وگلّه هایی که مردند

با سلام خدمت همه دوستان در قسمت قبلی مصائب یک رودمجنی  یکی از دوستان نظری داده بودند با این مظنون: (کاش به موضوع گله و دوشیدن شیر و نحوه دادو ستد آن بیشتر پرداخته می شد در این مورد میشد قدری عقب تر بروید و شکوه گذشته که از آن نام بردید را حد اقل یاد آوری و جلوه گر می ساختید) حالا چون امکان توضیح بیشتر در این مورد در مصائب یک رودمعجنی نیست  بر ان شدم تا طی مطلبی خاص به یک سنت دیگر رو به فراموشی بپردازم

صدای خروس همسایه بلند شد  گنجشکها روی درخت توت کهنسال توی حیاط جشن صبحگاهی برپا کرده بودند   صدای مناجات پدردر فضای خانه محقر و کوچک روستایی طنین انداز بود ، پسرک ارام  ارام بیدار شد  چشمانش را باز کرد صدای چار نعل چارپایی از توی کوچه به گوشش رسید از جا پرید و با شتاب مادرش را صدا زد: « ننه کجایی زودباش که دیر شد ادما دارن میرن » مادر کنار الادین نشسته بود وداشت برای پدر چای می رخت  ارام و خونسرد در چواب پسرش گفت « هنوز زوده برو بخواب نیم ساعت دیگه بیدارت میکنم » اما پسرک تاب نداشت خیلی خوشحال بود اخه امروز شیر گله سهم اونا بود

صدای قیچ قیچ  درب چوبی خانه نشان از وقت رفتن به گله را دارد پسرک سوار بر الاغ خاکستری رنگی که از خانه بیرون امد ومادر پشت سر پدر هم چوب گماری (۱) و توبره اش (۲) را برداشته ودر خورجینی که توی ان چند دبه سفید  کوچک و بزرگ است می گذارد تا بسوی دامگاه که در کال سر پوشت(۳)  قرار دارد حرکت کنند  ازخطه حجی اباد به سمت کال میرزا موسی که نگاه می کنی زنهایی را می بینی که  یا دیگچه بر سر گذاشته اند یا سطل سفیدبه دست و به سمت دمگاه در حرکتند

فرار همه وسط اولین دره است دره ای بن بست عمیق وکم طول که در گوشه ای از ان حصاری بسته اند با چوب و خار و هیزم .عمو حسن مثل همیشه قبل از همه امده و در بغل کوه خوابیده است تا گله برسد زندگی او به لبنیات بسته است اگر گله نباشد می میرد.  پسرک همراه پدر و مادرش به اغل می رسند   زنان یکی یکی  به مقصد می رسند کم کم سرو کله گله از گوشه دره پیدا می شود پسرک در پوست خود نمی گنجد به سمت عمو حسن می دود اورا خیلی دوست دارد همچنان که می دود می گوید « عمو عمو گله امد ، امروز شیر از ماست » عمو حسن از جا بلند می شود  وبا آغوشی باز از پسرک استقبال می کند و میگوید«مرحبا عمو مرحبا  ».

زنهامشغول دوشیدن گوسفندان می شوند  تعداد زنها خیلی زیادند شاید به سی نفر برسند  پسرک گردن گوسفند هایی که پدر از میان گله پیدا می کند می گیرد و مادر ارام می دوشد  ته مانده پستان گوسفندان را نگه می دارد تا بره و بزغاله ای که پشت کوه روبرو منتظر فریاد عمو حسن مانده است بخورد . عمو حسن هم گوسفندانش را خودش می دوشد  شاید در همین موقعیت در هفت هشت مکان دیگر تعدادی زن مشغول دوشیدن شیر گوسفندان باشند این اخرین گوسفند است که پسزک گردنش را گرفته است حالا زنان از کار طاقت فرسای دوشیدن شیر خلاص شده اند و یکی یکی با سطلها و دیگچه های پر از شیرشان به سمت دسته گاهها  (۴) میروند  دو یا سه دسته گاه تشکیل داده اند  و باید  شیرها را تقسیم کنند  حلا عمو حسن دستش را تا کنار گوش بالا میبرد و فریاد می زند « هو هو هو هووووووووووووو هو هو هو هووووووووووو سرو کله خلَمه ها(۵) از پشت کوه پیدا شد پسرک تمام گله را برای این لحظه اش دوست دارد شیوه دویدن بره ها و بزغاله ها به سمت  مادرانشان واقعا دیدنی است  در این فرصت زنان  در دسته گاهها دور هم جمع شده اند تا شیرهای جمع اوری شده را تقسیم کنند تقسیم شیرها از این قرار است:

