قطار ۳۵۵- سالن ۱۳

چند ساعتی از لحظه ی تحویل سال می گذشت . قطار همچنان پی در پی سینه ی دشت را می شکافت و هر لحظه در تاریکی شب بیشتر فرومی رفت . همهمه ی مسافران و سر و صدای قطار دوری مقصد را بیشتر نشان می داد . قطار به ایستگاه جوین نزدیک و نزدیکتر می شد و این رو می شد از صدای ناخوشایند ترمز چرخها و کند شدن قطار فهمید . از بلندگوی ایستگاه اعلام شد : «بیست دقیقه توقف قطار برای ادای نماز» مأمورین سالنها درب سالنها را می گشودند و مسافران دسته دسته قطار را برای ادای نماز یا هواخوری ترک می کردند .

بلافاصله کاپشنم رو برداشتم و با عجله از طول راهرو گذشتم . از پله ها که پایین می رفتم مسافری از مأمور سالن ساعت رسیدن قطار به خواف را می پرسید و مأمور هم خبر از حوالی ساعت دو و نیم تا سه صبح را می داد .

و من همچنان با عجله به طرف وضوخانه در حرکت بودم . به محض رسیدن یک شیر آب خلوت پیدا کردم و مشغول وضو شدم . هوا به نسبت سرد بود و در فاصله ی چند قدم آنطرف تر مسجد ایستگاه با خیل نمازگزارانی که به طرفش می رفتند پیدا بود . مسجد گرم بود و انبوهی از جمعیت به صورت فرادا و نامنظم مشغول فریضه ی نماز بودند .

جایی خالی پیدا کردم و مشغول نماز شدم . نماز مغرب را که خواندم از بلندگوی ایستگاه اعلام شد که تا حرکت قطار پنج دقیقه بیشتر باقی نمانده . بلافاصله مشغول نماز عشا شدم . نماز شکسته بود و طولی نکشید که سلام دادم . اکثریت مسجد را ترک گفته بودند و بجز عده قلیلی کسی در مسجد باقی نمانده بود .

به سرعت به طرف قطار رفتم درب سالنها بسته شده بود و فقط درب روبروی مسجد باز بود .

پا به قطار که گذاشتم خیالم راحت شد . شماره سالن را از مأمور قطار پرسیدم گفت سالن پنج و تا سالن شماره ۱۳ راه زیادی رو باید طی می کردم .

حالا چند دقیقه ای از حرکت قطار می گذشت و راهرو تقریباً خلوت بود . مسافران یا مشغول خوردن شام بودند یا در حال استراحت .

در یکی از سالنها پسرکی شش یا هفت ساله هراسان و دوان دوان رو به من داشت می دوید . گریه می کرد به من که رسید چیزی داشت می گفت که در سر و صدای قطار گم می شد .

علت گریه اش را پرسیدم هق هق کنان می گفت که مادرش رفته بود برای نماز و هنوز برنگشته و مرتب با پشت آستینش اشکهایش رو پاک می کرد و فکر می کرد که مادرش از قطار جا مانده .

بهش گفتم اگر شمارشو داری بیا با گوشی من زنگ بزنیم شاید توی قطار باشه که دست برد و از جیبش یه گوشی درآورد و گفت گوشیش اینجاست و با خودش نبرده . دلم براش می سوخت و باید براش کاری می کردم .

این شد که سراغ رئیس قطار را از مهماندار گرفتم و معلوم شد به رستوران قطار رفته و دست پسرک توی دستم با سرعت به سمت رستوران که چند سالن عقب تر بود حرکت کردیم . پسرک دست مرا سفت چسبیده بود و طول راهروها را با شتاب طی می کردیم . هنوز به رستوران نرسیده بودیم که خانم میانسالی در طول راهرو به طرف ما می آمد . تسبیحی دانه ریز توی دستش بود و ذکری بر گوشه ی لبهایش و نگاه پرسش داری به من و پسرک انداخته بود .

حسی به من گفت شاید این مادر پسرک باشد . هنوز غرق این افکار بودم که دست پسرک از دستم رها شد و گفت : «مادر تو کجایی؟»

و در چشم برهم زدنی گریه کنان خودش را به گردن مادر آویخت مادر مهربانانه در آغوشش کشیده بود و مرتب دلداریش می داد : «رفته بودم نماز بخونم مادرجان طول کشید»

و من گفتم که فکر می کرد شما از قطار جاموندین و داشتم می بردمش پیش رئیس قطار .

بسیارتشکر کرد .پسرک در آغوشش از من دورتر و دورتر می شد . پسرک که نگاهش هنوز به من بود لبخندی بر لب داشت و گونه های خیسش زیر نور چراغهای سالن می درخشید .

و من همچنان که حسی از رضایت در تمام تنم دویده بود باز به سمت سالن ۱۳ براه افتادم و حالا قطار به ایستگاه سبزوار نزدیک و نزدیکتر می شد ………پایان

درباره نویسنده

نیکوعقیده محمد

عضو انجمن شعر شهرستان گرمسار

مطالب مرتبط

10 نظر

  1. استواری سلیمان
    استواری سلیمان

    بنام خدا/ درود بر جناب نیکوعقیده گلم. بسیار این سفرنامه یا داستان هر چی میخواهید بنامید زیبا بود. و امیدوارم تمام مشکلات به همین راحتی حل و فصل و تمام اشکها به خنده تبدیل گردد. خدا قوت و دست مریزاد. :gol: :SS:

    پاسخ
  2. پروین مدرسی

    سلام .داستان جالبی بود . امیدوارم سراسر سال براتون پر از خیر و برکت باشه. و خداوند توان کمک به دیگران رو در شما دو صد چندان کند. :gol:

    پاسخ
  3. امیر حــــــــــــــسین شمسیان

    سلام اقای نیکوعقیده رود…….
    خاطره و داستان کوتاه تا به حال از شما ندیده بودم!!!
    خواندنی و شیرین بیان شده بود درست مثل لطافت خاصی که در اشعار شما وجود دارد. به امید دیدار

    پاسخ
  4. امیر حــــــــــــــسین شمسیان

    سلام اقای نیکوعقیده رود…….
    خاطره و داستان کوتاه تا به حال از شما ندیده بودم!!!
    خواندنی و شیرین بیان شده بود درست مثل لطافت خاصی که در اشعار شما وجود دارد. به امید دیدار :gol:

    پاسخ
  5. امیر حــــــــــــــسین شمسیان

    سلام اقای نیکوعقیده رود…….
    خاطره و داستان کوتاه تا به حال از شما ندیده بودم!!!
    خواندنی و شیرین بیان شده بود درست مثل لطافت خاصی که در اشعار شما وجود دارد. به امید دیدار :gol: :gol: :gol:

    پاسخ

نظرات

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.