از خونه بیرون نمیومدم.کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن. تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی میخوام منتظر مرگ باشم؟ خلاصه یه روز از خونه بیرون زدم و شروع به کار کردم. اما با بقیه فرق داشتم چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت. خیلی مهربون شدم.دیگه رفتارای غلط مردم اذیتم نمیکرد. با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه میذارن. اخه من رفتنی ام و اونا انگار موندنی. سرتو درد نیارم… من کار میکردم اما حرص نداشتم.ماشین عروس که میدیدم از ته دل براشون ارزوی خوشبختی میکردم. الغرض این که ماجرا منو ادم خوبی کرده بود. و حالا سوالم اینه که من که به خاطر مرگ خ.ب شدم ، خدا این خوب شدن منو قبول میکنه؟

گفتم: بله، اونجور که به نظرم میرسه ادما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه

زیر لب تشکر کرد و خداحافظی وقتی داشت میرفت پرسبدم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟

گفت معلوم نیست… بین یک روز تا چند هزار روز

یه چرتکه انداختم دیدم من هم تقریبا همین قدر وقت دارم. با تعجب گفتم مگه بیماریت چیه؟

گفت: بیمار نیستم

گفتم :پس چی؟

گفت: فهمیدم مردنیم… رفتم دکتر گفتم میتونید کاری  کنید که من نمیرم؟ گفت نه. گفتم خارج چی؟باز هم گفتند نه… خلاصه حاجی ما رفتنی ایم.. وقتش مگه فرقی میکنه؟

باز هم خندید و رفت

درباره نویسنده

مطالب مرتبط

12 نظر

  1. استواری سلیمان
    استواری سلیمان

    بنام خدا / با تشکر از انتخاب خوب شما اگر انسان در این خصوص دقت کند واقعیت همین است و از امام معصوم هم روایت داریم که انسان مسلمان باید برای دنیایش طوری کار کند که انگار صدها سال دیگر زنده است و برای آخرتش آنچنان که انگار یک روز دیگر بیشتر زنده نخواهد بود . خلاصه مطلب اینکه اسلام نه زندگی صوفیانه را توصیه میکند نه زندگی آنکسانیکه حاضرند همه چیز را زیر پا بگذارند برای رسیدن به خواسته های خودشان. سعادت شما را آرزومندم . :gol: :gol:

    پاسخ
  2. یاس

    خیلی قشنگ بود ساحل جان من که لذت بردم .امیدوارم هممون بنومنیم این دید رو به زندگی داشته باشیم .اون وقت دنیا میشه گلستان :gol: :gol:

    پاسخ
  3. علی نجفی

    تامل برانگیز بود و چون تامل بر انگیز بود نمیشه باهاش شوخی کرد. شانس که نداریم، دنیا هم که حساب کتاب نداره یهو دیدی یه شوخی کردیم امشب ،فرتی فردا افتادیم مردیم کی میخاد جواب گو باشه؟وقتی هم که مردی حالا بیا هزار قسم وایه بیار که شوخی کردم مگه به خرج حضرات نیکر و منکر میره.میگیرن اول چوب تو استینت میکنن بعد میفرستنت سمت حساب و کتاب و میزان اونجا هم تا از این اتاق به اون اتاق بری و از این طبقه به اون طبقه و از این دادگاه به اون دادگاه تا فیلم رو باز بینی کنن و قبول کنن که شوخی بوده و جدی نبوده پدر صاب بچه درمیاد فلذا شوخی کردن با این مقولات اصلا به صلاح مومنین و مومنات نیست واصلا چرا سری رو که درد نمیکنه”لته” ببندی؟ :OO:
    خدا قوت هووووووو

    پاسخ
  4. نجفی حامد
    نجفی حامد

    این داستان رو قبلا خونده بودم اما چکار میشه کرد که زندگی روزمره خیلی زود همه چیز رو از یادمون می بره حتی همین داستان رو.داستان خیلی خوب و تاثیر گذاری بود.گاهی اصلا یادمون میره که قراره بمیریم فکر میکنیم که قراره همیشه زنده باشیم.البته اینم درست نیست که همیشه به فکر مرگ و مردن باشیم و از زندگی یادمون بره.یه جمله ی قشنگ از یکی از معصومینکه همه چیز رو خیلی خوب بیان میکنه.مضمونش اینه:
    طوری نماز بخوان که انگار آخرین نماز توست و طوری کار کن که انگار قراره هزار سال دیگه زنده باشی

    پاسخ
  5. عبداللهی نجمه
    عبداللهی نجمه

    مثل اینکه جناب ساحل هم به گروه خنجلوک پیوسته اما ظاهرا از گروه خنجلوک خبری نیست . خیلی خوبه که این متنهای زیبا حتی شده برای چند لحظه به تلنگر بهمون بزنه ولی چقدر دلم میخواست توی همه ثانیه ها اون تلنگر یادم میموند لحظه های عصبانی شدنها، حرص خوردنها، دروغ گفتنها و… خداقوت جناب ساحل :gol: :gol:

    پاسخ
  6. ذرخت گردو

    چه خوب شد که این داستان رو بیان کردید به نظر من این یک داستان واقعی که همه موجوداتی که خداوند افریده رو شامل میشه وغیر ممکنه که استثنایی در این بین وجود داشته باشه من بعضی وقت ها یاد این لحظه ها میفتم اما حیف که بین چند دقیقه تا چند ساعت بیشتر یادم نمیمونه چه خوب که هر کدوم از ما هر وقت که میخوایم بخوابیم به یاد مرگ وکارهایی که انجام دادیم باشیم

    پاسخ
  7. امیدوار محمد
    امیدوار محمد

    من بار اولی بود که داستان رو میخوندم برای همین خیلی سوپرایز شدم، به اندازه یک فیلم ۱۲۰ دقیقه ای نامزد اسکار تاثیر گذار بود، سبکشم از اون سبکایی بود که دوست داشتم یعنی تا لحظه آخر منتظر یک نتیجه گیری سطحی و دم دستی باشی و به صرف سرگرم شدن فیلم رو ببینی اما فیلم جوری به پایان میرسه که مجبور میشی دوباره و سه باره فیلم رو تماشا کنی و حسرت بخوری که صحنه هایی که بار اول ساده و دم دستی به نظرت رسیدن چقدر مفاهیم زیبایی داشتن و چه استادانه کنار هم چیده شدن و تو هیچ نفهمیدی…
    در این روزهای بی خنجلوک، خنجلوک خوبی بود.
    دسستون درد نکنه.

    پاسخ

نظرات

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.