داستان مینی بوس(۱)

 

مکان:ده خادمه

زمان:حدودا بیست سال پیش

بازیگران:یک قُله از اَدمای ده خادمه

سکانس اول:(داخلی-شغال اباد-خنه ی ما-اذون صوحب)

“پوف پوف،توکلت  علی الحی الذی لا یموت “”علی شیطو” هنوز تمام و کمال به آخر نرسیده که مادر بالای سر من است.

مکان:ده خادمه

زمان:حدودا بیست سال پیش

بازیگران:یک قُله از اَدمای ده خادمه

سکانس اول:(داخلی-شغال اباد-خنه ی ما-اذون صوحب)

“پوف پوف،توکلت  علی الحی الذی لا یموت “”علی شیطو” هنوز تمام و کمال به آخر نرسیده که مادر بالای سر من است.

مادر:وخه وخه.ورهَم گرد.وخه رکعت نماز بخو و بِدَو بِرو ب اُحد.

باورم نمیشود.به این زودی صبح شد یعنی؟با چشمانی نیمه باز و نیمه بسته و در حالت نیمه هشیار همچنان که سعی میکنم کله ام را دوباره بچپانم زیر پتویی که مادر از رویم کنار زده میگویم:

من:العان ورمخِزم.یک کَمه دگَه بِگذر دخُو روُم.ب جان خادم العان ورمخِزُم.شما برِن نمازتر بخنن مو خادم ورمخزُم

به این امیدم که مادر مثل همیشه برود یک هفت هشت ده رکعت نماز و “یک رو”قران بخواند و بعد بیاید دوباره سر وقت من.تا ان موقع یک نیم ساعتی گذشته و نیم ساعت خواب  دم صبح  خودش دنیایی می ارزد.اما زهی خیال باطل.امروز مادر اصلا شوخی ندارد.

مادر:اِ زود باش ورخه.بِ اُکارا باش.ورهم گَرد.اگر دِر بِری ب اُحَد جایه بگیر نِمیه.ایمرو یک ماشینِیَه.وخه وخه.

عصبانی میشوم.پتو را میکشم روی سرم

من: یک کمه بستاک  خاب.ورمخزم دگه العان

مادر:اُه چین تن معافی تُنبلِیی تو هُم .میثلی هم خدا بیامورز پیَرت ورهَم گَردی.اُه

تا بیایم عجز و ناله کنم که مادر بگذارد دو دقیقه ی دیگر بخوابم کار از کار گذشته،مادر پتو را از رویم کشیده دستم را گرفته و تا چشم به هم بزنم تا پای دستشویی مرا کشانده.چاره ای نیست.باید خواب نوشین صحبگاهی را از دم بی خیال شد.وضو میگیرم.تازه نماز خواندن را یاد گرفته ام.کمتر از یک سال است.ان اوایل از نماز صبح معاف بودم.ظهر و عصر را هم چون زیاد بود و خسته میشدم یک چهار رکعتی میخواندم و بقیه اش را میگذاشتم به عهده ی  خداوند بخشنده ی  مهربان تا خودش در دو ضرب کند .اما چند وقتی است که باید صبحهایم را هم با نیایش به درگاه خداوند متعال اغاز کنم.البته تا میشود و میتوانم از زیرش در میروم اما مادر استوارتر از این صحبتهاست که به این راحتی ها بگذارد از زیر نماز صبح شانه خالی کنم.همه ی بیدار شدن برای نماز یک طرف و اینکه باید با اب سرد وضو بگیری و خواب نازنینی را  که  از دیشب با هزار زحمت و مرارت پرورشش داده ای با یک مشت اب سرد بُرنده ی لعنتی نابود کنی و بعد از نماز زیر پتو باید کلی توی سرو کله ی خودت بزنی تا باز”ان سرو خرامان به چمن باز اید” یک طرف.گمانم شاعر گرامی شعر”نازک آرای تن ساقه گلی/که به جانش کِشتم و به جان دادمش اب/ای دریغا به برم میشکند”را دقیقا بعد از وضو ساختن برای نماز صبح و پریدن خواب از کله اش گفته و همچنین  بیت “نازها زان نرگس مستانه اش باید کشید/    این دل شوریده تا ان جعد و کاکل بایدش ” را هنگامی سروده که بعد نماز صبح،زیر پتو در حال التماس کردن به خواب نوشین صبحگاهی بوده تا برگردد. نماز میخوانم.سریع شلوار و پیراهنم را میپوشم و راهی میشوم.امروز روز مهمی است.روزی در حد ایام الله و حتی مهمتر از ان.به دو علت.اول انکه ما امروز عزم سفر به شهر را  داریم که این خودش ایام اللهی است وعلت دوم که امروز را ایام الله تر !!!کرده، این است که ماشین “آهنی”خراب است و به شهر نمیرود ، بنابراین فقط مانده است “رشیدی” و ماشینش .یک مویز است و چهل قلندر.یک ماشین است و انبوهی از خلق الله.اول هفته است و خلایق “شُوَه”کرده اند “ورحَدی” شهر.هرکس بتواند امروز جا گیر بیاورد فتح الفتوح کرده است.

