زمستان و رودمعجن در سالهای کمی دورتر

doچیزی به شب یلدا نمونده و پاییز رو به اتمام است. اما نه هنوز از برف خبری است و نه باران و نه سرمایی که بشود رویش حساب کرد.اما با وجود نبود همه عوامل سرمازا چیزی که زیاد هست عوامل گرمازا شامل بخاری در انواع مختلف، پکیج و … . پنجره های دوجداره ،  گرمایش از کف، از سقف، از بغل،از گوشه!!!! انواع درزگیرها ( مبادا یه وقت درزی باز بمونه و اندکی سرما وارد شه) زدن نایلون پشت شیشه ها  وا ز همه مهمتر انواع لباسهای گرم شامل پالتو ، شال و کلاه و چکمه ها یی که وقتی بزرگترهایمان پای نسل جوان میبینند به شوخی میگویند (( خِدَی اُنا مَیَ برَ بِ اُوو گُروفتن)) و واقعا برای اون چکمه ها جای برفهای حداقل نیم متری سالهای گذشته که بچه تر بودیم خالیست. همون سالهایی که چکمه به صورت امروز نبود ولی برف بود ، پالتو نبود ولی برف بود و با همون چکمه های پلاستیکی که بهشون میگفتیم پوتین و دستکشهای چند سال استفاده شده و کاپشنهایی که گاهی از خواهر و برادرهای بزرگترمان به ما به ارث میرسید و کلا ه و شالهای  بافته شده با نخ های معمولی به دست مادر میرفیتم تو ی کوچه سرسره بازی و گلوله برفی هایی که نثار هم میکردیم و آدم برفیها و … جای همه اونا خالی و یاد همه اون روزهای بی بازگشت به خیر .

اما از نسل خودمون و خاطراتش که بگذریم  وقتی پای صحبت پدر و مادرهایمان و خاطرات کودکی اونها و زمستانهای اون زمانها مینشینیم وارد دنیای دیگری میشیم. دنیایی که شاید تصورش هم برای ما که شاید خودمان هم زیاد توی ناز و نعمت خاصی بزرگ نشدیم سخت باشه. یعنی زمستانهای حدود ۳۰، ۴۰ ، و ۵۰ سال پیش. اون وقته که طمع واقعی زمستون رو میشه چشید. در نوشته زیز مختصر خاطره ای رو که از زبان بزرگترها شنیده ام به قلم آوردم هر چند که فکر میکنم اکثرا اونها رو شنیده باشین اما دوباره شنیدنش هم شیرینه.

3

وسایل گرمازا:

زمان پدر و مادرهای ما توی رودمعجن بخاری نفتی نبود بلکه بخاری کنده ای بود که تنها تا زمانی گرما داشت که کنده ها میسوخت و همین که کنده ها تموم میشد و جاش رو به زغال و خاکستر میداد دیگه از حرارت و گرما خبری نبود . جالب اینجاست که همین بخاری نیز طوری نبود که همیشه روشن باشه بلکه در طی روز روشن بوده و شب موقع خواب زغالهای به جا مانده اون رو داخل منقل کرسی میکردند و بعد همه افراد زیر کرسی میخزیدند و تا صبح از گرمای اون استفاده میکردند توی این شرایط فقط زیر کرسی بوده که گرم بوده و در فضای داخل اتاق  از گرما خبری نبوده است. البته  فضای داخل اتاق  عاملهای گرمازای دیگری نیز داشته که یکی از آنها وجود مطبخ داخل اتاق نشیمن بوده که امروز ه توی رودمعجن جدا و در اتاق دیگری است. اون زمان گوشه ای از اتاق به حالت شومینه های امروزی قرار داشته البته نه به این شیکی و تمیزی و با این شکل و شمایل بلکه به عبارتی میشه گفت که طرح شومینه های امروزی از همون مطبخ ها ی قدیمی گرفته شده ،خلاصه غذا رو داخل اتاق نشیمن درست میکردند روی مطبخ که از گرمای آن اتاق نیز گرم شود هر چند که به همراه اون گرما دود و … نیز بوده ولی در کل غنیمتی بوده که اتاق گرم شود.

اون زمان در مصرف هیزم صرفه جویی میشده  و علت این صرفه جویی این بوده که هیزم بسیار کم بوده زیرا اولا مانند الان باغ زیاد نبوده ( به طور مثال دشت تهرود چندسالی است که باغ شده و در چندین سال گذشته همه زمین بوده)

