داستان مینی بوس۱۳

سکانس بیستم:(داخلی-مینی بوس-مون راه

دخترک سرش را به پشتی صندلی تکیه داده وچشمانش را بسته.از حال رفته گویا.مادر دخترک دستش را روی پیشانی دخترک میگذارد.دخترک تکان کوچکی میخورد،مثل تکان برگی نی بوس-مون راه از وزش نسیمی، اما چشمانش را باز نمیکند.مادر دستش را از پیشانی دخترک برمیدارد و زیر لب ذکری میگوید و تکیه میدهد به صندلی و همانجور زیر لب چیزی میخواند. هرچند هنوز هضم بوی تند غذای ترش شده  قدری سخت است اما کم کم شامه ها دارد عادت میکند به این بو و دیگر کسی دماغش را نگرفته.مایع سفید  وسبز زیر پا  همچنان هماهنگ با  بالا و پایین رفتنهای جاده  بالا و پایین میرود و از دست کسی هم کاری ساخته نیست. باید سوخت و ساخت.زنی که نوزادی به بغل دارد روی صندلی تک نفره نشسته.بچه اش  با آرامش تمام خوابیده ونفسهایش آرام و پشت سر هم بالا و پایین میرود.گاهی لبخندی روی لبان بچه مینشیند.انگار توی خواب رویایی دیده است.اینجور وقتها مادر میگوید:

-«بچه خوردیا هروقت دخو مخندن فریشته یر دخو مبینن»(۱)

گویا این نوزاد هم فرشته ای را در خواب دیده ولی نمیدانم کدام فرشته  توی این بلبشوی «تُل» و بو و «قیل و قِیطال»حاضر شده است بیاید به خواب این نوزاد.اگر واقعا همچین فرشته ای پیدا شده و اینقدر مرام گذاشته و قدم رنجه کرده وحاضر شده  در همچین محیطی به خواب نوزاد  بیاید  که «دمش گرم و سرش خوش باد». حقیقتا اگر« از آمدنش خبر میداشتیم» سزوار بود که « در رهگذرش تخم سپنج میکاشتیمم».نوزاد اینقدر با آرامش و فارغ از همه ی سرو صداها و دلشوره ها وبوها خوابیده که انگار اصلا در این دنیا نیست.دل آدم لک میزند برای یک مثقال از آرامشش و بی اختیار با خودش میگوید کاش فرشته ها به خواب آدم بزرگها هم می آمدند و کمی از آرامش نوزاد را به آدم بزرگها هم هدیه میکردند که آنها محتاج ترند.

زن نوزاد را روی پاهایش خوابانده و خودش هم سرش را تکیه داده به صندل و«پونکی»(۲) میزند.زن همانجور که در حال تردد بین عالم خواب و بیداری است ناگهان«جیرق» میشود. چشمانش را تا ته  باز میکند.کمی دور وبر را نگاه میکند .نگاهی به نوزاد روی پاهایش می اندازد.به سرعت نوزاد را از روی پاهایش برمیدارد.انگار تازه متوجه شده چه اتفاقی افتاده.نوزاد هنوز  خواب است هرچند با حرکت مادر«غُن غُنی» میکند اما بیدار نمیشود.زن دستش را به زانوی خودش میکشد و بعد به نشیمنگاه نوزادش.هر دو خیس است.با صدای بلند میگوید:

-ای خدا مرگم دَ،ای کی نَم دَیه؟(۳)

خطاب به شخص خاصی این را نمیگوید.مردی که بالای سر زن ایستاده است وسگرمه هایش  عین گره کوری که به طنابی می افتد درهم است وخیال باز شدن ندارد، با اوقات تلخی میگوید:

-چیشیَه صغرا؟بچَ چیگر رُفتَ؟(۴)

زن همانجور که نشیمنگاه بچه را انداز ورنداز میکند با دلشوره ای آمیخته به چاشنی ترس میگوید:

-نم دَیَه ده و دنیامر نجیست کیردَ(۵)

