داستان مینی بوس(۷)

سکانس سیزدهم(صوحب-میون ماشین)

آفتاب تا بالا سر مدرسه خودش را پهن کرده.بچه های مدرسه یا صف صبحگاهیشان تمام شده و ریخته اند توی

کلاسها و منتظر معلمها  کلاس را گذاشته اند روی سرشان و یا هم یکی از بچه ها که دعای سر صبح را میخواند

به«چنان کن سرانجام کار ،تو خشنود باشی و ما رستگار»رسیده و این یعنی مراسم صبحگاه دارد نفسهای آخرش را

میکشد وچیزی به رفتن بچه ها به کلاس نمانده.

.همینجور که توی مینی بوس نشسته ام هنوز میبینم تک و توک بچه های کیف به دوش و لاک به دست که عرق

ریزان و هراسان  ومثل گربه ای که سگ دنبالش کرده نفس زنان، سربالائیه«سرخاکا»را میدوند تا خودشان را به

مدرسه برسانند.بعضیشان نفس کم می آورند.سرعتشان را کم میکنند و یا می ایستند تا نفسی تازه کنند. تکیه دادن

دو دست به زانوها،خم شدن نود درجه(اینجور وقتا خم که میشوی انگار نفس راحتتر بالا و پائین میرود،انگار نفس هم

نای بالا آمدن از سربالائیه «نای» را ندارد)،دو سه تا نفس عمیق،پاک کردن عرقهای سر و صورت وگردن.راست کردن

قامت و باز دوباره دویدن و سربالائی و عرقریزان و نفسهای پی درپی.قطعا«حَچ و پوچشه یَکِ رُفتَ».مثل روز روشن

است که زور بیخود میزنند.صف قطعا بسته شده،تازه اگر مراسم صبحگاه تمام نشده باشد تا این موقع .آنها بی

بروبرگرد«لَت»را امروز نوش جان کرده اند،چه بدوند چه ندوند.اینجور دویدنها بیشتر شبیه دست و پا زدنهای دم آخر

گوسفندهایی است که ذبحشان میکنند.بهرحال گوسفند باید تلاشش را بکند و دست و پایش را بزند هرچند مثل روز

برایش روشن است که سرش را میبرند.

توی مینی بوس نشسته ام.غلغله است.مینی بوس هنوز حرکت نکرده.امروز حرکت مینی بوس حسابی دیر

شده.بچه هایی که برای درس به شهر میروند«گورشِ گَوَ».دلشوره گرفته ام از نیامدن مادر.چند نفر به قصد تصاحب

جایم دورخیز کرده اند که در برابرشان تا حالا ایستادگی کرده ام.به روشهای مختلف اعم از تهدید و تطمیع و تخمیر(خر

کردن)برای گرفتن جا  متوسل شده اند که ناکامشان گذاشته ام.حتی یکی دو نفر از تاکتیک پیچیده ی«چانه زنی از

بالا و فشار از پائین»هم استفاده کردند که به موقع موفق به کشف و خنثی سازی فتنه شدم.نمیدانم تا کی میتوانم

یکه وتنها در مقابل شان دوام بیاورم.در همین افکارم که یکباره توی آن بلبشو چهره ی مادر در درگاهی درِ مینی بوس

ظاهر میشود. با یک«دستی»قرمز بزرگ روی دوش و یک ساک سیاه هم توی دستش.چشم میگرداند تا در آن شلوغ

پلوغی من را پیدا کند.توی صندلی بلند میشوم وصدا میزنم:

من:ننه هووو  واننه.

صدا به صدا نمیرسد.صدایم را نمیشنود.چشم میگرداند.نمیبیندم.به صندلی جلوی میگویم:

من:حجیه کُ مارمُر جیغ کنن ورگویِن بیایه بزی دونبال

زن صندلی جلو رو به مادر: حجیه،وا حجیه.بچَتِ داُ دونبالَ جیغتِ منَ.بِرِن بزونجِ

مادر خودش را با وسایل میکشد داخل مینی بوس.من را میبیند ولی مگر میشود از بین آن همه آدم

و«کُهنه»و«ساک»و«پلونگ»و«چرشَو» و«دستی»و«گونی» و«کیسه» و«دبه» آدم رد بشود وبیاید ته مینی بوس.مادر

با هر زحمتی هست خودش را تا صندلی میرساند.به محض اینکه به صندلی میرسد زن تنومند بلند میشود شروع

میکند به احوالپرسی.

