کف…….

قریه را رخت عروسی بود

جامه ای سپید و نرم

مخملین و سرد

گوشه ی گرم اطاق

کتری روی چراغ

می جوشید در ساقه های گون

در ریشه های فریاس

ان شب کف میزدیم ما

با عصاره ی ساقه ها

رسمی از قدیما

زنده بود سنتی از دور

شیرین میشد با شیره ی انگور

می بردم نوبرانه ی شب سرد

از برای همسایه ها نزدیک و دور

میرفتم کوچه را تا انتها

جغیر میزدم تن برفی قریه را

همسایه برفی *می شد من می خندیدم

همسایه نیز هم

از خنده ی ما شوق میریخت در تن شب سپید

اغشته به مهربانی میشد عادتهای قدیم

چه خوب اگر کوچه را ان شب انتهایی نبود

یا در پس ان شب زمستانی فردایی نبود

ما هنوز خوشدلی را مشق میکردیم در ساده ترین ها

کمترین ها

وقتی جز صفا هیچ در میانه نبود

از شوق فردایی نو

خندان میدویدم

وقتی برف زانوان مرا فتح میکرد

من گرم بودم

برف صادقانه میبارید

شانه هایم سپید

کرسی را لحظه هایی بود رنگین

خوابی شیرین

خوابی سنگین

باید میرفتم وقتی کبکی ها صبح از چو بند هوو میکشیدند

من دنبال رد پایی بودم در سنگلاخ کوهها

میگشتم در لابه لای بوته ها

میپرید کبکی……

رو به سپیدی دامنه ها.

(برفی شوخی غافلگیر کننده ای بود که هنگام بردن کف برای همدیگر متن ان را روی کاغذی مینوشتند و زیر کفها قرار میدادند با این مضمون.قاصدی از ما میاید سوی شما/گر گرفتی روی او را کن سیاه/گر نه فردا شب ما مهمان شما.)

درباره نویسنده

نیکوعقیده محمد

عضو انجمن شعر شهرستان گرمسار

مطالب مرتبط

26 نظر

  1. محمودمدرسی

    تصویری بسیار زیبا از یک روز برفی در رودمعجن . لذت بردم و چند خواندم برای خودم و دیگران. تشکر می کنم از این سروده که بسی خاطره انگیز بود.

    پاسخ
  2. سليمان استوار

    بنام خدا

    درود بر بلبل باغ حیتا جناب محمد نیکو عقیده که به زیبایی در سروده خود آن شبهای زیبا را به تصویر کشیده اید و امید است باز دو باره شاهد برفهای سنگین آن سالها باشیم و آن روابط مستحکمی که بین فامیل و همسایه ها وجود داشت و آن آداب و رسوم خاطره انگیز. هر چند که بازگشت به دوران کودکی از محالات است در هر حال چند بیتی از یک مثنوی خودم را که تا حدودی به لهجه شیرین فدیهه نزدیک است به شما دوست خوبم تقدیم میکنم.

    خداوندا نشان دادی به ما راه

    کمک کن تا نیفتوم در کف چاه

    کمک کن تا که مور آیه به یادوم

    کنوم یاد از گذشته و خاطراتوم

    بگویوم از فدیهه و مردمانش

    برم هستن عزیز پیر و جوانش

    کنوم یاد از قدیم و قونده های برف

    بگویوم از چراغ شیشه و چلیک نف

    در اون دوران همه بودن صمیمی

    به خنه ی هم مرفتن شو نشینی

    نبودک میوه های جور واجور

    زمستون پرتقال و موز و انگور

    به بیرون باد و بیدم بود و سرما

    ولی در مجمعه کشمیش وخرما

    مرفتم زیر کرسی و میزدم حرف

    اخیر شو مخوردم شیره با برف

    :gol: :gol: :gol: :gol: :gol: :gol:

    پاسخ
  3. سید جواد محزونی نامقی

    سلام خدمت جناب نیکو عقیده ودوست عزیزم سلیمان خان . با سپاس از اشعارزیبایتان ،حقیر نیز بیاد برف بازیهای قدیم چند بیتی فی البداهه سرودم وتقیم میکنم اگر نقصی داشت می بخشید.
    یاد بادآن روزگارانِ شگرف
    کوچه هالبریز بوداز حجم ِبرف
    معنی ِاصلِ زمستان ، برف بود
    رویِ یک مترودومترش حرف بود
    (برف شیره) بهترین فالوده بود
    (کف زدن) بابرف پشمک می نمود
    سرسره آن لَخشَکِ زیبایِ ما
    تپه هاچون پیستِ اسکی هایِ ما
    واقعا یادش گرامی دوستان
    آن زمستانها ویخبندان آن
    جاده هامسدود میشد روز ها
    جانِ سرما بود ودر آن سوزها
    حال گویا برفها کوچیده اند
    یا که از ما آدما رنجیده اند
    هرچه هست،درنیّتِ ما آدماست
    یا سزایِ دوریِ ما ازخداست
    آرزو دارم که آن حیّ رحیم
    باز بگشاید در ِلطفش کریم
    تا شودگسترده از لطفِ خدا
    فرشِ برفی بر وسیعِ خاک ِما
    چشمه هارا عشق ِجان جاری شوَد
    رودها را موسِمِ یاری شوَد
    دربهاران سبز آید دشت ها
    نورِ حق گیرد دلِ گلگشت ها
    لیک محزونی در این محنت سرا
    کس نمی داند ز اسرارِ خدا

    پاسخ
  4. بازنویسی شعر محمد

    ده رخت عروسی بر تن
    جامه‌ای نرم و سفید
    مخمل سردی یکدست
    شب سفید است امشب

    گوشه‌ی گرم اطاق
    توی کتری بالای چراغ
    ریشه‌ی خشک گون می جوشد
    در ریشه های فریاس

    چقدر کف زدیم آن شب
    با عصاره ی گون کوهی
    رسم شبهای زمستانه که از نسل قدیم
    زنده بود سنتی از دور
    کف زدیم آنقدر که خامه شده بود
    شیرینش کردیم با شیره‌ی انگور سیاه
    قهوه ای شد کف

    برف و شیره با مغز گردو چقدر می چسبد.

    کف را می بردم
    تق تق تق! آی همسایه! کف
    نوبرانه‌ی شب سرد آوردم
    همسایه نمی‌دانست برفی * شده است
    می زدم زیر خنده، همسایه نیز هم
    شوق میریخت در دامن شب
    شب سفید می شد از قه قه‌ها
    باز کوچه را میرفتم تا ته تاریکی
    بر تن برفی ده می‌زدم سخت جغیر

    کاش ان شب، کوچه را انتهایی نبود
    کاش آن شب زمستانی را فردایی نبود
    شبهای ده از مهربانی پر بود

    ما هنوز خوشدلی را مشق میکردیم
    در ساده ترین ها کمترین ها
    وقتی جز صفا هیچ نبود
    از شوق فردایی نو
    میدویدم خندان
    برف صادقانه میبارید
    شانه هایم سپید
    وقتی برف زانوانم را فتح میکرد
    انگشتهایم یخ بسته
    کرسی گرم پناهم می داد
    خواب شیرین
    گرم و سنگین
    ***
    صبح باید میرفتم
    صداهایی از کمر چو بند مرا می خواندند
    کبک ها آمده اند
    من دنبال رد پایی بودم در سنگلاخ کوهها
    لابه لای بوته ها را خوب میگشتم
    ناگهان می پرید کبکی
    پررررررررررررست
    رو به سپیدی دامنه ها.