و همون مقدار باغی هم که بوده  کمتر درختی بوده که  در آن خشک شود و از طرفی تعداد خانوارها در رودمعجن بسیار زیاد و همه به دنبال هیزم ،چون تمامی کارها از جمله پخت و پز و شست و شو و کلا عامل تولید گرما و آتش تنها چوب بوده است. برعکس امروز که باغها پر از هیزم است ولی متاسفانه دیگه خریداری نداره. البته جوری که از بزرگترها نقل میشه اون زمان منطقه دربی مانند الان نبوده بلکه پر بوده از درختان سرو که شاید اگر الان میبود بیشباهت به جنگل گلستان نمیبود اما متاسفانه به علت نبود نظارت و جنگلبانی افرادی در رودمعجن بوده اند که جهت منافع شخصی اقدام به بریدن این درختان میکرده اند و از چوب آن زغال تهیه کرده و به شهر میبرده و میفروخته اند و جالب اینجاس که کارگرانی که برای این افراد کار میکرده اند تنها در قبال دریافت مایحتاج زندگی و یا غذای مصرفی کار میکرده اند و نه  مزد و حقوق دیگری. اما فکر کنید اگه منطقه دربی این طورکه تعریف میکنند    می بود حالا به جز آبشار یکی از مناطق گردشگری روستای رودمعجن به شمار می آمد.

مواد غذایی و چگونگی نگهداری آنها:

اما  بزرگترها در مورد چگونگی نگهداری مواد غذایی بدون یخچال این صورت تعریف میکنند .

اصولا غذایی که اون زمان مردم مصرف میکردند به این صورت امروز رنگارنگ و متنوع نبوده بلکه  صبحانه شان اکثرا شلغم بوده و همان را نیز با زحمت فراوان  به خاطر صرفه جویی در مصرف کنده به کمک ((خیر،قرپچ و سُوو)) که همگی نوعی خار بوده اند آتش درست میکرده اند و میجوشانده اند و ظهر نیز نهار مختصری بوده و غذای اصلی اکثرا شبها بوده که مردها نیز در خانه بوده اند که آنهم یا اشکنه بوده و یا آبگوشت وبرنج هم که میدانیم معمولا شب عید نوروز درست میکردند. البته ناگفته نماند که صبحانه پنیر و ماست نیز بوده و نگهداری پنیر نیز به این صورت بوه که تابستان پنیر درست میکرده اند با نمک فراوان و بعد به صورت قالب در می آوردند و خشک میکردند و زمستان از این قالبهای خشک شده به مقدار مصر ف صبحانه آب میزدند و همراه با گردو میخوردند که بسیار دلچسب بوده است. نگهداری گوشت نیز که همه میدانیم که  به این صورت بوده که گوسفند را میکشتند و گوشتهایش را قرمه میکردند و از چنگگهایی از سقف انبارشان آویزان میکردند و در طول سال بهره میبردند.

چگونگی شستشو و مواد شوینده:

با توجه به نبود آب لوله کشی ، آبی که مردم رودمعجن جهت شستشوی ظرف و لباس بکار میبردند آبی بود که از جوی آب لب خانه هایشان بر میداشتند. اما برای آب خوردن، یا صبح زود میرفتند از (( لَو جُوُیْ)) و یا (( تَهرُووی)) آب می آوردند که هنوز آب تمیز بوده و قابل استشمام وگرنه در طول روز مسافت زیادی را تا لب چشمه «حیتا »  طی میکردند و در دیگچه های مسی  یا کوزه ها می آوردند. 

اما دیدن زنانی هم که برای شستشو ی لباس و ظرف به کنار تهرووی یا لوجوی سر پوش می رفته اند نیز دیدنی بوده چرا که انبوهی از زنان ردیف کنار هم با انبوهی از بقچه های لباس و ظرفهای کثیف می نشسته اند که همین بهانه ای بوده برای نزدیک شدن دلها و دیدار هر روزه اما باید به سختی های آن نیز توجه کرد که زنان با وجود داشتن چندین بچه قد و نیم قد مجبور بودن هر روز این مسیر رو طی کنن واسه شستن لباس و ظرف وکهنه بچه و … جدا از کارها ی دیگه ای که به دوششون بوده. حالا از همه بدتر مربوط به زمانی بوده که چیزی به اسم لاستیک بچه وجود نداشته است. زنان در قدیم جهت لاستیک کردن کودکان  از پارچه سه گوش استفاده میکردند که رویش رو با مواد قیر مانندی  میپوشاندند( جهت جلوگیری از نم زدن)  و خلاصه این پارچه سه گوش حکم لاستیک داشته و بعد روش رو پارچه دیگه ای به عنوان کهنه میذاشتن . حالا وقتی مقایسه میکنی که مادرهای امروزه علاو ه بر اینکه مای بیبی واسه پای بچشون میگیرن حتما به مارک اون هم توجه میکنن مبادا موادی توش به کار رفته باشه که پای بچشون بهش حساسیت داشته باشه :OO: :YY:

اما در زمستان شستن این لاستیکها و کهنه ها مکافاتش دوچندان میشده چرا که برای شستشو علاوه بر اینکه باید مسافت زیادی رو توی سرما و یخبندان تا لب رودخانه  طی میکردند آن هم بدون پوششی به اسم جوراب که در آن زمان وجود نداشت به علاوه باید دستهایشان را داخل آب یخ چشمه یا جوی فرو میبردند و مدت زیادی به همان حالت باقی میماندند جهت تمیز کردن آلودگیهای لباس وکهنه بچه . اما  واقعا اینکار طاقت فرسا بوده چون فرو کردن دست در آب یخ برای بیشتر از چند ثانیه واقعا دردآور است به طوری که نقل میکنند وقتی به منزل میرسیده اند میدیده اند که پوست دستشان به مقداری کنده شده و به لاستیکیها چسبیده است.!!!! اما از همه بدتر نبود شوینده در آن زمان بوده چرا که اگر شوینده میبود شاید کار شتشو در آب یخ کمتر طول میکشید شوینده هایی که امروز در انواه مختلف ۴ آنزیم و ۵ آنزیم و انواع دانه رنگی  برای لباسهای … و( تازه با همه این باز هم گله وشکایت از تمیز نشدن لباسها به همرا ه است) اما تنها شوینده های موجود در آن زمان همان بیخ بوده. (اگر اشتباه نکنم ریشه ای بوده که از آن کف تولید میشده و اگر اشتباه است دوستان اصلاح فرمایند) و البته کارایی دیگری نیز که بیخ  داشته این بوده که کف تولید شده از آن را همراه شیره میخورده اند که البته الان نیز گاهگاهی در مراسمات و میهمانیها اگر گیر بیاید جهت تفنن اینکار انجام میشود. همچنین در آن زمان برای شستن ظروف نیز اسکاچ و … وجود نداشته بلکه به جای اسکاج از چیزی به اسم کلغر استفاده میشده است که حکم همان اسکاچ را داشته است.

نکته قابل توجه این است که مردم در آن زمان سعی میکردند که جهت فرار از مشکلات زیادشان فکرشان را کار بیندازند و شده حداقل به میزان کمی این مشکلات را کم کنند در نتیجه اختراعاتی از خود بروز میدادند از جمله وقتی مردان در روزهایی که برف فراوان بوده جهت شکار به بیرو ن منزل میرفتنند به جای چکمه که هنوز در آن زمان نبود چارق  به پا میکردند. به این صورت که خرهای پیر یا از کار افتاده را میکشتند و از پوست آنها چارق ( پوششی که حکم کفش را داشته) تهیه  و آن را با نخهایی دور پا محکم میکردند و در برف به پا میکردند.

 

2

اما در تابستان نیز جهت باغ کولی تخته چوبهایی را سوراخ کرده و از ان نخ رد میکردند و دور پایشان میبستند و با آن بر روی بیل میکوبیدند .

مصرف چایی در رودمعجن

نکته جالبی که  وجود دارد این بوده که تا قبل آمدن چایی به رودمعجن مردم چگونه خستگی خود را در میکردند.( به نظر من تمام سختییهایی که در گذشته وجود داشته یه طرف نبود چایی یه طرف)چیزی که اکثر افراد مخصوصا سالخوردگان رودمعجن به آن اعتقاد دارند این است که بعد انجام کارهایشان برای رفع خستگی حتما باید چایی بنوشند و تا این کار را نکنند خستگی از تن آنها بیرون نمیرود ( به استثنای عده ای که امروزه اعتقاد دارند که مضر است و اصلا نمینوشند حتی اگر حرفشان درست هم باشد باز چای چیزی نیست که از سنت ایرانیها کنار رود) حالا به نظر شما تا قبل آمدن چای  مردان و زنان قدیم بعد انجام آن همه  کار طاقت فرسا با چه چیز خستگی شا ن را فرو مینشاندند؟

نقل کرده اند که اولین کسانی که چایی را در رودمعجن دریافت کرده جهت دم کردن آن را داخل قابلمه ای ریخته و گذاشته اند تا چندساعتی جوشیده است بعد چایی را به عنوان تعارف بین همسایه ها پخش کرده اند!!!

زیر اندازهای موجود در خانه های رودمعجن:

فرش از جمله مواردی هست که شاید توی تاثیر کم کردن سرما ی از کف به چشم نیاد اما اگر خود ما شبی بدون فرش  و روی موکت بنشینیم درک میکنیم که چقدر فرش در ایجاد گرما موثر است اما در گذشته فرش که به کنار بلکه موکت هم وجود نداشته و زیر انداز خانه ها پلاس و گلیم بوده. زیر اندازهایی سفت و سخت که تنها جهت خالی نبودن خانه ها از لختی بهن میشده و تاثیری در گرم کردن زیر پا نداشته است. شبها نیز موقع خواب مختصر لحاف و تشک بهن میشد که همه افراد باید مشترکا از اآن بهره میبردند.

اما روشنایی منازل نیز چیزی نبوده جز فانوس و چراغ لامپا و چراغ گاز و … که هر خانواده ای به تناسب وضع مالی اش از آ ن بهره میبرده است.

و اما در پایان به نظر من انسان امروز برای رسیدن به راحتی و آسایش بسیاری از نعمتهای گذشته را فدا کرده است.

