الیاس (قسمت ۶- پایان فصل اول)

تا بحال ۵ قسمت از داستان الیاس رو نوشتم و احتمالا خوندید. این قسمت ششم و پایان فصل اول داستانه.

با پایان فصل اول و قبل از اینکه این قسمت رو بخونید توجه به نکات زیر خالی از لطف نیست:

۱-      این داستان صرفا عشقی نیست بلکه  با اهداف دیگری نوشته شده و امیدوارم به اونها برسه.

۲-      اینکه گاهی گوینده داستان سوم شخص و گاهی اوقات اول شخصه با آگاهی و اطلاعه اما اینکه ریتم داستان در بعضی جاها تند و در بعضی جاها کنده ناشی از نا وارد بودن نویسنده است . این وبلاگ جای خوبی برای تمرین و رفع ضعف هاست. پیشنهاد میکنم شما هم استفاده کنید. دیگه کجا اینقد مشتری مجانی گیر میارید تا ضعفاتون رو رفع کنید.

۳-      6 قسمت اولیه و کلا فصل یک داستان مقدمه بود واصل داستان از فصل دوم شروع میشه ، پس لطفا کمی صبر کنید و تحمل.

۴-      برای احترام به نظرات دوستانی که در قسمت پنجم نظر دادند و بنا به پیشنهاد فمنیست ،اسم شخصیت دختر روستایی رو از زهره به لیلا تغییر دادم.

 

حوالی ظهر بود که  الیاس و کیوان  به رودمعجن رسیدند.محمد رضا هم قرار بود باهاشون بیاد اما به خاطر مریضی پدرش مجبور شد بمونه . نهار رو کنار رودخونه با ساندویچ کالباسی که از تربت خریده بودند سر کردند و ساعت های ۵ بود که اومدند داخل روستا. ماشین رو پایین مزار گذاشتند . توی مزار روستا جمعیت زیادی پراکنده بودند.

کیوان : دنبال من بیا.

الیاس : باشه. فقط بگو میخوای چیکار کنی؟

کیوان: تو بیا . بهت می گم.

الیاس دنبال کیوان راه افتاد. کیوان  انگار که دقیقا میدونه کجا می خواد بره با اطمینان و با گام های معمولی داشت میرفت داخل مزار.صاف رفت و سر یکی از قبر ها نشست. الیاس هم پشت سرش رفت و کنارش نشست. اطراف اون قبر کسی نبود ، اما ظاهر هردوشون که برای روستایی ها نا مانوس بود توجه خیلی ها رو جلب کرد.

کیوان : همین جا میشینیم تا یکی بیاد نزدیک ما. بعدشم سر صحبت رو باهاش باز میکنیم .

الیاس: الحق که دوست خودمی . فعلا من ریش و قیچی رو دادم به دست خودت. فقط تو رو خدا حساب شده جلو برو .

کیوان: تو هم مثل اینکه بوی کباب به مشامت خورده .خیلی  می شنگی ها.قبل تر ها این قد زود حرف گوش نمی دادی.

حدود ده دقیقه ای نشسته بودن و هر از گاهی نگاه صاحبان اهل قبور رو که با فاصله از اونها بودند به خودشون جلب می کردن.یه پسری حدود ۲۰ سال بهشون نزدیک میشه و کنارشون می شینه.

کیوان دوباره دفتر خاطرات الیاس رو باز میکنه و میخونه .

 

مهر ماه ۱۳۸۲

پسره درست اومد بالای سر قبری که ما کنارش نشسته بودیم نشست . به نظر می رسید که شخص وفات شده از بستگانشون باشه. کیوان سر صحبت رو باز کرد و گفت خدارحمتشون کنه.

پسره گفت : خدا رفتگان شمار بیامرزه.

کیوان : پدربزرگتون بودن؟

پسره که با ترکیبی از مشهدی و روستایی صحبت میکرد گفت:بله . پدربزرگوم بود.خِلِ وقتَ مرده.

