برنده شماره (۱)

امام خمینی (ره) :  امام حسین (ع) تشنه اب نبود ، تشنه لبیک بود . هل من الناصر الینصرنی

سلام به همه دوستان فبل از اعلام اولین برنده  شما را به خواندن داستانی زیبا در مقام شهدا دعوت می کنم

خورشید توی آسـمان آخرین نفس هایش را   می کشد و ابر های سوخته،خود را به دست باد می سپارند تا شب دامن سیاه بلندش را روی سر آبادی پهن کند. صدای گوسفندانی که هر غروب به همراه چوپان از کوه می آیند، با صدای بادی که شاخه های بلند سپیدار باغچه را به بازی گرفته است، در هم گره می خورد. مادر هنوز پشت دار قالی نشسـته اسـت و تند تند گـره مـی زند. به چهره اش خیره می شوم مثل همیشه پر از چروک هایی است که حکایت سال ها رنج و سختی را در خود ذخیره کرده اند. می خواهم سر صحبت را باز کنم و هر چه را از صبح توی دلم پنهان کردم، برایش بیرون بریزم، امّا نمی توانم …یکباره انگار ته دل مرا بخواند، رو به من می کنـد و می گوید: مـی خواستی چیزی بگویی مادر؟

 

دلم فرو می ریزد. دسـت وپایم را گم می کنم و می گویم:نه فقط داشتم با خودم می گفتم چقدر این قالی زود تمام شد.
همان طور که دست های پیر و نحیفش را توی رشته های قالی می اندازد تا پود را از میان آنها رد کند، می گوید:کار خداست مادر! آخه این فرش دامادی ابراهیم است. این که تمام شود برای اسماعیل هم یکی دار می کنم. قالی اسماعیل را هم روی زمین دار می کنم. این طوری هم بافتنش راحت تر است و هم بریدن قالی.
بغضی سخت پنجه در گلویم می اندازد. آب دهانم را به سختی قورت می دهم و می گویم:حالا کو تا دامادی ابراهیم…
آهی از ته دل می کشد و می گوید: معلوم نیست این جنگ تا کی طول بکشد. من خودم را سرگرم می کنم تا غم دوری شان راحت تر بگذرد مادر، هر گره ای را که می زنم احساس می کنم قلبم را گره می زنم به قلب بچّه ها، نقش ها و گل های قالی مرا یاد بچّگی هایشان  می اندازد. دلم آرام می گیرد وقتی گره می زنم و نقــش ها را می خوانم.
نگاهی به قاب عکس روی طاقچه می اندازم که ابراهیم واسماعیل دست بر گردن هم انداخته و در کنار یک تانک ایستاده اند.
ابراهیم که رفت، چیزی نگذشت که اسماعیل هم مهیّای رفتن شد، مادر هم اصراری به نرفتنش نکرد. خوب می دانست اگر مانعــش هم شود، بی  فایده است، این دوتا از هم جداشدنی نبودند.
آهی از ته دل می کشم و می گویم: بیچاره زینب چقدر باید چشم به راه بماند.
مادر سرش را از روی قالی بر می دارد و او نیز چون من به قاب عکس ابراهیم واسماعیل  خیره می شود و می گوید: خدا نکند بیچاره باشد،خودم دور عروس گلم می گردم. این دفعه که ابراهیم آمد، می روم یک سر قند می گیرم و می رویم خانه زینب،باید عقد کند این که نمی شود مادر!
با این حرف مادر، دلم می لـرزد و با عصبانیـت مـی گویم: بسه ننه! دیگه چقدر گره میزنی مگه خودت نمی گی دم زرده (غروب آفتاب) نباید قالی بافت، خوب نیست. به چشمانت رحم کن.
مادر خودش را روی دار قالی جابه جا می کند و می گوید: دیگه داره تموم می شه فقط دو تا پود دیگه مونده دلم خیلی هــوای  بچّه هارا کرده نمی دانم چرا امروز قلبم این قدر پریشونه، شدم مثل روزی که رفتند، یادته ؟…
سرم را روی دست هایم می گذارم و چشم هایم را می بندم. روزی که ابراهیم واسماعیل رفتند، مادر شده بود مثل مرغ سر کنده …