ساک را  بر میدارم.کفشها را میپوشم.در سالن را که میبندم مادر مفاتیح را دست گرفته و دعای “عهد” را میخواند.

سکانس دوم:(خارجی-شغال اباد-خته-بعد اذون صوحب)

در حیاط را که باز میکنم هوا تاریک تاریک است.”خته اَ گورِ ممَنه”.هنوز کلی کار دارد که نشانه ای از سپیده ی صبح توی ده پیدا شود.در را که میبندم”شیدا” زوزه ای از سر مهربانی میکشد.دم در خوابیده.دستها را دراز کرده و سرش را روی دستها گذاشته.با ان چشمهای درشت مهربانش زیر چشمی نگاهی میکند.من را که می بیند بلند میشود.بدنش را میکشد ودمی تکان میدهد.”شیدا”سگ مهربان نارنجی و سفیدی است که هنوز ایام جوانیش را میگذراند.هنوز برو بیایی دارد و اسم ورسمی.هنوز  “ب گله” میرود و اعتباری دارد.گاهی که از” گله” خسته میشود در میرود و چند روزی توی “خته “به ولگردی میگذراند و استراحتکی میکند.بعد چند روز، امرالله که میرود به “گمار”شیدا را هم”دبِند”میکند و میبرد.”چپوها” میگویند “شیدا” خیلی”گلگی” نیست.بعدها که”شیدا” پیر میشود و به درد نخور و بی اسم ورسم واعتبار،میشود مقیم “خته” و مدام یا درِ خانه ی ما پلاس است یا درِخانه ی امرالله یا “باباکلو”.عمر زیادی هم میکند.تا چند سال پیش زنده بود.از بس نمرد حوصله ی همه را سر برد.اخرش مصطفی زنده زنده خاکش کرد.نمیدانم کی اسمش را گذاشته بود “شیدا”اما توی دهی که سگها اسمهایی مثل”قُرمِش”و”قُردَنگ” و”قِیطال”یا “سگ سَوز”و”سگ خالی” دارند یا غالبا به اسم صاحبانشان خوانده میشوند مثلا میگویند”کوچوک فلانی”یا سگ فلانی،”شیدا” اسم تک و جالب توجهی بود.

راه می افتم.کمی میترسم.به در خانه ی “حجی محندحسن”که میرسم.یک سیاهی که از “اُبَزه”می اید توجهم را جلب میکند.سیاهی بزرگی است.حسابی میترسم.از همه بیشتر از کفتار میترسم.از کفتاری که روزگاری امده و بچه ای را که بالای پشت بام خواب بوده خورده ورفته.ترسناکترین موجود دنیا برایم کفتار است.سرجایم میخ میشوم.میخواهم عقب گرد کنم و دَر بروم.بین تصمیم در رفتن ودر نرفتنم که صدایی آرامم میکند

بابا کلو:ب کُجه میری بابا جان دی ای محَل صوحب

نفسم بالا می اید.دهانم که از ترس خشک شده بود کمی بزاق ترشح میکند و حرکت زبان توی دهان راحتتر میشود.توی ان تاریکی از ترس،” بابا کلو” را نشناخته ام.بیل روی شانه ی راستش است. از”اُو گروفتن”می آید.یا “بزه ی سنگ اُو”بوده یا “شوخک”یا “سر گردنه”.

