«شیمر»

در حد «خنه خر» زیر پای مدرسه از «شیمر» میترسم.شاید بیشتر.از همه چیزش میترسم.از لباس یک دست قرمزش.از آن  کلاه خود نقره ای و تورهای فلزی که میریزد دور گوش و گردنش. از آن  دو سه تا پر قرمزِ روی کلاه خود که وقتی اسبش به تاخت می رود تکان های ترسناکی می خورند. از «شوشِ» توی دستش وقتی مثل شمشیر توی هوا تکانش می دهد.از گونه های استخوانی و نگاه تیزش.از آن صدایی که وقتی می خواند مو به تنم راست می شود.مخصوصا وقتی کلمات را از ته حنجره فریاد می زند. از خنده هایش وقت خواندن رجز. از چکمه هایش که گاهی همین «پوتین» های آبگیری خودمان است ولی انگار توی پای «شیمر»  یک جور دیگر اند.یک جور ترسناک.از اسبش که توی آن سرو صدای روز «قتل» ناآرام است و مدام دهنه می کشد.از صدای سم اسبش.از همه چیزش.اصلا از اسمش میترسم.جرات ندارم از نزدیک  نگاهش کنم چه رسد به اینکه  بروم جلوش ،راست زل بزنم توی چمشمش و با کمال پر رویی بگویم:«عمو عمو العطش مرغ دلم کرده غش».اصلاً آدمش نیستم.قبل از اینکه مرغ دلم غش کند خودم غش می کنم از ترس.وقتی «شیمر» میگذارد دنبال بچه ها میترسم.فکر میکنم میخواهد سر ببرد شان.توی ذهنم «شیمر» نشسته بالای سر بچه ها و شمشیرش را گذاشته بیخ گلویشان.به نظرم تمام بچه هایی که عمو العطش میکنند یک چیزیشان میشود. همه شان دیوانه اند.دست کم  عقل شان درست کار نمی کند و گرنه آدم عاقل که نباید خودش را با پای خودش بیندازد جلو غول بی شاخ و دمی مثل «شیمر».همین است که می روم سر وقت عکس و کفن.کفن را میکشم تنم و عکس را می گیرم دستم.یک کار شیک و باکلاس و بی دردسر.انگار این کار را ساخته اند برای من.منی که نه زنجیری دارم برای توی «دستَ» بودن و نه جرات و جسارتی برای عمو عمو العطش.  عکس که میگیری دستت«شیمر»  کاری به کارت  ندارد که بماند  کلی هم عزت و احترام داری.به خاطر آن عکسها.هرچه ما بچه «خوردی» ها را توی «دستَ» آدم حساب نمی کنند و می اندازندمان آن ته و موقع غذا خوردن هم یک بشقاب می دهند دستمان با یک کف دست برنج و یک قاشق لپه ی توی آب و آن هم دو نفری، اینجا  پاک قضیه فرق می کند.روز «قتل» جلو همه ایم وکلی هم «اُوشیری» می دهندمان.«اُشیری» یی که در حالت عادی و بدون آن عکس و کفن باید برایش بجنگی  تا شاید بتوانی با کلی فضاحت ته یک لیوان را  هورت بکشی . حالا توی سینی تعارفمان میکنند.خیلی مودبانه.و ما وقت داریم که با فراغ بال آهسته آهسته بخوریم و لیوان را مودبانه بگذاریم توی سینی.ته مراسم وقتی در جواب روح الله  که می پرسد«چنته اُشیری بخاردی؟» می گویم:«چارتَ» روح الله با تعجب و حسرت می گوید:«خاش بحالت.مو خا یک اُشیریه بگیر اَووردُم تا مَییستُم بخارم اکبر بزَ دزِر دستُم هَمَش برِخ».

«اُ شیری»یَش به کنار.همینکه توی دست و پای «شیمر» نیستم خودش عالمی می ارزَد.ولی این «شیمر»لا مصب همچنان ترسناک است.حتی توی این لباس و موقعیتی که دارم.وقتی صدایش را از پشت سر می شنوم که فریاد میزند:

هرکه می داند بداند شمر ذی الجوشن منم

گرنمیدانی بدان بر شاه دین دشمن منم

آنکه خنجر میکشد بر حنجر سلطان دین

از قفا سازد جدا راس حسین از تن منم

میکُشم بین دو نهر او را ولیکن تشنه لب

پس بگیرم راس پاک شاه در دامن منم.

