دنگا(۹)

اول از همه بزغاله ها می فهمند.نمیدانم بو میکشند یا صدایی میشنوند ولی هنوز هیچ خبری هیچ جا نیست بزغاله ها پیشاپیش آمدن گله را میفهمند.در اینجور مواقع دست از جست و خیز برمیدارند،چشمها را می درانند، دم را شمشیر کرده و گوشهای کوچکشان را سیخ کنار سرشان نگه می دارند.انگار آنتهای رادیو هستند که می دهندشان بالا تا امواج را بهتر بگیرند.سرشان را به سمت نوک«گدار میلک» که پوشیده از خاک سفید مایل به زرد کمرنگی است میگردانند و خیره میشوند به سر گدار.یکی دو دقیقه با دقت و بی هیچ حرکتی زل میزنند به آنجا.انگار میخواهند مطمئن شوند که بو را درست فهمیده اند و صدا صدای«درا»ی گله بوده است نه چیز دیگر.قیافه ی بزغاله ها در اینجور مواقع مصداق بارز خوف و رجاء است.خوف اینکه درست نشنیده باشند و خبری از آمدن گله نباشد و امید اینکه هر لحظه سر و کله ی گله از سر گدار پیدا شود.کمی که به تشخیصشان اعتماد میکنند و اندکی از رسیدن گله مطمئن میشوند، تکانی میخورند و بَع کوتاه وخفه ای سر می دهند.بَعی که هرچند هنوز نشانه های یقین کامل به رسیدن گله در آن هویدا نیست اما می شود نشانه های روشنی از امید را در آن پیدا کرد.بَع های کوتاهی که می توانند پیش در آمد یک شادی بزرگ باشند.

زبان گوسفندها همین بع بع کردنشان است. احساساتشان،غمشان،شادیشان،دوست داشتنشان،دشمنی شان و…. را با همین بع بع کردنشان نشان می دهند.از دار دنیا یک کلمه ی دو حرفی بلدند که با همان تمام حوائجشان را بر طرف میکنند!.با همین زبان با خودشان و با آدمها صحبت میکنند.خودشان منظور هم را خوب میفهمند، فقط آدم باید کمی دقت کند تا بفهمد چه می گویند.هر احساسی بَع مخصوص به خود را دارد.گوسفندها وقتی گرسنه اند بع های طولانی و کشدار و بی حال با ته رنگی از التماس سر می دهند که هم روی اعصاب می رود و هم کمی وجدان آدم را دچار عذاب می کند تا به خودش بیاید و چیزی توی آخورشان بریزد و از گرسنگی نجاتشان دهد.

گوسفندها در زندگیشان غم چندانی ندارند اما اینجور نیست که زندگیشان از لحظات غم انگیز تهی باشد . غم انگیز ترین لحظه ی زندگی یک گوسفند وقتی است که بعد از یک روز جدایی از فرزندش صبح که به دنگا می آید ببیند فرزند نیست.فرزندش شب پیش مرده است.اینجور وقتها بع ها جگر خراش میشوند. از ته دل می آیند،انگار از ته دل کنده می شوند و دل آدم را بدجور می سوزانند.گوسفند از ته دل بع می کشد با تمام توان.بع ها شبیه ناله می شوند.شبیه گریه می شوند.شبیه ضجه می شوند.شبیه«غیوه».غیوه های مادری فرزند از دست داده.مادر از ته دل غیوه میکشد.غیوه هایی که هم زاری اند بر از دست رفتن فرزند و هم التماس اند به خداوند برای تغییر تقدیر و بازگشت فرزند.البته گاهی این غم نصیب فرزند می شود و آن وقتی است که بزغاله ای یا بره ای بعد از یک شبانه روز گرسنگی و  دوری از مادر و لحظه شماری برای دیدار، وقتی صبح به دنگا می رود هرچه می گردد مادر را پیدا نمی کند.بعد از به این در و آن در زدن متوجه میشود مادر نیست.مادر  مرده است. یا دیشب گرگ به گله زده  و مادر سهم گرگها شده و یا مریض بوده و مرده است.بع های بره یا بزغاله اینجور وقتها بیشتر به جیغ می مانند. جیغ های بچه ی گرسنه ای که به خانه آمده و مادر نیست و چیزی هم برای خوردن پیدا نمیشود.جیغ هایی که هنوز به عمق مصیبت پی نبرده اند و گمان می کنند مادر فقط دیر کرده و هر آن منتظرند تا در باز شود و مادر به فریادشان برسد.جیغ هایی که کشیده میشوند تا بلکه مادر بشنود و دلش به رحم بیاید و زودتر برگردد.جیغ هایی که چندان احساسات آدم را جریحه دار نمیکنند و در نهایت با یک «طفلک» گفتن می توان سرو ته قضیه ی احساسات را هم آورد. اما آن آخر کار که بزغاله یا بره بعد از هروله کشیدنهای پیاپی و رفتن از زیر این گوسفند به زیر آن گوسفند به امید نوشیدن جرعه ای شیر، و دیدن سراب مادر در هر گوشه ای از گله و به سمتش دویدن و نا امید بازگشتن،خسته و نا امید و گرسنه و خاک آلود در گوشه ای می ایستد و بع های کوتاهی که از خستگی نای بر آمدن ندارند می کشد،دل آدم را از سنگ هم که باشد آب می کند.بع های بزغاله یا بره در این موقع به گریه های همان بچه ی گرسنه می مانند که کم کم فهمیده مادر دیگر هیچ وقت بر نمیگردد و حالا در حالی که انبوه مادران و بچه های دیگر را می بیند که شاد  وخرم و سیر در کنار هم اند ،آهسته و آرام اشک می ریزد وناله می کند.