من:مرُم ب جوی ماشین بابا کلو.مُرم جایه بگیرُم

باباکلو:چو چنی زود میری بابا جان.هنوز خا صحَب ماشینا دخُوَن .ورهِج حالا میری بابا.میری دو اُنجِ معطل مری.مِگذاشتی سفِدَ بزنه بعد مِرَفتی.مار تو هُم از بس ایشتوکییه دی ای محل صوحب تور رَهی منه.عنه واجیبه بابا جان

من:ماشین اهنی خرابه ،ایمرو فقط رشیدی مره ب شهر.بری هَمُ زود مرم که جایه بگیر یَرُم.ایمرو خلی شلوغه.

“باباکلو” مکثی میکند.

باباکلو:پس بِرو بابا جان.ورهَم گرد بابا کی بِتَنی جایه بگیری.ای بابا هی.وای وای وای هی.

“باباکلو” میرود.من هم نمیپرسم کجا بوده.بپرسم هم نهایتا میگوید”ای بابا جان رِزه ی زمییه بو برفتُم پلشتش کنم”.که چیزی از این جواب گیر ادم نمی اید.راه می افتم.

ادامه دارد……

درباره نویسنده

علی نجفی

رودمعجن،ته 62.فرزند اصغر

مطالب مرتبط

34 نظر

  1. پدر

    همش تقصیر دا ست که تو مذهبی به درد بخوری ازکار در نیومدی باز جای شکرش باقیه ملحد نشدی آقا سید بچه ها رو هیچ وقت برا نماز صبح بیدار نکن :VV:
    زمستااااااااااااااااااااااااااااااااان تولللللللل..له سگت هم نام دختر خاله مه اینجا که گفتی از بس نمرد حوصله ی همه رو سر برد من دختر خاله م اومد تو ذهنم چقددد..
    در ضمن مبارکه بازم :OG:

    جان من بیا خاطرات کودکیت رو منتشر کن قول میدم بیشتر از هوشوی مرادی کرمانی طرفدار پیدا کنه هیچی هم نداره توشها ولی قشنگ میگیش :gol:

    پاسخ
    1. علی نجفی
      علی نجفی

      هرچه هست از قامت نا صاف بی اندام ماست دا ی ما بی تقصیر در این ماجراست.
      اصلا دا کیه؟ اقا سید کیه؟زمستان چیه؟مبارک کدومه؟هوشو چیه؟اقا من همه رو از بیخ تکذیب مکینم اینا همش کاراستکبار منحوس جهانی و حامیان صیهونیستی و فریب خورده ی داخلیشه کلا….
      متشکرم جناب پدر.فقط منو با هوشو مقایسه نکن.اون یه ابر قدرته توی نوشتن.

      پاسخ
  2. دیشدوو

    باز هم مثل همیشه جالب وزیبا بود وبقول پدر با اینکه توش چیزی نداره ولی قشنگه بیا و تغییر رشته بده برو تو خط نویسندگی فکر کنم خوب پیشرفت کنی اصلا یک دکترای دیگه بگیر چه اشکالی داره

    پاسخ
    1. علی نجفی
      علی نجفی

      اولا دیشدوو جان من اصلا تا حالا یه دونه دکترا هم نگرفته ام که خواسته باشم یکی دیگشم بگیرم.دست ما کوتاه است و خرما بر نخیل. ثانیا همینجوریشم شب میخوابم و صبح پا میشم رشتمو تغییر میدم پس از اون جهت جای نگرانی نیست سعی میکنم در این مورد نا امیدت نکنم ثالثا بسی متشکرم از اینکه وقت میذاری رابعا مکه ات چی شد مومن؟اون ملک عبد الله”ورتختفتیه”بلا خره امضا کرد اون تذکره رو یا نه؟