    پاسخ
  5. نجمه عبداللهي

    سلام و خداقوت خدمت جناب نیکوعقیده. تشکر از شعر زیبایتان که یاداور خاطرات زیبای کودکیتان بود. رسم برفی شدن رو شنیده بودم اما جزییات دقیقش رو نمیدونستم که بسیار عالی توضیح دادین . اگر لطف کنین و جغیر زدن رو هم توضیح بدین خیلی خوب میشه چون فکر میکنم نسل جدید زیاد آشنایی نداشته باشن. در ضمن جناب شکارچی هم خیلی سلام دارندو خداقوت از راه دور خدمت شما میرسانند:gol: :gol

    پاسخ
  6. ناشناس

    سلام بر جناب استاد نیکوعقیده صائب زمانه (که خودتان می دانید یعنی …)
    به قول آلبر کامو نویسنده شهیر حرف خاصی برای گفتن نیست الا یک درنگ کوتاه
    دو بند اول شعری که بازنویس اش برا برای شما فرستاده اند را مقایسه کنید با ابیات (بهتر است بگوییم بند های آغازین )سروده خودتان استاد بزرگوار شعرتان در فضای بی وزنی چنان غوطه ور است که شنیدن کلمه های اطاق و چراغ (البته در دوباره خوانی) انهم به قرابت وزنی لذتی مطبوع ایجاد کرده گر چه قافیه سازی های اجباری برای جبران بی وزنی جالب است تصویر سازی های شما سعی شده طبیعی به نظر برسد که همین افراط که متاسفانه در همه اشعار خواندنیتان یافت می شود مضمون را در هاله ای از ابهام می پیچاند
    کتری روی چراغ

    می جوشید در ساقه های گون

    در ریشه های فریاس

    البته شاید این موارد که خواستگاه ان ذهن دانشجوی ترم اخر کارشناش ارشد زبان وادبیات فارسی ست توسط بزرگواران دیگری رد شود
    به امید دیدار
    از نوادگان اسمعیل مراد

    پاسخ
  7. علی نجفی
    علی نجفی

    خسته نباشید خدمت محمد آقای نیکوعقیده و خدا قوت.
    اما پیرو نظر یکی از نوادگان اسمعیل مراد و بازنویسی شعر که نمیدانم به دست کی انجام شده بود چند نکته به نظرم رسید:
    ۱– اگر انصاف را رعایت کرده باشم من به شخصه از بازنویسی شعر بیشتر لذت بدم.اعتراف هم میکنم که از نظر فنی تقریبا از شعر و شاعری هیچ نمیدانم و حرفی که میزنم بیشتر ناشی از یک احساس است تا یک نگاه فنی و ناقدانه.در بازنویسی شعر به نظرم رسید کلمات در جای درست تری قرار گرفته اند و آهنگ بهتری به شعر داده اند(بعلت عدم اطلاع از مسائل فنی شعر نمیدانم که نوشته هایی با این سبک و سیاق آیا شعرند؟و اگر شعرند از چه نوعش؟ولی علی العجاله شعرشان می نامم). انگار چرخ دنده های شعر کمی روغن کاری شده اند و دیگر صدای قیچ قیچ کلمات را وقتی کنار هم میلغزند کمتر میشنوی. تصویر سازی ها هم به مراتب جاندارتر و قوی ترند همین است که احساس آدم موقع خواندن شعر بازنویسی شده کمتر توی دست انداز ناهمگونی کلمات و ناهنجاری وزن می افتد و لذا موقع خواندن بازنویسی به مراتب احساس مطبوع تری به آدم دست می دهد.
    ۳-اما آنچه که آقای نیکوعقیده نوشته اند با همه ی اشکالات وارده بر آن(از نظر من و بقیه) نسبت به شعر بازنویسی شده بکرتر است یعنی یک جور امضائی پایش هست. اگر اسم آقای نیکوعقیده را از پای این شعر بردارید کسانی که با سبک و سیاق نوشته های ایشان آشنایند بی برو برگرد میفهمند که نوشته متعلق به ایشان است اما شعر بازنویسی شده بیشتر یک جور کپی برداری است.یک پارچه ی چند تیکه است که هر تکه اش هم از جایی است(بهتر است بگویم هر تکه اش شبیه تکه ای دیگر است از پارچه سازی دیگر!) هرچند به مراتب چشم نوازتر از پارچه ایست که آقای نیکوعقیده دوخته اند!. بازنویسی شعر شبیه این جنس های چینی است که از روی یک جنس دیگر کپی شده اند و هرچند کارآیی خوبی دارند ولی مارک و نشانی از خودشان ندارند و بیشتر آدم را یاد جنس اصلی می اندازند!
    بند اول بازنویسی آدم را یاد خوان هشتم اخوان می اندازد و صحنه ی ورود راوی به قهوه خانه مخصوصا اینجا :«گوشه ی گرم اتاق/توی کتری بالای چراغ/ریشه ی خشک گون می جوشد/در ریشه های فریاس».بند بعدی هم که خود سهراب است که دارد داد میزند که سیب آورده است و البته شبنم:«کف را می بردم/تق تق تق آی همسایه کف…» و در بند یکی مانده به آخر هم انگار فروغ است در تولدی دیگر که میگوید:« ما هنوز خوشدلی را مشق میکردیم/در ساده ترین ها کمترین ها/وقتی جز صفا هیچ نبود/از شوق فردایی نو/میدویدم خندان/برف صادقانه می بارید/شانه هایم سپید/وقتی برف زانوهایم را فتح می کرد…..» و در بند آخر باز سهراب است که برگشته و چمدانش را بسته و کسی صدایش می زند و می خواهد برود :«صبح باید میرفتم/صداهایی از کمر چو بند مرا می خوانند/کبک ها آمده اند/من دنبال ردپایی بودم در سنگلاخ کوهها….»….
    ۴-حالا سوال اینجاست. اصالت یک نوشته مهمتر است یا زیبایی اش واگر مجبور به انتخاب بین یک از این دو باشیم کدام را انتخاب میکنیم؟