مرد بی حوصله و با اوقاتی تلختر از پیش میگوید:

-خبرت مگر د کُهنه و شُونی نِپِچوندَ بییش؟(۶)

صورت وپیشانی زن چشمه ای شده که دانه های ریز عرق  از آن میجوشند.صورت زن گُر گرفته و عرقش دم به دم زیادتر میشود.همانجور هراسان و سرگردان  میگوید:

-چرَ خبر مرگم امبا نمدنَم چو واز نَم دَیَ.بنظرُم شونیشر بد دبستَیُم از کنارای پایش کَش کیردَ(۷)

مرد که اعصاب خوردی بر اوقات تلخی و بی حوصلگیش اضافه شده و گره سگرمه هایش دم به دم کورتر میشود  با لحنی سرزنش آمیز میگوید:

-خدایا دگورت کنم کی  هَم یَک شونیه بلد نِیی دَبستی.وع تو چی مرگه د دنیا بلدی؟(۸)

و سری به تاسف تکان میدهد وزیر لب خودش را وزنش را وبچه اش را و مینی بوس را و کلهم اوضاع را وباعث و بانی اش را  به باد فحش میگیرد. از یکی به دوی زن وشوهر بچه از خواب بلند میشود.دور وبر را نگاهی میکند.لب ورمیچیند و اماده میشود که بزند زیر نعره اما تا میخواهد فضای مینی بوس را آکنده از صدای گریه اش کند، زن بلافاصله  بچه را میچسباند به سینه اش.نوزاد مچ و موچی میکند و سر در گریبان مادر از کار دنیا فارغ میشود. زن گیج و حیران مانده است چه کند.زن جا افتاده ای که صندلی عقبتر نشسته سرش را جلو می آورد و آرام میگوید:

-فقط نَم دَیَه؟(۹)

زن  سرش را برمیگرداند.روسریش را که کمی عقب رفته با دست جلو میکشد و میگوید:

-نه حجیه.اسهالَ.از شونیش بدَر رِختَ دنیامر نجیست کیردَ(۱۰)

حالا کم کم دارد بوی جدیدی به بوهای داخل مینی بوس اضافه میشود.این بوی جدید هنوز خوب جا نیفتاده.در حال نبرد با بوهای قدیمیست اما کم کم دارد در گوشه و کنار مینی بوس برای خودش جای پایی باز میکند.بوهای قدیمی مقاومت میکنند اما بوی جدید با حرکت لاکپشتی به پیشرفت خودش ادامه میدهد.نبرد سختی درگرفته است بین بوهای قدیم که میخواهند بمانند و این تازه وارد که میخواهد جایی برای خود باز کند.هرچند به علت کثرت بوهای مختلف دیگر شامه ها قدرت تمیز و تشخیص بوها را از دست داده اند اما اگر دقت کنی تا حدودی میتوانی ظهور یک بوی تازه را در فضای مینی بوس حس کنی.

زن جا افتاده همانجور آرام و با طمانینه میگوید:

-کَهنه و شُونی برش اَووردَیی؟(۱۱)

زن پاسخ مثبت میدهد.زن جا افتاده بدون معطلی با صدای بلند میگوید:

-رُمضعلی کَ نگاه دَر کی ای بچَ نَم دَیَه بیید عوضش کنِم(۱۲)

صدای غُرغَر از گوشه و کنار بلند میشود.رشیدی هم زیر لب غرغری میکند و میگوید:

-حجیه تا شهر چیز دگَ یه بنمونده العان مرسم کریِ نمنه نگاه درُم(۱۳)

زن جا افتاده با عصبانیت میگوید:

-کرِیِ نمنه چیشیه؟نگاه در کی ای بچَر نمشه ایجوری تا شهر ببرِم(۱۴)

زن اینقدر مصمم وبا صلابت حرف میزند که هیچ کس جرات اعتراض علنی به خودش نمیدهد. رشیدی سرس تکان میدهد و با بی میلی میزند کنار و می ایستد.دوباره ایستاده ها همه میریزند پایین.البته با غرغرهایی زیر لبی.دو زن  بچه را میبرند پایین.«نَهلیَش» را کناره جاده پهن میکنند  ومشغول رتق وفتق امور بچه میشوند……