دستانم که دور قاب عکس است عرق میکند.قاب عکس را فشار می دهم.پیش خودم فکر می کنم «شیمر» است دیگر کارش که  حساب و کتاب ندارد.زور دارد.کسی نمیتواند  چیزی بگوید بهش.یکهو اگر ویرش بگیرد و بزند به صف ما ۲۰-۳۰ نفر و درب و داغانمان کند چه؟کی میخواهد ما را از زیر دست و پای اسبش بکشد بیرون؟اگر سرمان ببُرد چه؟.«شیمر» با اسبش دارد به تاخت از پشت سر نزدیک می شود.انگار اسبش دارد توی سر من یورتمه می رود.قاب عکس را بیشتر فشار میدهم.جرات ندارم سر برگردانم.نفسم مانده آن ته.گیر کرده انگار.بالا نمی آید.اسب دارد نزدیک می شود.صدای نفسهای اسب را می شنوم.تا می آید و از ما رد می شود نصف عمر می شوم.رد که می شود نفسم مثل فنر می پرد بالا.خیالم راحت میشود.ولی چند قدمی که دور می شود دهنه ی اسب را یکباره می کشد.اسب هووفی می کشد  و می ایستد.سر اسب را بر می گرداند طرف ما.دستی که «شوش» دارد را می برد بالا.میخواهد رجز بخواند.انگار برای ما.جرات نگاه کردن ندارم.سر را می اندازم پایین.گوشها را نمیتوانم کاری بکنم.میشنوم:

رسم از راه دور و مژده ها دارم

خبر از کشتن فرزند خیر الا نبیا دارم

حسین را کشتم،اولاد اورا در بدر کردم

اسیر از راه کینه دخترانِ بی پدر کردم.

میخواند و باز تاخت می کند و از کنار ما می گذرد.سرم را بالا می آورم.خدا خدا میکنم تا به خیمه ها برسیم دیگر طرف ما پیدایش نشود.بیشتر از آنکه حواسم به گروهمان باشد حواسم به «شیمر» است که می آید یا نمی آید.صدایش از آن ته هم که می آید ترسناک است وقتی می خواند:

گر علی اصغر ز تیر حرمله سیر اب شد

باعث آن تیر بر حلقومش افکندن منم

حتی وقتی می رسیم دور خیمه و «شِر»میگذارد دنبال «شیمر» چیزی از ترسناکی تصویر «شیمر» توی ذهن من کم نمی شود.حتی وقتی بعد از آتش زدن خیمه ها می نشیند روی کنده ای همان اطراف و کلاه خود از سر بر می دارد و نوحه که می خوانند دست می گذارد روی چشمها و شانه هایش می لرزد!

 

 

درباره نویسنده

علی نجفی

رودمعجن،ته 62.فرزند اصغر

مطالب مرتبط

12 نظر

  1. محمودمدرسی

    بنظر من ترسناک تر از جولان و عربده های “شیمر”، جیغ و “غیوه” و “شغلوو”های شیر بود. و از آنهاهراس انگیزتر “نعش”ها. ولی در هر صورت از متنوع ترین دوران کودکییم همانروزها بود.

    پاسخ
  2. علی پور مریم
    علی پور مریم

    خیلی قشنگ شمر رو توصیف کردی
    ن من هم خیلی ازشمر وحشت داشتم هیچ وقت یادم نمی ره رو عاشورا بود شمر رجز می خوند وبچه ها هم عمو العطش می کردن من دوستم از همون مسیرردمی شدیم از ترس که مبادا شمر ما رو بزنه پا به فرار گذاشتیم و از شانس بد ما یکی دو تا شوش نصیبمان شد الان پس از گذشت چندین سال هنوز از شمر واسبش وحشت دارم

    پاسخ
  3. مرادي
    مرادي

    مثل همیشه جالب بود و یاداور خاطرات .
    هر چند ما دختران هیچ نقشی در مراسم نداشتیم که البته باید نقش می داشتیم چون تعداد زیادی از اسیران و نقش آفرینان کربلا زنان و دختران بودند ، اما به خاطر همان سیستمهای مردسالاری در طول تاریخ هیچگاه در مراسمهای عزاداری نقشی به زنان نداده اند
    با اینحال بخوبی احساست را درک می کنم چون خودمم هم خیلی از شمر می ترسیدم و همیشه از ترس نزدیک شدنش از پشت بامها مراسم را نگاه می کردیم
    و حالا می فهمم که چرا هر سال در آن روز بر سر عکس عمو بین پسر عموها جنگ و دعوا بود 
    :gol:

    پاسخ
  4. سلیمان استوار

    بنام خدا
    درود بر استاد علی نجفی عزیز
    بسیار خاطرات جالبی بود و بهره بردیم. لازم به توضیح است همین آقا شمری که آن جنایت را در کربلا انجام داد و حتی کسانی هم که نقش او را پس از ۱۴۰۰ سال بازی می کنند باعث اذیت و آزار شما شده اند یکی از یاران حضرت علی و جانباز جنگ صفین است اما به مرور زمان و دیگر عوامل تاثیر گذار به جایی می رسد که با فرزند حضرت علی (ع) آن جنایت را انجام می دهد. ببخشید علی جان یک کم فضولی کردم. :gol:

    پاسخ
  5. احمدپور محبوبه
    احمدپور محبوبه

    داستان روز عاشورا برای همه بچه های رودمعجن از داستانهای به یادماندنیه. راستش من تو عالم بچگی همیشه بچه هایی که با لباس سفید و عکس جلوتر از همه ایستاده بودن برام سؤال بود وقتی بزرگتر شدم متوجه شدم که واقعا حقشونه که جلوتر بایستن و به قول شما عزت و احترام داشته باشن. ممنون که یادآور بهترین خاطراتمون شدین

    پاسخ
  6. امیدوار محمد
    امیدوار محمد

    از چکمه هایش که گاهی همین «پوتین» های آبگیری خودمان است ولی انگار توی پای «شیمر» یک جور دیگر اند.