      پاسخ
  3. مجتبی عبدالهی
    مجتبی عبدالهی

    مطلبت رو با وجود خستگی تمام خوندم. عالی بود.
    در مورد نظرات قبلی بگم که اولا ۴ نقطه کیه ؟ بعدش مریم کیه ؟ اصلا پدر کیه ؟ از طرفی دخترخاله اش کیه ؟
    در مورد خود مطلبت : پیرو مذاکرات حضوری شماره حساب میدم بابت استفاده از طرح مینی بوس که توسط من قبلا ثبت شده بود حق و حقوق من رو واریز کنی.البته میشه سیهه هم کرد . با توجه به اینکه بابت بستنی اون شب دویست تومن طلبکاری :VV:
    شوخی کردم . کار خوبی کردی. پس از این به بعد ایده با من. گند زدنش هم با من تا وقتی تو مطلب راجع بهش مینویسی تو چشم بیاد.
    مطلبت خیلی خیلی عالی بود. بنظرم یه سر و گردن از مطالب قبلی سر تره.مخصوصا این که تیترهایی مثل فیلمنامه ها و نمایشنامه ها براش انتخاب میکنی.
    یادش بخیر شیدا. عجب دورانی داشتیم باهاش . یادش بخیر.
    استفاده از اون شعر و ارتباط دادنش با خواب خیلی خیلی ترکیب چسبناکی شده.خیلی خیلی حال کردم باهاش. بعد از نظر یک بار دیگه میخونمش.
    حجی عباس هم عجب آدم مشتی بوده.اون موقع صبح از آب گرفتن می اومده حتماساعت ۲ شب رفته.
    در مجموع مطلبت عالی بود.

    پاسخ
    1. علی نجفی
      علی نجفی

      اخوی فعلا دم عیدیه اوضاع جیب و جوب من خیلی برقرار نیست اگه میشه سیه کن تا بعد با هم حساب کنیم.راستی”زود باش دویست تمن نمر رهی کو تا نِ امییم د تی دروازه دولت افتضاحُ و مفتضحت نکرده یُم”.
      جالبه این مرحوم شیدا فصل مشترک تمام بچه هاییه که اَ حد اوی بودن.
      حج عباس ساعت ۸ میخوابید ساعت ۱ بیدار میشد میرفت او گروفتن اذون صبح بر میگشت.
      در مرود ایده باید بگم که چون قانون کپی رایت در حیتا چیزیه در حد پشم بنابراین انتظار پول مول نداشته باشه فقط شاید لطف کردم و اسمت رو توی تیتراژ فیلم اون ته مها،اون جایی که مینویسن با تشکر از خانواده های رجبی و فوقانی و خزاعی و اینا اوردم.حالا تا ببینیم.
      ممنون از دقتتت

      پاسخ
  4. مينج

    هیچی هم نداره توشها ولی قشنگ میگیش
    +
    اولا ۴ نقطه کیه ؟ بعدش مریم کیه ؟ اصلا پدر کیه ؟ از طرفی دخترخاله اش کیه ؟
    ++++++
    شیدا یه جوری جزء خاطرات کودکی ما بود . عجب نامردیه مصطفی نمیدونستم این کارو باهاش کرده . ولی واقعا یادش بخیر .
    از باباکلو گفتی و کردی کبابم . دلم براش خیلی تنگه .
    زمستان عزیز ممنون که خاطره ها رو زنده میکنی . چقدر سخت بود بیدار شدن از اون خواب ،‌توی اون هوا ی سرد رفتن و وضو گرفتن و …

    پاسخ
    1. علی نجفی
      علی نجفی

      شیدا داشت میمرد.چند روزی بود حالش خیلی خراب بود ولی هنوزم نمی مرد!!من نبودم ولی مصطفی یه روز بردش توی “کال میرز موسی”وهمونجور نیمه جون دفنش کرد.
      منم دلم برای بابا کلو حسابی تنگ شده مبنج جان.

      پاسخ
  5. باران

    من هم همون ۴ تا سوال اولی و اما بعد. جالبه اصلا فکر نمیکردم استعداد داستان نویسی هم داشته باشی. خیلی خوب بود. اصول داستان نویسی رو رعایت میکنی که همین به زیبایی داستانت افزوده.یه قسمت اون خیلی واسم جالب بود اونم تاریکی شب و واهمه ای که توی اون از شبح هایی که توی ذهنت پدید میاد و شنیدن صدای گروپ گروپ قلبت که خودش بیشتر از همه وحشت ایجاد میکنه و بعد شنیدن صدای یک آشنا و …
    هر چند که من اصلا یک چنین تجربه ای توی تاریکی شب نداشته ام ولی فضای حس انگیزی بود. راستی من هم از شیدا خدا بیامرز خاطره دارم . آخر عمری حسابی به هم ریخته بود و هرکسی میدیدش میفهمید رو به موته ولی از نحوه مردنش خبر نداشتم که دلم حسابی به حالش سوخت.
    یه چیز جالب اینه که توی این سایت استعدادهای نهفته داره بروز میکنه. به امید موفقیت همه برو بچ. راستی ممنون که یاد حاج عباس رو هم زنده کردی! 