    پاسخ
  8. محمد نیکوعقیده

    @بازنویسی شعر محمد
    سلام دوست ویراستار من
    تشکر از اینکه مطلب منو ویرایش نمودین هر چند در قسمتهایی با ویرایش شما ریتم واهنگ دچار بهم ریختگی شده ولی از حق نگذریم در قسمتهای پایینی شعر زیباییهایی به ان افزوده شده است و بقول سهراب سپهری که زیباترین تابلوی نقاشی جهان باز هم برای زیباتر شدن جا دارد پس هر مطلب و هر شعری با ایده های متفاوت متنوع میشود تازه میشود. تشکر از راهنماییتون

    پاسخ
  9. محمد نیکوعقیده

    @نجمه عبداللهی
    درود سرکار خانم عبدالهی
    ممنون بابت نظر لطفتان. و اما جغیر که من باید توضیح میدادم ببخشید بعد هر بارش برف اولین کسی که وارد کوچه و یا هر راه عبوری میشد و راه رو باز میکرد و دیگران از مسیر رد پای او رفت و امد میکردند به این حرکت جغیر زدن میگفتند. البته جناب شکارچی باید بدونن. بهش سلام برسونین. یا حق

    پاسخ
  10. محمد نیکوعقیده

    @ناشناس
    سلامو باز هم سلام از سر شب تا بامداد
    بر نواده اسمعیل مراد

    دوست و همشهری گرامی انچه را که شما فرمودین بی کم و کاست و بی مبالغه در خور ماست . من افتخار شاگردی دارم در محضر شما و دیگر دوستان عزیزی که لطف همراهی و همدلی را با ماداشته و دارند.و اما از باب اشنایی من از فرزندان مرحوم اسمعیل مراد مراد زاده ها را در خاطر دارم محمد مراد زاده کوچک ومرحوم محمد مراد زاده بزرگ حالا شمااز اقازاده های کدامین هستین بر من پوشیده است لطفا راهنمایی فرمایید. ایامتان سراسر افتابی

