دنگا(۲)

 

در را باز میکنم.نسیم خنک صبح بهار خته خودش را مثل یک آشنای دوست داشتنی  می اندازد توی بغلم و موها وصورتم را نوازش میکند.در را که باز میکنم  چشم اندازم تا دامنه ی کوه روبرو  درخت بادام است.درختهای بادام کهنسالی که از وقتی چشم باز کردم همینجا بودند.با همین قد وقامت وسر وشکل.درختها  سبز سبزند و پر از بادامهای کوچکی که مغزشان”خیل” است و هنوز نبسته و میشود با پوست خوردشان

. من روحم هم خبر ندارد که آدمهایی  در جایی بیرون از ده که چشم اندازشان تا دامنه ی کوه روبرو درختهای بادام کهنسال سبز نیست به این بادامها میگویند “چاغاله بادام”(چقاله بادام) و برای خوردن آنها که ما بچه های خته انگار ارث بابایمان است وعلی رغم هشدار بزرگترها که”جرُمرگیا مخورِن صحباش راضی نِیَن،حرومه”(۱) هر وقت اراده کنیم مشت مشت میخوریم، باید بروند درِ مغازه و کلی پول بدهند.وقتی در را باز میکنم و چشمم می افتد به درختهای بادام قطعا تصور دو چیز برایم ممکن نیست.یکی اینکه روزی خودم هم بشوم جزء همان آدمهایی که چشم اندازشان تا دامنه ی کوه روبرو درخت بادام سبز کهنسال نیست و برای خوردن چاغاله بادام باید بروند درِ مغازه  و دیگر اینکه روزگاری بیاید که از آن همه درخت و بادام وسبزی اثری جز شاخه های خشک شده و تنه های قطور قهوه ای رنگ بریده شده و برهوتی لم یزرع چیزی باقی نماند.

ما بچه های خته با “مون نهالا”(۲) عالمی داریم.اصلا یک خته است و “مون نهال”هایش.صاحبان درختها سالی یکبار می آیند و بادامشان را میریزند و میروند اما ما با درختهای بادام زندگی میکنیم.با درختهای بادام نفس میکشیم.این درختها شاهد غمهای ما،شادیهای ما،بازیهای ما و شیطنتهای ما هستند و ما شاهد سبز شدنشان،بادام دادنشان،زرد شدنشان،خشک شدنشان و باز سبز شدن مجدد شان و برگ و بار دادنشانیم.تک تک درختها را میشناسیم.توی آن همه درخت میدانیم کدام تلخ است و کدام شیرین کدام “خاش رِز” است و کدام “بد رِز”، کدام درخت بادام پرمغز خوبی دارد و کدام مغزش نحیف و لاغر است،کدام زود رس است و کدام دیر رس،کدام “دس مَلی” است و کدام “دو مغزی”.انگار اصلا صاحبان اصلی همه ی آن درختها ما هستیم با وجود اینکه حتی در یک بادامش هم حق مالکیت نداریم.گوسفندها یمان را آنجا میچرانیم،بازیهایمان را آنجا انجام میدهیم،باداممان را آنجا میخوریم،حتی گاهی “سیزده های”کودکانه یمان را آنجا”بدر” میکنیم.هنوز بچه ایم و در پیچ و خمهای تنگ و تاریک و وحشتناک “حروم و حلار”گیر نکرده ایم پس تا میتوانیم بادام میخوریم.هرچقدر بزرگترها انذارمان میدهند و از عذاب سخت اخروی به خاطر حرام خواری میترسانندمان بی ثمر است.یک گوشمان در است وآن یکی دروازه.انگار خداوند در ضمیر ناخودآگاه کودکانه ی  ما بیشتر از آنکه”سریع الحساب”باشد و “شدید العقاب”،”غفار الذنوب”است و”ارحم الراحمین” .پس تا میتوانیم میخوریم.درختهای بادام هم کم نمیگذارند.انگار از سرو کولشان برکت میریزد.از روزی که بادام ها  میشوند اندازه ی یک “اخکُک” سبز کوچک شروع به خوردن بادام میکنیم تا روزی که بادام درختها را میریزند.ما مدام بادام میخوریم،صاحبانشان می آیند و بادام میریزند،بعد باز دوباره نوبت”بدوم بجوی”خودمان است و درختها همچنان بادام دارند.خدا اینقدر به این درختها برکت میدهد که برای همه بادام دارند. درختها هم انگار با نفسهای ما بچه ها خوش و خرمند.تا وقتی خته پر بچه است،پر سرو صداست،پر برو بیاست، درختها هم بیدریغ سبزند و پر بادام.تک و توک درخت خشکی میشود بینشان پیدا کرد.اما همینکه ما بزرگ میشویم  وسرمان میرود توی زندگی وگیر گرفتاریهایش و یکی یکی خته ودرختها ی بادام  را میگذاریم ومیرویم پی کارمان،و پیرهایمان هم یکی یکی میمیرند و خته خالی از نفس های پیر و جوان میشود و شوق و شور زندگی،  درختهای بادام هم یکی یکی  شروع میکنند به خشک شدن.انگار دیگر انگیزه ای برای سبز ماندن و بر و بار دادن ندارند.خشک سالی بهانه است برای درختها.خته که خلوت میشود درختها یکی یکی دق میکنند از تنهایی.از وقتی خته خالی شد و درختها خشک شدند فهمیدم درختها هم مثل آدمها غم فراق را میفهمند،حتی شاید پوستشان خیلی نازک تر از پوست آدمهاست!