    پاسخ
    1. علی نجفی
      علی نجفی

      اتفاقا من هم خودم همون سوالها رو دارم جناب باران.
      پس شما هم شیدا جزء خاطراتتونه.چقدر دوستدار سینه چاک داشته این شیدای خدابیامرز.ادم گاهی دلش میخواد”شیدا”بشه.
      متشکرم از تعاریفتون هر چند کمی مبالغه امیز بود و همچنین از توجهتون

      پاسخ
  6. باران

    سلام و خسته نباشید. خیلی خیلی جالب بود. زمستان جان محض یادآوری در قسمت های بعدی لاک های قدو و افراد اضافی مینی بوس که در صندوق عقب بودند که اغلب مادانش آموزان پشنی سیاه بودیم و الباقی که خودت بهتر میدانی را فراموش نکنی! دمت گرم خیلی حال کردم  

    پاسخ
    1. علی نجفی
      علی نجفی

      معلومه شکارچی جان وقتی از قدو صحبت کردی فهمیدم کار کار خودته هرچند اسم باران ثبت شده بود پای نظرت.تو قسمتای بعدی اینا رو حتما مینویسم .اصلا قشنگیش به همین چیزاییه.
      متشکرم جناب شکارچی عزیز

      پاسخ
  7. شکارچی

    حاضران گرامی بازهم پوزش،اینجا اوضاع خیلی شیر تو شیره و شلوغ و درهم. هر کسی یک دگمه ای رو خچار میده.جناب باران نیز در این جا حضور دارند که نظر دوم که به اشتباه به اسم ایشان ثبت شد مربوط به بنده یعنی شکارچی میباشد.  

    پاسخ
  8. ميرزايي محمدرضا
    ميرزايي محمدرضا

    سلام بر همگی
    تشکر از مطلب زمیستو
    مث همیشه پر انرژی و یادآور خاطرات بود برای من
    ولی از گفته هات پیداست زمیستو بوده که بنابراین یادت رفت که بگی ۱ ساعتی هم طول میکشید تا آهنی ماشینشو با علو خیر(آتش) گرم کند
    ما آخرش هم نفهمیدیم زمیستو کیه اگه کسی میدونه معرفی کنه ما هم نویسنده رو بشناسیم :gol: :MM:

    پاسخ
    1. علی نجفی
      علی نجفی

      سلام بر شما متشکرم از یاد اوری این مطلب به جات جناب میرزائی عزیز.داستان هنوز به پای ماشین نرسیده ،رسیدم این مطلب رو هم ذکر میکنم هرچند اعتراف میکنم این یکی یادم نبود.
      علی اکبر نجفیم میرزائی جان.زمانی که مدرسه ی ده بودیم چند باری با هم رفتیم اردو. البته شما کلاس بالاتر بودی و از من بزرگتر.مثلا اون بار که اقای غلامی اومد دنبالمون و بردمون تربت سینما ۲۲ بهمن فیلم عملیات کرکوک رو نشونمون داد و این اولین تجربه ی سینما رفتن من بود شما هم بودی یا نه؟
      ممنون از توجهت

      پاسخ
  9. نجفی حامد
    نجفی حامد

    سلام بر جناب زمستو دمت گرم مثل همیشه جالب بود
    از شیدا فقط اسمشو شنیده بودم ولی یادمه بچه که بودم هر وقت میخواستم برم به “او حد او” همیشه از “سگ دوری” میترسیدم.
    وخه یره میرزایی تو هم زمیستو نمشنسی. زمیستو همون پسر عموی اپتو تاریخولوزیست منه :gol: :gol:

    پاسخ
    1. علی نجفی
      علی نجفی

      سلام بر ابن العموی عزیز.فصل ممیز “شیدا”و “سگ دوری” این بود که “شیدا”فقط”حُو حُو” میکرد ولی سگ دوری اهل عمل بود و علاوه بر”حوحو”مقدار معتنابهی”پیشنه”هم میفرمودند و اگر پوز مبارکشان میرسید “لینگ و پچه ی ” ادم را هم به دندان مبارک میگرفتند.
      تشکرات فراوان و خالصانه ابن العمو جان.د زاهدانی راستی هنوز؟