این بود شرحی از زندگانی مردم در گذشته . دوستان اگر لطف کنند و ادامه این نوشته را با گذاشتن مطالب در خصوص خاطراتی از گذشته ادامه دهند بسیار ممنون میشوم. همچنین در صورتی که نوشته دارای ایراد و اشکال هست آنرا بیان فرمایید.

(تشکر از جناب شکارچی عزیز که در تهیه این مطلب یاری رساندند)

درباره نویسنده

مطالب مرتبط

23 نظر

  1. مصطفی قانعی

    سلام خانم عبد اللهی مرسی دایی جان.با تشکر فراوان از شما و شکارچی عزیزکه بالاخره پای یلدا را وسط کشیدید.خیلی زحمت کشیده بودید.کامل و زیبا بود.
    الهی میثم بی همدم نگرده/دیلی شادش ب دوری غم نگرده/
    دعایی دایی حقیر همینه/کی سایش از سری ما کم نگرده.

    پاسخ
  2. نجمه عبداللهي

    مصطفی قانعی :
    سلام خانم عبد اللهی مرسی دایی جان.با تشکر فراوان از شما و شکارچی عزیزکه بالاخره پای یلدا را وسط کشیدید.خیلی زحمت کشیده بودید.کامل و زیبا بود.
    الهی میثم بی همدم نگرده/دیلی شادش ب دوری غم نگرده/
    دعایی دایی حقیر همینه/کی سایش از سری ما کم نگرده.
    سلام دایی عزیز و تشکر ازوقتی که برای مطلب گذاشتین. شکارچی هم خدمت شما سلام میرساند و در ضمن از شعر فی البداهه ای که گفتین نیز خیلی خوشش آمده است. جای خوشحالی است که شاعری دیگر به جمع شعرای حیتا اضافه شده است. باز هم ممنون از لطفتان و یلدایتان نیز مبارک :gol: :gol:

    پاسخ
  3. نجمه عبداللهي

    طیبه عبدالهی :
    سلام بر نجمه عزیز مطلبت کامل و جالب بود خصوصا عکسهای قدیمیت امدوارم مطالبت همانند شب یلدا طولانی و مستدام باد

    سلام بر خواهر عزیزم خوشحالم که برای مطلبم وقت گذاشتی. اما در خصوص عکسها باید بگم که عکسها را از گالری حیتا گرفتم و مربوط به دوستان عزیز حیتاییست که چون با مطلب به نظرم همخوانی داشت از آن استفاده کردم. باز هم ممنون و یلدایت مبارک :gol: :gol:

    پاسخ
  4. فروغ مرادی

    سلام بر خاله عزیز.مطلبت بسیار جامع وکامل بود.اون قسمتش هم که درمورد چکمه یا همون چارق وتحته چوب هایی که در تابستان سوراخ کرده وبه پا می کردندتوضیح داده بودی خیلی برام جالب بود.خسته نباشی :gol:

    پاسخ
  5. علی نجفی

    یک خدا قوت درست و حسابی داری نجمه خانم بابت این مطلب.شما از اون جمله اعضا هستی که همیشه برای مطالبی که میگذاری زحما میکشی و این جای بسی قدردانی رو داره.به مطالب بسیار خوبی اشاره کردی.همه خاطره انگیز هم تکان دهنده و هم عبرت انگیز.اما کاش یک نکته رو رعایت میکردی.این مطلبی که شما گذاشتی اگر به دو یا سه قسمت تقسیم میشد و هر بار یک قسمتش منتشر میشد خیلی بهتر بود.هم انسجام مطلب خیلی بهتر رعایت میشد و هم مطلب که کوچکتر باشه توی این دنیای امروز که ما برای هیچ کاری وقت نداریم خوندنش راحت تره(منظورم از نظر زمانیه).هرچند به نظرم این مطالبی که شما عنوان کردی رو میشه گسترشش داد و جزئیات فراوانی رو بهش اضافه کرد و از دل همین مطلب حداقل ۵-۶ پست خیلی خوب رو اماده کرد.توصیه میکنم منبعد هر مطلب که میگذاری با توجه به اینکه برای جمع اوریش زحمت میکشی این کوتاه بودن رو رعایت کن.اما سوای این قضیه واقعا مطلب پر و پیمانی بود.من شخصا حسابی لذت بردم و هرچند مطالب طولانی رو تند تند میخونم ولی این یکی رو سر صبر و با حوصله خوندمو لذت بردم.در مورد وسایل گرمازا یک وسیله ی گرمازای مهم رو از قلم انداختی که البته منم ازش چیزی یادم نیست یعنی زمان ما هم دیگه استفاده نمیشد و اون هم «تُپی گَو»بود که تابستانها روی پشت بام ها خشک میکردن و زمستانها در قحطی و خیر و قریچ و سو و علی الخصوص چوب نقش بی بدیلی در گرمازایی داشته.در تنور برای پخت نان و در دگدونها برای پخت غذا و مخصوصا در بخاریها بعلت اینکه خوب«مِدوخییَ» کاربرد فراوان و بی جانشینی داشته.برای ما حتی تصورش هم غیرممکنه خوابیدن در خانه ای که توی بخاریش تا صبح «تُپی گُو»بسوزه،با بویی که حالا یک دقیقه هم نمیتونیم تحملش کنیم!
    حسابی خدا قوت نجمه خانم