ادامه دارد………………………………………………………………………………

۱-بچه های کوچیک هر وقت توی خواب میخندن فرشته ای رو تو خواب میبینن

۲-پونکی=افتادن پلکها روی هم.حالتی که ادم خوابش می اید اما نمیخواهد بخوابد.حالتی بین خواب و بیداری.خوابیدن و بیدار شدن سریع و پشت سر هم.

۳-خدا مرگم بده این کی نم داده؟

۴-چیه صغرا؟بچه چکار شده؟

۵-نم داده همه جام رو نجس کرده(دو دنیا کنایه از همه جا-خیلی زیاد-خیلی بزرگ)

۶-خبرت مگه لاستکش نکرده بودی؟(شونی=لاستیکی،که برای بچه های قبل از نسل پوشک مای بی بی بکار میرفت)

۷-چرا خبرمرگم ولی نمیدونم چرا باز نم داده.گمانم بد لاستیکش کردم.از کنار پاهاش راه افتاده

۸-(خدایا دگُرت کنم=ان شا الله که بمیری!!!)که یک لاستیکی هم بلد نیستی بکنی.تو چه مرگی بلدی؟

۹-فقط نم داده؟

۱۰-نه حاجیه.اسهاله.از لاستیکیش ریخته بیرون تمام دنیامر و نجس کرده

۱۱-کهنه و لاستیکی براش اوردی؟

۱۲-رمضانعلی نگه دار که این بچه نم داده و باید عوضش کنیم

۱۳-تا شهر چیز دیگه ای نمونده.الان میرسیم.نمیصرفه دیگه نگه دارم

۱۴-نمیصرفه چیه؟نگه دار که این بچه رو اینجوری نمیشه تا شهر برد

درباره نویسنده

علی نجفی

رودمعجن،ته 62.فرزند اصغر

مطالب مرتبط

22 نظر

  1. افرا

    سلام به جناب زمستان،
    یه سوال دارم، واقعا میشه همه این اتفاقای “لحشور” و “پلشت” همزمان تو مینی بوس اتفاق بیفته؟ البته غیر ممکن وجود نداره. حالا اینا خاطره های شخصی خودتونه یا از شنیده های دیگران هم چاشنی داستانتون کردین ؟ در هرصورت من بازم :O:
    خسته نباشید، :gol: امیدوارم این پلشتیها رو به پایان باشه :TT:

    پاسخ
    1. علی نجفی
      علی نجفی

      سلام علیکم.
      خب قدر مسلم همه ی این اتفاقا همزمان توی یک روز نیفتاده.اینها برایند همه ی اتفاقاتیه که در دفعاتی که من سوار مینی بوس شدم اتفاق افتاد.من کلا هدفم از نوشتن این داستان این بود که اوضاع مسافرت کردن در روزگاری که چیزی جز یک مینی بوس توی ده نبود رو تشریح کنم با تمام اتفاقاتی زیبا و لمشتی که برای مردم و مینی بوس می افتاد.این اتفاقات نتیجه ی حدود ده سال مسافرت کردن و امدن و رفتن با مینی بوس هست.این مژده رو هم بدم که به پایان داستان داریم نزدیک میشیم.

      پاسخ
  2. نسیم

    سلام برزمستان نویسنده داستان های حال بهم زن :O: من شنیده بودم که تومینی بوس رودمعجن زیاد اوضاع بروفق مراد نیس :N: امانمی دونستم در این حد حال بهم زن باشه ازمطلب خوبتون متشکرم ولی خودمونیم ها خیلی وحشتناکوباورنکردنیه حالم بدشد :O: :O: :N:

    پاسخ
  3. سلام بر نویسنده پلشت یه سوال دارم این مینی بوس کی به تربت میرسد من که توی مینی بوس نبودم حالم :O: شد وای به حال مسافرا لااقل از قسمتهای خوبش هم بنویس نظر اخر :O: :O: :O: :O: :O:

    پاسخ
  4. امیدوار محمد
    امیدوار محمد

    وسط این هم بلبشو نمیدونم این جمله از کجا به ذهنت رسیده”روسریش را که کمی عقب رفته با دست جلو میکشد” !