    و باز هم “روح الله”، گاهی وقت ها به روح الله حسودی ام میشه، یعنی یک آدم جقدر میتونه خواستنی باشه که بعد این همه مدت هنوز بهترین دوست یک آدم دیگه مونده باشه، هر چقدر هم که اون دو نفر از هم دور افتاده باشن و مسیری کاملا متفاوت رو زندگی کرده باشن.
    بار آخری که دیدمش احساس کردم واقعا همونقدر خواستنیه، کاش همسایه ما میبود از قدیم .

    آخ گفتی اُوشیری و کردی کبابم، قدیم که مثل الآن نبود از هر خونه سینی سینی نذری بیاد بیرون، دیگه اوشیری ته آرزوهای ما بود، اصلا از صبح عاشورا به عشق همین اوشیری ها العطش میزدیم.

    اون روزها وقتی خدابیامرز بی بی، لباسهای مخصوص عمو العطش رو از ته صندوق در می آورد و تنمون می کردیم، حسی که موقع پوشیدن لباس ها داشتم حس علی اکبر بود وقتی صبح عاشورا داره زره میپوشه و قراره بره به جنگ، گاهی وقت ها اونقدر جدی میشد که در حالیکه خودم رو از ترس پشت جمعیت مخفی کرده بودم تکه سنگی رو هم به سمت اسبش پرت میکردم و دلم خنک میشد و مدتی از خودم راضی بودم که به سهم خودم از شیمر انتقام امام حسین رو گرفتم. :Y:

    پارسال مصاحبه ای رو با جناب شیمر که حالا دیگه اون ابهت بچگیهامون رو نداشت کردم و توش از داستان سراییدن این رجزخوانی ها گفت و … مدت هاست قراره یه جوری این مصاحبه رو بذارم ولی بهونه و فرصتش پیش نیومده.

    دلم برای نظرهای نصفه صفحه ای قدیم تنگ شده بود. خدا قوت عموووووو

    پاسخ
  7. علی نیکوعقیده

    خیلی جالب و واقعی توصیف نموده بودید مراسم تعزیه خوانی رودمعجن را من هم خاطرات جالبی دارم از ان دوران ، از جمله یادم است حدود ۳۰ سال پیش ،زمستان بود مراسم شبیه خوانی که تمام شد امدم خانه دیدم برادرم (حاج محمد اقای نیکوعقیده) که ان زمان بجه بود و نزدیک به۱۰ سال داشت، زیر کرسی رفته بود به شکلی که صورتش هم دیده نمی شود، از مادرم که خدا رحمتش کند، سئوال کردم چه شده ، کفت که ایشان کدو دستش بوده( کدو های که به شکل سرهای جدا شده یاران امام حسین (ع) تزیین مینمودند )، وجون برف بوده وزمین لغزنده افتاده زمین وکدو خورده زمین وشکسته ومرحوم شیخ عرب به ایشان گفته بچه حاجی فرار کن که سر امام راشکستی ،والان شمر میرسد، و اخوی ما هم فرار کرده وامده حدود ۳ ساعتی زیر کرسی پنهان شده ،
    انشالله عزاداری همه همشهریان مورد قبول واقع شده باشد،

    پاسخ
    1. علی نجفی
      علی نجفی

      با تشکر فراوان از همه ی دوستان و بزرگوارنی که تقبل کامنت فرمودند و عذرخواهی بابت این تاخیر که بعلت ایام عزاداری بود و نبود ما اینجا و بودمان در ده و نبود اینترنت در انجا.سپاسگزار همه ی عزیزان هستم

      پاسخ
  8. ميرزايي محمدرضا
    ميرزايي محمدرضا

    سلام و قبولی عزاداریا
    من همیشه با کفن و عکس که ایستاده بودم فکر میکردم تنها کسی که مث بید میلرزه و از دست شمر فرار میکرد و به کفن پوشان میپیوست منم نگو کنار دستم جناب نجفی هم همدرد من بود
    اخه هر سال که عمو عمو میکردیم از دست حسین رشیدی که نقش حضرت عباس رو داشت کاری بر نمیومد
    با تشکر. خدا قوت :gol: :gol:

    پاسخ
  9. فروغ مرادی

    درود .خیلی زیبا شمر رو توصیف کردید.مخصوصا صدای شمر من از بچگی از صدای شمر می ترسیدم . جمعاً مطلب پرمغزی بود.موفق باشید :gol:

    پاسخ

نظرات

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.