    پاسخ
  6. راضیه خوشخرام

    سلام نجمه جان ،خسته نباشی،مطالبی رو که گذاشتی منو به دنیای دور کودکیم برد زمانی که میرفتم رودمعجن خونه مادر بزرگ پدر بزرگم،همراه مادر بزرگم (بی بی شهربانو بقولی بی بی شربان)میرفتیم تهروی واسه شستن لباس و … البته من زمستونای رودمعجنو ندیدم چون ما اون فصل مشهد بودیم ولی وصفشو از بزرگتر ها زیاد شنیدم.زمستونم زمستونای قدیم واقعا میشد روش اسم زمستون گذاشت
    راستی جمعتون تو این قسمت یه جمع خانوادگی شده،دایی و خواهرو خواهر زاده هی واسه هم پیغام میزارین :VV:
    همینجا جا داره به دوست عزیز دوران تحصیل (طیبه جان :OG: )و استاد عزیز و ارجمندم جناب اقای محمد قانعی(البته اگه این مطلب و میبینن)سلام مخصوص کنم

    پاسخ
  7. نجمه عبداللهي

    فروغ مرادی :
    سلام بر خاله عزیز.مطلبت بسیار جامع وکامل بود.اون قسمتش هم که درمورد چکمه یا همون چارق وتحته چوب هایی که در تابستان سوراخ کرده وبه پا می کردندتوضیح داده بودی خیلی برام جالب بود.خسته نباشی

    ممنون از فروغ عزیزم. به نظر من شنیدن این مطالب برای نسل بعدتر از ما یعنی شماها باید خیلی جالبتر باشه و البته آموزنده که قدر نعمتهای موجود رو بدونیم :VV: :gol: :gol:

    پاسخ
  8. نجمه عبداللهي

    علی نجفی :
    یک خدا قوت درست و حسابی داری نجمه خانم بابت این مطلب.شما از اون جمله اعضا هستی که همیشه برای مطالبی که میگذاری زحما میکشی و این جای بسی قدردانی رو داره.به مطالب بسیار خوبی اشاره کردی.همه خاطره انگیز هم تکان دهنده و هم عبرت انگیز.اما کاش یک نکته رو رعایت میکردی.این مطلبی که شما گذاشتی اگر به دو یا سه قسمت تقسیم میشد و هر بار یک قسمتش منتشر میشد خیلی بهتر بود.هم انسجام مطلب خیلی بهتر رعایت میشد و هم مطلب که کوچکتر باشه توی این دنیای امروز که ما برای هیچ کاری وقت نداریم خوندنش راحت تره(منظورم از نظر زمانیه).هرچند به نظرم این مطالبی که شما عنوان کردی رو میشه گسترشش داد و جزئیات فراوانی رو بهش اضافه کرد و از دل همین مطلب حداقل ۵-۶ پست خیلی خوب رو اماده کرد.توصیه میکنم منبعد هر مطلب که میگذاری با توجه به اینکه برای جمع اوریش زحمت میکشی این کوتاه بودن رو رعایت کن.اما سوای این قضیه واقعا مطلب پر و پیمانی بود.من شخصا حسابی لذت بردم و هرچند مطالب طولانی رو تند تند میخونم ولی این یکی رو سر صبر و با حوصله خوندمو لذت بردم.در مورد وسایل گرمازا یک وسیله ی گرمازای مهم رو از قلم انداختی که البته منم ازش چیزی یادم نیست یعنی زمان ما هم دیگه استفاده نمیشد و اون هم «تُپی گَو»بود که تابستانها روی پشت بام ها خشک میکردن و زمستانها در قحطی و خیر و قریچ و سو و علی الخصوص چوب نقش بی بدیلی در گرمازایی داشته.در تنور برای پخت نان و در دگدونها برای پخت غذا و مخصوصا در بخاریها بعلت اینکه خوب«مِدوخییَ» کاربرد فراوان و بی جانشینی داشته.برای ما حتی تصورش هم غیرممکنه خوابیدن در خانه ای که توی بخاریش تا صبح «تُپی گُو»بسوزه،با بویی که حالا یک دقیقه هم نمیتونیم تحملش کنیم!
    حسابی خدا قوت نجمه خانم