پسره پرسید: راستی شما  از فامیلای کییِن؟

کیوان هم گفت ما اهل اینجا نیستیم. من محمد ام و دوستمم اسمش علیه .یک تحقیق مشترک در مورد سنت های روستا داشتیم که تصمیم گرفتیم بیایم تحقیقات میدانی کنیم. پسرفقط گوش می داد و آخر صحبتش گفت .اِ . پس رودمعجنی نیستِن. مو هم اکبروم. اصلا اینجا کَسیر نِمِشنِسِن؟کیوان هم گفت نه. اصلا نمیشناسیم.

کیو پیاده روی روی مخ اکبر رو شروع کرده بود. من از بحثشون جدا شدم و به اطرافم نگاه میکردم. توی جمعیت سرچ میکردم تا شاید توی  جمعیت ببینمش . نمی دونم چه خبر بود اما جمعیت لحظه به لحظه بیشتر میشد. اطراف ما هم زیاد جمع شده بودند و هر کس رد می شد یه سلامی میکرد و رد می شد.مردم گویا برای دید و باز دید و مهمونی می اومدن. هر کسی برای مُرده اش خیرات می داد و جمعیت به وضع عجیبی در هم میلولیدند. هر کس بالای قبری میرسید فاتحه ای سرعتی می خوند و می رفت. جمعیت انقدر زیاد شده بود که نمی شد همه رو رصدکرد . تا جاییکه تونستم دیده بانی کردم اما خبری نشد. من گرم کار خودم بودم که دیدم اکبر با کیو داره خداحافظی میکنه. از منم خداحافظی کرد و رفت به سمت پایین مزار.

به کیو گفتم : چی شد ؟ حرفاتون به کجا رسید؟

کیو: سعی کردم باهاش طرح دوستی بریزم.تریپی اومدم که برای تحقیقمون به یک نفر از اهالی نیاز داریم. اونم قبول کرد . حالا یه چیز جالب بهت بگم . پسره دانشجوی مشهده . وقتی گفت فردا میاد مشهد که پس فردا سر کلاس باشه اصرار کردم امشب  با ما بیاد . ماشین که خالیه . ما هم میتونیم تا دلمون بخواد ازش اطلاعات بگیریم. تازه راه رو باز گذاشتم که به عنوان تحقیقمون دوباره بیایم.

بهش گفتم یعنی این دفعه هم بدون اینکه کاری بکینیم برمیگردیم؟

کیو: یعنی چی بدون ایکه کاری بکنیم؟ نه . اول می ریم به یکی از اهالی ده میگیم خونه اون دختر ۱۸ ساله با چادر گل من گلی که با خرش افتاد توی آب کجاست. وقتی آدرس بهمون دادن میریم دم در خونه شون . با بوق اول نیاد حتما با دومیش میاد . همین که اومد سوارش میکنیم میریم مشهد.

بهش گفتم اصلا شوخی با مزه ای نبود.

کیو: مرد حسابی ، شهر که شهره واسه خودش کلی رسم و رسوم داره چه برسه به اینجا که روستاست.مردم غرق در رسم و رسوماتشون هستن. تازه ،دست به کاشتشون هم خیلی عالیه. دست از پا خطا کنی یه بادمجون پای چشم راست و یه گوجه هم پای چشم چپت می کارن.فعلا تا همین جا هم خدا خیلی دوسمون داشت که یه دانشجو به طورمون خورده.

ساعت ۷ بود که اکبر ترگل ورگل کرد با یه ساک متوسط اومد.ما هم از میون جمعیت زیر نگاه های اونا اومدیم نزدیک ماشین و راه افتادیم. من رانندگی میکردم و کیوان هم جلو نشسته بود . اما برگشته بود و داشت با اکبر صحبت میکرد. دقیقا از رودمعجن تا تربت  کیوان داشت از تحقیق مشترکمون صحبت میکرد . نمی دونم این اراجیف رو کی ساخت. خداوند به هر کس یه هنرهایی میده. اینم از هنرهای کیوانه.از تربت رد شدیم که اکبر با جمله ای که گفت ورق برگشت و کیوان برای چند لحظه ساکت موند.اکبر بعد از تمام حرفای کیو گفت در مورد سنت های روستا خودش هر جور کمکی بخوایم بهمون میرسونه اما در آخرش گفت : شما بِرِی تحقیق نیومده بودید رودمعجن. اگه به رسوم نیاز داشتِن خوب روستا نزدیکِ مَشَد زیاده . لازم نبود ای همه راه بیِن رودمعجن.