«« دیگچه ای که از همه بزرگتر است را به عنوان دیگچه (۶) شاخص از همان روز اول گله انتخاب کرده اند، هر کدام از زنان مقدار شیری که را که خودش دوشیده است در داخل دیگچه یا ظرف شاخص می ریزند بعد مسئول دسته گاه که مورد اطمینان همگان است   کرتوک  (۷) را که از همان روز اول از چوب  درست کرده ند  در داخل دیگچه می گذارد  مقدار شیری  که فرد مورد نظر دوشیده است مشخص میشود مسئول دسته گاه به فرد باسوادی که کنارش ایستاده می گوید « بنویس، عمو حسن یک چینگ ته و نصف خرَّم (۸) » حالا باید طلبکاری و بدهکاری صاحب شیر با عمو حسن مشخص شود مسئول دسته گاه  از فرد باسواد می خواهد تا دفتر را ورق بزند و مقدار شیری که عمو حسن از صاحب شیر گرفته پیدا کند  وبعد خطاب به مسئول دسته گاه می گوید « صاحب شیر یک خرَّم مانده به چینگ ته به عمو حسن داده » حالا یک خرَّم و نیم از شیر را به عمو حسن میدهند و بقیه شیر را در دبه هایی که صاحب شیر اورده خالی می کنند و نوبت نفر بعدی می شود ، باز مسئول دسته گاه می گوید« بنویس ، فاطمه زن جعفر یک خرَّم مونده به چینگ بالا (۹) » وباز ورق می زند «صاحب شیر یک چینگ بالا از زن فاطمه زن جعفر  طلب است » مسئول رسته گاه یک خَّم بنویس به حساب فاطمه  وبه همین ترتیب تا کار تمام شود. بعد از اتمام کار مقداری از شیری که صاحب شیر باید به خانه ببرد جدا میکنند تا به مسئول دسته گاه بابت قبول مسئولیت  و چوپانها  بدهند »»**

تقسیم شیر تمام شده است پسرک دور شیرها چرخی  می زند و دستش را در دبه ای می کند و از کف موجود در شیرها انگشتی می گیرد و در دهان می گذارد  حالا همه رفته اند و فقط پسرک و مادرش مانده اند پدر شیرها را بار الاغ می کند و از انها خداحافظی می کند و به میان گله می رود ، امروز نوبت چوپانی اوست . عمو حسن برای کمک به  دو نفر چوپانی که شیفت چوپانی انهاست  می ایستد  تمام گوسفندان و خلمه ها را به داخل اغل هدایت  می کنند بابد بره ها و بزغاله ها را از مادر هایشان جدا کنند این بهترین روش  است  بعد از رفتن گله عمو حسن به دنبال زندگی خود میرود تا باز فردا روزی دیگر و روز از نو روزی از نو  .