نفس عمیقی میکشم و هوای صبح بهار را تا جایی که جا دارد میچپانم توی ریه هایم.روی سکوی کنار در بند کفشها را محکم میکنم.مصطفی خر را آورده کنار در.خورجین را روی خر انداخته و “تینهای”خالی را توی خورجین گذاشته.”تین”ها پیتهای هفده کیلویی هستند با آرم شرکت نفت “ایرانول” یا شرکت روغن نباتی”سه گل خراسان” و امثالهم که حالا خالی شده اند و برای حمل شیر از آنها استفاده میشود. امروز علاوه بر تمام لذتهایش یک لذت دیگر هم دارد. نوبت شیر گله از آنِ باباکلوست و این یعنی اینکه بعد از آمدن از گله حسابی نانمان توی روغن است و میتوانیم شکم درست ودرمانی از عزای شیر و “قیماق” و”ته قذقنی” در آوریم و دوباره بازار ماستهای بینظیر “مشک” رونق میگیرد تا ما دمدمه های غروب تکه نان خشکی از”نُودو”(۳)برداریم و “پشینگِ”آبی به آن بزنیم و کمی ماست از مشک برداریم و بکشیم روی نان خیس خورده و بزنیم به دل غروب خته واصلا به ذهنمان هم نرسد که همان نان خیس خورده و ماست خوشمزه ترین عصرانه ی تمام عمرمان خواهد بود.

ده چهارتا گله دارد وتقریبا تمام ساکنین خته توی یک گله اند به جز حجی محندحسن.حجی محندحسن وباباکلو آبشان توی یک جوی نمیرود.کمتر پیش می آید که جفتشان توی یک گله باشند.هرگله ای که باباکلو باشد حجی محندحسن توی آن نیست و هرگله ای که حجی محندحسن باشد باباکلو توی آن نیست.اگر هم از سر اتفاق یا اجبار جفتشان توی یک گله باشند بی برو برگرد بعداز مدتی با هم سر چیزی مثل”گمار” یا “گوسفند” بحث و ماجرایی میکنند و دوباره  میشوند قهر قهر تا روز قیامت و یک کدامشان آز آن گله میرود. گویا امسال نوبت حجی محندحسن بوده که از گله ای که اکثریت”ختگی ها” به آن میروند جدا شود. تمام”ختگی”ها کم وبیش آماده میشوند تا خودشان را به “دنگا”برسانند.چیزی به امدن گله نمانده است…..

ادامه دارد…………………………………………………….

۱-جونومرگ نشین!!(معادل بهتری پیدا نشد!!!)نخورین.صاحباش راضی نیستن.حرومه

۲-مون نهالا:تمام درختهای بادامی که بالا سر خته بود را ما میگفتیم مون نهالا به معنی بین نهالها.

۳-نان دان.یک جعبه ی چوبی مکعب مستطیل بزرگ که محل گذاشتن نان بود.