زن تنومند:حال شما خوبَ سلَمتِن حجیه،بچا خوبَن سلَمَتَن.سفرا بِختَر زیارتِ قبول.بچاتِ چنو بیَن خوب بیَن.کی از مشِد

اَمییَیِن؟نِتِ دیَیُم.

قبل از اینکه من کلامی حرف بزنم مادر را میگیرد به حرف.من از صندلی می آیم بیرون تا مادر بنشیند.مادر به زحمت

خودش را توی صندلی جا میکند و توی آن یک وجب جا مینشیند.به محض نشستن،زن تنومند میگوید:

زن تنومند:خدا ایمشا الله ورتختفتَ ای ماشینا.ای حجیه جان، از صوحب سحر خدَی ای پای شَلُم ورخِستَیُم امییَیُم ب

جوی گاراژ کی پوره ی صندلییِ در معنا بگیرُم.صندلی دو نفرَیه بگروفتُم کی اگر ایگ وَختِ قوم و خِشِه اَمه و جایِ

نداش بری اُهُم بشه.

من به زن نگاه میکنم و چشمهایم در آستانه ی بیرون زدن از حدقه است.زن انگار دارد راست ترین واقعه ای که در

تمام عمرش اتفاق افتاده تعریف میکند.با کمال خونسردی اضافه میکند:

زن تنومند:جار کی بگروفتُم بعدش دییُم ای طولفگَک شما اَمه.همه ی جاهار بگروفتَ بییَن.موخا نشمشناختُمش.ازش

پورسییُم تو بچی کیی بگردُم؟وقتی ورگوف بچه ی شمایَ،خدَی خادُم ورگوفتُم از حجی مریَم عنه قومتَره هم خَبو

یارُب؟ خدَش ورگوفتُم بیا ای صندلی هَم بشه بری تو.خاب دگَ چینوِن حجیه؟خوبِن سلَمتِن؟

.برق سه فاز از کله ام میپرد. تقریبا لال شده ام از این همه وقاحت وقالتاقی.زبانم توی دهنم نمیچرخد.مادر مجبور

میشود از زن  به خاطر اینکه  ما را مرهون الطاف بیکران خودش قرار داده  و صندلیش را به ما مرحمت فرموده تشکر

خالصانه و بلند بالایی بکند.نگاهی به چشمان از حدقه در آمده ی من میکند.در نگاهش میتوان خواند که میگوید:

مادر:ایلاهِم روتر نبینُم.از صوحبی سحر کی بیدار رُفتَیی اَمییَیی چی گورتر گو منی؟.عنه تو یَک صندلیِ نمتنیستی

بگیری؟مردومُم  بچه درَن مو هم بچه درُم.بچای مردوم سعت ۹ مییَیَن و پنشتا پنشتا صندلی میگرَن،تو سعَت پنج

اَمییَی یک صندلیِ بنگروفتَیی؟…….

ادامه دارد……

درباره نویسنده

علی نجفی

رودمعجن،ته 62.فرزند اصغر

مطالب مرتبط

20 نظر

  1. نوه دگه حجي مراد

    سلام بر زمستان گرامی . خداقوت . جالب بو. بویژه قسمت توصیف دویدن بچه ها برای رسیدن به مدرسه
    در ضمن خیل خوشحال شدیم که بلاخره حجی مریم گرامی تشریف آوردند و مینی بوس انشا.. میخواهد راه بیفتد

    پاسخ
  2. عبداللهی سارا
    عبداللهی سارا

    عالی بود.
    حالت چهره زمستان درزمان گفتگوی حجی مریم و زن تنومند :OO:
    حالت چهره زن تنومند هنگام نگاه کردن حجی مریم به زمستان :soot:
    حالت چهره زمستان درزمان نگاه کردن حجی مریم به زمستان :TT: :N: :R:
    حالت چهره حجی مریم درزمان نگاه کردن حجی مریم به زمستان :X: :OL:
    حالت چهره زمستان بعد از تهدید حجی مریم :H:
    حالت چهره زن تنومند بعد از تهدید حجی مریم :VO: :YY:
    خسته نباشی

    پاسخ
  3. ناشناس

    یک صلوات بفرستیم خاله تشریف اوردند :YY: واقعا اخر وقاهت بود صحبتهای زن تنومند از صبح کله سحر بری این همه اتفاق برات بیفته بعد با چند کلمه حرف باده هوا بره :MM: :GG:

    پاسخ
  4. عبداللهی نجمه
    عبداللهی نجمه

    خیلی عجبه، ولی فکر میکردم صحنه ورود حجی مریم باشکوهتر از این حرفا باشه (توی اون همه شلوغ پلوغی اصلا ورود خاله گرامی جلوه نداشت :OL: . این قسمت داستان که زن تنومند دروغ میگه واقعیه یامربوط میشه به قسمت تخیلی داستان چون اغلب مال تو فیلمهاست گفتن این دروغهای آبدار که طرف مقابل هم نمیتونه هیچی بگه؟ (من: ننه هو وا ننه) ازنظر من نیازی نبود قبل جمله (من) رو میآوردی که توی جمله بعد هم تکرار شده البته این فقط یک نظره که شایدم درست نباشه.خسته نباشی. :SS:

    پاسخ
    1. علی نجفی
      علی نجفی

      صحنه های ساده باشکوهترین صحنه ها هستند(این از جمله تراوشات ذهنی خودمه فکر نکنین فیلسوف بزرگی اینو گفته ها).
      داستانها تلفیقی از واقعیت و تخیل هستند.
      متشکرم از دقتت جناب پائیزان.در ضمن اون ایرادت هم کاملا وراده.

      پاسخ
  5. نجفی حامد
    نجفی حامد

    از این داستانت فقط این قسمت و دو قسمت اولش رو خوندم ولی یه بار باید بشینم و همش رو بخونم به نظر میاد که جالب باشه و توی اون بیشتر به جای جلو بردن داستان قصد توصیف مناظر و گفتگو ها رو داشته باشی که خیلی جالبه و انگار آدم داره اونها رو می بینه.
    مو اگر به جا تو بیم تا آخر سفر یک بلایه سر زن تنومند می اوردم هرچند جوره که مو تور مشنسوم حتما یک کارش منی
    هوووو منده نبشی هووووو :gol:

    پاسخ
  6. اوحده اوو

    خب میبینم که اصطلاحات جدید وارد فرهنگ لغات میکنی تخمیر (خر کردن) ولی خب حالت ها رو قشنگ منتقل کردی .من برخلاف نظر پاییزان کاملا با این نظر که از این حرفا فقط تو فیلم ها زده میشه مخالفم چون خودم شاهد بودم که با وقاحت کامل(وقاهت) (قابل توجه ناشناس که که احتمالا یا دختر خاله یاشه یا پسر خاله)ومثل ماست دروغ رو راست میگن.استفاده از آرایه های ادبی توی متن چشم نوازه (انگار نفس هم نای بالا آمدن از سربالائیه «نای» را ندارد)(زمستون خدایی تو عمرت دیده بودی اینقد قشنگ و با کلاس برات نظر بدم؟)فکر کنم متحول شدم چون قبلش که این نظرو بدم داشتم یک برنامه فرهنگی رو میدیدم که احتملا تاثیرات زود گذره همونه :YY: ورود پرنسس رو هم به فال نیک گرفته تا بالاخره رشیدی با اون همه تشکیلات داخل مینی بوس حرکت کنه.زمستون بالاخره این مینی بوس حرکت کیرده یا نه :ZZ: برم دیگه چون داره کم کم اون تاثیرات فرهنگی از بین میره ممکنه باز برم سره همون خان اول :YY:

    پاسخ
    1. علی نجفی
      علی نجفی

      یعنی این واقعا خودتی؟یعنی من خواب نمیبینم؟تو و این ادبیات شسته و رفته؟این برنامه ی فرهنگی چی بوده که این چنین تاثیرات ژرفی!! بر روح و روان وزبان تو نهاده؟من فقط دلم میخواد از شدت شوق بشینم و زار زار گیریه کنم،اشک شوق بریزم به خاطر این همه سعادتی که نصیب این خاندان شده
      نظرت عالی بود ها عالی عالی و خوب وقتی هم قطعش کردی سعی کن از این برنامه های فرهنگی زیاد ببینی.
      ممنونم احد اوو جان

      پاسخ
    1. علی نجفی
      علی نجفی

      با مدیر داریم صحبت میکنیم که یه فایل صوتی هم بدیم بازار و همه رو از نگرانی در بیاریم فقط هنوز یه اسپانسر مالی خوب پیدا نکردیم به محض پیدا شدن یه اسپانسر تا تولید کننده این کار رو انجام میدیم
      متشکرم

