هم اتاقی با عقل سرخ (۲)

کاهکشی در ماه رمضان

می‌گفت: وقتی تنت سالم است چرا از پدرت پول می‌گیری، ما در شهر دانش آموز بودیم و هم اتاقی. روزهای جمعه و تابستانها می‌رفتیم سر کار و بخشی از مخارج تحصیل‌مان از کار در می‌آمد. وضع مالی پدر من خوب بود. در شهر حیاطی خریده بود که مستاجری نکنیم؛ مستقل باشیم و درس بخوانیم. پدر او هم وضعش خوب بود. یک روز جمعه، ماه رمضان در مرداد بود. سحری خوردیم و صبح زود پیاده رفتیم سر گذر جلو خیابان گمرک. مردی آمد و چهار نفر می‌خواست برای بار کردن کامیون کاه. کسی نمی‌رفت چون رمضان بود و به زحمت و تشنگی‌اش نمی‌ارزید. او آن زمان ۱۹ سال داشت و من ۱۵ سال. رفت جلو و گفت ما دو تا با دو کارگر دیگر ماشین را بار می‌کنیم. سوار کامیون شدیم و رفتیم به زمینهای زیر کارخانه قند که حالا ترمینال تربت حیدریه است. هوا لحظه لحظه داشت داغ می‌شد. کیسه‌ها را پر کاه می‌کردیم و او با یک کارگر دیگر نوبتی از نردبان می‌بردند بالای کامیون و خالی می‌کردند. بعد می‌رفتیم و کاه را لگد می‌کردیم که خوب کوبیده شود.

غبار خشک و تلخ کاه حنجره‌هامان را می‌خراشید. زبان کلوخ خشکی شده بود در دهان. راننده و صاحب بار غر می‌زدند هر چه زمان می‌گذشت ما خسته و کم توان می‌شدیم و هوا داغتر و کار سخت‌تر. باید کیسه ها را بالای کامیون روی هم می‌چیدیم. من ۱۵ ساله بودم از همه زودتر بریدم. ساعت ۴ عصر کامیون بار شد. از تشنگی و خستگی روی زمین فرش شدیم. مزدمان را دادند و کامیون رفت. نیم ساعتی دراز کش بودیم. کشان کشان آمدیم سر قنات و با لباس پریدیم توی قنات. آب زلال بود و سرد. تشنگی و روزه که تا چهار ساعت دیگر باید نگاهش می داشتیم امانم را بریده بود. او می‌خندید و می‌گفت:

«اینجوری بهتر می‌فهی صحرای محشر چه خبره»

***

درباره نویسنده

فتوحی محمود

زادۀ 2 شهریور 1343. فرزند نورالله. روستای رودمهجن. تربت حیدریه. خراسان رضوی. دانش آموختۀ ادبیات فارسی دانشگاه تهران: 1374. استاد دانشگاه فردوسی مشهد.

مطالب مرتبط

2 نظر

نظرات

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.