از یک طرف نمی خواست به روی خودش بیاورد و از طرف دیگر هم نمی دانست چه کند. انگار دلش با ابراهیم واسماعیل رفته بود جبهه …مثل اسپندی که روی آ تش بریزند هی بلند می شد و می نشســـت. می رفت روی حیــاط دوباره بر می گشت. زینب هم همین جابود. دست های زینب را می گرفت توی دست های چروکیده اش و بعد صورت زینب را غرق بوسه می کرد. اما زینب آرام بود، مثل همیشه متین و صبور ….همان طور که ابراهیم می خواست. امّا مادر نمی خواست پیش روی زینب از صبوری کم بیاورد.
یک باره بلند شد چادرش را سر کرد و گفت:  برویم؛ من و زینب از جا پریدیم و نگاهی به هم کردیم گفتیم: کجا؟
مادر دم در کفش هایــش را به پا کرد و گفت: می ریم امامزاده احمد،گلاب و شمع هم بردارید.
امامزاده احمد تنها جایی بود که دل مادر آرام می گرفت .حیاط امام زاده را آب پاشی کرده بودند، کنار پنجره چند نفر شمع روشن می کردندودعا می خواندند.مرید امامزاده، سجّاده های کوچک مخصوص نماز جماعت را پهن می کرد. صدای دلنشین اذان از بلند گوهای بزرگ دو طرف صحن بلند شد ودل مادر بی تاب تر . . . مادر ضریح امامزاده را با دو دستش گرفت واز ته دل شروع به گریه کرد.
زینب یک قدم به طرف مادر برداشت تا او را از ضریح جدا کند ومانع گریه اش شود. امّا من با دست اشاره کردم که نرود، گفتم این طوری بهتر است. بگذار عقده های دلش را خالی کند و سبک شود …
آن شب وقتی نماز مان را خواندیم وبه خانه برگشتیم مادر تا آخر شب حتی یک کلمه هم حرف نزد،انگار آرام گرفته بود.
سرم را از روی دست هایم بر می دارم، بس که از ظهر آرام و بی صدا اشک ریخته ام، گلویم درد می کند.مادر چاقو و قیچی را کنار می گذارد و می گوید: بالاخره تمام شد. این هم قالی بخت ابراهیم….
می گویم: مادر می خوام بهت چیزی بگم.
با تعجّب نگاهم می کند و می گوید: خوب بگو مادر چرا نمی گی.
صدایم سنگین شده، آب دهانم را به سختی قورت می دهم و می گویم: امروز یک نفر از سپاه آمده بود در خانه.
اخم هایش را در هم می کشد و می گوید: نامه ابراهیم واسماعیل که تازه اومده، چه کار داشت مادر؟!
خودم را جابه جا می کنم و سعی می کنم جلوی اشک هایم را بگیرم. آرام می گویم: چطور بهت بگم مادر؟
یکباره بلند می شــــود وهراســان  روبه رویم  می ایستد. تمام چروک های صورتش دور چشم هایش جمع می شوند. با صدایی که ناباوری و بغض را در خود دارد می پرسد: ابراهیم یا اسماعیل؟
اشک هایم دانه دانه روی دامنم می چکد تمام توانم را توی دهانم می ریزم و با بغضی که یکباره می شکُفد می گویم: هر دو، هر دو،  هر دو …
همان جا کنار قالی، مثل تکه ای یخ که از شدّت گرما ذوب شود وا می رود. دستش را میان رشته های ظریف قالی می برد؛ لحظه ای بر گل های ریز و درشت قالی خیره می مـــــاند و بعدآرام می گوید: بلند شو.
صدایم گرفته، نمی توانم جلو هق هق بلندم را بگیرم ،با صدای بلند می گویم: بلند شوم چه کار کنم؟
مادر آهی از ته دل می کشد و می گوید: بلند شو قالی ابراهیم را بردار باید برویم امامزاده احمد.
و به طرف در می رود. کفش هایش را می پوشد و بی اعتنا به حال و روز من ادامه   می دهد: دخترم شمع و گلاب هم یادت  نرود …
نویسنده : فرزانه ایران نژاد

منبع: وبلاگ امیران قافله شهادت

اما برنده  مسابقه : شماره بندی افراد: گمنام شماره ۵  تابستان شماره ۲۵  منصف شماره ۱۵  نوه دگه حجی مراد شماره ۴۵  مهدی امیدوار شماره ۳۵  علی اکبر ایزدی شماره ۵۵  با توجه به رای گیری از دوستان  برنده اولین مرحله مسابقه سی و سه سؤالی اقای مهدی امیدوار با ۴ رای میباشد که به ایشان تبریک میگوئیم  مهدی اقا هم لطف کنند و شماره کارت عابر بانک خود را برای ما به شماره ۰۹۳۸۲۲۳۹۳۶۷ ارسال کنند .