    من هم یه تشکر درست و حسابی از شما جناب علی آقا که برای مطلب طولانی من وقت گذاشتی و خوندی و خوشحالم که مطلب مورد توجهت واقع شد. اما در خصوص طولانی بودن، من بعد گذاشتن مطلب از مدیریت محترم خواستم که در صورتی که به نظرشان طولانی آمد در چند قسمت مجزا بگذارند اما خوب به نظر ایشان طولانی نیامده که اینکار را نکرده اند پس من بی تقصیرم :soot: . اما راستش رو بخواین من پیش نویس این مطلب رو اول پاییز آماده کرده بودم که به دلایل مختلف از جمله نقل مکان و امتحانات و … سرانجام سر از اول زمستان درآورد که البته فکر میکنم خیلی بهتر شد چون مصادف شد با شب یلدا. اکثرخاطرات این نوشته از زبان مادر گرامی است که جا دارد اینجا ازش یه تشکر حسابی کرده و دستش را از طریق دنیای مجازی ببوسم. از اینها بگذریم اشاره کردی به (( تپه گو)) اما من منظور رو متوجه نشدم که منظور همان کود حیوانی بوده که خشک میکرده اند یا …!! و حالا خوابیدن در فضای اتاقی که این ماده میسوخته شاید کمی قابل تحمل تر بوده ولی درست کردن نان در تنوری که ((تپه)) داخلش بوده … :N:
    گذشته از این حرفا به نکته خوبی اشاره کردی به نظر من هم، دوستانی که خاطراتی دیگه از نحوه زندگی گذشتگان دارند میتوانند به صورت گذاشتن مطالب مجزا ادامه دهندکه گذاشتن این مطالب چند حسن دارد اول اینکه نیاز به کار خاصی ندارد یعنی فقط کافی است خاطرات رو از زبان بزرگان شنید و با کمی ویرایش اون رو گذاشت دوم برای نسل جدید آموزنده و شیرین است و سوم جزو مطالب رودمعجنی حیتا است ( خواست حیتا نیز همین است) .
    عجب نظر طولانی شد. باز هم متشکر و ممنونم :gol: :gol:

    پاسخ
  9. نجمه عبداللهي

    راضیه خوشخرام :
    سلام نجمه جان ،خسته نباشی،مطالبی رو که گذاشتی منو به دنیای دور کودکیم برد زمانی که میرفتم رودمعجن خونه مادر بزرگ پدر بزرگم،همراه مادر بزرگم (بی بی شهربانو بقولی بی بی شربان)میرفتیم تهروی واسه شستن لباس و … البته من زمستونای رودمعجنو ندیدم چون ما اون فصل مشهد بودیم ولی وصفشو از بزرگتر ها زیاد شنیدم.زمستونم زمستونای قدیم واقعا میشد روش اسم زمستون گذاشت
    راستی جمعتون تو این قسمت یه جمع خانوادگی شده،دایی و خواهرو خواهر زاده هی واسه هم پیغام میزارین
    همینجا جا داره به دوست عزیز دوران تحصیل (طیبه جان )و استاد عزیز و ارجمندم جناب اقای محمد قانعی(البته اگه این مطلب و میبینن)سلام مخصوص کنم

    من هم سلام خدمت راضیه خانم خوشخرام و یه خوشامد گویی حسابی به شما که چند وقتی است وارد جمع حیتاییها شده اید. قدیمترها بیشتر شمارا ملاقات میکردیم اما متاسفانه گرفتاریها حالا آدمها رو از هم دور انداخته است. به هر حال خوشحالم که از طریق دنیای مجازی شمارا ملاقات کردم.
    در خصوص نظراتی که جمع خانوادگی لطف کرده و گذاشته اند باید خدمتتان عرض کنم که چه کنیم دیگه ( جمع خانوادگی بیش از اندازه پویا و فعال هستند :YY: :VV: شوخی بود جدی نیگیرید).
    شما هم اگر خاطراتی از گذشته دارید که الان به گوشه ای ازآن اشاره کردین چه خوب است که دوستان رو بهره مند کنید. خدمت خانواده محترم سلام برسانید و بسیار ممنون از نظر خوبتان :gol: :gol:  

    پاسخ
  10. محمد نیکو عقیده

    بقول بچه های حیتا از اون دسته مطالب خنجلوکی بود خب نسل ما وقبل ما کمابیش از نزدیک انچه را که شما گفتین از نزدیک لمس کردیم و به عینه من خودم دوران طفولیت بارها و بارها شاهد رخت شستنهای زنان ده سر جوی اب و یا لب جوی بوده ام و حتی اوردن اب اشامیدنی را از چشمه در نبود لوله کشی من دقیقا در خاطر دارم و مطلب شما برای ما بیشتر تجدید خاطره و یاداوری دارد ولی قسمت مهم ان بار انتقالی است که به مخاطب نسل امروز میدهد و زنده نگه داشتن ان اداب و سنن پدر و مادران ما و اجداد ما. ممنون بابت مطلب خوبتان حق یارتان

    پاسخ
  11. سليمان استوار

    بنام خدا

    سلام

    …..و دو صد درود دیگر بر سر کار خانم نجمه عبدالهی موجودی از طبقه نسوان اما کاریتر و

    استوارتر از خیلی مردان به خصوص در این دور و زمان.