      پاسخ
  10. امیدوار محمد
    امیدوار محمد

    طبق معمول ما دیر رسیدیم و ته دیگشم خوردن و جایی باسه نظر دادن باقی نمونده دیگه!
    بر عکس شما ها من هیچ خاطره ی مشترکی با شیدا نداشتم ولی اسمش خیلی آشناس، اونم بیشتر فکر کنم مال شیدا ی کمال تبریزی باشه! ولی خیلی دلم باسش سوخت ، سرانجام تلخی داشته ، آخه چی جوری دلت اومد مصطفی!؟ :R: :R: :R:
    اگه میدونستیم شیدا این همه طرفدار داره و این همه آدم باهاش خاطره دارن و باسش نظر میدن اسم وبلاگ رو از اول میذاشتیم شیدا به چای حیتا!! :YY:
    هنوز نظرات رو کامل نخوندم ولی مثل اینکه این سبک جدیدت جواب داده، دلیلشم فکر کنم به زیادتر شدن دیالوگ های رودمعنی متن باشه، و فکر کنم هیچ شیوه ای بیشتر از از این دیالوگ نداشته باشه.
    قسمت نماز صبح گل سر سبد این دفعه بود و با اون شعرایی که نوشته بودی خیلی جذاب تر شده بود، نشون میده دستی هم بر شعر و ادبیات داری .
    آخ گفتی کفتار داغ دلمو تازه کردی ! اون زمان که تلویزیون نبود که ، ما هم کفتار ندیده بودیم که، وقتی اسم کفتار و جنایاتی که مرتکب شده بود رو میشنیدم تصور حیوانی در اندازه های فیل و با هیکلی پرمو مثل خرس و دندان های ۲۰ سانتی برنده بود، ولی بعدا که اومدی شهر و تو راز بقا دیدمش تا مدتی هبکه زیه بودم که این همه افسانه های شرارت چه جوری از این هیکلنحیف مکنه آخه! :OL:

    پاسخ
    1. علی نجفی
      علی نجفی

      عزیزم مدیر جان فدات شم اون شیدای کمال تبریزی لیلا حاتمی بود با این شیدا ی ما خیلی فرق داره.باز تو قرصاتو اشتباهی خوردی؟فدات شم مگه نگفتم اون صورتیارو صبح به صبح و اون”اَلَ” ها رو شبی دوتا بخور.اخ که از دست تو.(توی این جواب دادنا چشمکم نداره برات بذارم)
      مرسی مدیر جان جان جان.جگرتو بخورم.
      راستی یه سوال.نمیشه مطالب رو با فونت دیگه مثلا”ب نازنین “گذاشت تو وب؟من تلاشیدم یه کم ولی تلاشم با شکست مفتضحانه ای روبرو شد

      پاسخ
  11. رگزار

    ای ول جناب زمستان . بسیار عالی بود. خیلی وقت بود که دلم میخواست یک نفر از خاطرات مینی بوسهای ده بنویسد. و بلاخره این رسالت را شما به دوش کشیدی . خسته نباشی .
    واقعا مینی بوسهای روستا جای نوشتن فراوان دارد. این خاطرات سرفصل مشترک خاطرات همه کسانی است که تا جند سال قبل برای تردد در مسیر شهر و روستا از اینها استقاده می کردند. و بیشتر هم در خاطرات محصلین رودمعجن یافت می شود که در راه کسب علم و دانش علاوه بر سختیهای فراوان دیگر ، بار این سختی طاقت فرسا را نیز به دوش می کشیدند . یادش بخیر چه روزهایی را در این مینی بوسها گذراندیم . چه مشقتهایی را متحمل می شدیم تا به ده می رسیدیم بویژه روزهای شنبه و پنجشنبه . واقعا وقتی به آن روزها فکر میکنی ، مو بر تنت سیخ می شود. یاد آن شلوغیهایش که آدمها در حکم شلغم و چغندر می شدند. مسافرانی که از صندلیها و از کف ماشین اضافه می آمدند و در آن هوای سرد مجبور بودند بر بالای باربند ماشین سوار شوند . یاد حسرتها و ارزوهایی که بر دلمان ماند که یکبار هم که شده بر صندلی بنشینیم با خیال راحت و بدون دیدن صحنه های پس آوردن مسافران. یاد برفهای آن زمان که هروقت برف می آمد نصف روز در راه بودیم و هر زمان به یک گدار کوچک هم می رسیدیم باید همگی پیاده می شدیم تا ماشین بالا برود و ما تا سر گدار را داخل برفها باید می دویدیم . یاد گدار بزی تنور که امکان نداشت ماشین بهمراه مسافران به بالا برسد و با همه زوری که میزد و با دنده هایی که یکی یکی پایین می آمد و به یک می رسید اما بازهم تکان نمی خورد و ما می دانستیم که باید پیاده شویم و حتی بیچاره تر از ما کسانی بودند که باید تا بالا ماشین را هل می دادند و این برنامه ثابت آن گدار بود. یاد مرحوم محمد حجی قدرت که ما آقای اخلاق صدایش می کردیم و اتوبوسش که بوقهایش از چند کیلومتری به گوش می رسید بخیر . و یاد همه آن روزها با همه آن سختیهایش که حالا به خاطراتی زیبا در گوشه ذهنمان تبدیل شده بخیر . و پایان نوشته ام ذکر این جمله که
    لحظه ها خاطره اند ، زندگی شوق و تمنای همین خاطره هاست