    پاسخ
  11. محمد نیکوعقیده

    @علی نجفی
    سلام هم اوحداووی عزیز و طویلونظر
    از باب اینکه در مطلب های شما من نظر نمیگذارم و علتش را هم بارها هوار هوار کرده ام شما عجب نظر پر وپیمونی دادین و تلافی تمام بینظریهای ما رو کردین که صد البته کار شما بجا بوده و هر انچه از دوست رسد نیکوست. بابت بازنویسی مطلب حضورتان عارضم که به نظر بنده حقیر و اگر اشتباه نکنم این ادبیات مربوط به جناب دکتر فتوحی میباشد که از همراهی و راهنماییشان همیشه فیض اکمل برده ایم. ودر خصوص قالب مطلب در قالب سپید است و نقد شما و دیگر دوستان بر ان وارد هر چند که سپید گویان بزرگ شعر فارسی امروز همه در هجمه ی نقد فراوان بسر میبرند نسبت به شعر کلاسیک حتی خود سهراب و نبود یک مرجع و فراگیری و وسعت دامنه ی شعر سپید به این قضیه افزون شده است هر چند که این کلاه برای سر ما گشاد و این توهم در ما رخنه نکرده است و بحث جنس چینی هم بماند که راه به سیاست دارد و بس . یا حق

    پاسخ
  12. فروغ مرادی

    درود.مثل همیشه زیبا،پرمغز وبدون نقص بود البته حسن دیگری که اینبار داشت بجا بودن شعرتان بود.موفق باشید.
    ان شب کف میزدیم ما

    با عصاره ی ساقه ها

    رسمی از قدیما

    زنده بود سنتی از دور

    شیرین میشد با شیره ی انگور :gol:

    پاسخ
  13. محمد نیکو عقیده

    @فروغ مرادی
    سلام سرکار خانم مرادی ممنون بابت نظرات مساعد شما. تا انجایی که بمن اطلاع رسانی شده شما باید دختر احمد اقا باشین من با ابوی شما سالها دوست بوده ام و پیشینه ی پر خاطره ای با ایشان دارم سلام مرا به ایشان برسونید. موفق باشید

    پاسخ
  14. محمد نیکو عقیده

    @مصطفی قانعی
    باد امد و بوی عنبر اورد…….

    سلام اقا مصطفی
    یادش بخیر اوسالا
    اوحداوو
    کال میرزموسا
    بازیهامون میون نهالا
    روزگار خوبی بود
    از دست رفته حالا

    ورودتو به حیتا خوش امد میگم هر چند مطلبتو خوندم نظر ندادم گفتم سلام از کوچکترهاست به رسم سنت . بهر حال تشکر بابت اینکه وقت گذاشتی برای ما و من بسیار خوشحال شدم از زیارت مجازی شما. حق یارت

    پاسخ
  15. محمد نیکو عقیده

    @جواد خوش نیت
    درود بر شما اقا جواد عزیز
    ورود شما رو هم به حیتا خوش امد میگم و مطلب گرگی شما رو هم خوندم جالب و جزو خبرهای داغ حیتا بود البته من با مستعار رهگذر نظر دادم و طبق اخرین تماسی که با ده داشتم این مشکل بحمدا… برطرف شده. خداوند در تمام لحظه هایتان جاری

    پاسخ
  16. سید جواد محزونی نامقی

    ممنونم جناب نیکو عقیده
    شما الحمدالله عقیده ی نیکو دارید واین مهم را ذاتا خداوندگار عشق در وجودتان نهادینه نموده است
    روزگارتان برنگ عشق وعشقتان جاویدان

    پاسخ
  17. فاطمه عليپور

    سلام شعر بسیار زیباییه خدا رحمت کنه بی بی و با با بزرگ رو تا وقتی که اونا زنده بودن همیشه زمستانها شب یلدا بچه ها نو ها خونه اونا بودیم و با بام عمو محمد عمو احمد و بقیه کف میزدنند یادش بخیر چه زود گذشت ممنونم پسر عمه :gol:

    پاسخ
  18. محمد نیکوعقیده

    @فاطمه علیپور
    سلام سرکار خانم علیپور سهراب سپهری اسبق
    چندیست سایه تان سنگین شده قبلا از پایه های ثابت حیتا بودین ولی چند وقتیه کم رنگ شدین بهر حال خوشبخت شدیم از زیارت مجازیتان مجددا. یا حق

    پاسخ

نظرات

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.