درباره نویسنده

علی نجفی

رودمعجن،ته 62.فرزند اصغر

مطالب مرتبط

31 نظر

  1. ناشناس

    بسیار عالی بود جناب زمستان
    توصیفاتت واقعا زیباست.
    ” واصلا به ذهنمان هم نرسد که همان نان خیس خورده و ماست خوشمزه ترین عصرانه ی تمام عمرمان خواهد بود.” جانا سخن از زبان ما میگویی. این جمله ات خیلی به دلم چسبید . هنگام خوندنش آهی از نهادم کنده شد که نزدیک بود تمام وجودم را بسوزاند. :gol:

    این قسمت بیشتر توصیف خطه بود تا گله . بنظرم آنقدر دلتنگ خطه و خاطراتش هستی که نزدیک بوده بغضت بترکه دوست داشتی تمام مطلبت از خطه بنویسی ولی چون مربوط به دنگا بوده گفتی یه چیزی هم از گله و گوسفند بگم

    خداقوت هووووووو

    پاسخ
  2. نیکوعقیده محمد
    نیکوعقیده محمد

    عجب توصیفه خوبی از مون نهالها کردی از تمام اینهایی که گفتی یکی یکیشو خاطره دارم . حقیقتا من به گفته ی تو ایمان دارم که درختها ما را میفهمند تنهایی را درک میکنند و به عکسالعملهای ماواکنش نشان میدهند. حق یارت

    پاسخ
  3. پاییزان

    بسیار عالی بود جناب زمستان. با نوه دگه کاملا موافقم که این دفعه نصف داستان رو وسیله ای قراردادی واسه بیان دلتنگیها و خاطرات کودکی مخصوصا پاراگراف سوم که خیلی زیبا اون دوران رو توصیف کردی و واقعا بجا گفتی وقتی بچه ها بزرگ شدند و رفتند دنبال کار و کسب و پیرها هم ماروتنها گذاشتند و به عبارتی خطه خالی از شور و نشاط زندگی شد درختها هم خشکیدند حتی ما هم که سالی یکی دوبار میومدیم خیلی با خطه و … عالمی داشتیم یادمه درخت بادوم کنار مسجد همیشه یه تنه درخت صاف و پوستکنده بود که الکلنگ بچه ها بود و هر طرفش به جای یه نفر سه چهار نفر مینشستیم والکلنگ میخوردیم.در آینده ای نه چندان دور خطه دوباره مثل سابق پرشور میشود اینطوری که همه بازنشسته ها دارند برمیگردند البته با این تفاوت که خانه ها خانه های قدیم نیست و بچه های کوچک الان هم بچه های قدیم نیستند و چای بابابزرگها هم خالیست. بقیه قسمتهای داستان نیز زیبا بودند. خداقوت :gol: :gol:

    پاسخ
    1. علی نجفی
      علی نجفی

      ما همه خاطرات کم و بیش مشترکی از خته و نهالا داریم.البته اونها فقط خاطره است ودیگه تکرار نمیشه.بد یا خوب گذشته و در اینده چیزی مثل گذشته نخواهد شد.متشکرم حضرت پاییزان

      پاسخ
  4. بهشتی افرا
    بهشتی افرا

    کاملا درسته که میگن “لاجرم هر آنچه از دل برآید بر دل نشیند”، نوشتتون کاملا منو تحت تاثیر قرار داد و نزدیک بود که اشکم در بیاد، چقد دلتنگید شما واسه گذشته های قشنگتون، واسه درختای بادوم و چاغاله بادومایی که نمیدونستید بهشون میگن چاغاله بادوم :Y:
    “انگار خداوند در ضمیر ناخودآگاه کودکانه ی ما بیشتر از آنکه”سریع الحساب”باشد و “شدید العقاب”،”غفار الذنوب”است و”ارحم الراحمین” .پس تا میتوانیم میخوریم” خیلی جالب بود این تیکه…
    “درختهای بادام هم کم نمیگذارند.انگار از سرو کولشان برکت میریزد” همیشه فک میکنم این وفور نعمت در گذشته و سخاوت درختان بازتاب سخاوت مردم گذشته بوده حالا که خاک بیرحم تن شریف اونارو در بر گرفته و خوبیهاو دست و دلبازیها و صفای باطن ها به تدریج کمتر و کمتر میشه طبیعتم به این موضوع پی برده و یه جورایی با ما قهر کرده! :TT:

    پاسخ
    1. علی نجفی
      علی نجفی

      البته به قول منصف گمانم خداوند مارو مشمول سنت مهلت دادن کرده وگرنه با اون همه باداومی که ما خوردیم خیلی جای مورد لطف و رحمت خداوند قرار گرفتن برای خودمون نذاشتیم.ممنون خانم بهشتی