هم من مونده بودم چی بگم  هم کیوان. ظاهرا خالی بندی های کیوان نگرفته بود و پسره فهمیده بود که کیو همه رو بسته بود.

اکبر گفت : اگه راستشو بِگِن شاید بتونم کمکتون کُنُم .

یه لحظه به کیو نگاه کردم حدس زدم داره مقدمات یه خالیه بزرگ دیگه  رو تدارک میبینه.

این دفعه مخم هنگ کرد و گفتم خودم باید دست بکار بشم. اگه کار رو به کیو بسپارم دوسال میخواد هی ما رو ببره تا تحقیق انجام بدیم. ماشین رو زدم کنار . برگشتم رو به اکبر گفتم :ببین اکبر جان . اسمم من الیاسه. اسم دوستم کیوان .راستشو می گم دوست دارم تو هم بهمون راست بگی.حالا یه سوال ازت بپرسم راستشو میگی؟قول میدی ناراحت نشی؟

اکبر:ها . بپرس.

گفتم اگه یه پسر از یه دختر خوشش بیاد باید چیکار کنه؟

اکبر که تازه دوزاری اش  داشت جا میفتاد گفت : بستگی دِرِه.

گفتم به چی.گفت : به خیلی چیزا.

کیو که میخواست وارد بحث بشه نذاشتم و گفتم ببین من تو روستاتون یه دختری رو دیدم ازش خوشم اومده . حالا ازت میخوام اگه میتونی کمکمون کنی.

اکبر گفت : من که نِمدونم شما کیو دیدِن ؟ اسمش چیه؟بِچه ی کیه؟ اصلا کجا دیدِن؟

اینطور بود که سر صحبت تو بحث اصلی باز شد. من دوباره راه افتادم و در ادامه کیو که داشت با چشماش منو میخورد تا حدودی داستان رو گفت و گفت فقط از اون طرف یه اسم داریم که البته اون هم بسته به گوش و هوش الیاس در اون لحظه داره که هوشیار بوده باشه و درست شنیده باشه.اسمش لیلاست. 

اکبر که کم کم از نیت  ما برای سوار کردن و رسوندنش به مشهد و اصلا رفتن به رودمعجن مطلع میشد خدا رو شکر عکس العمل بدی نشون نداد .گفت با این مشخصات شما بین ۲ نفر شک دارم و……

نمیدونم چه حکمتی بود که اکبر منظور بدی ازکار ما برداشت نکرد .ظاهرا خدا هم با ما یار بود. واقعا آدم تو حکمت خیلی از کارای خدا میمونه . تو اون همه جمعیت ما رو با پسری آشنا کرد که اون هم رفت و آمدی با مشهد داره . از طرف دیگه به نظر نمی رسه اونقدر تعصبی باشه که نخواد کاری برای ما بکنه.

تو افکار خودم بودم که دیدم کیو داره پیشنهاد می ده: میدونم پیشنهادم بی شرمانه است . اما باور کن این دوست من یه مدته طولانیه از خواب و خوراک افتاده.اگه کمکمون کنی باور کن جبران میکنیم. اگه میشه یه اطلاعاتی از خودش و خونوادش برای ما بیار.

طبق حرفاش هر ۲ هفته یک بار دوسه روزمیره رودمعجن . قرار شد که دفعه بعد که اومد مشهد به خونه ما زنگ بزنه.نزدیک مشهد که شدیم  یه روزی رو قرار گذاشتیم.اکبر رو رسوندم دانشگاه .بعدشم کیو و از اینکه کمی حال و هوام عوض شده بود خوشحال بودم. چون حداقل یه قدمی در جهت رفع درگیری ذهنیم برداشته بودم.

درباره نویسنده

مطالب مرتبط

نظرات

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.