    به حضور شما خواهر خوبم عرض کنم زحمت زیادی کشیده اید دست شما درد نکند بابت این فولکلور

    روستای رودمعجن چون هر کس حوصله کند و تمام مطلب را بخواند با تمام آداب و رسوم روستای

    رودمعجن آشنا میشود. و اما یک ایرادی را که میتوان بر این مطلب گذاشت این است که

    خیلی طولانی است و شما میتوانستید در چند پست این کار زیبای خود را ارائه نمایید برای

    مثال من خودم وقتی که پشت صندلی کامپیوتر می نشینم اولا باید از یک سد بزرگ به نام

    خانمم که غر میزند عبور کنم ثانیا وبلاگ خودم را چک کنم ثالثا ایمیلم را چک کنم رابعا

    به ایمیلهای دوستان پاسخ بدهم خامسا برای خواندن اخبار به سایتهای خبری هم سری بزنم

    سادسا از حیتا هم خبری بگیرم و سابعا….ثامنا…..تاسعا……عاشزا…..حالا کی وقت

    دارم یک مطلب طولانی را بخوانم.

    عکسهایتان بسیار زیباست به خصوص یاد آوری آن برفهای سنگین و معلمان عزیز و آن

    اورکتهای کره ای که هر کدامش دنیایی از خاطره است

    :SS: :SS: :SS: :gol: :gol: :gol: :gol:

    پاسخ
  12. نجمه عبداللهي

    محمد نیکو عقیده :
    بقول بچه های حیتا از اون دسته مطالب خنجلوکی بود خب نسل ما وقبل ما کمابیش از نزدیک انچه را که شما گفتین از نزدیک لمس کردیم و به عینه من خودم دوران طفولیت بارها و بارها شاهد رخت شستنهای زنان ده سر جوی اب و یا لب جوی بوده ام و حتی اوردن اب اشامیدنی را از چشمه در نبود لوله کشی من دقیقا در خاطر دارم و مطلب شما برای ما بیشتر تجدید خاطره و یاداوری دارد ولی قسمت مهم ان بار انتقالی است که به مخاطب نسل امروز میدهد و زنده نگه داشتن ان اداب و سنن پدر و مادران ما و اجداد ما. ممنون بابت مطلب خوبتان حق یارتان

    سلام خدمت جناب نیکوعقیده و ممنون که به مطلب توجه داشتین. دقیقا همینطوره این گونه مطالب برای نسل شما و پیش از شما تجدید خاطره ولی برای نسل ما و بعدتر از ما آموزنده میباشد. امیدوارم شما هم اگر خاطرات جالبی از گذشته دارین دریغ نفرمایید. بازهم ممنون :gol: :gol:

    پاسخ
  13. نجمه عبداللهي

    سلیمان استوار :
    بنام خدا
    سلام
    …..و دو صد درود دیگر بر سر کار خانم نجمه عبدالهی موجودی از طبقه نسوان اما کاریتر و
    استوارتر از خیلی مردان به خصوص در این دور و زمان.
    به حضور شما خواهر خوبم عرض کنم زحمت زیادی کشیده اید دست شما درد نکند بابت این فولکلور
    روستای رودمعجن چون هر کس حوصله کند و تمام مطلب را بخواند با تمام آداب و رسوم روستای
    رودمعجن آشنا میشود. و اما یک ایرادی را که میتوان بر این مطلب گذاشت این است که
    خیلی طولانی است و شما میتوانستید در چند پست این کار زیبای خود را ارائه نمایید برای
    مثال من خودم وقتی که پشت صندلی کامپیوتر می نشینم اولا باید از یک سد بزرگ به نام
    خانمم که غر میزند عبور کنم ثانیا وبلاگ خودم را چک کنم ثالثا ایمیلم را چک کنم رابعا
    به ایمیلهای دوستان پاسخ بدهم خامسا برای خواندن اخبار به سایتهای خبری هم سری بزنم
    سادسا از حیتا هم خبری بگیرم و سابعا….ثامنا…..تاسعا……عاشزا…..حالا کی وقت
    دارم یک مطلب طولانی را بخوانم.
    عکسهایتان بسیار زیباست به خصوص یاد آوری آن برفهای سنگین و معلمان عزیز و آن
    اورکتهای کره ای که هر کدامش دنیایی از خاطره است

    جناب استوار سلام و همچنین درود بر شما که با توجه به این حجم انبوه کارهای اینترنتی که روی دوشتون قرار گرفته :VV: وقت گذاشتین و مطلب رو خوندین. البته خانمتان حق دارند که در اینجور مواقع غر بزنند :YY: . اما بعد تشکر از ابراز لطفی که بنده داشتید در خصوص طولانی بودن مطلب باید بگم که قبلا توضیح دادم و در خصوص عکسها باید از صاحبش تشکر کنید چون من اونها رو از گالری حیتا دریافت کردم. باز هم ممنون و متشکر :gol: :gol:

    پاسخ
  14. سید جواد محزونی نامقی

    تقدیم به خواهر گرنقدر سر کار خانم عبداللهی به پاس درج مطالب خاطر انگیزشان :
    یاد باد آن که به روستا همه شب محفل بود
    بل زمستان بود و هرخانه سرایِ دل بود
    باز علیرغم همه سردی وبرف وکولاک
    همه رادیده ودل ، گرمیِ هر منزل بود
    شب چو فانوس بدست داخل هرکوچه روان
    نور ِ لامپا وشبش را همه کس مایل بود
    شب نشینی بود وافسانه سرائی وصفا
    همچو سریال بهر قصه، یکی ناقل بود
    شال بودوکله و چکمه وبرف وپارو
    دستکش وپالتو پشمی که بسی خوشکل بود
    کُنده ای بود بخاری واجاقی سنگی
    مس قلِف بود که با اشکنه اش کامل بود
    کرسی ومنقل وآن انبر آتش بردار
    همه درگرمیِ پیرانِ خدا حاصل بود
    خلق را قوت وغذا حاصلِ دسترنج وعمل
    غیرِ شکرانهِ حق حرفِ دگر باطل بود
    خانه زایشگه وماما زنِ ملا اسمال
    کار ِ قنداق دگر قابله را قابل بود
    جای پوشک همه جا کهنه میان قنداق
    بچه داری به زبان ساده ،ولی مشکل بود
    شستن ظرف ولباس و لبِ جویِ برفی
    همت زن بنگر، کار نه یک مُعضِل بود
    یاد باد آنکه به دوران قدیم محزونی
    زندگی را همه وقت لطف وصفا شامل بود
    کامروا وتندرست باشید

    پاسخ
  15. نجمه عبداللهي

    سید جواد محزونی نامقی :
    تقدیم به خواهر گرنقدر سر کار خانم عبداللهی به پاس درج مطالب خاطر انگیزشان :
    یاد باد آن که به روستا همه شب محفل بود
    بل زمستان بود و هرخانه سرایِ دل بود
    باز علیرغم همه سردی وبرف وکولاک
    همه رادیده ودل ، گرمیِ هر منزل بود
    شب چو فانوس بدست داخل هرکوچه روان
    نور ِ لامپا وشبش را همه کس مایل بود
    شب نشینی بود وافسانه سرائی وصفا
    همچو سریال بهر قصه، یکی ناقل بود
    شال بودوکله و چکمه وبرف وپارو
    دستکش وپالتو پشمی که بسی خوشکل بود
    کُنده ای بود بخاری واجاقی سنگی
    مس قلِف بود که با اشکنه اش کامل بود
    کرسی ومنقل وآن انبر آتش بردار
    همه درگرمیِ پیرانِ خدا حاصل بود
    خلق را قوت وغذا حاصلِ دسترنج وعمل
    غیرِ شکرانهِ حق حرفِ دگر باطل بود
    خانه زایشگه وماما زنِ ملا اسمال
    کار ِ قنداق دگر قابله را قابل بود
    جای پوشک همه جا کهنه میان قنداق
    بچه داری به زبان ساده ،ولی مشکل بود
    شستن ظرف ولباس و لبِ جویِ برفی
    همت زن بنگر، کار نه یک مُعضِل بود
    یاد باد آنکه به دوران قدیم محزونی
    زندگی را همه وقت لطف وصفا شامل بود
    کامروا وتندرست باشید

    جناب آقای محزونی متشکرم از توجهی که به مطلب داشتین و سپاسگذارم از شعری که سرودین که زبان حال همین مطلب بود . باز هم ممنون :gol: :gol:

    پاسخ
  16. محمودمدرسی

    هرچند مبطلتان به اندازه شب یلدا طولانی بود ولی به قدر سفره اش رنگین و خوشمره و البته گاهی شور و ترش و تلخ .سپاسگزارم

    پاسخ
  17. نجمه عبداللهي

    محمودمدرسی :
    هرچند مبطلتان به اندازه شب یلدا طولانی بود ولی به قدر سفره اش رنگین و خوشمره و البته گاهی شور و ترش و تلخ .سپاسگزارم

    جناب آقای مدرسی بسیار سپاسگذارم از حسن توجهتان به مطلب. خوشحالم که قسمتهایی از این سفره رنگین و خوشمزه بوده است. قسمتهای شورش را به بزرگواری خودتان ببخشید :Y: . امیدوارم بزرگوارانی چون شما که بسیار از نسل ما آشناتر به گذشته های رودمعجن هستند و نیازی ندارند آنرا از بزرگان پرس و جو کنند خاطرات آن دوران را در اختیار نسل های بعدتر قرار دهند. :gol: :gol:

    پاسخ
  18. محمد نوید مرادی

    خانم عبداللهی مطلبت ای ول داره ودست مریزاد عالی بود مطلبت رو که میخوندم ازچکمه گفته بودی وبدون جوراب بودن یادم اومد که این چکمه های تازانوی زنها چه حکمتی داره فکرمیکنیداگه همه تصمیم بگیرند نپوشند یه وقتی بارون نمیاد

    پاسخ

نظرات

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.