      پاسخ
  5. مجتبی عبدالهی
    مجتبی عبدالهی

    مطالعه شد . و اما بعد :
    ۱-((انگار خداوند در ضمیر ناخودآگاه کودکانه ی ما بیشتر از آنکه”سریع الحساب”باشد و “شدید العقاب”،”غفار الذنوب”است و”ارحم الراحمین” )): بستا بستا چنی خدا حسابای تور سریع برسه کی عقاب های آسمان شدیدا به حالت گریه کنند. خدا اول کاری بهت نداره و حرفی که میزنه اینه : باید مطالعه بشد.
    ۲-((.از وقتی خته خالی شد و درختها خشک شدند فهمیدم درختها هم مثل آدمها غم فراق را میفهمند،حتی )) احححوک . پس باخری . درختها وقتی خطه خالی میشه آنچنان بشکنی راه میندازن که ترق و تورقش به مشهد هم میرسه. خیالت راحت
    ۳- مهم نیست کی باشی و کجا باشی. هر کی رفت بالای منبر تمومه. تو هم دقیقا مثل اون مداحی هستی که قرار بوده سر امام حسین رو ببری بالای نیزه اما قبلش هزار تا خون و خونریزی دیگه راه میندازه بعد از سر امام حسین فراموش میکنه.( بهت گفتم این پورسانت ما رو بده ندادی. اگه بازم ندی انتقاد ها ادامه دارد. :YY: )
    ۴-جونومرگ نشین!!(معادل بهتری پیدا نشد!!!)( به نظرم جوان مرگ نشوید بهتر است )
    ۵ خدا قوت هووووووووووووووووووووو

    پاسخ
  6. اوحده اوو

    :R: :R: :R: :R: :R: :R: :R: :R: :R: :R: :R: :R: :R: :R: :R: :R: :R:

    :R: :R: :R: :R: :R: :R: :R: :R: :R: :R: :R: :R: :R: :R: :R: :R: :R:

    :R: :R: :R: :R: :R: :R: :R: :R: :R: :R: :R: :R: :R: :R: :R: :R: :R:

    حرفی برای گفتن نیس .تک تک توصیفاتت از توی خطه مثل یک فیلم داره از جلوی چشام میگذره. واقعا چطوری میشه اون همه خاطره قشنگ رو تکرار کرد؟؟؟؟ من کلا خاطرات کودکیم توی دو مرحلس یا توی کوچمونه یا توی خطه که هر وقت یادم میاد فقط میتونم اه بکشم وبس که توی همون اه یک دنیا غمه چقد بزرگ شدن ادما بده چقده دوران کودکی زیباس چقدر…….. :R:

    پاسخ
  7. مدرسی محمود
    مدرسی محمود

    وقتی داستان را برای همسرم -که فقط چند باری به رودمعجن رفته و مابقی، قصه هائی است که از من شنیده- وبه این قسمت از داستان می رسم
    “درختها هم انگار با نفسهای ما بچه ها خوش و خرمند.تا وقتی خته پر بچه است،پر سرو صداست،پر برو بیاست، درختها هم بیدریغ سبزند و پر بادام.تک و توک درخت خشکی میشود بینشان پیدا کرد.اما همینکه ما بزرگ میشویم وسرمان میرود توی زندگی وگیر گرفتاریهایش و یکی یکی خته ودرختها ی بادام را میگذاریم ومیرویم پی کارمان،و پیرهایمان هم یکی یکی میمیرند و خته خالی از نفس های پیر و جوان میشود و شوق و شور زندگی، درختهای بادام هم یکی یکی شروع میکنند به خشک شدن.انگار دیگر انگیزه ای برای سبز ماندن و بر و بار دادن ندارند.خشک سالی بهانه است برای درختها.خته که خلوت میشود درختها یکی یکی دق میکنند از تنهایی.از وقتی خته خالی شد و درختها خشک شدند فهمیدم درختها هم مثل آدمها غم فراق را میفهمند،حتی شاید پوستشان خیلی نازک تر از پوست آدمهاست!”
    اشکهایش بی صداجاری می شود و بهانه ای می شود برای اینکه من نیز اجازه دهم چند قطره اشکی از گونه هایم سرازیر شود.
    فقط می توانم بگویم متشکرم و زنده و پاینده باشی …