سالها می گذرد ابر ها قهرشان گرفته است  دیگر میل باریدن ندارند ، سر وکله اشرار و افاغنه در کوههای اطراف پیدا شده است  مردم  به خصوص گله دارها احساس نا امنی می کنند  تمایلات به گوسفند داری کم می شود مهاجرتها قوت می گیرد ، و گله ها می میرند.حال پسرک بزرگ شده است دفتر و دستکی بهم زده و به مدرسه می رود  مردی از بلند گوی مسجد جار می کشد « انا لله و انا الیه الراجعون  حسن رنجبر  دار فانی را وداع گفت» پسرک سر جایش میخکوب می شود نگاهش به خانه عمو حسن است چند نفر زیر تابوت  عمو حسن را گرفته اند و از کوه به پایین می اورند  باورش برای پسرک سنگین است اشکهای پسرک مرگ عمو حسن را تایید میکنند مردم عمو حسن را به دل خاک می سپارند . اما حالا سالها از ان روز میگذرد دیگر خبری از پسرک نیست او هم مثل خیلی ها هجرت کرده است  و همه چیز را به باد فراموشی سپرده است اکنون پسرک هم مرده است  پسرک مُرد چون عمو حسن مُرد ، عمو حسن مُرد چون گله مُرد   و گله مُرد چون طبیعت مُرد ..

 ۱- چوب گماری: چوب دستی که از ان برایچوپانی استفاده می کنند

۲- توبره : نوعی خورجین کوچک که بر پشت نهند

۳- کال سرپشت : این کال به صورت دره ای کوچک است که در جاده ان طرف اب قرار دارد و قدیمها یکی از دامگاههای  رودمعجن بود

۴- دسته گاه :مکانی که گوسفند داران شیر ها در انجا تقسیم می کنند معمولا هر گله از چند دسته گاه تشکیل می شد

۵- خلَمه: به گله بره ها و بزغاله ها گویند قدیم گله هر گله سه قسمت بود ۱ -گله شیری که شامل میشها و بزها بود ۲- گله خلَمه ۳- گله نر بزها و قوچها

۶- ظرفی مسی شبیه دیگ اشپزی که در ان شیر می دوشند

۷- کرتوک:  در قدیم برای اندازه گیری مقدار شیر چون مترو اندازه ای در کار نبود تکه چوبی  بیست یا سی سانتی  که دارای چند گره کوچک بود  را از درخت جدا می کردند  که به ان کرتوک می گفتند

۸- خرَّم : روی کرتوک با چاقو به فواصل منظم شیارهایی ایجاد می کردند  که به خرَّم معروف بودند

۹- چینگ : همان گره های روی کرتوک را گویند

نکته :  تمام این اصطلاحات اکنون در میان مردم  رایج است اما کم کم دارد رو به فراموشی می رود

درباره نویسنده

مرادی (نوه حجی مراد) حسین

اشتباه نکنید او همان نوه حجی مراد است. « در رودمعجنی بودنش باید شک کرد آنکس که حجی مراد را نشناسد»

مطالب مرتبط

8 نظر

  1. جگر گوشه

    کودکیهایم
    در زلالی جویبار
    در امیختگی صداقت
    و در همسایگی سبزه و اب
    رشد یافت
    و در همهمه ی دود وصدا
    در هزار توی برجها
    و رفاقت پر رنگ ریا
    گم شد
    ای تو بهانه ی همه دلتنگیها…..
    بله یادش بخیر اون روزها اون ثانیه ها که مفتی مفتی رفت از کف ما ماجرای کرتوک شیر و یاداوری نحوه بده بستون ان جالب بود اصطلاحات خاصی داشت چیزهای کمی ازش در خاطرم هست مثل گره نیمنی یا برروش زور خال یا دو گرهی و بقیه اش را از دوستان اگر کسی میداند یاری کند. با تشکر از شما و دوستان :gol:

    پاسخ
  2. زمستان

    خدا عمو حسنو رحمت کنه.خدا همه ی عمو حسنای زحمت کش و بی ادعا رو رحمت کنه.اخرش خیلی نا امیدانه تموم شد.اینقدر تلخ و ناامید چرا؟نه طبیعت مرده نه گله ها.درسته اوضاع خوب نیست اما این به معنی مردن نیست.قطعا همه چیز تغییر خواهد کرد.طبیعت زنده میشه،گله ها زیاد میشن وپسرک ها و عمو حسنهای دیگه ای دوباره همه چیز رو وربه راه خواهند کرد.دیر یا زود این اتفاق میافته.”ان مع العسر یسرا”
    خدا قوووت هووووو

    پاسخ
  3. مجتبی عبدالهی
    مجتبی عبدالهی

    بنظر من این یکی از بهترین مطالبت بود در تاریخ حیتا.
    من یک بار به گله رفتم با عمه گرام که خاطره اش بااین نوشته زنده شد. فک کنم دبستان بودم و دفتر نوشته ها رو دادن و گفتن بنویس بروش زور خاله……
    خدا قوت نوه حجی مراد .
    با نظر زمستان هم با تلخ بودن بیش از اندازه انتهای داستان موافقم.

