اصغر۲

اصغر و چند تن از دوستانش در مسیر بازگشت به مشهد هستند. هر کدام در یک جعبه. وزن هیچ یک از جعبه ها از ده کیلو تجاوز نمیکند، چرا که همگی بعضی از اعضای پیکرشان را در وادی عشق بر جای گذاشته بودند. یکی پا و یکی دستش . یکی سر و یکی نیم تنه اش را . خلاصه هر کسی به نحوی.

لحظاتی بیشتر تا رسیدن به مشهد باقی نمانده بود . اصغر در فکر بود. دوران زندگی اش در مقابل چشمانش بود و خاطرات آن از ذهنش عبور میکرد. در انتظار دیدن خانواده بود. آرزو میکرد ای کاش زودتر این انتظار به سر می رسید.

از آن طرف خبر بازگشت پیکر برخی از مفقودالاثر ها به خانواده هایشان هم رسیده بود. به آنها گفته بودند که یوسف شما هم گمگشتگی اش به سرآمده است .

این موضوع باعث شده بود که فضای خانه اصغر نیز کاملا متفاوت از همیشه شود. برخی از کوچکترها که درک درستی از وضعیت نداشتند فقط تغییر فضای خانه را حس میکردند و نه چیز دیگر. بزرگ ترها هم در خفا اشک می ریختند. هر چه می گذشت اشک های نهان آشکار تر میشد. رفت و آمد به پلاک ۶۵ خیابان دهم نامجوی مشهد بیشتر شده بود.  خبرهای جدید گوش به گوش منتقل می شد. عاقبت قرار بر این شد ۲تن از اعضای خانواده شهید به همراه همسرش اولین افرادی باشند که برای شناسایی ( شناسایی ؟ شناسایی چه چیز ؟ شما بخوانید دیدار) بروند. شاید واژگان درخور بیان حال و روز همسر شهید در آن لحظات نباشند اما شعر است که اینجا به داد ما میرسد:

لحظه دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام مستم ،

باز گویی در جهان دیگری هستم ……..

حال دختر و داماد شهید هم بیان دیگری دارد.

اصغر در ساختمانی منتظر ، ۳ عضو خانواده در راه دیدار وی و بقیه اعضای خانواده و بسیاری از فامیل و دوستان اصغر در منزل این دنیایی اش جمع شده بودند. پلاک ۶۵ شده بود محفل  گریه و خاطره. هر کس سعی میکرد حرفی ، حدیثی یا خاطره ای بگوید که به نحوی به اصغر ارتباط داشته باشد. گویی هشت بهشت بود و …

برادر شهید با خاطره ای از دوران کودکی شروع کرد :” مرحوم پدر می گفت زمانی که علی اصغر بچه بود چند روز پشت سر هم در زمین های دشت تهرود مشغول خرمن کوبی بودیم. یک روز در حالی که سوار بر دستگاه خرمن کوب به دور خرمن می چرخید سیّد بزرگواری از کنار رودخانه بالا آمد، خدا قوت داد و بدون هیچ صحبتی گفت:حیف این بچه برای تو،درون سینه ی او علم موج می زند، حیف که قدرش را نمی دانی. پس از این موضوع پدرم اجازه می دهد که شهید همراه حجه الاسلام عبداللهی ، حاج علی عیلامی و چند نفر دیگر از بچه های روستا نزد مرحوم حاج شیخ عیلامی (رحمه الله علیه) درس بخواند و در این مدت  مرحوم حاج شیخ هر جا مرا می دید می گفت:علی اصغر نمونه است، او خوب درس را می فهمد، من او را قبول دارم و وادارش میکنم که مبایعات مردم را بنویسد.” دستخط آن شهید که بسیاری از مبایعه نامه های رودمعجن را نوشته اکنون موجود است .”

……

پوشش روی اصغر برداشته شد، همسر شهید در حالیکه اشک می ریخت به جمجمه اصغر خیره شد. جمجمه را چند تکه استخوان دیگر هم همراهی می کردند. او به فکر عمیقی فرو رفته بود و با خود می اندیشید که در این معامله چه سودی کرده است .

ادامه دارد ………..

