هم اتاقی با عقل سرخ (۱)

شش سالی با او هم اتاق بودم. لحظه لحظه‎اش اتفاقهای بزرگی بود که از یک روستازادۀ نوجوان دبیرستانی سر می‌زد. یک روز ظهر از مدرسه آمدم، خانه‌مان خیلی از مدرسه دور بود. دبیرستان غفاری در خیابان منصوریه بود در شمال غرب شهر و خانه در خیابان بُرزار در جنوب شرق. خسته و گرسنه رسیدم. بوی آّب گوشت توی راهرو پیچیده بود. دم در اتاق یک عالمه گیوۀ کهنه و و گالش پاره و دمپایی پلاستیکی ریخته بود روی هم.

آخر هفته رفته بود به رودمعجن. امروز شنبه هفت هشت تا پیر مرد و پیر زن کج و کوله و علیل را بر داشته بود آورده بود شهر. می‎خواست در کمیته امداد ثبت نامشان کند و مثلاً بیمه شوند. صبح اول وقت برده بودشان عکس فوری بگیرند. در اتاق را باز کردم. داشتند عکس ها را تماشا می‌کردند. از خنده ریسه بودند. بعضیشان برای اولین بار در عمرشان عکس گرفته بودند. برخی هم برای اولین بار به شهر آمده بودند. شناسنامه نداشتند. ستشهاد محلی درست کرده بود تا برایشان شناسنامه بگیرد. دو روز دنبال کار آنها بود و نرفت مدرسه. شب ده نفره توی اتاق ۱۲ متری می‎خوابیدیم. یکی از پیر زنها یک سره می‌گفت: «ای دو روز از عومرم حَساب نرفت. خدا سر عومرت کنه».

همچنین ادامه مطلب را در قسمت های زیر دنبال نمایید

هم اتاقی با عقل سرخ (۳)

هم اتاقی با عقل سرخ (۴)

 

درباره نویسنده

فتوحی محمود

زادۀ 2 شهریور 1343. فرزند نورالله. روستای رودمهجن. تربت حیدریه. خراسان رضوی. دانش آموختۀ ادبیات فارسی دانشگاه تهران: 1374. استاد دانشگاه فردوسی مشهد.

مطالب مرتبط

5 نظر

  1. حسن مرادزاده

    سلام اقای دکتر ممنون که باز از آن شیرژیان بیشه روز مرد میدان جنگ و سجاده نشین شبهای عزلت و عبادت نوشتید
    یاد یاران یار را میمون بود
    خاصه کان لیلی و این مجنون بود

    پاسخ
    1. محمد استاد رودمعجنی

      باعرض سلام خدمت استاد ارجمند
      با تشکر ازاینکه هر از چند گاهی ازبرا درم یادی می کنید خداوند او وپدرتان را قرین رحمت نماید

      پاسخ
  2. علی نجفی

    می دانم وقتتان آنقدرها اجازه نمی دهد که زود به زود و به تفصیل بنویسید اما همین کوتاه و گاه گاه نوشتنتان از آن ایام و آن آدمها سخت دلنشین است ‍پس دریغش مدارید.
    خدا قوت بدهد به دست و قلمتان.

    پاسخ

نظرات

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.