    پاسخ
    1. علی نجفی
      علی نجفی

      ممنون جناب رگزار.سعی میکنم در قسمتهای بعدی همه ی این خاطراتی که شماگفتی و من هم کم و بیش داشتم رو بنویسم حالا اینکه تا چه حد موفق بشم اون چیزی رو که واقعا اتفاق افتاده بنویسم باید ببینیم.
      از این نظر مبسوط شما واز این دقتتون ادم به وجد میاد متشکرم.

      پاسخ
  12. donya

    بسیار زیبا و قشنگ نوشتی ،واقعا حال و هوای اون روزها واسمون زنده شد.یادش بخیر.از بابابزرگ نوشتی و یادشو دوباره زنده کردی خصوصا بااین تکه کلام: ای بابا هی.وای وای وای هی.

    پاسخ
  13. ناشناس

    جناب زمستان واقعا عالی بود من خودم به شخصه هیچکدوم از این خاطرات رو تجربه نکردم توی ده
    ولی اینقدر عالی و با توضیحات ریز نوشتین که تصور میکنم خودم اونجا بودم،تبریک میگم به این ذوق عالیتون

    پاسخ
  14. دیشدوو

    زمیستو جان مبینی خیله طرفدار دری چون خب منویسی ولی مو زمانی کی سرباز معلم بیوم تجربه اتو وحشت رزگر دروم خدی گاوسالهو بزغالایی پححح برادران رزگی یک کمه قاطیش کو بخصو غلوم پحح هیچوقت یادم نمره ۵ دیماه دبالای بار بند برفتم ب ده بلاغ رفتوم ولی مجبور بیوم :OO: :R:

    پاسخ
  15. اوحده اوو

    ای جونور برا خودت اینجا کیا وبیایی داری خوب ملتو سرگرم کردی شیطونه میگه بیا همون یک ذره ابرو وحیثت نداشتتو به باد بدم . خیلی کم میام حیتا ولی خب تعریف کردن یک مطلب زدی جالبه میبنی تو رو خدا مار از پونه بدش میاد دره لونش سبز میشه ما هرچی میخوام سر به تنت نباشه ولی خب خودت نیستی ذکر حرفات به گوش میرسه.خلاصه اومدم ببینم چه خبره .دیگه گفتن نداره خدایی جالبه حداقل برا ما خیلی بیشتر به چند دلیل که بماند.اسمت زمستانه ولی خب حرفات خیلی تابستونیه .دکون همه بنده خداهای دیگه رو هم که تخته کردی همه اومدن اینجا نظر دادن.چربش کن حسابی تا بعد :VV:

    پاسخ
    1. علی نجفی
      علی نجفی

      به به جناب احدی اووو عزیز.بابا اینطرفا.من حاضرم،بیا ابرو ببریم ببینیم کی کم میاره.مرد حسابی تو پات لب گوره هنوز این ادبیاتت تغییر نکرده.حیف اینجا مکان مکان گرمی نیست وگرنه میدونستم چی بگم بهت.
      من دکونم کجا بود مومن.ته تهش یه گاری داریم و دستفروشی میکنیم.
      سرفراز کردی مارو قربان.خیلی خوشحال شدم.

      پاسخ

نظرات

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.