    پاسخ
  4. افرا بهشتی

    خسته نباشین، خوشحالم که با یکی دیگه از سنت های روستایی آشنا میشم، قبلا در این باره زیاد شنیده بودم ولی نه با این جزئیات. منم مث جناب منصف و زمستان معتقدم پایان تلخی داشت که نشون میده این سنت برای شما مبدل به یه نوستالژی شده اما ان شاالله اوضاع این طور نمیمونه و همه چیز درست میشه. به امید اون روزها :gol:

    پاسخ
  5. پاییزان

    منم یک بار به گله رفتم دوران بچگیم. یادمه صبح خیلی زود بیدار شدم فکر کنم زودتر از کسی که میخواستم باهاش برم اما از شانس بد روزگار اون روز نمیدونم چرا حال بدی داشتم و از ترس اینکه نبرنم هیچی بروز ندادم و به هر بدبختی بود گله رو رفتم خیلی جالب بود اما چون بچه بودم چیز زیادی نمیفهمیدم. خدا قوت مطلب خیلی جالبی بود. :gol: :gol:

    پاسخ
  6. امیدوار محمد
    امیدوار محمد

    “از جا پرید و با شتاب مادرش را صدا زد: ننه کجایی” :YY:
    نمدونم چرا ولی خندم گرفت. یاد اون روزای خودم افتادم که تازه اومده بودیم شهر، در برزخ رودمعجنی و کتابی گپ زدن بودم.
    آقا یا کاملا شهر بنویس یا دهتی، مثلا “ننه هوووووو چیگر منی … ”

    پسرک مُرد چون عمو حسن مُرد ، عمو حسن مُرد چون گله مُرد و گله مُرد چون طبیعت مُرد.
    ریتمش شبیه این شعر سهراب بود اما مضمون اش تفاوت داشت.

    چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب…
    اسب در حسرت خوابیدن گاریچی…
    مرد گاریچی در حسرت مرگ…

    خیلی قشنگ نوشته بودی، اجازه بدین من وایسم و دست بزنم
    :SS: :SS: :SS: :SS: :SS: :SS: :SS: :SS: :SS: :SS: :SS: :SS:

    من تا حالا به سر گله نرفتم و این اصطلاحات خرّم و چینگ و نحوه اندازه گیری شیر خیلی برام جالب بود. نمیدونم اینا هم مثل دفعات قبلی کاملا واقعیت بود یا تخیل هم داشت ولی در هر صورت خیلی قشنگ بود. یکی از نقاط قوتش هم توصیف احساسات پسر کوچولوی داستان در موقعیت های مختلف بود که خیلی خوب از کار در اومده بود.

    یه انتقاد کوچولو ، اینکه اگه در آخر یه بار داستان رو خودت کامل بخونی با فونت درشت تر ، اشتباهات تایپی کمتر میشه، البته اینا چیزی از ارزشهای این داستان کم نمیکنه.

    یه فایل تصویری کوتاه از همین تقسیم شیر در دمگاه به دستم رسیده که براتون میذارم، امیدوارم بزودی بخش دانلود ویدئوی حیتا هم راه بیفته دانلود کنید از اینجا

    پاسخ
  7. نوه ديگه حجي مراد

    من دیر رسیدم پسر عمو ولی خوندم . خیلی قشنگ بود . خیلی خوب توصیف کرده بودی .
    یاد عمو حسن که البته ما بهش عمو لّلو می گفتیم بخیر و روحش شاد
    من هم خاطره های زیادی از گله دارم که اگر عمری باقی بود و زمان فرصت داد یادی خواهیم کرد

    پاسخ

نظرات

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.