حاجی نایب (درگذشتۀ ۱۳۳۷)

حاج عباس علی ایزدی مشهور به حاجی نایب (زادۀ ۱۲۷۷ در گذشتۀ ۱۳۳۷ شمسی)

در سالهای ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۷ شمسی، نایب الحکومۀ بلوک رودمعجن و حومه را بر عهده داشت .  از  عصر قاجار به بعد تربت حیدریه  هفت نایب الحکومه داشت که یکی از آنها رودمعجن بود. حاج نایب پس از پدرش حاج لطفعلی بیگ نیابت حاکم تربت ر ا در  منطقه بر عهده داشت و از قدرت و نفوذ زیادی در بلوک تربت برخوردار بود. او در تابستان ۱۳۳۷ به دست یک چوپان رزگی در  حوالی مزارع  چنار کشته شد. و در مزار رودمعجن در کنار پدر، مادر و خویشانش به خاک سپرده شد.  حاج نایب، پسر حاج لطفعلی بیگ است و نام مادرش لیلا بود. حاجی نایب سه پسر (هوشنگ، علی، قهرمان) و چهار دختر (تاجی، میمنت، اقدس، شمسی) داشت.

پیش از این در  دو یادداشت با مرحوم حاج لطفعلی بیگ آشنا شدیم که می توانید در این پیوندها ببینید:

۱. عکس حاجی لطفعلی بیک

۲. سندی از زندگی او (مصالحه نامه اموال زوجۀ حاج لطفعلی بیگ)

درباره نویسنده

فتوحی محمود

زادۀ 2 شهریور 1343. فرزند نورالله. روستای رودمهجن. تربت حیدریه. خراسان رضوی. دانش آموختۀ ادبیات فارسی دانشگاه تهران: 1374. استاد دانشگاه فردوسی مشهد.

مطالب مرتبط

18 نظر

  1. اوحده اوو

    با تشکر از جناب دکتر از سری مطالبی بود که من خودم خیلی دوست داشتم اطلاعی در مورد داشته باشم وبه علت تنبلی، زیاد پیگیرش نبودم .در باره حاج لفعلی بیک هیچی نمیدونستم وعکسشو دیدم برام جالب بود وتازگی داشت . منتظر اطلاعات جالبت از این افراد هستم :gol: :gol:

    پاسخ
  2. مجتبی عبدالهی
    مجتبی عبدالهی

    عجب عکس با کیفیتی .اگه همین الان عکس بگیریم به این کیفیت در نمیاد.ایشون چقدر تشابه با یکی از بازیگرانخارجی داشتند.
    در خصوص ایشون داستان های زیادی شنیدم مخصوصا داستان چوپان رزگی.
    اشاره زیبایی بود . خداقوت

    پاسخ
  3. ایزدی علی اکبر
    ایزدی علی اکبر

    واقعا زیبا بود
    البته اون چوپان رزگی تا چند سال پیش که پدرم ازش خبر داشت زنده بود.
    حتی یه بار به محل کار پدرم که اون زمان در بایگ بود رفته بود حسابی با هم گپ زده بودن(فکر کن با قاتل عموت صحبت کنی!!)

    پاسخ
  4. امیدوار محمد
    امیدوار محمد

    این عکس، با تصویری از ایشون در ذهنم بود ۱۷۵ درجه تفاوت داشت :Y:
    داستان غم انگیز مرگ ایشون رو بار اول بود میشنوم ، نمیدونستم تو رودمعجن تا حالا قتل هم داشتیم.
    معرفی نامه کامل و دقیقی بود، من مدتیه میخوام این کارو برای اجداد خودم انجام بدم ولی اطلاعات دقیقی(تا بدین حد) ازشون ندارم، تصاویرش آمادس ولی اطلاعات مخدوشه!
    ایده های شما برای محتوای یک سایت اینترنتی و جامعه مجازی یک روستا واقعا متنوع و جذابه. من تازه فهمیدم چقدر این روستای کوچک ما جای کار داره. به هر گوشه ای از اون که دست بذاری میشه یه مثنوی نوشت!

    پاسخ
  5. علی نجفی
    علی نجفی

    عکس حاج نایب رو قبلا دیده بودم اما نه با این کیفیت.خیلی کیفیت عکس بالاست.به کروات توی عکس توجه کنید.عکس با کروات اونم توی اون سالها توی رودمعجن حتی تصورش هم غیر ممکنه اما اینجا عکسش جلوی ماست.منم قبل از اینکه عکس حاج نایب رو ببینم با تعریفهایی که از بزرگترها مخصوصا باباکلو حج حسنم از حاج نایب شنیده بودم کلا تصور دیگه ای از شمایل و تصویر حاج نایب داشتم.البته تقصیر بابا کلو بود چون داستانگوی خوبی بود و اغراق هم همیشه چاشنی کارش بود.
    یک سوال.حصار و فدیهه و رزگ هم زیر نظر رودمعجن بودن یا اونها توسط نایب الحکومه ی دیگه ای اداره میشدن؟

    پاسخ
  6. پاییزان

    خوب این عکس برای من تازگی نداشت چون دقیقا عین همین عکس رو توی گوشیم دارم که از روی عکس اصلیش تصویر گرفتم ولی بار اول که دیدم مثل بیشتر دوستان با اون چیزی که توی تصورم بود کاملا فرق داشت یعنی تصورم از خان یه روستا یه چیزی مثل یه مرد قوی هیکل با سبیلهای تاب داده و درشت اندام و … بود . خدا قوت. :gol:

    پاسخ
  7. مدرسی پروین
    مدرسی پروین

    سلام جناب دکتر به قول دوستان واقعا عکس از کیفیت بالایی برخورداره دستتون درد نکنه . من تا حالا عکسی از حاجی نایب ندیده بودم با تصوراتم ۳۶۰ درجه فرق میکنه فکر میکردم مردی باشن شبیه پسراشون مخوصا حاجی قهرمان با ابهت و هیکل مردانه که همیشه واسه من مردی با ابهت بوده و هست ولی از لحاظ ظاهری شبیه هستند . همیشه با تعریفهایی که از کارها و رفتارهای حاجی نایب خیلی زیاد از پدرم شنیدم حالا که عکسشون رو دیدم میتونم تصور کنم و حرفهای شنیده شده رو بهتر هضم کنم. ممنون دست مریزاد. :gol: :SS: :SS: :SS:

    پاسخ
  8. جگر گوشه

    سلام جناب فتوحی .چشم ما هم اولین بار بود به جمال حاج نایب روشن شدخدایش بیامرزد و اما در مورد مزار رودمعجن جه خوب شد اشاره ای شد من از خیلی از قدیمیا در مورد مزار سوال کردم که چرا مزار میگویند ش و در قدیمترا خیرات و نذر و نذورات زیادی برای مزار انجام میشد از جمله سالهای خشک سالی برای نزول باران یادمه همه کمک میکردند و جلوی مزار دیگهای زیادی بار میگذاشتند و بلغور میدادندو یکی از قدیمیها میگفت این مزار در اصل مقبره ی یک عارفی بوده که حاجت میداده و یکی هم میگفت که این زاهد یا عالم بزرگ از سادات بوده ونسب امامی داشته و دیگری هم به نقل قول از پدر مرحومش میگفت که بعضی شبها شب پره ا ی نورانی تا صبح دور سنگ مزار این عالم یا عارف میچرخیده که بعدها به علت دفن اموات متفرقه در مزار این شب پره هم ناپدید شده که البته این مورد اخری دور از ذهن بنظر میرسد حالا نمیدانم اطلاعات شما در مورد قدمت مزار و صاحب مزار تا کجاست خوشحال میشویم که بدانیم. حق یارتان

    پاسخ
  9. گم نام

    سلام جناب فتوحی متشکرم از عکس ها و نوشته هایتان,من هم با تعریف هایی که شنیده بودم از جناب حاج نایب تصور دیگری از ایشان در ذهنم داشتم,تصور یک مرد هیکل مند :OO:

    پاسخ
  10. نوه ديگه حجي مراد

    خیلی جالب بود . من هم در مورد ایشان زیاد شنیده بودم ولی تا به حال هیچ تصویری از ایشان ندیده بودم و این تصویر کاملا با آنچه در ذهن تصور می کردم متفاوت بود .
    راستی علت قتل ایشان چه بوده ؟ خصومت شخصی یا چیز دیگری کاش در مورد اینهم کمی توضیح دهید.
    خداقوت جناب دکتر .

    پاسخ
  11. فتوحی محمود
    فتوحی محمود

    با سلام به همه
    اغلب دوستان تصور دیگری از مرحوم حاجی نایب داشته اند: و بااین عکس تصورات آنها دگرگون شده.
    قاتل اسمش «حسن کلامیسی» (کلاه مسی) و از اهالی رزگ بود که در سال ۱۳۳۷ به حبس ابد محکوم شده بود و پس از سی یا چهل سال زندان در سرانۀ پیری مشمول عفو شد. او قصد قتل نداشته و در یک دعوا به خاطر خرابکاری گوسفندانش باحاجی نایب دست به یقه شده اند و سنگی بر سر حاجی می زند که منجر به قتل او می شود.

    بخشی از داستان حاجی نایب:

    زنها و دخترهای همسایه توی حیاط دور مادرم جمع بودند و هر ساعت خبری از دعوا می‌رسید. سایه‌ای از بالای بام افتاد روی سنگفرشهای حیاط و عباس، نوکر حاجی نایب با گریه گفت: « بی بی! به پیر رفتم! بی بی! حج آقا ر بکوشتن!». رنگ مادرم ریخت و چشمهایش سفید شد. بدنش روی هم ریخت و از هوش رفت. فریاد زنها به آسمان رفت. عباس نوکر حاجی نایب روی بامها می دوید و خبر قتل را می برد تا به «غلوم غره» جار چی ده بدهد و او روی بلندترین بام ده جار بزند. ساعتی تا ظهر مانه بود که صدای غلام توی ده پیچید: «انا لله و انا الیه راجعون».
    من هم گریه کردم چون مادرم گریه میکرد.
    گفتند تابوت را می برند جنازه را بیاورند. با بچه‌ها توی تنگل دنبال مردهایی که تابوت را می بردند می دویدیم و می خندیدیم. مرد سبیل درازی که توی چشمهایش خون دویده بود و گاو می کشت. تشر زد و با دعوا گفت: ورگردن بچا! جنوم مرگا. از ترس ایستادیم و برگشتیم. چقدر دلم می خاست بروم ببینم بابام رو چطوری کشتن.
    عصر شد و بابام را آوردند گذاشتند پشت بام حمام. سرطاسهای بزرگ آب گرم از حمام بیرون می آمد و پدرم را می شستند. مادرم گفته بود بدن بابام را دو تا غُسل بدهند. و زنها همچنان که گریه می‌کردند به طرز عجیبی به هم نگاه کردند. با مادرم رفتم سر صندوقش و کفن بابام را درآوردیم. مادرم می گریست…

    پاسخ
  12. رود

    سلام.من از تندخویی جناب نایب خیلی روایتها شنیدم اما ایشان نمیدانستن یکروز به ضرر خودش میشود من از چند نفر شنیدم که اورانفرین میکردندوچوپان رزگی رادعا.خداازسرتقصیراتش بگذرد :gol:

    پاسخ

نظرات

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.