ضمایم: کارت و عکس  سربازی  شهید

 

درباره نویسنده

مطالب مرتبط

11 نظر

  1. پاییزان

    بسیار بسیار عالی. واقعا جایی واسه نظر دادن نمیمونه جز بغضی که با خوندن جملات راه گلو را میبنده. هیچ کدوم از این خاطراتی که گروه سبکبالان این قسمت گفتن رو من نمیدونستم و بار اول بود که میشنیدم و برام جالب بودن مخصوصا عکس مربوط به جوانیهای شهید نجفی. خدا قوت گروه سبکبالان و دست مریزاد :gol: :gol: :gol:

    پاسخ
  2. افرا بهشتی

    از نگارنده مطلب بسیار سپاسگزارم :gol:
    پرداختن به موضوع شهید و شهادت کاری بسیار ارزنده است که موجب زنده شدن یاد و خاطر این فرشته های زمینی میشود. یاد و خاطره همه شهدای گرانقدراز جمله شهید نجفی تا ابد زنده و جاوید باد.

    “هر چند همچو گل همه بر باد رفته اند
    هرگز گمان مدار که از یاد رفته اند

    اینان نه آن گل اند که گویی در این بهار
    از یاد رفته اند چو بر باد رفته اند

    اینان نه آهویند که گویی دریغ و حیف
    در چنگ ظالمانه صیاد رفته اند

    جای دریغ نیست بر ایشان که این گروه
    با عزم آهنین و دل شاد رفته اند” مهدی اخوان ثالث :gol: :gol:

    پاسخ
  3. سلیمان استوار

    بنام خدا/از نگارنده عزیز سپاسگزارم و خالصانه عرض میکنم به این یاد آوریها همه ما نیازمندیم تا مبادا خدای ناکرده دچار غفلت شویم. خداوندا شهیدان عزیز ما را با شهدای کربلا محشور فرما. از جمع دگر مپرس تقسیم شدیم / سرگرم همه به درهم و سیم شدیم / اصغر ز هفت شهر عشقش گذشت / الوده چرا به منقل و سیم شدیم :gol: :gol:

    پاسخ
  4. پونه

    من که وصفش را همیشه شنیده ام و میشنوم اما حیف……قاب عکسی روی دیوار خاطرم را تسلا میدهد…نمیدانم!! او میبیند و من نمیبینم……تشنه دیدنم.از او سوال دارم…….پاسخی میشنوم آیا؟؟

    پاسخ
  5. نجفی حامد
    نجفی حامد

    سلام بر اعضای گروه سبکبالان این قسمت هم خیلی خوب و عالی نوشته شده بود و آدم را واقعا در آن فضا قرار می داد
    فقط یک گلایه ی کوچک:قسمت قبلی اصغر ۱۸ آبان یعنی حدود سه ماه پیش نوشته شده بود و خیلی ها از جمله خودم تقریبا همه چیز رو فراموش کرده بودیم بهت بودر یک خلاصه ی دو یا سه خطی از قسمت قبل مینوشتید البته شاید هم سبک داستان این اجازه را نمی دهد به هر حال شما بهتر میدانید.
    ممنون خیلی عالی بود از اونجایی که میدونم برای این کار زحمت زیادی کشیدین یک خداقوت حیتایی جانانه لازم دارین :خداقوت هوووووووووووووووووووووووووووووووووو

    پاسخ
  6. درخت گردو

    عشق به شهدا چیزی است که تا دنیا دنیاست تموم نمیشه و همیشه هست پس چه خوبه که همیشه به یادشون باشیم و هر چند وقت یک بار خاطراتی از اون ها رو بگیم تا یاد شون زنده بشه.

    پاسخ
  7. آشنا

    سلام وخداقوت به گروه سبکبالان

    وسلام بر آنانی که در میان شعله‏هایی از جنس آه سوختند، و نه اهل «نان» بودند و نه اهل «نام».
    چه مردان سبزی بودند آنان که لحظه‏هایی پر از عصمت و اخلاص آفریدند و نگاهشان آبروی روزهای روشن فردا بود. چه مردان بزرگی بودند آنان که جاده‏های عرفان را در نور دیدند و یک شبه ره صد ساله پیمودند.”به روح پاکشان درود وصد درود”

    پاسخ
  8. سبکبالان
    سبکبالان

    با تشکر از همه دوستانی که اعلام نظر نمودند .
    این قسمت کمی زودتر منتشر شد اما به ممیزی خورد و یک هفته به تاخیر افتاد .
    برخی ( هم از قیمی تر ها و هم از جدیدی ها )انتقاد هایی به نوشته وارد کرده اند که ضمن وارد دانستن آنها، متقابلا تقاضای درک حساسیت موضوع و اینکه نوشتن در این زمینه کمی متفاوت از دیگر زمینه هاست را داریم.

    پاسخ

نظرات

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.