یک دسته از بع ها  محبت آمیزند.مثل بع هایی که مادر وقتی بچه اش شیر میخورد، همانجور که بدن بچه اش را بو میکشد و از شیر خوردن او لذت میبرد،می کشد.بع هایی که مقطع اند و ملایم و گوش نواز.بع هایی هم هستند که نشان از دشمنی و خصومت و نفرت دارند.وقتی بچه ی غریبه ای پستان گوسفند را به دهان میگیرد تا شیر بخورد گوسفند با بع هایی که خشن اند و زمخت  و هشدار دهنده همراه با شاخ و لگد بچه ی غریبه را از خود دور می کند تا مبادا قطره ای از شیری که سهم بچه ی خودش است نصیب غریبه شود.گوسفندها هرچقدر نسبت به بچه های خودشان مهربانند و دست و دلباز نسبت به بچه های غریبه بی گذشتند و خسیس.بع هایی هم هستند که از سر درد کشیده میشوند.از سر درد جسمی.مثل بع هایی که سر به دنیا آوردن بچه کشیده می شوند یا بع هایی که موقع خالی کردن «کوخ»هایی که در زخمهای بدن گوسفند جا خوش کرده اند،به هوا می روند.این بع ها ممتدند وبلند و گوشخراش.شبیه فریاد زدن از سر درد.مثل آخ گفتنهای از ته دل.مواقعی که درد شدید است گوسفند دهان خودش را نمیبندد و در حالیکه کمی از زبانش از دهان بیرون افتاده گاهی آنقدر بع میکشد که دهانش کف می آورد. دسته ای از بع ها هم بیانگر شادی اند.وقتی گله می آید و بزغاله ها و بره ها به سمت مادرهایشان می دوند و مادرها به سمت بچه ها،از هر دو سو بع های شادمانیست که فضا را پر می کند.بع های بلندی که کر کننده اند اما گوش خراش نیستند.بیشتر شبیه هلهله اند.هلهله ی شادمانی یا شبیه کِل کشیدنهای زنانه اند توی عروسی ها.بع های دیگری هم هستند.مثل بع های فصل جفت گیری،بع های گوسفندی که از گله جا مانده،بع های مادر و فرزندی که از هم جدایشان می کنند،بع های از سر ترسی که هنگام زدن گرگ به گله سر داده می شوندو…که هرکدامشان معنی دارند، فقط آدم باید دقت کند.

بزغاله ها همانجور میخ کرده اند به سمت گدار.بع کشیدنها ی بزغاله ها کم کم دارد از حالت کوتاه و خفه به بع های بلندتر و کشیده تر تبدیل می شود.انگار کم کم دارند یقین می کنند به رسیدن گله.سر اولین بز که از بالای گدار میلک دیده می شود جیغ بزغاله ها تا آسمان هفتم میرود.بزغاله ها با بع های شادمانه شروع میکنند به دویدن به سمت گله.بزغاله ها به وجد آمده اند.وقتی که می دوند انگار می چرخند،انگار می رقصند،انگار دارند سماع می کنند.انگار همانجور که می دوند ،می رقصند و با زبان بی زبانی پی در پی می خوانند:«مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم/ مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم……».گله به دنگا رسیده است.