    ما همالا که د خنه بچه داری منم، دگه به ای چیزا عادت کردم، اصلا حالم بد نشد که هیچ خوشحالم شدم!!
    از زبان رمضعلی شنیدیم که گویا قراره این کشتی شکسته به تربت برسه، ما درخواست میکنیم که مقصد آخرش کاروانسرا بشه ، یک کمه هوم راجع به کاروانسرا بنویسی، همیجوری د جوی سیلو ادمار به ته نکنی، خیت و خونوک!

    اگه کسی حوصله داشت و میشمرد، این سری ۱۳ قسمتی به اندازه یک “اتوبوس” کاراکتر داشت، نمدنوم چین جوره اینا همر درو هم تپوند بین!؟

    ریتم این قسمت خیلی کند بود، ولی در کل دمت گرم و سرت خوش باد.

    پاسخ
  5. نوه ديگه حجي مراد

    سلام بر نویسنده داستانهای پلشت . خوشم میاد ای لقب رو دفعه پیش مو برت ورگوفتم حالا همه برت ورمگن. ای سری خیله پلشت نبو خیله نجیس بو وووووووووو. :MM: لقب نجیست را هم باید بدنبال پلشت اضافه کنیم. نویسنده داستانهای پلشت و نجیست. براستی که اگر همشیره گرامی اون زمان از این قضیه اطلاع می یافتند قدر مسلم شما را به خانه راه نمی دادند.
    راستی ای کلمه “پونکی” ر از کوجه اورده بیی . مو کی خادم اخیر لهجیم تا حالا ای کلیمه ر نشنفته بیم .

    پاسخ
  6. لطفی فاطمه
    لطفی فاطمه

    سلام به جناب زمستان
    مثل همیشه عالی بود :SS: به خصوص این قسمتهاش( کدام فرشته توی این بلبشوی «تُل» و بو و «قیل و قِیطال»حاضر شده است بیاید به خواب این نوزاد.اگر واقعا همچین فرشته ای پیدا شده و اینقدر مرام گذاشته و قدم رنجه کرده وحاضر شده در همچین محیطی به خواب نوزاد بیاید که «دمش گرم و سرش خوش باد».
    در حال نبرد با بوهای قدیمیست اما کم کم دارد در گوشه و کنار مینی بوس برای خودش جای پایی باز میکند.بوهای قدیمی مقاومت میکنند اما بوی جدید با حرکت لاکپشتی به پیشرفت خودش ادامه میدهد.نبرد سختی درگرفته است )
    کمکم دارین با این داستانتون در همه اعضای حیتا توانایی تحمل موارد :O: زیاد میکنین :YY:
    اینو از اونجایی میگم که این شکلک :O: هردفعه داره کمتر میشه،احسنت به شما :SS:

    پاسخ
  7. پاییزان

    سلام علیکم جناب زمستان.خیلی جالبه که توی داستان مینی بوس ابتدا همه منتظر ورود حجی مریم بودند حالا همه منتظرن ببینن کی این بوهای زیبا تمام میشوند. یعنی قضیه ورود حجی مریم و بوهای مینی بوس اصل داستان رو تشکیل میدن. جالبه که نوزاد با اون خرابکاری که کرده باز توی خوابم میخندیده. :YY: . راستی جناب نوه دگه چطوری شما این کلمه پونکی رو نشنیدین من که سنم از شما خیلی کمتره بارها این کلمه رو از بی بی خدابیامرزم شنیدم اونم موقعی که برای نماز وضو میگرفت و بعد کلی خوابیدن و خر و پف کردن میگفتیم بی بی دوباره وضو بگیر میگفت |(نه نه جان پونکیه بو :OO: ). خدا قوت جناب زمستان :SS: :gol:

    پاسخ
  8. نوه ديگه حجي مراد

    سلام بر خانم پائیزان . احتمالا ابن کلمه پونکی از کلمات مخصوص گویش مردم اون حد او و بویژه شخص بی بی محترم شما می باشد. من خود با گویش مرحوم حجی خدیجه از نزدیک آشنایی داشتم . از اینجور کلمات بسیار داشتند. بهرحال اصطلاح جالبی بود تا به حال نشنیده بودم

    پاسخ
  9. عبداللهی سارا
    عبداللهی سارا

    سلام بر جناب زمستان.
    چقدر در توصیف صحنه های کثیف استادید. :YY:
    تا حالا که همش اتفاقات لمشت را توصیف کردید اکر امکان داره یه مقدار هم از صحنه های زیبا توصیف کنید حال و هوای مینی بوس عوض بشه.
    خسته نباشی :SS: :SS:

    پاسخ
  10. اوحده اوو

    خب مثل اینکه من همیشه نفرای اخرم برای نظر دادن . از بحث شیرین لمشتیای داستانت که بگذریم که منو خیلی میگیره استفاده از جملات کوتاه ادبی تو این همه لحشورگری واستفاده مناسب از اونا وعجین شدن با متن داستان زیبایی کارو دو چندان کرده دمش گرم و سرش خوش باد».از آمدنش خبر میداشتیم» وامثال اینا برام جالب بود که یک متن هرچقدر هم میتونه لحشور باشه در عین حال میتونه با این جملات قشنگ آمیخته بشه دست مریزاد وخدا قوت . راستی آنشرلی نمیخواد وارد داستان بشه :YY:

    پاسخ
  11. ناشناس

    خداقوت جناب زمستان
    خدمت جناب اوحده اوو عرض کنم باوجود ” گشت ارشاد حیتا” چنانچه آنشرلی وارد بشه داستان مینی بوس با سانسور مواجه خواهد شد.

    پاسخ
  12. زهرا ارمی
    زهرا ارمی

    سلام اقای زمستان شما اون لحظهای که توی اتوبوس بودید احتمالا از خنده غش نکردین واقعا خیلی جالب بود از شما ممنون میشم اگه زود به زود داستان مینی رو بگذاریدعالی بود :U: :ZZ: :YY: :gol:

    پاسخ
  13. مجتبی عبدالهی
    مجتبی عبدالهی

    من چند وقتیه فرصت نظر دادن پیدا نمیکنم .کمی مجال نظر یافتیم.
    داستان دیگه به جا افتادگی رسیده که حالا حالا ها سخت میشه ازش انتقاد جانانه کرد.
    البته بنظرم اگه از حالت اغراق کمی دور میشدی و همون واقعیت رو کمی پر رنگ میکردی بهتر میگرفت. اینکه مایه کف اتوبوس این ور و اون ور بره برای هیچکس قابل ترسیم نیست.
    یعنی اگه بشه ترسیم کرد زنی به راحتی با اون مایع کف مینی بوس کنار بیاد از نم دادن بچه نباید کوچکترین شکایتی بکنه.
    خدا قوت هووووووووووووووو

    پاسخ
  14. ناشناس

    سلام جناب زمستان بسیار عالی بود ولی به قول بچه ها چرا همش دارین از این صحنه ها ی بد میگین صحنه های جالب دیگه ای هم داخل مینی بوس رودمعجن اتفاق می افته مثل خرابی مینی بوس وسط راه…….در هر صورت خسته نباشید ….گندم :VV:

    پاسخ
  15. ناشناس

    این کجا بود؟! ندیده بودمش!!
    از همه قسمتای مینی بوست قشنگتر بود مخصوصا توصیف حاتهای نوزاد :SS: من یکی که جدی جدی هوس کردم :VV:
    شفت بخیر زمستانی نی

    پاسخ

نظرات

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.