ضمنا اخرین مهلت پاسخ به سؤالی که جناب دیشدوو طی یک عکس خواسته بودند تا بعد از عاشورای حسینی خواهد بود فقط با پیامک و ایمیل shohada33@yahoo.com

شهدا را از یاد نبرید

 

درباره نویسنده

مطالب مرتبط

12 نظر

  1. نوه ديگه حجي مراد

    داستان خیلی زیبا و تاثیر گذاری بود.
    آقا خاش بحال مهدی . نمیم چو مو برنده نرفتم :R: . اگر یک نفر دگه ب مو رای مدا مساوی بیم . اما خاب شانسم خیله هم بد نیه . یک کمه خوشحال بشم .
    جدای از شوخی دست همتون درد نکنه . زحمت می کشین . مهدی آقا بر شما هم مبارک باشه . انشاا.. پولش بهت بچسبه . هر چند فکر کنم پوله جیب به جیب باشه.

    پاسخ
  2. زمستان

    به مهدی اخ المحمد ال ثانی تبریک میگم.همشر ایکه بنخوری.بگذر بیایم خدی هم باخرم.دکوجت میی کنی اونار خاب؟
    داستان محشری بود.فعلا تو حال و هوای داستانم.ابراهیم و اسماعیل با هم قربان شدند….
    خویش فربه مینمایم از پی قربان عید
    کان قصاب عاشقان بس خوب و زیبا میکُشد….
    خدا قوت جانانه به گروه سبکبالان هووووووووووووو

    پاسخ
  3. سبکبالان

    با عرض پوزش از اینکه داستان مذکور با خط ریز تایپ شد این بدلیل اشکالیه که در سیستم بنده وجود دارد و نتونستم سایز خطشو تغییر بدم برای مطالعه بهتر می تونید به وبلاگ امیران قافله شهادت مراجعه کنید وبلاگ قشنگیه برای انهایی که می خوان از شهید و شهادت بیشتر بدونن

    پاسخ
  4. آمیتیس

    اول از همه به آقا مهدی گل تبریک میگم. ولی یه کاری کن آقا مهدی واسه اینکه دل همه بچه های حیتا رو به دست بیاری پول رو بین بچه های حیتا تقسیم کن. :U: :U:
    این همه چشم به اون پول چشم دوختن فکر نکنم به این راحتی از گلوت پایین بره اقا مهدی. :OP: :OP:
    به همون دلیلی که آقای مدیر گفتن منم نتونستم متنتون رو بخونم ولی بعدا میخونم.

    پاسخ
  5. پاییزان

    من متن رو خوندم خیلی هم بغض کردم و نزدیک بود بشینم و هاهای گریه کنم ولی خودم رو نگه داشتم :R: . به آقا مهدی هم تبریک از اونجایی که من بهت رای دادم حقشه یکم از جایزه به من هم برسه :soot: امیدوارم بتونم توی مسابقه های بعدی شرکت کنم.

    پاسخ
  6. خارخلینگ

    هل من الناصر الینصرنی
    آقا جان سبکبالان! عربیش غلطه غلطه کی غلطه!
    هزارو چار صدساله که هی ورخوندن و نویشتن «هل من ناصرٍ ینصرنی» «هل من ناصرٍ ینصرنی»«هل من ناصرٍ ینصرنی»«هل من ناصرٍ ینصرنی»«هل من ناصرٍ ینصرنی»

    شما هنوز از بر نه‌کرده‌ین؟ اگر حمد و قل هو الله ر هم د نماز همی جوری بخنن نمازاته باطیله. شما چی جور شیعه ین؟ […] بری همی وهابیا ورمگن شیعه ها مسلمو نه‌ین.

    پاسخ
  7. پاییزان

    بخاطر همین چند غلط املایی وهابیا گفتن شیعه ها مسلمان نیستن :OO: :OO: :OO: . حالا مثلا وهابیا خیلی آدمای مهمی هستن که همچین نظری دادن و بعد برای شما اینقدر نظرشون مهم بوده که اینجا آوردین. :OO: . وقعا که :OL: :OL:

    پاسخ

نظرات

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.