ادامه دارد…………..

درباره نویسنده

علی نجفی

رودمعجن،ته 62.فرزند اصغر

مطالب مرتبط

27 نظر

  1. مدرسی محمود
    مدرسی محمود

    باسلام خدمت آقای نجفی عزیز توصیف جالبی از اولین لحظات رسیدن گله از نگاه بره و بزغاله های “کموری”داشتید. به نظر بنده ،دراواسط داستان چاشنی احساسات می توانست کمرنگتر باشد .
    بیان موضوعات مربوط به گوسفندان از زبان آنها جذاب بود . در زمان مابزغاله ها مع مع و بره ها بع بع می کردند. منتظر قسمتهای جذاب و اصلی داستان هستیم.

    پاسخ
    1. علی نجفی
      علی نجفی

      سلام و اردات خدمت جناب مدرسی بزرگوار.گمونم حق با شما باشه اون وسطاش جو گیر شدم یه کمی زدم توی خط روضه.این نکته ای هم گفتین واقعا من مد نظر نداشتم.واقعا هم همینجوریه بزغاله ها مع میکشن وبره ها با اون صدای کلفتشون بع.نکته ی جالبی رو اشاره کردین.
      سپاسگزارم.

      پاسخ
  2. پدر

    من اسم این قسمت رو میذارم زمانی برای مستی بزغاله ها :OG:
    انگار آنتهای رادیو هستند که می دهندشان بالا تا امواج را بهتر بگیرند :VV:
    قیافه ی بزغاله ها در اینجور مواقع مصداق بارز خوف و رجاء است
    از دار دنیا یک کلمه ی دو حرفی بلدند..
    خوشبحال بزغاله ها و گوسفندا تمام زندگی یک کلمه ی دو حرفی بلدن همینه که تو زبونشون رو میفهمی اونم با تفاسیر چند جلدی! آخه تجربه ثابت کرده تو وقتی دایره لغات موجودات اطرافت زیاد میشه هنگ میکنی :OP: دو حرفی ام آرزوست
    که اینترنتت وصل نیست ها:GG:

    پاسخ
    1. علی نجفی
      علی نجفی

      اسم پیشنهادی خوبیه.
      من کلا با موجودات زبون نفهم کمِ حرفِ گوسفند رابطه ی خوبی دارم.زبونشون رو خوب میفهمم اونا هم با من میونشون خوبه!!
      به جان خودم اینترنت ندارم.اینا رو توی خونه مینویسم میریزم تو فلش میام کافی نت میریزم توی حیتا.اصلا تلفون ندارم که اینترنت داشته باشم.کلا زا به راه شدم ولی از حیتا گریزیم نیست!

      پاسخ
  3. نجفی حامد
    نجفی حامد

    سلام بسیار جالب بود. هم توصیف لحظه ی رسیدن گله و هم تفسیر زبان “بع بعی”!!! :SS: :SS:
    گوسفندها یک زبان بی زبانی هم دارند بعضی وقتها اصلا حرف نمی زنند مثل وقتهایی که “شاخ دعوا” میکنند. اینطور وقتها اصلا بع نمی کشند. شاید هم اصلا فرصت بع کشیدن ندارند. فقط دهانشان را میبندند و طوری به حریف نگاه میکنند که حریف بترسد و شاید از شاخ بعدی منصرف شود اما غافل از اینکه حریف “سر تغ” تر از این حرفهاست….
    خدا قوت هووووووووو

    پاسخ
    1. علی نجفی
      علی نجفی

      به به حضرت حامد خان ابن العموی گرامی.کم پیدایی برادر نیستی؟مشعوفان میکنی با نظراتت.البته وقتی شاخ دعوا وقت بیان احساسات نیست وقت عمل است و دعوا ،تا خواسته باشی بعی چیزی بکشی حریف چنان شاخی «دبند» کله ات خواهد زد که نه از تاکت نشان خواهد ماند ونه از تاک نشانت!
      خدا نگهدار هوووووو

      پاسخ
  4. گل نرگس

    سلام بسیارجالب بود.من اصلاازاین جورچیزهابلدنیستم.حالافهمیدم که پدربزرگم ازکجامیفهمه که الان گوسفندهاچه چیزی نیازدارند.منتظرتفسیرزبان های حیوانات دیگروهنرهای دیگر رودمعجنی هاهستیم.خداقوت. :SS: :SS:

    پاسخ
    1. علی نجفی
      علی نجفی

      چشم انتظاری شما چندان نخواهد پائید.این مژده رو به شما میدم که عنقریب تفسیر زبان حیواناتی چون«گور وحی»،«لق لوو»،«کوخ نشوی»،«مار سر» و… به سمع و نظر همگان خواهد رسید!!
      ممنونم جناب گل نرگس

      پاسخ
  5. مرادي

    چه بع بعی راه انداختی دراین قسمت . کل داستان بع بعی شده. خداییش خوب تفسیرهایی از بع نوشتی . من خودم انواع بع رو شنیده بودم ولی هیچوقت به عمق آنها پی نبرده بودم. فقط بع گرسنگی رو خوب می فهمم. چون هروقت رودمعجن می رویم صدای بع گوسفندای همسایه که از شدت گرسنگی خودشون رو به در و دیوار میزنند تا فاصله ها شنیده میشه

    خداقوت علی آقا. ما هم برات دست میزنیم تا صداش خوب بپیچه :SS: :SS:

    پاسخ
    1. علی نجفی
      علی نجفی

      توی رودمعجن گوسفندنها یی که توی خانه هستن اکثرا گرسنه اند و من کمتر دیدم از خانه ای صدای شیون گرسنگی گوسفندها بلند نباشه!.انگار حسنی های ده ما همیشه یادشان میره گوسفندها را چیزی بدهند!
      متشکرم

      پاسخ
  6. پروین مدرسی

    خیلی خیلی خیلی جالب بود :SS: چقدر میتونه تو یه کلمه ی دو حرفی ، احساس و حرف باشه مخصوصا توصیفاتی که وقتی بچه اش مرده خیلی دلمو سوزوند گناه داشت :R: .بهرحال جالب بود من اصلا نمیدونستم که این بع بع های که به نظرم خیلی بی معنی و مسخره بود اینهمه احساس توش باشه. از این به بعد سعی میکنم جایی شنیدم قشنگ گوش کنم ببینم چی میگه شاید فهمیدم. :YY:

    پاسخ
    1. علی نجفی
      علی نجفی

      سپاسگزارم خانم مدرسی.تازه کلی معنی های دیگه هم داره. من مشغول تحریر یک کتاب دو جلدی به نام تفاسیر البع بعی هستم که به همین زودی جلد اولش وارد بازار میشه و در اختیار علاقه مندان قرا میگیره!!

      پاسخ
  7. جگر گوشه

    درود ای هم اوحدی اویی عزیز. گفتی از بع بع گوسفندی که بچه اش مرده. یادمه خیلی سال پیش که دبستانی بودم نوبت گمار خلمه ها با ما بود و من و حاج اقا به اتفاق رفته بودیم .خلمه ها شیطون بودند و حسابی اذیت میکردند طوری که امان ما رو بریده بودند در جایی داشتند میریختند توی نخودهای دیم مردم منم تا حدودی به صحنه نزدیک بودم ولی بسکه خسته شده بودم نای رفتن و برگردوندن نداشتم لذا سنگی برداشته و جولویشان پرتاب کردم تا بترسند و برگردند از قضا سنگ خورد به یک بزغاله و بزغاله افتاد هراسان بالای سرش رفتیم تمام کرده بود و جالب اینجا بود که بزغاله مال خودمان بود خلاصه من تمام شب نگران مادرش بودم که فردا بیاید و بزغاله اش را نمیبیند و همینطور هم شد مادرش را میشناختم فردا در وعده گاه هر روز حاضر شده بود و در حالی که همه ی گوسفند ها با بچه هاشون بودند اون تنها و بیقرار بود و مدام بع بع سوزناکی سر میداد و من هم مثل یک متهم چنان عذاب وجدانی گرفته بودم که بعد سالها هنوز یادم میوفته حالم گرفته میشه. ببخشید سرتونو درد اوردم . یا حق

    پاسخ
    1. علی نجفی
      علی نجفی

      سلام و درود بر شما محمد آقای عزیز.شما نه تنها خودت از نزدیک شاهد این ماجراهای سوزناک بودی بلکه یکی از بوجود آورندگان چنین ماجراهایی هم بودی!خاطره ی محشریه یه داستان سه قسمتی جالب میشه از توش در اورد.