    پاسخ
    1. علی نجفی
      علی نجفی

      من واقعا تحت تاثیر این نظر شما و احساسات صادقانه و لطیفتان قرار گرفتم.قصدم از نوشتن این چیزها تلخ کردن لحظات شما و خوانندگان نیست فقط چون حس نوستالژیک گاهی اغراق امیزی به دوران کودکی و ده و مخصوصا خته ی خودمان دارم گمانم زیاد از حد دارم اغراق میکنم در مورد خوب بودن ان ایام هرچند از حق نگذریم خوب هم بود.بازهم عذر خواهی من رو بپذیرید هرچند از اینکه اینقدر با احساس این نوشته ها را میخوانید واقعا ته دلم ذوق میکنم هرچند ذوق بیرحمانه ایست این مدل ذوق کردن.بسیار سپاسگزارم از اظهار لطف صادقانه یتان.شما هم سلامت باشید و پاینده

      پاسخ
  8. شکارچی

    خدا قوت هووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو خیلی عالی بود خدا نگهدار محمودامیری باشه که وقتی شما مشهدیها میامدین به ده میگفت
    : واز ای نرعباسا امین بلگوباشه ای درختار مخورنو میرن :gol:

    پاسخ
  9. مدرسی پروین
    مدرسی پروین

    واقعا زیبا بود خیلی لذت بردم.من تقریبا تا ۷،۸ سال پیش تابستونا خیلی رودمعجن می رفتم یعنی همون بچگیام .اون قسمتی که گفتین باید واسه چاغاله بادوم پول بدیم واقعا دلم شکست :N: :N: :N: که همیشه از درختا آویزون بودیم و هرچی دلمون میخواست از گردو وبادوم و گوجه سبز (چیزای که خودم خیلی دوست داشتم) میخوردیمو هیچ وقت فکرشو نمیکردیم که به این حال و روز بیوفتیم که واسه اینکه هوس میوه های نوبرانه از سرمون بیوفته بریم میوه فروشی و یه چند گرمی !!میوه بخریم که دلمون آروم شه .یادش بخیرکه قدر ندو :R: :R: نستیم. با نظر افرای عزیز موافقم که خدا با ماها قهر کرده که این همه نعمتهای زیباشو ازمون دریغ کرده. بازم ممنون جناب زمستان. :SS:

    پاسخ
  10. پونه

    سلام!تو این مطلت علاوه بر توصیفای زیاد احساساسات کثیری رو هم پیاده کرده بودی که هضمش برا من یکی ثقیل مینمود! :VV: ولی ظاهرا همه عزیزان ازش خاطره دارن!منم یه ته خاطراتی دارم از تو نهالا!من بیشتر به بالای کوه علاقه نشون میدادم(بالای کوهم به من علاقه نشون میداد :VV: )همیشه به یکی آویزون میشدم که منو ببره بالا..هیچ کی هم حوصله نداشت….هنوزم وقتی میرم اول چشمم به کوه میفته!اسعدکم الله ایامک

    پاسخ
  11. نسیم

    سلام بر نویسنده داستان های پرهیجان :YY: :gol:
    خیلی مطلب جالبی بود همچین توصیف کردین که ادمو تواین حال وهواقرارمیدین همونطورکه دفعه پیش گفتم ارایه ای ظریفی استفاده کرده بودین ممنون بی صبرانه منتظر ادامه اش هستیم :SS: :SS:

    پاسخ
  12. امیدوار محمد
    امیدوار محمد

    :R:
    الاهم د سر شکینی، خدی ای داستانات.
    موقع نوشتن این قسمت احتمالا تحت تاثیر فیلمای تلویزیون احساسات بر تو غلبه کرده و عنان از کف بداده ای و چونان یک تکه که به میون سبیستی حمله ور می شود در میان احساساتت غرق شده ای و تا به ساحل نجات رسیده ای داستان به انتها رسیده است. :YY: (حیف که منزل هست اینجا وگرنه تشبیهات قشنگتری هم داشتم برات) البته مزاح

    مثل همیشه زیبا بود. مخصوصا قسمتی که در رابطه با درخت و انسان بود.

    درختها هم مثل آدمها غم فراق را میفهمند… بله عمو

    پاسخ

نظرات

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.