      پاسخ
  7. ناشناس

    مَن ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَیُضَاعِفَهُ لَهُ وَلَهُ أَجْرٌ کَرِیمٌ
    در ضمن از روی این آیه ی شریفه پونصد بار بنویس خدا شفات میده :VV:

    پاسخ
  8. امیدوار محمد
    امیدوار محمد

    “اینجور دویدنها بیشتر شبیه دست و پا زدنهای دم آخر گوسفندهایی است که ذبحشان میکنند”
    یعنی عاشق این مثالاتم ها! یه جوری مثال میزنی که آدم خرفهم میشه.

    مثل اینکه تهدید های بچه ها در قسمت قبل تاثیر داشته و هول هولکی حجی مریم رو به ماشین رسونده بودی، به نظرم هنوز داستان کشش داشت که نیوندن حجی مریم رو تحمل کنه، با اومدن حجی مریم انگار داستان در سرازیر سقوط افتاده و داره به اتهاش نزدیک میشه و دیگه چیزی نیست که منتظرش باشیم و هی غر بزنیم ، البته این تقصیر خودته که جوری داستان رو پیش بردی که هدفی که تو ذهن مخاطب پرورش دادی ، رسیدن حجی مریم بود. البته در این زمینه نظرات دوستان هم بی تاثیر نبود.

    بر خلاف حامد ، من فکر میکنم زمیستو انتقامش رو در همین قسمت از زن تنومند گرفته ، و با این دروغ شاخداری که گفته تبدیل به یکی از badman ترین شخصیت های تاریخ داستانی شده!! (البته در اینجا badzan ترین درست تره! :YY: ) خانواده ی تناردیه توی بینوایان هم این قدر منفور نبودن!

    اما احوالپرسی زن تنومند هم چسبید ، دقیقا یاد احوالپرسیای رودمعجن افتادم ، مخصوصا احوالپرسی های نوروزیشون:
    حال شما خوبَ سلَمتِن حجیه : مهم نیست جواب طرف مقابل چیه چون طرف مقابل هم در همون زمان داره دقیقا مشابه همین کلمات رو میگه و هر دو میدونن جواب طرف مقابل چیه و حتی اگه در بین صحبت های خودشون یک کلمش رو هم نشنون فرقی نمیکنه ، بنابراین بلافاصله میرن سراغ جمله بعدی ،
    بچا خوبَن سلَمَتَن: این یکی هم در ادامه میاد، حتی مهم نیست که طرف مقابل اصلا بچه ای داره یا نه، بدون توقف جمله بعدی میاد.
    سفرا بِختَر زیارتِ قبول: مهم نیست که زیارت رفتی یا نه، سفر خوبی داشتی یا نه، اینا ملزومات یک احوالپرسی رودمعجنیه، و باز هم جمله بعد بدون توقف،
    بچاتِ چنو بیَن خوب بیَن.کی از مشِد اَمییَیِن؟نِتِ دیَیُم. : کم کم شور اولیه ناشی از دیدن طرف مقابل فروکش میکنه و …

    مثل همیشه زیبا بود… البته از نظر جالب سپیدار هم نباید گذشت،

    پاسخ
  9. مجتبی عبدالهی
    مجتبی عبدالهی

    بنده دیر رسیدم ته دیگش رو هم خوردند.
    ۱-خسته نباشی جناب زمستان.این قسمتش خدا وکیلی قشنگ بود غیر از یکی دو جا که خیلی دلچسب نبود که به اونا نمیپردازیم.
    ۲-این یک دفعه رو بهت ارفاق کردم که نظر سیاسی ندادم واست چون تو بخش فشار از بالا چانه زنی از پایین جا داشت مستفیضت کنم.
    ۳-تخمیرش خوب از آب در اومد . یادمه دوران دانشجویی با یکی از هم کلاسی ها که خیلی رفیق بودیم کلمات رو به شکل عجیب و غریب جمع میبستیم. مثلا مورچه میشه امراچ و از این دست جمع ها.تو هم آنچنان ترکیبی ساختی که در دنیا نظیر نداره.حتما مخمر هم به معنای خر شده است.
    ۴-راستی میدونی بعد از نظر چی مچسبه؟ :VV:

    پاسخ

نظرات

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.