      پاسخ
  8. سمانه پایدار

    سلام جناب نجفی واقعا جـــــــــــــــااااااالــــــــــــب بود :SS: :SS: :SS: .بخصوص توصیف بــــع بـــع کردن بــزغــــــاله ها.خسته نباشـــین

    پاسخ
  9. عبداللهی سارا
    عبداللهی سارا

    قسمت متفاوت و جالبی بود.خیلی چیزا هست که همیشه باهاش برخورد داریم اما توجهی بهش نداریم اما وقتی از دید یکی دیگه بهش نگاه میکنیم میبینیم چقدر جالبه.تفسیر خیلی قشنگی از بع بع بره ها و گوسفندا کردی.
    خسته نباشی :SS: :SS:

    پاسخ
  10. سلیمان استوار

    سلام علی عزیز خدا قوت به این پشتکار / حضور شما عرض کنم در روستاهای خراسان رضوی به خصوص اطراف تربت حیدزیه خیلی از کلمه ها را کوتاه تلفظ میکنند به طور مثال به گاو میگویند گو وبه خواب میگویند خو و……در روستای فدیهه به محل استراحت گله میگویند دومگاه که به نظر میرسد کوتاه ادا کردن دامگاه باشد و در معنی لغوی دامگاه به محلی گفته میشود که برای به دام انداختن جانوران دام پهن میکنند. اما برای من کلمه دنگا نامفهوم است که یعنی چه ؟ و اما راجع به بع بع گوسفندان اینگونه به نظر میرسد اولا ما انسانها تمام اصوات را با آنچه خودمان درک میکنیم مقایسه میکنیم و فکر میکنیم گوسفندان در تمام عمر فقط دو جمله را تکرار میکنند در صورتی که هر بع بع آنان از نظر زیر و بم صدا و کشیدگی و تکرار تفاوتهایی دارد که ماشاالله شما جناب نجفی استادانه توضیح داده اید و امیدوارم در سایت حیتا علاوه بر زبان مادری لااقل یک زبان دیکر هم یاد بگیریم . ثانیا اگر گوسفندان به اندازه ما صحبت نمیکنند ضرر نکرده اند . چون خواسته هایشان محدود است لازم به یاد آوریست کارشناسان روبط اجتماعی اعلام کرده اند اگر فقط یک جمله( دیگه چه خبر ) را از تماسهای تلفنی حذف کنیم شرکت مخابرات میلیاردها تومان ضرر کرده و بیش از پنجاه درصد ارزش سهام مخابرات سقوط خواهد کرد و قطعا گوسفندان هیچ وقت نمیگویند دیگه چه خبر :SS: :gol:

    پاسخ
    1. علی نجفی
      علی نجفی

      سلام بر حضرت استوار گرامی.خدمت شما عرض شود که دنگا همان تغییر شکل یافته ی دامگاه است که همان محل استراحت گله و دوشیدن شیر گوسفندان است.این دنگا همون دومگاه شماست.زمان ما به دامگاه دنگا یا دمگاه میگفتند.

      پاسخ
  11. مجتبی عبدالهی
    مجتبی عبدالهی

    عزیزم من دیر رسیدم اما کاملا لذت بردم از داستانت.
    صدای گوسفندان خود گویای هزار حرف است هر چند بع بع و مع مع باشد، اما سخن بسیار انسان ها مع مع و بع بعی بیش نیست هر چند افاضات کنند.
    خدا قوت. :SS:

    پاسخ
  12. حسین ثابتی مقدم

    این قسمت دنگا یک مقاله ی روانشناختی و فلسفی بود .

    اگه این نوشته رو تو فیس بوک تو کلوب های گیاه خواران بذارید خیلی از شما قدر دانی میکنند با این تفاسیر که شما گفتید فک کنم خیلی از ما ها وقتی گوشت بخوریم دچار عذاب وجدان بشیم
    از اینکه با این تامل مینویسید ممنون

    تا وقتم تموم نشده اینم بگم که تو حیتا بدون این که “لوگ این” بشی میتونی نظر بذاری با هر اسمی که دلت خواست ممکنه سواستفاده بشه از این قضیه

    پاسخ
    1. علی نجفی
      علی نجفی

      حالا جالبه حسین اقا با همه ی این حرفا باید اعتراف کنم که یک بزغاله ای بود که خیلی با هم اخت شده بودیم.یه جورایی یه روح شده بودیم توی دو تا بدن!!ولی همین من با دستای خودم پاهاش رو گرفتم تا بابا کلو سرش ببره و گوشتش رو قرمه کردیم و خوردیم و جای شما خالی بسیار لذیذ هم بود و دریغ از ذره ای عذاب وجدان!!
      متشکرم ار توجهتون

      پاسخ

نظرات

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.